لعنت به جاده‌ها...

سه شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۹

در سوک شمیم هدایتی و سینا مدبّرنیا
حمید امجد
بهترین رماني كه من در سال‌های اخیر خوانده‌ام، کتابی منتشرنشده است. من این کتاب را طی مراحل ویرایش و آماده‌سازی برای انتشار در انتشارات نیلا خواندم. چند نوبت، در ویرایش‌های متعددش. و هربار با لذت و شگفتی، مبهوتِ ظرافت‌های کارِ نویسنده در تلفیقِ ساختارِ رمانی مدرن با ریشه‌ها و ارجاعاتِ اسطوره‌ای در فضای معاصر، و آشناییِ ستایش‌انگیزِ نویسنده با ساختارهای موسیقایی، اصطلاحات هوانوردی، دنیای پرنده‌شناسی، ذوق آشپزی و اقسام غذاهای بین‌المللی، و البته تاریخ و جغرافیا و فرهنگ‌های غربی و شرقی (یونان باستان، اروپا و امریکای مدرن، ایران، چین، هند و...) می‌شدم، و نیز غرقِِ ستایشِِ دقت و وسواس و ظرافتِ کارِ مترجم و خستگی‌ناپذیری‌اش در جست‌وجو و یافتن معادل‌های این جهانِِ درهم‌تنیده‌ی چندفرهنگی. نام این کتاب «پرندگان در پاییز» بود؛ رمانی نوشته‌ی براد کسلر، نویسنده‌ی امریکایی. این کتاب را چند سال پیش برای ترجمه به دوست مترجمی پیشنهاد کردم. و این مترجم دختر بسیار جوانی بود سخت پُرانگیزه، سخت پُرنیرو، و سخت امیدوار؛ نامش شمیم هدایتی. با شوهر جوان و فرهیخته‌اش، سینا مدبّرنیا، از بچه‌های تئاترِ رشت، از گیلان آمده بودند؛ همراه با ترجمه‌هایی از سه فیلمنامه‌ی دیوید مامت («رأی نهایی»، «تقاطع استیت و مین»، «سگ را بجنبان»). دخترکِ بیست‌وچهارپنج‌ساله بسیار پُرشور بود، و شیدای سینما؛ چندان‌که حاضر نبود چیزی جز فیلمنامه، آن‌هم از فیلمنامه‌نویسانی خاص و از سینمای خاص، برای ترجمه دست بگیرد. به اصرار همسرش سینا بود که پذیرفت ذوقش را در ترجمه‌ی ادبیات داستانی هم بیازماید. و اولین رمانی که برای ترجمه به او پیشنهاد کردم، همین «پرندگان در پاییز» بود. کتاب را به رشت برد و مدتی بعد که با ترجمه برگشت، شور و هیجانِِِ تازه‌اش تماشایی بود. حالا پیشِ خنده‌های خاموش سینا، جوش و جلا می‌زد که دیگر فقط می‌خواهد رمان ترجمه کند! عین همین شور و هیجانِ تماشایی را بعدتر ــ پس از ترجمه‌ی دومین رمان ــ نیز می‌شد در او دید؛ وقتی که رمان «شام در رستوران دلتنگی» اثر آن تایلر را ترجمه کرده بود و غرق هیجان می‌گفت دلش می‌خواهد بعد از این فقط آثار خانم تایلر را ترجمه کند! و باز سینا بود که می‌خندید و پیشنهاد می‌کرد حالا ترجمه‌ی نمایشنامه را هم آزمایش کند! شمیم هدایتی پس از این‌ها که گفتم، رمان‌های «نردبان سالیان» و «جهانگردِ اتفاقی» اثرِ آن تایلر، سپس نمایشنامه‌های «سه روز باران» اثر ریچارد گرین‌برگ و «رادیوگلف» اثر اگوست ویلسون، بعد باز رمان‌های «آمستردام» اثر ایان مک‌یوون، «رویاهای شیرین» اثر مایکل فرین، بعد دو مقاله در حوزه‌های زبان‌شناسی و تئاتر، و پس از این‌ها رمان «به دلقک‌ها نگاه کن!» اثر ولادیمیر ناباکوف و آن‌گاه داستانِ «کریسمسِ هیزم‌شکن» باز از براد کسلر را ترجمه کرد.
روی هر متن بارها کار می‌کرد. وسواسش غریب بود، تا مرز غیرت روی تک تک واژه‌ها و حروف. دوتا از این رمان‌ها را به من تقدیم کرده بود؛ اولین و آخرین‌شان را. با اینهمه، حتی وقتی کتابِ پیشکش‌شده به خودم را ویرایش می‌کردم، شمیم سرِ هر جمله، هر کلمه، هر ضمیر، هر نقطه، هر ویرگول بحث می‌کرد، چانه می‌زد، می‌جنگید، استدلال می‌کرد... و باید می‌دیدیدش هنگام کار روی رمان ناباکوف، یا مخاطبِ نامه‌های هرروزه‌اش می‌بودید در آن دوران، تا دریابید چگونه با شخصیت‌ها و رویدادهای کتاب ناباکوف همراه و حتی «مبتلا» شده و تا مرز ماخولیا آن‌ها را به درون زندگی‌اش راه داده بود...
پس از ترجمه‌ی «پرندگان در پاییز» با براد کسلر مکاتبه داشت و کسلر کتاب تازه‌اش «ترانه‌ی بز» را برای او ارسال کرده بود که شمیم آن را برای ترجمه و انتشار در ایران نامناسب یافت؛ اما با پرس‌وجوی بسیار عاقبت نسخه‌ای از کتابِ قدیمی‌ترِ کسلر، «کریسمسِ هیزم‌شکن»، یافته و از اروپا درخواست کرده بود، و روز هشتم آبان که دیدمش گفت ترجمه‌ی آن را هم تمام کرده و خیال دارد باز به سراغ ترجمه‌ی اثری از آن تایلر برود. بااین‌همه در این دیدارِ هشتم آبان هیچ نشانی از شور و هیجانِِ پیشینش در او پیدا نبود. غمگین بود و تلخ و بی‌تکلیف. همه‌ی کارنامه‌ی حرفه‌ایِ حجیم و رنگینش را طیّ مدتی حدود سه چهار سال شکل داده بود؛ و با اینهمه هنوز هیچ‌کدام از کتاب‌هایش منتشر نشده بودند. اغلب‌شان در مراحل مختلف دریافت مجوز چاپ بودند و چندتایی با دریافتِ اصلاحیه باید تغییراتی می‌کردند تا قابل انتشار بشوند. و این نه تنها با شور و هیجان شمیم، که با وضعیتِ روحی و گرفتاری‌های اخیرش نیز نمی‌خواند. نامه‌های اخیرش، که مثل همیشه پُرشمار بودند، این اواخر سرشار بودند از دغدغه‌هایش در مورد بیماری یکی از عزیزانش، و شمیم آرزو داشت کتابش، «پرندگان در پاییز» که مدت‌ها بود آماده‌ی انتشار شده بود و مدام در نشریات آگهی می‌شد، هرچه زودتر از چاپ درآید تا عزیزِ بیمارش آن را ببیند. و این عملی نمی‌شد. مجوز انتشار کتاب منوط بود به چند مورد تغییر کوچک، که ماه‌ها پیش اِعمال و اصلاح شده و به اداره‌ی کتاب وزارت ارشاد فرستاده شده بود تا برگه‌ی مجوز صادر شود و کتاب بتواند دربیاید. همه چیزِ کتاب آماده بود، جلدش هم چاپ شده بود و فقط مانده بود اداره‌ی کتاب تطبیق آن چند مورد تغییر کوچک در متن را به انجام برساند و مجوز را صادر کند. و همین کار بیش از شش ماه طول کشیده بود و طی تمام این مدت مدام می‌گفتند کتاب مشکلی ندارد، مجوز تا چند روز دیگر صادر می‌شود. بارها شمیم پای تلفن از رشت گریه کرد و پرسید راه دیگری برای تسریع در انتشار کتابش نیست؟ آیا مذاکره با اداره‌ی کتاب کمکی می‌کند؟ پاسخ این بود که چه مذاکره‌ای؛ گفته‌اند کتاب هیچ مشکلی ندارد، فقط مراحل اداری قدری طول می‌کشد، فقط چند روز دیگر... و روز شنبه هشتم آبان شمیم هدایتی همراه همسرش از رشت به تهران آمد، به اداره‌ی کتاب وزارت ارشاد رفت تا درخواستش برای تسریع را بگوید، و نیازش به انتشار کتاب را، پیش از آن که عزیزِ بیمارش از دست برود. آن‌جا باز همان جوابِ اداریِ همیشگی را شنید و تلخ و غمگین به دفتر انتشارات بازگشت و نیم نومید داشت از سودای شروع ترجمه‌ای دیگر می‌گفت؛ چون دست‌وپا زدنی برای تسلیم نشدن به یأس. عصرِ شنبه بود که از دفتر رفتند. یکشنبه نهم آبان راهی شمال شدند، که خبرشان از جاده رسید و بندِ دل را پاره کرد...
خبر که رسید، لابه‌لای بهت و ناباوری، یاد فرهاد غبرایی افتادم که شانزده سال پیش آرزوی دیدنِ انتشارِ ترجمه‌اش از «سفر به انتهای شب» را همین‌جور به گور برد. و یادم آمد که همان زمان چند نشریه در سوک فرهاد، که با همین اندوه، در همین جاده، به‌همین شیوه از دست رفت، جمله‌ای از فیلم «مسافران» را نقل کردند که: «لعنت به جاده‌ها اگر معنی‌شون جداییه.» به یاد آوردم شمیم هم شیفته‌ی آثار بهرام بیضایی بود و می‌گفت مرا هم از کودکی از تصویرم در همان فیلم می‌شناخته. به یاد آوردم همین اواخر، وقتی دست در کار ویرایش «پرندگان در پاییز» بودم، هیجان‌زده برای آقای بیضایی (که همچنان روی «هزار افسان کجاست» کار می‌کردند) نقل می‌کردم که مشغولِ کار بر رمانی از یک نویسنده‌ی امریکایی هستم که از قضا شخصیتی ایرانی هم در آن حضور دارد و آن شخصیت ایرانی جایی از کتاب درباره‌ی فرهنگ ایرانی، قصه‌های ایرانی، قصه‌ی سنگ صبور، و نهایتاً درباره‌ی «هزار و یک شب» و اصل ایرانی‌اش که «هزار افسان» باشد حرف می‌زند. و در برابر ابراز خوشحالی آقای بیضایی، ادامه می‌دادم که «پرندگان در پاییز» شباهتی عجیب هم به «مسافرانِ» شما دارد: کتاب با یک سانحه شروع می‌شود، عده‌ای می‌میرند، و باقی کتاب درباره‌ی مواجهه‌ی بازماندگان با این مرگ‌ها و زندگی است که تداوم دارد، درباره‌ی پیوندهای گسسته، و پیوندهایی که شکل می‌گیرد... و البته یک شباهتِ دیگر: درست مثل «مسافران»، کتاب هم با روایت یک راوی آغاز می‌شود که در همان اولین فصل می‌میرد... حالا به این‌ها که فکر می‌کنم، فکر مرگ در فصل اول، فراتر از اثر هنری، پیش چشمم به واقعیت نشت می‌کند و باز مبهوت و غمگین می‌شوم. به یاد می‌آورم در همین بهار گذشته در سفری به شمال، شمیم و همسر مهربانش به‌لطف بسیار میزبان‌مان بودند؛ باز مثل زوجِ شمالیِ فیلم «مسافران». به این فکر می‌کنم که عنوان‌های «مسافران» و «پرندگان در پاییز» حالا در این پاییز تلخ چقدر برازنده‌ی شمیمِ بیست‌وهشت‌ساله و سینای سی‌وسه‌ساله است. و دست آخر به تلخ‌ترین شباهت فکر می‌کنم؛ به این‌که آن‌ها هم در این جاده به مقصد نرسیدند. چرا مقصد این‌همه دور است؟ لعنت به جاده‌ها اگر معنی‌شان جدایی است.




نظرها

لعنت به جاده به سرنوشت به حصار ... پرنده ای که در پی آسمان آبی بود را بردی لعنت به اندوه لعنت به انتظار لعنت به نرسیدن لعنت به حسرت شمیم ها نفرین بر درد!
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است._
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیات گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دل پذیر کرده است!

با سلام

واقعا می دونم چی می خوام بگم اما نمی زاره اشکام که راحت بگم.

این اگر با زندگی ها چه می کنه خدااا.اگر اگر اگر ....

سلام.

آقاي امجد ، مي گم آدم بايد يه مدتي شاگرد شما باشه تا بفهمه وقتي اين جوري حرف مي زنيد ، واقعا چقدر با همه توان و باورتون به چيزي كه داريد ازش حرف مي زنيد ، حرف مي زنيد و مي نويسيد.

آدم به خوش مي گه عين يه موجود گير كرده تويه يه محفظه نيمه شفاف بسته. مي دوني اوضاع يه جور ديگه اي هم مي تونست باشه. يه جورايي انگار از اون ور ِ اون نيمه شفاف مي بيني چه جور. ولي اون تو گير كردي ، همه مون گير كرديم.
هر دفعه اي كه از اين اتفاقا مي افته و يه متن اين جوري مي خونم ، به خودم مي گم ، باز يكي داره خودشو مي كوبه به ديوار و گلايه ميكنه.

باسلام
افسوس و صد افسوس ، و چه بسيار انسان نماهايي كه لايق زيستن در كنار انسانها نيستند اما ساليان سال عمر ميكنند و مردمي را رنج ميدهند و چه بسيار عزيزاني كه همچون شميم و سينا فرصت لذت بردن از دسترنج خود را نيز نمي يابند. يادشان گرامي باد

سلام ...
با اينكه نديده بودمشان اما قبولش برايم سخت است ...هر چه باشد دو فرهيخته از سرزمين مادريم بوده اند كه نبودشان بغض بر دلم جا گذاشته است...
خداي مهرباني ها روحشان را قرين رحمت گرداند...
تا بوده همين بوده آمچه بهايي نداشته برايش هميشه سنگ ننداخته اند ولي...

صبح بارانی و پر از مه چهارشنبه دوازده آبان ،

غمگین شد با یادداشت آقای امجد .

حیف است به خدا مردن در بیست و هشت سالگی !!!

آن هم در جاده .

در جاده های زیبای شمال .

من که هیچوقت ندیدمشان .

ترجمه ای هم از خانم هدایتی دست ما نرسید . ولی ،

ناکام مردن

دل آدم را کباب می کند به خدا !!!

خوب شد با هم مردند .

تنهایی زندگی کردن سخت است .

آن هم بعد از تجربه با هم بودن .

بی ربط است .ولی ،،،

آقای امجد از ما می خواست تا براساس موضوعی که انتخاب می کرد ، دیالوگ بنویسیم .

یکی از موضوع ها عشق بود .

هر کس چیزی نوشت .

یک دفعه آقای امجد تقریباً فریاد زد ،،،،

" چرا فکر می کنید آدم زنش را صدا می کند تا سرش داد بزند . آدم خیلی وقت ها زنش را صدا

می کند تا دستش را بگیرد ."

همین !!!

جناب امجد
سینا و شمیم عزیز رد جاده قم تهران تصادف کردند و از پیشمان رفتند

شمیم از دوران نوجوانی برای من هم دوست بودهم معلم...دوست خوبم یادت همیشه با منه... زیباترین خاطرات رو باهات دارم..نمیدونم اینجا چی بنویسم که احساسمو بگه شمیم عزیزم چرا رفتی :(

در جهاني خفته در آرامشي جاويد.....
روحشان شاد.....

نوید عزیز اینو بارها هرجا که شد نوشتم
سکوت کن به یاد آنکس که در سپیده جان سپرد!
اندوه نبود آنها برای ما جانکاه است اما خوب میدانم پرنده ای بی پناه رها شد از پشت این حصارها...
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران موافق آنطرف بیشترند
باید جای اشک ریختن دست به دست هم داد و فرداها را از آنگونه که شمیم ها میخواستند ساخت ! که آنها زمین را سبز میخواهند

شهر باران بد جور دلتنگ پرندگان پاییزی است...

ای روز می خاخور زه بوته که اینه ناجه (آرزو) ایسسه که پیلله بوبو؛ خوره یتته رژ بهینه
همه اینه به خنده بؤدن
می مره بؤتم امی ناجه غربیونه ورجی و آیندگون ورجی هیتو ایسسه

کی تونه باور بؤنه کشوری ای دونیا من نای که یتته کیتاب چاپ بؤدن اینه من ناجه ای ببی که مننی اینه تی چوشم امره بئینی؟؟؟

چون مو خودم دوسال ایسسه که مننسم می کیتاب چاپ بؤنم دونم شمیم چه حسسی داشت.....

نیویسندگی ای سرونی (دوران) من کوه کنی جی سخت تر ایسسه
ایشون روان شاد... دست کم اوره د وزارت ارشاد ننای...

(.....)

آن روز لعنتی که خبر رفتن آن دو به رشت رسید و ما را خاکستر نشین کرد، آسمان رشت یک بند با ما می بارید ؛ با شدت و حدت. دوستی می گفت دل آسمان خون است. دیگری می گفت به حال ما می بارد. شاید هم باران برای سینا می بارید... سینا باران را دوست داشت. داستانی داشت به گیلکی به نام وارش(باران) که در آن راوی با باران دوست و رفیقی دیرینه بودند...
مقصدها آنقدر دور نیستند آقای امجد. مقصدهایمان را دور می کنند لعنتی ها ... جاده ها فقط فرمان می برند که شمیم و سینا را، غبرایی ها و ... از ما بگیرند...

لعنت به جاده ها ، که اگر معنی شان جدایی است
نام فرهاد غبرایی که به میان می آید ، خیلی غبرایی‌ها نیز در جاده کشی جاده های شمال ایران به همین سنخ به میان میرسند . هادی غبرایی ، زری جان غبرایی و فرخنده خان و پسر امان غبرایی همین ، جانهای به صف شده این جاده های لعنتی اند و امرز نیز شمیم و سینا به این جمع افزوده شدند . لعنت به جاده های مرگ آفرین و نفرین به آنانی که مرگ می آفریند تا برایش اسباب و سبب تقدیر بر شمرند . اگر همه تولیدات هنری سالیان شمیم به زیور چاپ آراسته می شد ، می شد که شمیم اینگونه به دنبال مرگ بشتابد؟
پس لعنتم به دو سوی مرگ آفرینانی ایست که اینگونه ذره ذره جان می گیرند . یاد سینا و شمیم همواره با ماس همچنان که یاد فرهاد / هادی / زری / آن دیگران

براي شميم و سينا كه عطر شان در هواي شهر جاريست .
برگرد ....
من اندوه يك برگم
آن لحظه كه بر شاخه مي ميرد
آن لحظه كه ديگر نشاني از
لبخند و پروانه نمي گيرد

برگرد ....
در روياي ديرينم
طرح نگاهت نقش بسته
طرح نگاهي آفتابي
اما چرا غمگين چرا خسته

برگرد ....
من يك ابر غمگينم
در حسرت زاييدن باران
دلواپسي هاي درختي دور
در فصل سرد و بي سروسامان

برگرد....

يكتا نظرپور

کشته شدگان تصادفات جاده ای از کشته شدگان شهدای ما در جنگ بیشتر است واین فاجعه است ..چه کسی پاسخگوست؟؟؟؟

سلام. روحشون شاد و غرق در محبت خدا. باهاشون افتخار آشنایی نداشتم اما حسم بهم میگه دنیا واسشون کوچیک بود.

سلام اقای کارگر

تسلیت می گم

واقعا متاسفم

تسلين من را بپذيريد. گرچه من اين دو نفر را نمي شناختم اما بسيار متاثر شدم. يادشان گرامي

حالا دیگر دست کم زجر انتظار برای مجوز فاتحان سرمنمایش فیلم‌تئاترست را نمیکشند.
لابد.
مثلا فرض کنیم با رادی از یک صبح مه گرفته نمناک میگویند.
یا از رشت نجیبِ شان.
چه میدونم.
...
دوستان ندیده و نشناخته ام! خوب باشید.

'گمان نمیبرم کسانی که مسافران را دیده اند.هیچگاه آن سکانس اول و با صدای موهوم و آمیخته با حس مرگ خانم روستا را فراموش کنند.ما همگی میمیریم.شاید اولین بار بود که اینگونه صریح با این گریز نا پذیر ترس اور در سینما برخورد میکردم.اونهم در ابتدای فیلم در جایی که با اون شور و هیجان جمع کردن وسایل ,ذهن نوید اغازی خوش رو میده.در حالی که ............. .به هر حال مرگ این عزیزان نیز تداعی این فیلم بود.و به پایان آمد این دفتر گویی هنوز نا نوشته بود.افسوس

شمیم عزیزم نبودنت رو نمیتونم باور کنم .
.یاد روزهای خوب دانشجوئی بخیر .
روحت شاد

سلام گول برار فرزین جان - مه سعی یه کنم حتما " بئسم . اگر نتانستم تانی مه شعر ه با نام " پسندیده " اویا جه بخانی . به امید دیدار .

اینقدر چیزهای جورواجور . این چند روزه در سرم می چرخد که کم مانده دیوانه شوم و من ِ دیوانه را

آمبولانس بوق زنان در بزرگراه چمران ببرد .

..............................

به دوستم .نمی دانم کدام یکی .

یکی از همین دخترها ..

گفتم ،

"دختر بیچاره هنوز سی سالش نشده مرده !"

بــــــعد یادم افتاد به سمانه ، که اصرار داشت هدیه تولد آقای امجد ویژه باشد .آن ســــال تولد

چهل سالگی اش بود .رفته بود فرنگ .

اینقدر ما شاگردها به چهل ساله فرنگ رفته فکر کردیم که خدا می داند .

معلم، فرنگ هم راحت نیست!! -

خلاصه ،، سمانه معتقد بود چهل سالگی برای مردان .و سی سالگی برای زنها سال مهمی است !!!

یاد سمانه افتادم وقت خبر مرگ دادن به آن دختر و دلم یک جوری شد .گفتم ،،

"کاری نداری ؟ خداحافظ"

...........................

محسن آزرم یک صفحه سیاه زده اول وبـــــلاگش . آدم یاد حــــــجله می افتد که برای جوانان سر کوچه می گذارند .جوانان مرده زیر سی سال !!

.........................................

آقای امجد نوشته بود ، یعنی اصل جمله ها که یادم نمی آید .این جوری نوشته بود که منتظر است تا شمیم برایش نامه بنویسد .

بابا مرده به خدا ، مرده که نامه نمی نویسد !!!

شاید خودش پشت ماشین بوده یا همسرش و همینجور خوش خوشان در جاده می رفتند .

شاید مرده یا زنه .همان که راننده بوده چیزی از دستش افتاده . خم شده .یک لحظه جاده را ندیده .بعد ،،،،

ای وای!!

..........................

و جالب اینکه من دارم از خودخواهی می ترکم .

هم خودخواهم .

هم خوشحال .

خوشحالم که زنده ام و می تــــوانم ببینم که نمایشنامه چرمشیر مهربان –همه چیز می گذرد ، تو

نمی گذری – جزء کتابهای پر فروش ،اسمش تایپ شده .تو کتاب فروشی .زیر شیشه روی میز صندوقدار جا گرفته ...

من خوشحالم و به خاطر این خوشحالی خیلی شرمنده ام.

خیلی !!!

فکر میکنم من اولین کسی ام که در حوزه نشر با این دختر جوان و پر انرژی به واسطه کارش آشنا شد. از رشت تلفن زده بود تا فیلم نامه هایی را برای چاپ پیشنهاد کند. عاشق سینما و ترجمه فیلم نامه بود . ته لهجه قشنگ گیلکی اش، شور و شوقش، ادب و متانتش مجذوبم کرد. گفتم که همشهری هستیم و کلی در مورد رشت و مشترکاتمان حرف زدیم. از او خواستم کارهایش را بفرستد. ترجمه اش از سن و سالش بزرگتر بود. کی از دو کار پذیرفته شد و قرارداد بستیم: فیلم نامه "زندگی شیرین پس از مرگ" که درباره عمق اندوه از دست دادن عزیز است... در تصادف...گله داشت از تأخیر در انتشار... هنوز هم کتابش مجوز نگرفته... بعد از این همه مدت... خبر تصادفشان مثل آوار بود. من هم بلافاصله به یاد فرهاد غبرایی افتادم... خبرش واقعاً مثل آوار بود... دخترک معصوم پرشور... شمیم هدایتی.

امروز زنگ دوم خبر دادند كه قرار است امام جمعه بيايد براي بچه‌ها سخنراني كند و اين يعني زنگ دوم ماليده! زير نم نم باران پياده به سمت دكه‌ي مطبوعاتي آقا مهران راه افتادم. روزنامه‌ي شرق را كم‌تر مي‌خرم و همان جا در جوار مهران نگاهي بهش مي‌اندازم.حميد امجد در صفحه‌ي آخر مطلبي نوشته بود كه سخت تلخ بود و خواندنش در آن هواي باراني به طعم غم بود. زن جواني به نام شميم هدايتي با شوهر اهل نمايش‌اش از شمال كشور راهي تهران مي‌شوند تا خانم جوان براي رفع مشكل مجوز انتشار كتابش كه رماني‌ست خواندني و ترجمه‌اش كرده با مسئول مربوطه رايزني كند.جميد امجد از سخت كوشي زن مي‌گويد و اين كه خيلي دلش مي‌خواسته اين كتاب منتشر شود تا يكي از آشنايانشان كه در بستر مرگ است، تا دير نشده كتاب چاپ شده را ببيند. شميم و همسرش نااميد از انتشار كتاب راهي شمال مي شوند كه خبر مي‌رسد هر دو در راه بازگشت در تصادف از دست رفته‌اند و تمام! امجد گفته بود كه شميم كتاب‌هاي ديگري نيز ترجمه كرده كه همه در انتظار چاپ هستند.يك چراي بزرگ در مغزم شروع كرد به چريدن كه چه جوري‌هاست وضعيت فراورده‌هاي فرهنگي در اين ملك؟! تا كي اين رمان‌ها بايد به اين شكل فجيع قلع و قمع شوند و تازه با رضايت ناشر و مترجم به اين وضع هم باز بهانه هايي تازه جور مي‌شوند براي منتشر نشدنشان.امجد گفته بود كه شميم در آغاز كارش به عنوان مترجم رمان، با انگيزه و شاد بوده.چند تايي كارش كه تمام مي‌شود و اين جوري روي چاپ نمي‌بينند، سبب مي‌شود تا شميم تلخ شود و دل‌نگران ادامه‌ي كارش. اين مصيبت را به بازماندگان اين عزيزان و نشر محترم نيلا تسليت مي‌گويم.

شميم عزيز...
گرچه هر سلام و كلام و نامه ما همواره با واسطه به هم مي رسيد، اما مهرباني تو هميشه بي واسطه بود...
يادت هميشه در قلبم زنده است...

رحلت جانسوز سینا مدبرنیا شاعر و نویسنده و همسرشون شمیم هدایتی مترجم خوب گیلانی رو به جامعه ی با فرهنگ گیلان تسلیت میگم.
روحشان شاد

فقط صبر صبر صبر برای اقای هدایتی و خانم عزیزشون که از همسایگان محترم ما هستند از خدای مهربون مسئلت میکنم روحشان شاد

باسلام خیلی متاثر شدم عجب روزگاری است بیا تا قدر یکدیگر بدانیم ..........

عصر غمگین جمعه را ، چرمشیر خوشگل می کند با نمایشنامه –مردی که حرف می زند-

چرمشیر خوب است .

چرمشیر مهربان است .

چرمشیر صبور است .

چرمشیر حرف گوش می کند .

بعضی ها خیلی حرف می زنند.

عرفان گفت :

"هیچ توجه کردی .پانزده روز یک بار گزارش کار می شنویم !!"

خانم ایکس ،،،

"با گروه .چند وقت رشت بودیم .بعد رفتیم انگلستان .بعد ،،،الان تهرانیم !!! "

ای بابا ول کن دیگه خانم ایکس!!!

اینقدر حرف زدند که من نتوانستم از چرمشیر بپرسم ،،

فیلم آقای امجد چی شد ؟!

.....................................

اول اجراء به سارا گفتم ،،،

:یعنی چی؟:

بعد از اینکه افشین هاشمی گفت ،،

"من این نمایش را نمی خوانم "

انگار بقیه هم این سوال را داشتند .با هم پچ پچ می کردند . از افشین هاشمی سوال می کردند .سوالهای بیخود .که یک بار آقای رحمانیان عصبانی شد که ،،،

"آقا بعداً توضیح می دهد .صبر کن "

بعد ،،

آرام شدند و ،،،

افشین هاشمی گفت از ،،،

عشق که تنهاست .

بدجوری در این شهر تنهاست !!!!

جمعه ها غروب،،،

لاک قهوه ای .گاهی هم قرمز. چه زشت می شود بر انگشتان من . ولی پنجشنبه ها قشنگ است .چرا؟

شاید به قول آقای امجد فقط یک حس باشد. حسی بی خود!!!

خدا کند استون باشد در کمد خواهرم .

...........................

جمعه ها غروب ،،

یک چیزی. چیزی که خوب نیست . نمی دانم چیست و با این که نمی دانم چیست غمگینم می کند جمع می شود در دلم .

چیزی در مایه های غم .مثلا ً غم اینکه خیلی کم مانده بمیری .

من فکر می کنم جمعه برای مردن خوب است

...

اگر ازم بپرسی کجای دلت ؟؟

دستم پهن می شود به همه جای این دلم

... ....................

جمعه ها غروب ،

چای می خورم . در لیوان ماگ . لیوان های ماگ بزرگ اند . لیوان های ماگ را تازه خریده ایم .

مادرم می گوید ،،،

از این به بعد برایم دو لیوان چای نریز .در این لیوانها انگاری دو تا لیوان چای جا می گیرد !!!

چمعه ها غروب ،،

در لیوان ماگ چای می خورم . چایم تمام نمی شود . هی می خورم ولی چایم تمام نمی شود

..... ......................................

این جمعه دم غروب ، یادم به چرمشیر می افتد

....

احساس می کردم . چای چرمشیر تمام نمی شود . بـــــا اینکه در لیوان ماگ نمی خورد .یک استکان کمر باریک بود .

بچه ها برایش چای می آوردند .تا می خواست لب بزند .یکی سوال می کرد .

چایش سرد می شد طفلی !!!

.................................

آقای امجد یادتان هست ؟

یادتان می آید از روی نمایشنامه –سیرانو – می خواندید و ما لذت می بردیم .

کی بود ؟ نمی دانم والله .

شما می خواندید و ما کنجکاو بودیم برای شناختن مترجمی عجیب غریب . حالا آن مترجم مرده .ای وای !!!

نمی دانم چرا هر کس می نویسد یا مثل الهی ترجمه های عجیب غریب می کند .دوست آدم می شود...

دوست من که خیلی کلمه ها را دوست دارم

گفت آقای امجد عصبانی است .

گفت .آقای امجد دنبال تهیه کننده است .

دختر جوانی این حر فها را زد .نمی دانم این چیزها را از کجا فهمیده ؟

بالاخره از جایی شنیده دیگه .مهم ناراحتی آقای امجد است . ...

ناراحتی آقای امجد غصه دارم می کند .

به نجمه گفتم .کاش نمی خواست فیلم بسازد .

نجمه گفت .این چه استدلال کودکانه ای است !!!.....

آره کودکانه است .ولی به این همه ناراحتی می ارزد ؟!!

به جای غُر زدن باید برایش آرزوی دعا کنم در این سینمای گل و گشاد و بی در و پیکر!!!

این روز ها همه اش دعا می کنم به خدا .

دعا برای باران ،

برای مادرم ،

برای خواهرانم ،

برای دوستانم ،

برای آقای امجد،،،

"مردی که در خواب حرف می زند!"

داشتم خواب می دیدم.جمعه بیست ویکم آبان؛رفته بودم خانه ی هنرمندان،تماشاخانه ی انتظامی.

می خواستم تک گویی-یا به گفته ی محمد چرم شیر
"گفتارِ بلندِ"-خودِ چرم شیر رو از زَبونِ افشین هاشمی با
کارگردانیِ عباس غفاری ببینم.
عنوان این بود:"مردی که حرف می زند"

نمایشی اجرا نشد!از حاضران سوآل کنید.آخ ببخشید
آقایِ غفاری!شما در پایانِ اجرا گفته بودین اینو به
مردمانِ بیرونِ تماشاخانه نگیم!ولی چه کار کنم من آدمِ
دهن لَقی ام!
افشین گفت:«فرض بگیرین رومئو و ژولیت این جا مُردن
-یکی این طرف و دیگری اون طرف تر- و لارنسِ راهب
داره بالایِ سرشون تک گویی می کنه برایِ کسانِ نمایش و-»آخ ببخشید آقایِ غفاری!...ولی چه کار کنم من آدمِ دهن لَقی ام!
افشین ادامه داد:«من تک گوییِ نوشته ی آقایِ
چرم شیر رو بازی نمی کنم!چون احساس می کنم
بدجوری کهنه ست.و نمایشنامه یِ رومئو و ژولیت رو از
اساس دروغگو و احمقانه می دونم.آقایِ چرم شیر
برایِ ما حرفِ تازه ای بزنید!در این نمایشنامه،شکسپیر
جایِ معصومیت،و عشق رو با حماقت!عوض کرده و دو تا
موجودِ دست و پا چلفتی تحویلِ ما داده که در مقابلِ جهانِ دهشتناکِ زمانه ی ما؛پشیزی ارزش نداره!»
سپس افشین به عاشق معشوق هایِ زپرتیِ حالا تاخت؛و اشاره به جهانِ پست و کثیفِ اطرافمون کرد و
در پایان گفت:«آقایِ شکسپیر،آقایِ چرم شیر؛جهان
دیگه به دروغ هایِ شما احتیاج نداره!»
و بعد رفت؛و برایِ تشکر از کف زدن هایِ تماشاگران
برگشت.عباس غفاری اومد؛آخ ببخشید آقایِ غفاری!...
ولی چه کار کنم من آدمِ دهن لَقی ام!

در تماشاخانه-به گفته ی افشین-صد نفر نشسته بودند.
برایِ من،چهره ی افشین هاشمی،محمد چرم شیر و
محمد رحمانیان آشنا بود.عکسِ عباس غفاری رو هم
دیده بودم.اما هر چه سر چرخاندم حمید امجد رو ندیدم.
خواهش می کنم نگین جایی بوده،مسافرت رفته و-
بَس کنید!مدتی ست تصویری از حمید امجد وجود نداره!
فقط هر از گاهی چیزکی می نویسه؛مثه این:
«شمیم هدایتیِ مترجم و همسرش سینا مدبرنیا در راهِ
بازگشت به خانه تصادف کردند و...»
خُب آقایِ امجد مگه نه این که هر روز کسانی در راهِ
بازگشت به خانه می میرند.
آقایِ امجد برایِ ما حرفِ تازه ای بزنید!
حمید امجد می نویسه:«شمیم سخت پرنیرو،و سخت
امیدوار بود.طی حدودِ سه چهار سال چند رمان،فیلمنامه
و نمایشنامه با دقت و وسواس و ظرافتِ بسیار به فارسی برگردانده.اما هیچ کدام از این کارها مُجوزِ چاپ
نگرفته؛و شمیم در روزهایِ آخِر، تلخ و غمگین شده؛ و
سرانجام یکشنبه نهمِ آبان تصادف...»
حمید امجد در پایان جمله ای از مسافرانِ بهرام بیضایی
-که مدتی ست سایه شَم در این شهر دیده نمی شه-
می نویسه:«لعنت به جاده ها اگه معنی شون جداییه!»


فریاد زدم و همه ساکت شدند.افشین رو کنار زدم و
روبرویِ تماشاگران ایستادم؛و گفتم:
«فرض بگیرین شمیم و سینا این جا دراز کشیدن و
آقایِ امجدم-نه آقایِ امجد!من به چه دلیلی برایِ این دو نفر گریه کنم؟دو انسانی که جونِشونو از دست دادن؛
فقط برایِ چَن کتاب!؛دختری که برایِ مُجوزِ انتشار گریه
می کنه!؛نه آقایِ امجد این عشق نیست؛حماقته!.
آقایِ امجد شما می گین حماقت رو وِل کنیم تا شما
آرزویِ خودتونو با چاپِ بهترین رمانی که در سال هایِ اخیر خوانده اید و دیگران محروم از خواندنش بودن رو
برآورده کنید؟!؛اونم به بهایِ جونِ دو انسان!
آقایِ امجد جهان دیگه به دروغ هایِ شما
احتیاج نداره!»

در میانِ کف زدن هایِ تماشاگران؛تماشاخانه رو ترک کردم.پیاده در جاده ای نا هموار با دره هایی بی آب و
درختانی با برگ هایِ زرد و بی برگ؛سرازیر شدم.
از بالایِ کوهِ بلندی کاغذی به سویم آمد.
محمد چرم شیر از همون بالا برایم دستی تکان داد و
رفت.کاغذ رو عباس غفاری گرفت و به افشین هاشمی
داد.افشین روبرویِ من ایستاد و گفت:
«زن ها رو وقتی خوابَن بیدارشون کنین.وقتی بیدارن،
خوابِ شون کنین.زن ها رو وقتی نشستن از جا بلندشون کنین،وقتی واسادن،جایی بِشونین.زن ها رو
وقتی گریه می کنن بخندونین.وقتی می خندن گریه بندازین.نذارین زن ها به چیزی عادت کنن.نذارین به گفتن عادت کنن.نذارین به دیدن عادت کنن.نذارین به کارهایِ خودشون عادت کنن.نذارین هر کاری رو که خواستن انجام بدن.دنیا رو رویِ دوشِ خودتون بگیرین.دنیا رویِ دوشِ زن ها،دنیایِ خوبی نیست.»و هر دو رفتند.
رحمانیان که تماشاگرِ این صحنه بود؛جلو اومد و دستی
به شونه ی من زد؛و بدونِ حرف دور شد.
محمد رحمانیان مدت هاست که سکوت کرده!پیر مردی
لَنگ لَنگان به تهِ دره ی بی آب رفت و آهسته می گفت:
«مغول با ما این نکرد که شما می کنید!»
می خواستم بِرَم حمید امجد رو پیدا کنم و بِهِش بگم:«مواظبِ خودت باش!».
که مردِ زاغ چشمی از تهِ دره ی بی آب بالا آمد و زیرِلب
می گفت:«داشتم می رفتم پایین-می رفتم وسطِ دره!
داشتم اوت می شدم از بازی!افتضاحه که بازی نکرده
بسوزی پسر.مگه سهمِ تو هم قدِ بقیه نیس؟سهمِ دلِ
تو چی می شه از این دنیا؟سهمِ تو از زندگی و فُرصتاش
،از عشق!».صدایِ ناله ی زنی از دره ی بی آب
بلندشد.مردِ زاغ چشم دور شد.به تهِ دره نگاه
می کنم؛که زنی ایستاده فریاد می زند:«تو چیزی رو در
من کُشتی که اون باید باهاش بزرگ می شد؛چیزی به
اسمِ عشق!تا حالا به گوشِت خورده؟
ای کاش بهرام بیضایی بود!

درمونده میانه ی جاده ایستاده بودم.می خواستم به
تماشاخانه برگردم و بگم:«این کار حماقت نبوده و من
فریب خوردم؛مثلِ همیشه!»
ناگهان خود را میانِ جماعتی سیاه پوش دیدم؛نا گزیر
همراهِ آن ها شدم.هر چند طاقت نیاوردم و جمعیت رو
شکافتم؛وجلویِ اون ها رویِ تختِ سنگِ بزرگی ایستادم
؛و فریاد زدم:
«آقایان و خانم ها به خانه هایِتان برگردید.زیرا همگیِ شما مُقصرید.چون عشق را درونتان حَبس کردید.آقایِ
امجد شما نوشتید«لعنت به جاده ها اگر معنی شان
جدایی ست.»نه این جاده نیست که جدا می کنه!
این ما هستیم که همدیگر را فرسوده و فرسوده تر!
و جاده ها را از جدایی پُر می کنیم.زیرا فقط به خودمان
فکر می کنیم.آقایان و خانم ها-»
با فریادِ تلخِ مردی از دور حرف هایم پاره شد:
«نفرین به راه هایِ رفته ی بیهوده!»
ناراحت سر چرخاندم.زنی که به درختِ نزدیکِ تخته سنگ
تکیه داده می گوید:«آمدند!به شما گفتم که در راهند.»
زن را شناختم؛جمیله ی شیخی بود.
به یکباره همه سفیدپوش شدند.برگ هایِ درختانِ ریخته
برگشتند؛و برگ هایِ زرد،سبز شدند.دره ها پُر آب و
جاده هموار.شمیم و سینا آینه به دست در میانِ جاده
به سویِ ما آمدند؛با لبخندی بر لب!
پرندگانِ بی شماری با نگه داشتنِ کتابی بزرگ بالایِ
سرشان پرواز می کردند؛و هوایِ پاییزِ ما رو
بهاری کردند.

برای پدربزرگ محترمم و آقای امجد

......................................

پدربزرگم ،،آبان مُرد .من فکر می کردم آذر می میرد .شب آخر آذر .از بس شب یلدا را دوست داشت .

ولی اگر شب آخر آذر می مرد ، ما دیگر یلدا نداشتیم .طفلی یک جوری مُرد که ما سالهای بعد ناراحت نشویم .

پارچه سفید می انداخت شب های یلدا . پارچه را من بعداً ،،وقتی مُرد ،،ندیدم . روی پارچه میوه بود ، شیرینی بود؟شیرینی هم بود ؟ یادم نمی آید .ولی انار و هندوانه بود .

دامادها .دامادها .

یکی شان نمی آمد شب یلدا .یک خط در میان می آمد . ما می رفتیم .خاله نمی آمد .فامیل های شوهرش از شهرستان می آمدند . و خاله می ماند کنارشان . بعد از چنگ .بعد که فامیل های شوهرش تهرانی شدند .بعد که یارانه ها آزاد شد .هر چند که تازگی یارانه ها آزاد شده ،،باز هم یکی در میان آمد ،،،

داماد مفت نمی ارزد به خـدا!! .همه می دانند مـــــفت نمی ارزد .باز این پدر مادرها می میرند برای دامــــاد .می میرند برای داماد خوب .

نمی گفت تلویزیون امشب شب یلداست .جنگ بود .سال شصت و پنج .شصت و شش .چون جنگ بود ، از شب یلدا در تلویزیون حرف نمی زدند.

بابا بزرگ یادش نمی رفت .

دبستان بودم .دایی جبهه بود .بُغ کرد بابابزرگم شب یلدا .دایی نبود ..تلفن کرد .وقتی هوا خیلی تاریک بود .که من اهوازم .هندوانه می خریم با بچه ها .حرف هندوانه که زد ، بـابابزرگم جان گرفت .بابابزرگ می دانست اهواز امن است .امن تر از خط مقدم .دایی خط مقدم بود !!!

دلش که آرام شد ، شروع کرد به خواندن .ما هم دست زدیم .یک ترانه درِ پیت خواند .ولی خیلی خوب بود .خیلی خوب بود ....

پدربزرگم آبان مُرد.آذر که شب یلدا بود .دایی گریه کرد .وقتی دایی گریه کرد ، شهرمان آرام بود .جنگ نبود .

غصه دار غذا خوردیم .غذا قُنبله شد در دلمان . مادرم می گوید این ها را خواب دیدی . نمی دانم والله .اگر خواب باشد تا قبل از مُردن پدربزرگم خیلی خوب است .

نامه دارد آقای امجد .نامه نوشته به چرمشیر .زیر نامه هم نوشته ،

"شب یلدا"

اینقدر غمگین است نامه اش .غصه مثل غذایِ آن سالِ ما قُلمبه می شود در دل .

غمگین است به خدا .خیلی،،،

آقای امجد انار نخورده آن شب یلدا .هندوانه نخورده .نخندیده .غیبت نکرده .نشسته و نامه غمگین نوشته ..!!!

چند سال از نامه غمگین اش می گذرد ؟ پنج .نه شش سال .دیگر نامه ننوشته در این شش سال .

نامه ننوشته .شب یلدا هم گذشته .ما رفتیم خانه مادر بزرگ .غذا خوردیم . دیگر غصه دار نبودیم . شاید هم عادت کردیم .متوجه نیستیم .شاید ....

چون عاشق همینگوی ام .امروز صبح .یعنی نردیک های ظهر، یاد –برفهای کلیمانجارو –افتادم .داستان با ببر وحشی شروع می شود .

بعد ببر وحشی آمد .جلوی چشمم .شاید هم شیر بود .شکل هم اند ببر وشیر .

ببر وحشی آمد تو سرم .آمد جلوی چشمم .

بعد یک دفعه آقای امجد شد آن ببر وحشی .

آخه آقای امجد کجا؟ کلیمانجارو کجا؟

کلیمانجارو با آن همه برف ....

کتابفروش نی تعطیل شد .افسوس .

دل آدم یک جوری می شود .،،،

کتابها را چه می کنند ؟ لابد پخش می کنند بین کتابفروشی های دیگر .

تو کتاب فروشی نی .تو راه پله ها .تابلویی بود از استاد احصایی .استاد نوشته بودند –الله –

الله مـــــثل گُل بود و می درخشید .هر وقت فرصت می کردم . گاهی قصد خرید هم نداشتم ..

اما می رفتم داخل مغازه تا زل بزنم به تابلو .اصل بود .پوستر نبود .نپرسیدم .هیچوقت ...

یعنی رویم نشد که بپرسم صاحب تابلو کی است ؟ تابلو را حالا چه می کنند ؟؟.

شاید ،، صاحب کتابفروشی به دیوار خانه اش آویزان کند .

دل آدم یک جوری می شود ، وقتی کتاب فروشی ها پشت هم می بندد ،،"نی ،آبی "...

انگاری یکی که به تو خیلی نزدیک است می خواهد برود ،برود آن طرف دنیا و تو از شدت دلتنگی کم مانده خفه شوی !!!!

به نشانه ها ایمان دارم .نشانه ها خبر از چیزی های خوب می دهند .دیشب برف گرفت .در اولین شب کلاس آقای امجد.

برف خیلی خوب است .این دوره کلاس خوبی خواهد بود .من به نشانه ها ایمان دارم .ما ،،

من نجمه ،زهرا یک عالم چیز یاد می گیریم .سر از کارِ فاصله در می آوریم...

آقای امجد از فاصله می گفت ومن یادم به خانم ناتالی پورتمن بود .در فیـــــلم – قوی سیاه –

در آخرین لحظه ها ی فیلم .خانم پورتمن بال می زند .اوج می گیرد .بعد از آن اوج ،، به پایین پرت

می شود .

تازه وقتی برای تبریک گفتن بقیه بازیگران طرفش می آیند .ما .یعنی هم تماشاگران ،،،هم بقیه بازیگران متوجه خون می شوند .او قبلاً در اطاق رختکن شیشه را در دلش فرو کرده بود !!! تا آخرین لحظه بازیگر نگذاشت ما متوجه خون .و درد شیشه بشویم ...این هم فاصله است دیگر!!!

اسم،

برای آقای امجد،،،

................................

اســــــم پدربزرگم علی بود .دایی اسم پسرش را علی گذاشت .زن دایی اول ناراحت شد .گفت ،

چرا امیری .محمدی دنبال علی نگذاشتی ؟

دایی عصبانی شد و گفت اسمِ بابای خدا بیامرز م علیِ خالی بود .

مادربزرگ به مادرم گفت ،ناراحت می شود ، وقتی پسر دایی را صدا می زند ...."علی"

البته الان فکر نکنم ناراحت شود .پسر دایی ام الان ده ساله است .از مردن بابابزرگ بیست سال گذشته ....

...............................

اسم دختر عمو را متین گذاشتند .متین اسم پسر است .پدر ،مادرش گفتند ،،،

-نه اسم پسر نیست .ما در کتاب اسم دیدیم -

دختر عمو بعداً اسمش را عوض کرد.

........................................

خواهرم تا چهل روز اسم نداشت .یادم نمی آید آن چهل روز چه صدایش می کردیم .شاید بهش می گفتیم ،،:بچه :

بعد اسمش شد خاتون .از روی اسم یک عکاسی اسمش را گذاشتیم .بابا می خواسـت برود نان بخرد .خواهرم گریه می کرد .خواهرم خیلی گریه می کرد .آن طرف خیــابان عکاسی بود .

بابا گفت ، "اِ ...اسم مغازه خاتونه!!"

....................................

اسم قناری مان –توتو –بود .پسر خانواده مان بود .خانواده ما پر از دختر است .بابا تنهاست بین

دخترها !!! برادرمان رفت .توتو رفت .قفس سوراخ بود .او هم رفت .از بس خَر بود !!!

..............................

اسم دوستم آرین بود .تو مدرسه ازش نمی پرسیدند .آرین یعنی چی ؟ با فامیل صـــــــــدایش می کردند ...خندانی ...

خندان بود همیشه .

تولد ش دعوتمان کرد ،مادرش نبود .تا ساعت پنج سَر کار بود . از ساعـــت سه بعد از ظهر تا پنج هر کاری خواستیم کردیم.بعد از پنج هم هر کاری خواستیم کردیم .مادرش فقط به ما لبخند زد .خانه تمیز کرد.یک لبخند هم به ما زد .میوه شُست .باز به ما خندید .مثل دخترش بود .

بعد رفتند کانادا .تلفظ آرین برای فرنگی ها سخت نیست ؟؟

.........................................

بابا دو تا اسم دارد.اسم اولش مال برادرش است .برادرش در دل مادرش مرده .دل مادرش خورده به لب حوض .مامان .بابا را با اسم دوم صدا می کند .اسم دوم قشنگ تر است .اسم دوم باباست....

...............................................

باز دوستم در کلاس زبان تازه عقد کرده .دوستم می گوید ...

اگر صاحب پسر شود باید اسمش را –جواد –بگذارد .به خاطر پدر شوهرش .به خاطر رسم خوانوادگی شان .به مامان گفتم ...چرا؟

مامان گفت ....بی خود شلوغ نکن .اسم پسرش جواد نمی شود .زنها می توانند هر رسمی را به هم بریزند.... مادرم عجیب به قدرت زنها اعتقاد دارد....

مادرم .

مادرم .

خیلی درد کشیده برای دنیا آوردن من .مادرم نوزده سالش بوده و این همه درد کشیده .خیلی زود است نوزده سالگی برای این همه درد.....

فکر نکنم اینقدر که به درد فکر می کرده،به اسمم فکر می کرده .اسم برای ِ کودکی بیمار ....

....................................

دفـــتر دارد عمه .کتاب اسم است دفترش . اسم دوست و آشنا را داخل دفترش نوشته .جلوی اسم ها تاریخ تولد نوشته.عمه تولد دوستانش به آنها هدیه می دهد .عاشق هدیه دادن است عمه من ...

موسی

........................

گفتم ،چرا ؟

گفتم ،،چالش ،،،

آقای امجد جواب داد ،،، مسئله چالش نیست ،مسئله توقع است .

جواب داد بدون اینکه عصبانی شود ، یا صورتش سرخ شود .در نهایت آرامش این جــــــــمله را

گفت . برعکس من .که وقتِ هیجان ،،، صورتم داد می زند ،، دارم خودم را می کشم تا اشک ها سرازیر نشوند .

آقا ،،،نادر ابراهیمی خدا بیامرز در کتاب –چهل نامه به همسرش – همسرش را ستایش

می کند .به خاطر تسلطی که بر احساسش دارد . و من مانده ام که زن ِ ابراهیمی چطور زنی است . خلاصه ،

گفت من توقع دارم .از قدیم تر ها توقع دارم .بعد من،،، فکرم رفت به حضرت موسی (ع) ،،، وقتی به ســرزمین مــــــوعد رسید .پروردگار ازش خواست .کفشهایش را در آورد و با پای برهنه قدم در آن سرزمین بگذارد .یعنی پروردگار هم از موسی (ع) توقع داشت ؟

فقط موسی باید کفشش را در می آورد .بقیه می توانستند با کفش بروند .... .................................

چه سخت است قدیمی بودن !!!!

باران ،،،

برای محمد چرمشیر،،،

.................................

هوای دل انگیز امروز تهران .فکرم را برد به نمایشنامه –کبوتری ناگهان ِ چرمشیر –

" آقا،، داستان کامل در ذهنم نمی ماند .مثل خواب در ذهنم جا خوش می کند.خواب های من

تصاویر پراکنده اند . نمی دانم چرا خوابِ زنِ داستان –رویاها –نوشته آرتور شنیتسلر اینقدر طولانی و پشت سر هم است ؟"

به هر حال ،

داستانها مثل خوابهایم،جلوی چشمم رژه می روند .

در کبوتری ناگهان .زنی است که شاتو بریان می خواند .گاهی می دوزد .همسری دارد سرد و

زنانی دور وبرش اند که نصیحت می کنند .ازش می خواهند مواظب زندگی اش باشد .

باغ هم هست . باغی خیس از باران .باران در باغ می بارد . باران ،،باغ را تاریک می کند .تاریکی زن را می ترساند . در باغ باران می بارد .مثل هوایِ امروز تهران است ،هوای باغ .

باران می آید در کلمه های زنها .چه می کند این چرمشیر .باران را هم قاطی کلــــمه هایش

می کند !!! بعد ،،آن آخرها،،بچه بغل می گیرد زن .

وقتی بچه را بغل زن داد ،اّخی رشتی .باران می آمد ؟؟

یادم نمی آید .اگر الان آقای امجد بود ،می گفت .مثل کامپیوتر است ذهنش .

چطور راضی شد بچه را بدهد .اَخی رشتی .

بچه مال ِ توست .زنِ حسابی .هر چند ،،،پیش اَخی رشتی بماند ،چه نصیبش می شود ،، مثلِ مادرش با شوهر زنی آشنا می شود که شاتو بریان دوست دارد . پس بگذار .بچه را بدهد .بچه

پیش این زن در این باغ . خوشبخت است . ...........................


ناتالیا کینزبورگ

.................................

زن روشنفکر را خیلی دوست دارم .زنی که می خواند . فکر می کند . ذهن روشنی دارد .اما متاسفانه پیدایش نمی کنم .در این شهر .

دلم می خواست مثلاً خانم ناتالیا کینزبورگ را می دیدم .برایم زن غریبی است این زن .زنی که

غذا به دست ،، برای دیدن همسرش به زندان می رود . بـــهش می گویند که مرده .در زندان موسولینی کشته شده و او در جواب می گوید ،،

:اِ برایش غذا آورده بودم :

احساس می کنم .خانم کینزبورگ فرق می کند .یعنی فرق می کرده با زنان روشنفکر شهرم .

زنان روشنفکر این شهر خیلی داد می زنند . با کلمه ها بازی می کنند .کلمه ها را می چرخانند . آنقدر می چرخانند که آدم سَر در گردش می گیرد .

عجیب اینکه خیلی شبیه اند .در جلسه قصه خوانی .در جلسات نمایش خوانی .در کلاس آقای احمدی .در کلاس آقای امجد .

خیلی عصبانی ام . و نمی توانم جوابی پیدا کنم که آخر خواهر من وقتی بلدی چرا کـــلاس می آیی؟ برای نشان دادن خود به من ؟

به نجمه ؟

بابا .ما به خدا پارک کردیم .ما ادعایی نداریم ....

می دانی به دلم نمی چسبد .حرف زدن از فرم و چه می دانم تعزیه با استاد و نمایش دادن خود و گرفتن یک ساعت از وقت کلاس ...

خودم هم قبلاً اینجوری بودم .یکی از همین زنــــــــانی که مرتب داد می زند .

اما الان دلم نمی خواهد خودم را نمایش دهم .من دلم نمی خواهد .دیگران دلشان می خواهد .کاش بفهمند که با این دل خواستن ،بقیه را آزار می دهند .من چطور فهمیدم ؟؟

غصه هجوم آورد به قلبم

.................................

بــــعداز ظهری ،غصه مثل موج دریا .دریای طوفانی هجوم آورد به قلبم .چرا ؟ نمی دانم .

اصلاً غمگین نبودم .ولی یک باره غصه دار شدم .جوری که انگار قلبم داشت می ترکید .

بعد فکرم رفت به نمایشنامه ای از روزبه حسینی . یک نمایشنامه مزخرف .

اول آن نمایشنامه مزخرف صدای ِ زن و مردی می آید که می خندد و خوش اند ظاهراً .وسط آن خنده زن گریه می کند .مرد هراسان می شود و می خواهد بداند چرا؟...زن می گوید ....

خودم هم نمی دانم ...

................................................


دلم برای روزبه حسینی می سوزد .خیلی دلش می خواست مدرن باشد .اما نبود طفلی ،،،

آن سیگار کشیدن های پشت هم.سیگار به سیگار روشن می کرد . نمی دانم والله .

مدرنیته می گوید .خود را با سیگار بکشید؟....

هی سیگار می کشید،هی آه .آه برای نعلبندیان ...

نعلین پا می کرد شاید،، باز به خاطر مدرنیته .وقتی روی صندلی می نشست .یک پا را خـم

می کرد .می آورد روی صندلی .نعلین پای خمش آن پایین می ماند پای دیگرش را هم تاب

می داد . ای خاک بر سر مدرنیته .اگر معنایش این نعلین های بی ریخت باشد !!!!

اما من،،، دلم برایش می سوزد .آن وقت هم می سوخت .

آخرین باری که دیدمش ، دنبال زیرزمین می گشت .می خواست زیرزمینی بسازد .زیرزمینی مثل خانه دکتر براهنی .شاگرد دکتر براهنی بود...

.......................................

دلم برایش می سوزد .آن موقع هم می سوخت . بچه با استعدادی بود .اما حیف ،،استعدادی

نمی ماند ،وقتی تمام افتخارت بشود نشستن با دخترها ی جور واجور در کافی شاپ تاتر

شهر .

دوستم گفت آن دختر آخری .آن که من دیدمش از پشت دود سیگار .دختری روسی بوده .

دختر روس عباس نعلبندیان را می فهمد ؟

..............................................

خدا عباس نعلبندیان را رحمت کند .....

...
لعنت به این آدمها که نمی فهمند فراق چه قدر سخت است
و
نمی فهمند که کی باید بمیرند
...

ما به او مدیونیم

..............

ماشین نشستیم از پایین تر از تجریش تا پارک وی .

نجمه گفت ،،گروه تاتر لیو فراخوان گذاشته ..

ذوق کردیم که کدام کارمان را بدهیم .فکر کردیم به کارهای خوب هم .آنقدر ذوق کردیم که یادم رفت این همه ذوق را مدیون که ائیم ؟

........................

ما به آقای امجد خیلی مدیونیم .

شاید متن هیچکداممان قبول نشود .مهم نیست .مهم جسارت است که آقای امجد به ما داد .

به من ،

به نجمه ،

به عرفان ،،

اولین بار سَر کلاس آقای امجد مونولوگ نوشتیم.تا آن موقع ننوشته بودیم .اما او خواست و ما نوشتیم و حالا ،،،

باید مونولوگ هایمان را میل کنیم .

کاش محبت مان هم به آقای امجد مثل مونولوگ ها تواناییِ میل شدن به او را داشت !!!

یعنی هیچ راهی نیست این کتاب پرندگان در پاییز چاپ بشه؟ به طور وحشتناکی دلم می خواد بخونمش.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)