نیلا؛ در جشن سالانه‌ی تآتر

شنبه ۱ خرداد ۱۳۸۹

در جشن «ارديبهشت تآتر ايران» که پنجشنبه سی‌ام ارديبهشت‌ماه در ارک کريم‌خانیِ شيراز برگزار شد، انتشارات نيلا به عنوان ناشر برگزيده در زمينه‌ی تآتر معرفی، و لوح و تنديس جشن به ژيلا اسماعيليان، مدير انتشارات نيلا اهدا شد.




نظرها

بی نهایت تبریک به ناشر مورد علاقه ما.

برای خانم اسماعیلیان
بعد از دو سه روز بی خبر از اینترنت ،، خبر برنده شدن انتشارات نیلا در جشن سالانه تاتر خیلی خوشحال کرد .
......................................................................
اولین بار خانم اسماعیلیان را سال هفتاد و هشت دیدم .
درست بعد از اجرای نمایش –شب سیزدهم - آقای امجد کنار در ورودی سالن اصلی با آقایی صحبت می کرد. همینطور که از کنارش آرام رد می شدم .چشمم افتاد به اطاقک کارگردانی .
- آن زمان اصلاً دلم نمی خواست نمایشنامه نویس شوم . آن زمان خیلی گیج بودم –
خانم اسماعیلیان به میز تکیه داده بود .شال سرش بود .
یک جوری بود .
یک جور آزاد .
همان لحظه .خدای من شاهد است .همان لحظه احساس کردم .این خانم و آقایی که کنار در گرم صحبت است .زن و شوهرند !!!
آخر بعضی ها خیلی زن و شوهرند .
همین حس را نسبت به خانم نوشابه امیری و شوهرش هم داشتم . با این تفاوت که اصلاً شوهر خانم امیری را دوست نداشتم.
......................................................................
چند سال بعد دوباره دیدمش .
خیلی فرق کرده بود .
شده بود یک خانم بزرگ .
به خانم های بزرگ زندگی سخت می گیرد و آنها هم –سخت – می شوند!!!
...................................................................
نمی دانم آقای امجد چرا سر یکی از کلاس ها رسید به مطب متخصص مغز و اعصاب .
بعد بیرون از کلاس با یکی از دوستانش از دستهای خانم اسماعیلیان گفت ...
که درد می کند از بس شب و روز روی –کی برد – است .
درد دستانش بزرگ شدنش ، را تائید می کرد!!!
...........................................................
حالا خانم اسماعیلیان ،،،
دیشب خوابتان را دیدم . به هر کس در بیداری زیاد فکرکنم .شب خوابش را می بینم !!!
در سالن اصلی تاتر بودید.مثل یازده سال پیش...
همانطور آزاد بودید ، مثل یازده سال پیش ..
منتها این بار روی صحنه .جلوی یک عالم جمعیت بودی.
دوروبرت هم یک عالم آدم ایستاده بود ند و برایت دست می زدند.از پوریا آذربایجانی خودمان بگیر تا یون فوسه ...
داشتند ،، شجاعتت را برای ماندن تحسین می کردند!!!!
..............................................................

با احترام
میلاد

تبريك صميمانه من را نيز پذيرا باشيد .

پايدار باشيد .

آقای امجد گفت ......
-نمایشنامه نویس در ساعت دوازده شب پنج شنبه است –
برای آقای امجد پنج شنبه روز کاری است . ولی من پنج شنبه ها کار نمی کنم.
..............................................................
ولی،،ولی ،،،
اگر نمایشنامه نویس در ساعت دوازده شب پنج شنبه باشد، خیلی خوب است . یک جورایی پر از خوبی ایی در ساعت دوازده روز پنج شنبه .
خاطر ه خوب از صبح ش داری .من صبح های پنج شنبه کلاس زبان می روم . عجیب است این زبان انگلیسی،،،می گویی.....
I want nothing
و با این جمله ،،،هم هیچی نمی خواهی ، هم –هیچی را می خواهی!!!!
..............................................................
در ساعت دوازده روز پنج شنبه به دختری فکر می کنی که هفته پیش نامزد نبود .ولی امروز صبح –صبح پنج شنبه - حلقه دستش داشت!!!
فکر کردن به نامزدی در پنج شنبه ساعت دوازده خیلی خوب است ..
ولی نمی دانم چرا فکر بی خودی است در ساعت یازده و نیم روز یکشنبه .....
..............................................................
ساعت دوازده شب روز پنج شنبه دعا دعا می کنی که مادر بخوابد .و ول کند این کانال .آن کانال زدن و همراه با آن صدا کردن یک نفر را برای اینکه اسم فلان هنرپیشه را به یاد بیاورد .
وای یکی مادر مرا ساعت دوازده شب روز پنج شنبه بخواباند!!!!
..............................................................
ساعت دوازده شب روز پنج شنبه خوشحالی.
مادر تا چه ساعتی می تواند بیدار بماند ؟
نهایت تا یک بعد از نیمه شب .بعد می خوابد و صدا نفس های بلندش در خانه مان .
خانه ای در اول روز جمعه می پیچد . مرا خوشحال می کند این صدا ....
..............................................................
ساعت دوازده شب روز پنج شنبه خیلی خوب است.
مثل ساعت دوازده روز جمعه نیست که مثل برنامه های یک هفته مانده به آغاز سال تحصیلی دلت شور بیفتد برای شروع شدن –نظم .-
.................................................................
خلاصه ،،یک جور خوبی است این ساعت دوازده شب روز پنج شنبه ....

چون مسافرم و می خواهم بروم و می ترسم یادم برود لذتی که دو روز است زیر زبان آمده. پس تند تند می گویم از...
داستان – بیدار خواب – خانم فتانه تمبرچی. این خانم را نمی شناسم، اما به عنوان اولین مجموعه داستان نوشته‌هایش شگفت‌انگیزند!!!
معیارهای آدم را در مورد داستان‌نویسی به‌هم می‌ریزد. تو انتظار داری که صعود و فرود در داسـتان ببینی. پایان مشخص ببینی. ولی در این داستان‌ها بیشتر با برش‌هایی از زندگی روبه‌رویی. مثلاً در یکی از داستان‌ها خانمی مرخصی می‌گیرد که به کارهای خانه برسد اما درعوض می‌نشیند جلوی کامپیوتر و اسم دوست دوران دبیرستانش را در – گوگل – جستجو می‌کند. حین جستجو فکر و خیال‌های مختلف به ذهنش می آید. آخر سر هم نشانی از دوست گم شده‌اش پیدا نمی‌کن‌!!!.
همین!!!
...............................................................................................
بیشتر شخصیت‌ها تنهان. جز یکی از داستان‌ها که زن در کنار کودکش است. منتها کودکی خواب!!!
...............................................................................................
اشیاء شخصیت‌ها را احاطه کرده‌اند. یکی از زن‌ها نمی‌داند با اثاثیه‌اش چه کند. باید خانه‌اش را بفروشد و در خانه‌ی جدید جایی برای این همه اثاث نیــست.
در داستان دیگر زنی حین ور رفتن به اشیاء گرفتن برگ‌های زرد یا فکر کردن به فلاسک آب جوش، خود را راضی می‌کند که همسرش ، همسری که بیشتر با دراز کشیدن روی تخت و کتاب خواندن راضی می شود، برای پیاده روی با او کنار دریاچه می آید!!!
فکر کن آن ور دنیا هم آدم ممکن است دلش از تنهایی در بعد از ظهر روزی تعطیل بترکد!!!!
...............................................................................................
داستان‌ها همراه‌اند با عکس. که این هم تجربه‌ی شگفت‌انگیزی است.
نمی دانم چرا ناشرها کمتر راضی به همراه شدن نقاشی یا همین عکس با داستان می شوند. این عکس‌ها یک جورهایی چفت‌اند با داستان‌ها. مثل شخصیت‌ها .عکس‌ها هم خالی‌اند و تنها ...

اول ...تام هنکس
بعد ..ایشی گورو
...........................................................


قرار بود .ساعت ده و چهل و پنج دقیقه شب سوار هواپیما شویم،، ساعت ده شب گفتند ..که بله مشکل تایپی بوده و هواپیما ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه راه می افتد . نه یازده و چهل و پنج دقیقه!!!
پس ما خوابیدیم روی صندلی هایی که مثل -صندلی دندانپزشکی – بود .در سالن ترانزیت !!!
خوابیدیم و من یاد این آقاهه افتادم .که اسمش هم الان یادم نمی آید .آقایی که سالهاست در فرودگاهی در فرانسه ساکن است . دلم می خواهد از آقای امجد بپرسم وقتی فرانسه رفته ،، این آقا را در فرودگاه دیده؟؟؟
...............................................
نمی دانم .چطور این همه سال تحمل کرده در فرودگاه بماند .
فرودگاه مثل برزخ است . دلشوره عجیبی آدم را می گیرد .آدم دلش می خواهد ببیند .بــــــالاخره یا این طرفی است یا آن طرفی . این طرف یا آن طرف بالاخره خانه ای است برای استراحت .فرق می کند با فرودگاه .که هیچوقت چراغهایش خاموش نمی شود و رنگ سفید چراغهایش می رود تو مخ آدم.
نمی ارزد زندگی در فرودگاه .حتی اگر غولی مثل –تام هنکس – زندگی ات را بازی کند!!!!
...............................................................
نشر چشمه به تازگی مجموعه داستانی از –کازئو ایشی گورو –چاپ کرده . داستانهایی از شب و موسیقی .علاوه بر قدرت بالای داستان گویی .آدم متعجب می ماند از تسلط نویسنده به موسیقی .... با خوندن داستانها هم متعجب می شوی و هم متوجه گوش موسیقیایی نویسنده ... .گوش تربیت شده ای که نویسنده را در کنار هم قراردادن درست کلمه ها کمک کرده ....
نمی دانم والله . کار غریبی است .این نویسندگی.
آقای امجد یک زمانی می گفت که شمیم بهار در دانشگاه تهران در مورد رابطه موسیقی و کلمه ها می گفته .افسوس .وقتی نوبت ما شده ،،ترجیح داده در خانه بماند ...
آیدین می گفت اتفاقاً شمیم بهار خیلی هم پرکار است .ولی ما نمی بینیم!!!

آقای امجد را با بلوزی قرمز در هاله ای می بینم .کنار حوض نشسته و قصه می گوید .
این است تنها خاطره من از سریال –خانواده آقای رضایت-
دوستی یکی از قسمت های این سریال را برایم آورد .جایی که خاله نمی خواهد ازدواج کند .
مــتعجب شدم از نگاه کردن به این سریال که حداقل متعلق به پانزده .شانزده سال پیش است .این که چطور آدمهای طبقه متوسط نمایش داده می شوند .خیلی راحت . طـبقه ای که چند سالی است فراموش شده در سینما ی ما .
خانمها راحت روسری سر کرده اند . نه مثل سریالهای این دوره زمانه که آدم فکر می کند کارگردان اول دوبی رفته برای آموزش بستن روسری.... در حالی که روسری دو بال دارد که بالهایش راحت .خیلی ساده بهم گره می خورند .زنان دور و بر مـن که این طوری روسری سر می کنند...
در این قسمت آقای کیانیان خیاطی خجالتی است . وچقدر باشکوه خیاط را جلوی چــشم ما می آورد.شکوهی که متاسفانه در نمایش –پروفسور بوبوس –نداشت!!!
دو تا بچه اند در این قسمت که مسیر زندگی خاله را عوض می کنند .خاله ای که از شوهر و بچه داشتن متنفر است!!!
در دو هفته گذشته خودم را کشتم .بلکه بتوانم کلمات ر ا در دهان بـچه بگزارم ،همه اش توی ذوقم می خورد .آخر سر هم درست نشد.
ولی در این قسمت سریال –خانواده آقای رضایت - آدم حق می داد به بچه ها .اینقدر بچه ها قوی بودند ، که آدم بهش بر نمی خورد فضولی شان و تعیین تکلیف کردنشان برای زندگی آدم بزرگ ها!!!
حالا چرا این حرفها را زدم ، چون امروز روز تولد آقای کیانیان است .
( و من اصلاً فکر نمی کردم آقای کیانیان پنجاه و نه ساله باشد .فکر می کردم نهایت چهل و سه چهار سال داشته باشد)
و دیدن همین تک قسمت –خانواده آقای رضایت - بزرگی اش را فریاد می زند!!!

عضو فیس بوک نیستم .ولی به واسطه خواهر عضوم .نگاه می کنم به عکس های مردم .در این طرف دنیا .یا آن طرف . مردم در عکس ها می خندند . و مــــــــن وقتی این خنده ها را در عکس می بینم ، احساس می کنم .آدمهای داخل عکس خیلی خوشبختند .

مادرم می گوید .خاصیت عکس لبخند زدن است .!!!!

امان از دست مادرم . که خوب بلد است فکر خوشبختی را هم لوث کند!!!

...................................................................

در یکی از این عـــــکس ها آقای امجد با آقـــــای محمد حامد و خانم اسماعیلیان رو به دوربین ایستاده اند .پشتشان یک خانه چوبی است .عین خانه های شمال .با یک عالم درخت .دور و بر خانه . پایین عکس نوشته شده ،

-سوئد .پاییز 2008-

..................................................................

آدم به عکس نگاه می کند و ماتش می برد .انگار سوئد . پارک است .یا تو به جای زندگی رفته باشی جنگل ابر .که خوش بگذرانی ،،،

خیلی خوب است زندگی آدم .مثل رفتن برای عشق و صفا به جنگل باشد .و مدت این عشق و صفا نه چند روز .که به اندازه تمام روزهایی باشد که پروردگار در اختیارت گذشته !!!

..................................................................

نمی دانم والله .آدم حوصله اش سر نمی رود !!!

دلش نمی خواهد برگردد تهران که صفحه آخر روزنامه شرق را بخواند!!!

..................................................................

اگر کسی بفهمد در سوئد دلم برای صفحه آخر روزنامه شرق تنگ می شود ، حتماً،،، بلند بلند بهم خواهد خندید. و اصلاً هم برای نخندیدن رودروایسی نمی کند .

مثل کلاس زبان .وقتی به بچه ها گفتم .اگر مهاجرت کنم ، دلم برای پیتزا خوردن در گیشا تنگ می شود!!

آنها خندیدند .و گفتند:::
" بچه جون به پیتزاهایی که آنجا خواهی خورد فکر کن !"

کسی نمی خواهد درباره سینمای دانمارک از من سوالی بپرسد؟

شنیدم که در تالار مولوی بسته شده .
درست روزی که هانی نمایشنامه خوانی داشت .
هانی یک عالم خرج کرد بود .
خرج آب میوه .
نمایشنامه خوانی بود .دیگر ...
گلوی محکم می خواهد .نمایشنامه خوانی .....
هم پول آب میوه داده بود .هم پول کپی از متن .تا دست بازیگرش بدهد!!!
....................................................................
تالار بسته شد .
اجرای هانی .عقب افتاد .
رفت برای شهریور.
هانی دوباره می دود .تا بلکه بازیگر پیدا کند .
بلکه بیایند و بخوانند بدون پول با خوردن آب میوه ...
.......................................................
بهش گفتم ،،،
نمی شود .ول کنی .
و دل ببندی به تخیل .
تصور کنی به کارگردانی بدون دغدغه پول .
جواب داد....
آن وقت ها بعد از تعطیلی مدرسه .پسرها دم در می آمدند....پسری بود که وقتی در مـــــدرسه باز می شد .فریاد می زد ....خدایا ایــــــــن را می خواهم .خــــــــــــدایا آن را هم می خواهم .خدایا من همه را می خواهم ... تو با آن پسر نسبتی نداری ؟؟ .پسری که بدجوری دلش خوش بود!

چقدر دوغ خوردن پیاده آن هم در خیابان تاریک خوب است .
.......................................
برای آقای امجد
که امروز یعنی (یکشنبه 13/4/1389 ) بیشتر از بقیه روزها دوستش دارم .
.......................................
گفت .....شما یک دقیقه بایستید.
تــــــــعجب کردم .قبل از تعجب به مرگ فکر می کردم که چه زیـــــبا آقای امجد توصیفش می کرد .هم به مرگ فکر می کردم ، هم به اینکه چطور می شود با دو یا سه شخصیت نمایشنامه نوشت و در طول نوشتن به زمان و شخصیت هم نظر داشت !!!
گفت ....از این به بعد اگر او .یعنی من (میلاد ) داستان بخواند از کلاس بیرون می رود.
اینقدر وحشت کردم که نشستم .
نشستم و احساس کردم که انگار آقای امجد شعری از حافظ خواند و من نفهمیدم کدام شعر است .من فقط کلمه های آهنگین می شنیدم .
روز معلم نوشتم که نمی دانم چرا آقای امجد را دوستم دارم .اما امروز می دانم .به خاطر –حافظ –
بعد وحشتزده از کلاس بیرون آمدم و پیاده هی دوغ خوردم .هی دوغ خوردم . و فکر کردم به او .که انگار از خدا هم گفت . و چقدر خدای من با خدای او متفاوت است .
من گاهی خدایم را مرد می بینم .
گاهی که خسته ام ،
گاهی که داغونم ،
گاهی که حتی مادرم هم نمی تواند تسلی بخش باشد .،،،،
خدای من مرا در آغوش می گیرد .
من ..حضورش را احساس می کنم . سر چهارراه پار ک وی .کنار ایستگاه اتوبوس ..
هانی می گوید ....
جالب است .تو را که تا به حال مردی در آغوش نگرفته .مردی که برای در آغوش گرفتن .اول شهوتش جلو نمی رود ،بعد خودش .
یا مردی که برای در آغوش گرفتن دو دو تا چهار تا نمی کند ،،،
و خدا را شکر که همچین مردی نبوده ...
خدا را شکر که همچین مردی نبوده .
خدا را شکر .که خدا نمی گذارد تو .در عصری غمگین سر چهارراه پارک وی تنها باشی !!!
..........................
ای وای آن دختر چه راحت مرا مواخذه می کرد !!!
...............................
خدایا تو بگو چه کنم ؟؟
دلم نمی خواهد آقای امجد هم استخوانهای دردناک داشته باشد ،
هم فشارش بالا برود ...
دیشب صورتش قرمز بود .مثل سیب گلاب ....
چقدر سیب گلاب خوب است !!!
...........................
شاید دیگر نباید برایش داستان بخوانم .
شاید این طوری برایش بهتر باشد.
ولی من .خواندن برای آقای امجد را خیلی دوست دارم .
خواندن برای او مثل خوردن سیب گلاب می ماند .یا خوردن دوغ در شبی تاریک ...
ولی اگر با این خواندن عذاب بکشد ،چی ؟؟
و خدای نکرده مثل دکتر طباطبایی بهش بگویند...
دیگر نیا!!!
..................................
خدایا تو بگو چه کنم ؟؟
.......................
میلاد

هیچ کس نمی تواند .مانع حرف زدن من با آقای امجد بشود . خیلی مسخره است .اگر کسی نگذارد من با آقای امجد حرف بزنم . انگار نگذاری دختری با عمویش حرف بزند . من در دو حال با عمویم حرف نمی زنم . یا او نخواهد .یا به خاطر گرما برود به جایی خنک . مثلاً سوئد .

(وای که هوای این شهر بس ناجوانمردانه گرم است در این روزها )

عمو می رود و بعد از سه ماه برمی گردد و من به خاطر این دوری اینقدر باهاش حرف می زنم .که فریاد بزند ...

"یکی مرا از دست این نجات دهد"

این از این ....

..........................................................

در فیلم –فانی و الکساندر –تاتر پیروز می شود .

من طرفدار تاترم .

.......................................................

تازگی ها عاشق –هگل – شدم .آقا این هگل خیلی خداست !!!!

نظراتش درباره دولت عجیب است به خدا .

من عاشق هگل شدم .

هگل نظراتی درباره نوزایی دارد .این که فرد بار می گیرد و موجد نویی را تحویل می دهد .

این را داشته باش ....

آقای کوهستانی امروز درصفحه آخر روزنامه شرق اعتراض داشت . که چرا خیلی از استاد ها .دانشجو را مجبور به نگاه کردن به گذشته می کنند!!!!

عجیب است به خدا .که آدمی این طور اصرار داشته باشد به عقیم ماندن . این که تو باری نگیری از گذشته و آن را داخل بدنت کنی .داخل خصوصی ترین جزء وجودت .

(زهدان ) و بعد این بار زمین بگذاری .باری که محصول زهدان توست .

قبول ندارم که تو فقط باربر می مانی .

یک چیزی می شود .این بار در درون تو .حتی اگر ژن ناقص داشته باشد .

در درون تو این باری که گرفتی ، یک چیزیش می شود و بعد تو زایمان می کنی و بارت را زمین می گذاری ....

باری که مال خود .خودت است ...

..........................................................................

از دکتر بـــــــــراهنی داستانی خواندم که در آن مردی زایمان می کرد . درد می کشید .سخت درد می کشید و خیلی واقعی بود .نمی دانم سر کلاس دکتر براهنی هم بعضی از شاگردان تهدید می کردند که اگر فلانی بخواند ، من از کلاس بیرون می روم !!!!



دلم می خواهد اطاق یک نویسنده را ببینم . حالا چرا ؟؟
نمی دانم . حسی غریب است .
..........................................

تقریباً سه .شاید هم چهار نویسنده درباره اطاق کارشان در صفحه آخر روزنامه شرق نوشته اند . اولین آنها –حنیف قریشی – بود .
قریشی از کاغذ دیواری اطاقش گفته بود . عکس پسرانش و کتابها که همیجور ولواند در اطاق .و کتابها باید باشند بالاخره .هر چند که او زیاد کتاب نمی خواند !!!!
.........................................

نمی دانم والله .وقتی نویسنده ای کتاب کم می خواند ، چطور می تواند بنویسد و صبح علی الطلوع کارش را شروع کند تا ظهر !!!!....
.........................................

یاد چرمشیر افتادم . اینکه یک زمانی گفت خانه شان کوچک است و جای یک عالم کتاب ندارد .کتاب هایی که تعدادشان یکی .دو تا .هزار تا .دوهزار تا نیست .خیلی بیشتر از این حرفهاست !!!
پس چاره ای نمی ماند .که کتابهای زیادی را بدهد برود . به جایی دورتر از خانه کوچکش ...
.............................................

عجیب است به خدا .یک نفر آن طرف دنیا در اطاقش کتاب ولوست .چون باید باشد .یک نفر هم اینجا به خاطر جای کم .کتابها یش را کم می کند،،،،،
خیلی سخت تر است نوشتن در این ور دنیا تا آن طرف .به خدا ...
......................................................

دلم نمی خواهد هیچ قصه .نمایشنامه . یا حتی یادداشت از حنیف قریشی بخوانم . افتادم با این حنیف بدبخت روی دنده لج . قریشی را بایکوت کردم تا اطلاع ثانوی ...
اما یک چیزی ،،
در مجله گلستانه فکر می کنم ، چند سال پیش نوشته شده بود که این –حنیف قریشی – دروغ می گوید .همینجور "اور"!!!.
اگر دروغ باشد ، باید در تصمیمم .تجدیدنظر کنم !!!


مصاحبه با نجف دریابندری را خواندم . خواندم و متاثر شدم برای مترجمی بزرگ .که الان کلمه ها از یادش می روند..
ای وای که من. حالم از انهدام به هم می خورد!!!
.......................................................
خدا بگویم .چه کار نکند آقای امجد را .که با پیشنهاد ، توصیف یک شیء و ساختن داستان برای آن شی ء.چند روز است .تمام فکر و ذهن مرا مال خود کرده . دیروز جامدادی قورباغه ای و جا عینکی ام بود، امروز هم کیفم بود ، هم مادربزرگ .
خب .مامان بزرگ که شی ء نیست .ولی عوض شده مثل اشیای دوروبرش...
..................................................................
مادربزرگم .مادر مادرم .زن سالاری بود .از فعل –بود – استفاده می کنم .چون الان آن مادربزرگ نیست .
دامادها ازش می ترسیدند .خود را بالاتر از دامادها و شوهرش می دانست .جــوری رفتار می کرد .که بابا بزرگ بیچاره من محوش شود .و درضمن مرتب بهش یادآور می شد که لطف کرده و زنش شده ...
در تمام دوران دبستان . راهنمایی و یک خورده از دبیرستان احساس نکردم که مادر بزرگ پیر است .
ساعت های مشخصی در روز دراز و نشست می رفت .از چاقی متنفر بود .و بدتر از من همیشه خدا چاق بود .
عاشق انگلیسی بود .تیتراژ فیلم ها را بلند بلند می خواند .غلط غلوط .ولی با اعتماد به نفسی در حد خدا .....
تا اینکه بابابزرگ مرد.
.......................................
الان .مادربزرگ من .احتیاجی به دراز نشستن رفتن ندارد .چون پوست است بر استخوان . بیماری قند لاغرش کرده !!!! در خیاطی برای تن لاغرش گریه کرد .
(چه جای خوبی را نجمه انتخاب کرده بود برای نمایش تن .خیاطی انتخاب جالبی است .که من یادش رفت بهش بگویم . )
الان دیگر هیچکس ازش نمی ترسد .
الان گوشش نمی شنود .
الان .....اسم های انگلیسی را بلند بلند نمی خواند ...
الان به خاطر اینکه کم می شنود، کم هم حرف می زند .چه برسد به خواندن تیتراژ فیلم ها
..............................................
ای وای که من حالم از انهدام به هم می خورد!!!

من ،
در این ساعت شب ...
ساعت نزدیک ده است ،،،
گیج .گیجم ..
گیجی ام را مدیون آقای امجدم.
آدم را دچار شک می کند
-خدای من .ما باید برای هفته آینده از "وهم "بنویسیم-
.........................................
چه کسی بود گفت:
"شک مقدمه آگاهی است"
....................................
من ،
در این ساعت شب ...
ساعت نزدیک ده است ،،،
احساس می کنم .هیچی بلد نیستم .
..................................
من ،
در این ساعت شب ...
ساعت نزدیک ده است ،،،
احساس می کنم .خالی شدم از کلمه هایی که این همه سال جزئی از من شده بودند.
.......................................
من ،
در این ساعت شب ...
ساعت نزدیک ده است ،،،
چون خالی ام ،
می ترسم ،
می ترسم ،
از تجربه جدید
.................................
من ،
در این ساعت شب ...
ساعت نزدیک ده است ،،،
با خودم می گویم
که چه شاگردان عجیب غریبی آقای امجد تربیت می کند
.........................................
من ،
در این ساعت شب ...
ساعت نزدیک ده است ،،،
با این که ،
می ترسم ،
با اینکه
پر از شکم ،،
ولی خب در دلم قند آب می شود
برای این تجربه تازه!!!
.................................
می دانی .مثل
انگولک کردن دندان لق می ماند
درد دارد ولی تو ول کن معامله نیستی!!
.................................
من ،
در این ساعت شب،
ساعت نزدیک ده است،
به فروغ فرخزاد فکر می کنم،
نه به خاطر دلیلی که دختری شانزده .هفده ساله می تواند داشته باشد،
..........................................
من ،
در این ساعت شب،
ساعت نزدیک ده است،
به فروغ فرخزاد فکر می کنم،
که وقتی رفت .استودیو گلستان ،
و گلستان گفت ،
"خانم مهم نیست .چند تا کتاب تا به حال چاپ کرده اید .اینجا باید ماشین کنید"
...................................
چقدر ترسید ،
چقدر شک کرد،
و چقدر در دلش قند آب شد!!!

خدا عمر بدهد گروه تاتر لیو را .

به خاطر آنها امروز فیلمی دیدم از تمرین تاتر .کاری از کانتور(کارگردان لهستانی)

..................................

خدایا .تاتر خیلی سخت است .به خدا .

کارگردان .خودش را کشت .

طفلی آخر سر هم که ندید اجرایش را .

پا به پای بازیگران بازی می کرد . می رقصید .

در یک صحنه .اینقدر صحنه کوچک شلوغ بود که چیزی از دیوانه خانه کم نداشت . و من مانده بودم که کارگردان چطور هدایت می کند !!!

بعد وسط آن هاگیرواگیر .کارگردان می گفت:

"نه .خوب نیست..."

....................................

وقتی کارگردان لهستانی عصبانی می شد.شکل آقای امجد می شد.(چقدر کارگردان ها به هم شبیه اند)

جالب اینکه .بازیگرها اصلاً اعتراض نمی کردند و مثل موم بودند.

ولی وقتی کارگردان عصبانی می شود ، آدم می ترسد .

با خودش می گوید :

"خدایا .کاش می توانستم ..کاری کنم.عصبانیتش برود جایی دور!!"

...............................

ولی او باز عصبانی خواهد شد و فریاد خواهد زد...
"فایده نویسنده شدن چیه ؟ ....اگه هدفش فقط ثبت حرفهای گل و گشاد روزانه باشه؟؟"


بهمن محصص مرد.
.....................
محمد نوری مرد.
..........................
علی نامور امروز مرد.
نوشته بود ندکه نامور به خاطر سکته قلبی مرد در روزنامه
اما من ،،،
می دانستم .سرطان معده دارد.
حس غریبی بهم می گوید.خودش را کشته،
حس غریبی بهم می گوید ،آقای امجد اینقدر حوصله ندارید .که پست جدیدی در سایت بگذارد .حتی یک خبر کوچک از انتشار دو نمایشنامه چرمشیر مهربان!!!
..................................
ای وای .که من چقدر حالم از این همه مردن بهم می خورد!!
هم حالم از این همه مردن بهم می خورد.هم به وهم فکر می کنم!!!
............................................
سارا گفت :
" راستی .آخرین خبر خوبی که بهمان رسید .چی بود ؟؟"
!! خیلی فکر کردم به خدا . ولی ...آخرین خبر خوب یادم نیامد

متاسفم
خیلی خیلی متاسفم .
نمی دانم چرا علی عامه کن و علی نامور را یک نفر تصور می کردم .نمی دانم دو نفر هستند .(آه .افسوس .یکی شان که الان نیست)
ولی در ضمیر ناخودآگاهم این دو تا را یک نفر می دانستم . و وقتی شنیدم علی نامور در اثر سکته قلبی از دنیا رفته ، نمی دانم چرا احساس کردم او همان کسی است که الان بیمار است و در ذهنم هی ساختم .هی داستان ساختم .چرا فکر می کردم هر کس بیماری سخت داشته باشد ، خودش را می کشد و در روزنامه می نویسند:
"فلانی به خاطر سکته قلبی مرد"
مگر آقای بهاری .بیماری سخت داشت ؟
نه . بیخود و بی جهت خودش را کشت و در روزنامه ها نوشتند:
"به خاطر سکته قلبی مرد"

بهتون تبریک میگم ژیلا جان...و همینطور به آقای امجد عزیز...میدونم که تحت فشارهای زیادی سخت برای انتشارات کار کردید و این هم نتیجه... :) به امید دیدار

آیدین (آغداشلو) عزیز من .بعد از تمام شدن هر کاری دیگر به آن نگاه هم نمی کند . و من نمی دانم .چطور؟

......................................................................

از دیروز تا الان .تقریباً بیست و چهار ساعت است .کلمه هایم مرتـــــب در سرم رژه می روند . و من نمی توانم بهشان بگویم :

"تو را به خدا ول کنید .مگر اینجا میدان مشق است ؟"

انگار وقتی آقای امجد دعوا می کرد .وقتی بعد ا ز شنیدن حرف هایش اشک پشت پلکم جمع می شد ، آسان تر بود.تا دیروز که کلمه های من او را یاد شخصیت های چخوف انداختند!!!!

من الان نمی دانم چه بنویسم ؟؟

................................................

من الان نمی دانم چه بنویسم ؟؟

نمی دانم چه بنویسم ، و از دیشب تا به حال یاد قصه ای از کارورم . قصه ای از آخرین روز زندگی چخوف .وقـــــتی آن درام نویس بزرگ سر غذا سرفه می کند و خون بالا می آورد . وای که این قصه شگفت انگیز است !!!

........................................

من الان نمی دانم چه بنویسم ؟؟

دیروز از این همه تعریف باد کرده بودم !!!! یک جا خواندم .البته باز در یک داستان .که خانم های چاق مثل بادکنک در هوا شناورند...

خواهرم پرسید : "اسم داستانش چیه؟"

خودم را کشتم .نه آن موقع یادم آمد ، نه الان.

.. .................................................

اگر در هوا شناور شوم ..آن بالا چه می بینم ؟ حتماًً.یعنی صد درصد،،، مردانی در کنار زنان لاغر!! .................................................

من الان نمی دانم چه بنویسم ؟؟

نمی دانم چه بنویسم .می ترسم آبرویم جلوی چـــــخوف برود، .....................................................

من الان نمی دانم چه بنویسم ؟؟

از بادکنک شدن می ترسم .اگر بادکنک بترکد، ریز ریز می شود .هر ریزه می افتد یک طرف دنیا .

ریزه به چه درد این دنیا می خورد؟؟

حالا اگر یک بادکنک بزرگ و خوشگل بود ، یک چیزی!!!

...............................................

من الان نمی دانم چه بنویسم ؟؟

غم انگیز است .چون عاقبت بادکنک بزرگ و خوشگل هم .مرگ است!!!!

دوستم برای تولد نامزدش بادکنک خریده دانه ای دوهزار تومان . بادکنک های دوهزار تومانی با گاز هیدروژن باد می شوند!!!!

اما باز آخر شب . بادکنک های هیدروژنی مرده اند .بادشان کم شد ه.کم شده ....

آخر سر هم شده اند یک ریزه .گوشه اطاق پذیرایی ....

خوبی اش این است که دوستم متوجه مرگ بادکنک ها نشده .از بس که هیجان داشته !!!

.........................................................................
خیلی بچگی . به قول فیلم –شاید وقتی دیگر – در خیلی خیلی بچگی .دعا کردم .عمو هیچوقت ازدواج نکند .
فکر می کردم .با ازدواج صحبت از سینما از یادش می رود .صحبت از سینما و وویان لی زیبا در فیلم –برباد رفته-
عمو ازدواج نکرد.... خودم را در تنهایی این روزهایش مقصر می دانم .
دوستم گفت....-- .چقدر خودت را تحویل می گیری .یعنی تو اینقدر مستجاب الدعوه ای . شــــاید قسمتش بوده ---
و من با اینکه به قسمت خیلی اعتقاد دارم و در ضمن به مستجاب الدعوه نبودن خودم .
باز برای عمو ناراحتم !!!
.................................................
دلم نمی خواست آقای امجد فیلم بسازد . فکر می کردم سینمای گل و گشاد دیگر فرصتی برایش نمی گذارد .فرصتی برای صحبت از ادبیات....
اما حالا دعا می کنم که بتواند .بسازد .
دیگر توانایی ناراحتی برای یک دعای پر از خودخواهی را ندارم .
خدا کند که بتواند .بسازد .
هر چند که خیلی سخت است .
پشت صحنه .نمی دانم اسمش چی بود .فکر کنم –سفره ایرانی - کیانوش عیاری .
وای خدای من .مثل زنگ ورزش بود .شلوغ پلوغ . نمی دانم چطور می توانست بین آن همه شلوغی را کنترل کند!!!
..............................................................
ولی .... حتماً می ارزد .لااقل به یک بار تجربه کردنش می ارزد!!!

من و نجمه –فکر کنم عرفان هم بود - می خندیدیم .همینجور الکی .تکیه داده بودیم به پله های تالار آقای انتظامی و هر هر می خندیدیم که آمد . دخـــتری.که چند وقت شاگرد آقای امجد بود ،،

آمد و گفت .همینجور پشت هم !!!

"-دارم آماده می شم برای جشنواره بانو .یه طرح هم به رادیو دادم که قبول شده .-"

همینجور پشت هم گفت و رفت . انگار منتظر بود که یک نفر را ببیند.حالا ما جلوی چشمش آمدیم .که بهتر از ما برای پز دادن؟!!

خواهرم می گوید .حسودیت می شود حسادت نیست .......اگر حسادت بود گریه ام می گرفت و زار زار گریه می کردم مثل بچه های کوچولو .. حسادت نیست... راستش دلم می سوزد وقتی کــسی ما را برای پز دادن انتخاب می کند .نـــــه اینکه ما- کم- ائیم.،،،

واقعیتش . ما مثل اوئیم.توانایی های هم را می شناسیم !!!

.....................................................

ما .من .نجمه . عرفان ... خیلی بهتر از آقای فرمان آرا می نویسیم .مــونولوگ آقـــای فرمان آرا.

خدای من خیلی بد بود!!!

..................................................

در این چند سال با تمام شدن هر دوره کلاس نمایشنامه نویسی . یک چیزی به ذهنم آمده برای نوشتن در روزهای آخر دوره ...

می دانی انگار آدم –عادت می کند به شنبه ها- و با این که من از فعل –عادت کردن- حالم به هم می خورد . متاسفانه فعل دیگر ی پیدا نمی کنم !!!

....................................................

برای شنبه ها می نویسیم .من .نجمه .عرفان ....نه مثل آن دوست در خانه هنرمندان . می نویسیم چون لذت می بریم از نوشتن و خواندن برای هم .

باعث و بانی به وجود آمدن –لذت- در جامعه ای که مردمش یاد نگرفته اند از چیزی لذت ببرند آقای امجد است .

من .نجمه .عرفان .پریسا.....

ای وای،، دلمان تنگ می شود برای شنبه ها .که انگار دارد نبود چند ماهه اش صد در صد می شود این روزها!!!

...................................................

علی می گوید .معلمی خیلی سخت است .نمی دانم شاید راست بگوید .من که هیچوقت معلم نبودم .. .

علی می گوید توی معلم روبروی یک عالم چشم زل به تمام وجودت می نشینی .بایـد بخوانی .خیلی.و این وقت می برد .

علی از این حرفها زیاد می زند!!!

...............................................

به آقای امجد مدیونیم به خدا .من علی .نجمه .عرفان ...

هم به خاطر لذت نوشتن .و خواندن .هم به خاطر اعتماد به نفس . قبلاً ناراحت می شدم اگر دوستی (دوست که نیست البته ) وقتی می خوانم از کلاس بیرون رود. ولی الان نـــــاراحت نمی شوم . الان وقتی می خوانم .خدای من ،،،

احساس می کنم چخوفم .یا نویسنده شب به خیر مادر کی بود ؟ مارشا نورمن؟

وقت خواندن آنقدر آزادم .آن قدر رهام .که برایم اهمیتی ندارد .آن یک نفر برود .

بگذار برود ،،، تو حیاط .تو کوچه . تو میدان. هر چند که او هی در را می کشد .ولی در باز نمی شود. هیلدا می گوید .انگار خدا با ماست .

نمی دانم والله...

ولی این آزادی را مدیون آقای امجدم

.... ..........................................

امیدواریم فیلم آقای امجد فیلم خوب شود .

من .نجمه .عرفان . امیدواریم .یک روز . با هم قرار بگذاریم برای رفتن به سینما و دیدن فیلمش .

من خیلی سینما فرهنگ را دوست دارم!!!

دل آدمیزاد .یک جوری می شود .وقت اثاث کشی.

دیروز شنیدم .یعنی دیدم که محل کارنامه می خواهد عوض شود .من یک بار دیگر هم کارنامه ای هارا وقت اثاث کشی دیده ام . سال هشتاد و یک شایدهم دو .

دو تا کلاس داستان نویسی بود .بعد از مردن گلشیری –خدا بیامرز – یــــکی کلاس آقای مندنی پور .و آن یکی آقای آبکنار .اولی شصت هزار تومان .دومی بیست هزار تومان !!!!

شصت هزار تومان پول نداشتم . درس می خواندم .کار نمی کردم .

رفتم کلاس آقای آبکنار.

آقــــــای آبکنار .خیلی مهربان بود . ولی خیلی ،،،از گلشیری خدا بیامرز تـــــــعریف می کرد .داستان –کریستین و کید – را خودش بهم داد . مهرش را زده بود صفحه اول کتاب .

نصف اش را خواندم .پس دادم .رویم نشد .بــــــــگویم از داستان چــــیزی نفهمیدم .بـــعد که کارنامه ای ها اثاث کشی کردند و آمدند اینجا .دو بار بیشتر خیابان ظفر نیامدم .هر دو بار هم این ساختمان به نظرم خیلی شیک آمد !!!

آقای آبکنار را ندیدم تا همین فیلم –کسی از گربه های ایران خبر ندارد – چقدر دور بود آقای آبکنار نویسنده فیلمنامه از آقای آبکنار معلم .

خب آدم فرق می کند سر کلاس با وقتی که حرفش سر زبان تلویزیون های فرنگی است!!!

افسوس فیلم - کسی از گربه های ایران خبر ندارد- زیاد قشنگ نیست!!!

.........................................................

سال هشتاد و سه که دوباره آمدم کارنامه دیدم نه بابا آنقدر هم شیــــــــــــک نیست .معمولی ،معمولی است !!

هم به معمولی بودن ساختمان فکر کردم .هم به آقای امجد که دو ساعت .از ساعت پنج تا هفت با پالتوی بلند نشست و از ســاختار و گشتاب حرف زد و نمی دانم چرا گــــرمش نشد .هر چند که زمستان بود . کیست که نداند زمستانهای تهران ،،، زمستان نیست !!!

..................................................................

دل آدمیزاد .یک جوری می شود .وقت اثاث کشی.نمی دانی خدا پیش رویت چه گذاشته ،،،پس عین اسپند رو آتشی...

آقای امجد این شنبه ای مثل وقت اثاث کشی بود .مثل اسپند رو آتش ...

خدا کند که پروردگار چیزهای خوبی پیش رویش بگذارد!!!

هر چند که مادرم می گوید ، پروردگار جز خوبی برای کسی نمی خواهد!!!


چند سال پیش در روزنامه شرق با دکتر براهنی مصاحبه ای کرده بودند .و در آن مصاحبه دکتر از زنی گفته بود که ساکن تبریز است و هنوز عاشق است .یک جوری عاشق همیشگی است .عاشق دکتر ساعدی !!!
زیاد توجه نکردم .راستش با خودم گفتم .یک چیزی گفته .تا الان که کتابی از نامه های دکتر ساعدی به طاهره منتشر شده،، ،،راستش من خوشم می یاد از دیدن هر جور نوشته ای از یک نویسنده .بعضی می گویند .این یادداشت های عاشقانه خصوصی است .و انتشارش ظلم است ولی من فکر می کنم ، یعنی اعتقاد دارم که نویسنده چیز خصوصی ندارد!!
نامه های اول این کتاب خام اند .جوانند.خب نویسنده اش سنی نداشته .نامه ها همینجور که جلو می روند پخته تر می شوند.پخته تر می شوند و آدم متعجب می شود که چرا دکــــتر هیچ سعی ای برای زندگی با کسی که دوستش داشته نکرده ؟!
بعد متوجه یک سرگردانی می شوی .از یک طرف ساعدی عاشق و در نتیجه مــشتاق به تشکیل خانواده ، از طرف دیگر ساعدی نویسنده .این دو تا انگار با هم جور نمی شود یا لااقل در مورد ساعدی نشده ..
و ساعدی مانده و تنهایی و درد .
چرا روحش اینقدر درد می کرده؟؟
نمی دانم وقتی که ساعدی فرانسه رفت با این همه دوری تبریز چه کرد؟
و اصلاً چطور شد که در فرانسه ازدواج کرد؟
شاید هم چاره این همه درد ساعدی مردن در غربت بوده .مردن در جایی اینقدر دور از تبریز،
شاید هم باید بی خیال این حرفها شد به قول یک دوست کیست که یک لیلا ، یک گوشه نداشته باشد؟!

عــــــاطفه منتشر دست از سرم بر نمی دارد .از شـــنبه شب هــــــــی در ســــرم می چرخد .می چرخد.عاطفه منتشر مثل لباس عروس منتشر .

لباس عروس کثیف.آخر شـــب عروسی را می شود داد اتوشویی .اگر هم کرایه ای باشد که پس می دهی .صاحبش می شورد تن دیگری می کند .اما با عاطفه منتشر کثیف چه می شود کرد؟؟

اصلاً چطور شد آقای امجد از عاطفه منتشر گفت ؟؟

حرف به هولدن افتاد .قهرمان –ناتوردشت – آقای امجد گفت از هولدن که دلش برای هـــــــمه

می سوخت .حتی برای زنانی که خوب نبودند .زنانی که صبحها مثل بقیه زنها بودند .چه می دانم .خرید می رفتند .غیبت می کردند .اما شب !!!

چه شگفت انگیز است شب .هر چند به قول آقای امجد فقط یک حس است.حسی که من به شب دارم . شنبه شب در خیابان ظفر خانم بد ی دیدم .با یک قیافه وحشتناک در خیابان تاریک ایستاده بود .می ترسیدم از کنارش رد شوم . فکر کن .من که زنم از زنی می ترسیدم .

مردان در این زنان چه می بینند که در تاریکی شنبه شب بیست و هفتم شهریور برایش خیابان را بوق باران می کنند!!

امروز ساعت سه و نیم بعد از ظهر .دوستانم ، همکارانم سر برگرداندند طرفم و گفتـــــند ،
"چرا نمی روی ؟ امروز شنبه است!!!"
بعد .من ،،،
دلم تنگ شد
.....................................
تلفن زدم مشهد به نجمه ، نجمه گفت "شنیدی فیلمبرداری .فیلم اصغر فرهادی متوقف شده ؟ خدا کند برای آقای امجد همچین چیزهایی پیش نیاید"

نجمه این حر ف ها را زد و من ، دلم تنگ شد
........................................

حالا در غروب روز شنبه با احترام به دکتر ساعدی می نویسم ،،،

دلم برای شنبه ها .دم غروب تنگ شده ،، دلم برای شنبه ها. دم غروب تنگ شده ،،

دلم برای شنبه ها .دم غروب تنگ شده ،، دلم برای شنبه ها .دم غروب تنگ شده ،،

دلم برای شنبه ها .دم غروب تنگ شده ،، دلم برای شنبه ها .دم غروب تنگ شده ،،

دلم برای شنبه ها .دم غروب تنگ شده ،، دلم برای شنبه ها .دم غروب تنگ شده ،،

دلم برای شنبه ها .دم غروب تنگ شده ،، دلم برای شنبه ها .دم غروب تنگ شده ،،

دلم برای شنبه ها دم غروب تنگ شده ،، دلم برای شنبه ها دم غروب تنگ شده ،،

دلم برای شنبه ها دم غروب تنگ شده ،، دلم برای شنبه ها دم غروب تنگ شده ،،

دلم برای شنبه ها دم غروب تنگ شده ،، دلم برای شنبه ها دم غروب تنگ شده ،،

دلم برای شنبه ها دم غروب تنگ شده ،، دلم برای شنبه ها دم غروب تنگ شده ،،

دلم برای شنبه ها دم غروب تنگ شده ،، دلم برای شنبه ها دم غروب تنگ شده ،،

خیلی خوشحال شدم ، وقتی خبر انتشار –آدم کش های همینگوی –را در سایت دیدم .خوشحال شدم ، بعد رفتم کتاب را گرفتم .اما هنوز نخواندمش .

این داستان را قبلاً با ترجمه گلشیری خواندم .حالا باید دید آقای قیصریه چه کرده با کلمه های همینگوی !!

همینگوی با آسانی اش آدم را گول می زند .داستانهایش را می خوانی ، فکر می کنی چقدر نوشتن آسان است .نمی دانم والله این سادگی در ترجمه هم گول زنک است یا نه !!!

...............................................

یک بار آقای قیصریه را دیدم .-زمان نمایش پرفسور بوبوس – همان وقتی که داد می زد بابا پرفسور بوبوس

نویسنده دارد .

....................................................

چند تا آدم کش می آیند که یک نفر را بکشند .همینجور بو می کشند برای رسیدن به مقتول . مقتول هم

منتظر است تا مرگ بیاید .

چقدر مردن سخت است .حالا تو برو خودت را هفت سوراخ قایم کن ،مرگ باز پیدایت می کند!!

داستان آدم کش ها خیلی یادآور فیلم –جایی برای پیرمردها نیست – است .

البته این حسی است که الان دارم.
منتها خب .خدایی همینگوی بالاتر است !!!
برادران فارگـــــو کلی وسیله دست یک دیوانه می دهند و او هم آدم می کشد .حالا چرا ؟
چون مرگ است دیگر ،،،
..........................................................
اما همینگوی با کلمه .نه با جنگولک بازی سخت بودن مرگ را یادآوری می کند .
یکی از دوستانمان ساعت های آخر زندگی شوهرش بالای سرش بوده .آخرین جمله مرد این بوده ،
"نمی دانی چقدر مردن سخت است "

سه خواهر چخوف می خوانم برای بار دهم .

آن وقت ها انگشت سبابه ام را روی صفحه معرفی شخصیت ها می گذاشتم .گم می کردم کی به کی است .ولی الان ،،،

با خودم می گویم چرا آن وقت ها نسبت ها را نمی فهمیدم ؟

آ ن وقت ها که کتابخانه دانشگاه مجموعه داستانها و نمایشنامه های چخوف را داشت .با ترجمه استپانیان

... ........

چقدر خسته اند این سه خواهر .

حالا اگر می رفتند مسکو .زندگی شان بهتر می شد؟

کار دلخواه پیدا می کردند . معشوق –برای معشوق می توان واژه دلخواه گذاشت ؟

-یا نه معشوق دلخواه خدایی است .

چه می دانم اگر مسکو می رفتند، معشوق هم می آمد ؟یا نه

مسکو هم کثافتی بود .مثل همان دهکده ای که ساکنش بودند؟!!

...........................................


خیلی چخوف غول است به خدا .

فیلمی دیدم به نام –تــــــوپ پاییزی – مال سوئد بود . وشخصیت هایش خیلی غمگین بودند .

منتها این بار نه در خانه ای روستایی .

تقسیم می شدند در خانه هایی که روی هم جا گرفته اند .رسیده اند تا آسمان !!!

جابر تواضعی را دیدم . وقتی که به هر چیزی فکر می کردم ، جز مردی به اسم –جابر -

خیلی جوان بود .زیر چهل سال. تقریباً .

هم جوان بود هم افتاده .

بهش گفتم ،،ببخشید .شما نویسنده کتاب –سرزدن به خانه پدری- هستین ؟

گفت ...آره .

گفت ...آره و خیلی خوشحال شد .

یک جوری خندید.که گفتم حتماً الان دهانش درد گرفته .باور نمی کرد بنده خدا .کسی کتابش را دیده باشد !!!!

بعد همینجور گفت از آقای بیضایی که اولش یک خورده ترسناک است .اما بعد ،،،

بعد از دوستی .خیلی خوب می شود . هم خوب .هم بزرگوار .

بهت می گوید .-کتاب توست .اینقدر نگران نباش و دنبال تائید من برای همه کلمه ها نگرد!!!-

گفتم از ایران رفته .نیست اینجا این روزها .خبر دارید شما ؟

گفت برمی گردد .آخر خیلی ایرانی است !!!

مامان روزنامه ها را دور نمی اندازد .تا می کند .می گذارد در یکی از کشوهای آشپزخانه ..

چون دور نمی اندازد .چشم آدم ، وقت باز و بسته کردن کشو ، زوم می شود روی صفحه های نخوانده مثل مصاحبه با -دیوید ممت –بزرگ ....

دیوید ممت به وجود قصه اعتقاد دارد .به سرگرم کردن تماشاگر اعتقاد دارد .

این همه اعتقاد دود از سر آدم بلند می کند .

ناخودآگاه خل خلی هایش با کلمه ها یادت می آید ...

فکر کن ..این همه اعتقاد به قصه .از یک طرف ..این همه بازیگوش و شورش از طرف دیگر .

معجون غریبی می سازد .اصلاً غریب است هنرمند به خدا !!!

مثلاً آیدین عزیز من .یک دفعه گفت ، چرا باید برای یاد گرفتن نقاشی اول فیگور یاد گرفت ؟

این جمله را در شصت و هفت سالگی گفت .

هم این سوال را داشت ، هم اینکه .کیست که نداند ، آیدین بسیار به خط مسلط است !!!

..............................

من به هنرمند فکر می کردم .به ممت .به آیدین در اتوبوس –بی آر تی – که ،،،

دوستی گفت ، آیدین آذر دوباره بعد از شش ماه کلاس برگزار می کند ...

خیلی خوشحال شدم .قرار بود دیگر کلاس نداشته باشد ، خسته شده بود از یاد دادن کشیدن پرتقال به

بچه ها .

دوستم که گفت .قرار است بیاید ،،،

یاد آن مرد در باران افتادم .-عجیب است به خدا .من امروز صبح پر از یاد بودم !!-

مرد در باران .با اسب می آمد .هلک و هلک .آفتاب را ول کرده .در باران آمده .یا قرار است که بیاید .

حالا چرا رفته بود .که می خواست بیاید .شاید خسته شده بود .مثل آیدین از پرتقال!!!

نمی دانم والله ...

در فیلم –رد پای گرگ – فرامرز قریبیان سوار اسب می شود و دور میدان فردوسی .خونین و مالین می آید .

من آن وقتها دوست داشتم .فرامرز قریبیان سوار بر اسب را !!!

حالا دوست ندارم . بی معنی است .خونین و مالین با اسب آمدن ....

آن وقت ها دوست داشتم .چون با سرویس می رفتم مدرسه و می آمدم .

تنوعی بود سوار اسب شدن ،، به جای انتظار سر کوچه ،،،برای آمدن سرویس مدرسه !!!

فیلم عمو سیبیلو با آهنگی زیبا شروع می شود .
(این روزها که من بی خود و بی جهت به –عمو – فکر می کنم عموی عجیب غریب ، فیلم عمو سیبیلو دستم می آید!!! )
این آهنگ زیبا را منفرد زاده ساخته .
آهنگ را می شونی و تمام تصوراتت به هم می ریزد .چون فکر می کردی منفردزاده فقط بلد یوده برای چاقو ترانه بسازد !!!
بعد بازی شروع می شود .
بازی عمو با بچه ها .
عمو با بچه ها دعوا می کند .
دنبالشان می دود .
بعضی از بچه ها در این بکش و واکش ماسک به صورت دارند .کارگردان از آن قدیم ها به تاتـــــــــر فکر می کرده !!!
یکی از بچه ها زخمی می شود .
بچه ها که می روند ، عمو دلش تنگ می شود .
ای وای مگر عمو برای آرامش به این خانه بی همسایه نیامده بود ؟!!!
عمو با دست پیش می کشد .با- پا- پس!!!
آخر سر عمو شیشه خانه خود را می شکند و همه شادند .
شادی خوب است . یادم رفته بود . که سینما باید .
تاکید می کنم -باید -بچه ها را خوشحال کند!!!!

وای این زندگی چه جور ما را اسیر کرده که ،،،

خجالت هم نمی کشد .نمی گذارد نــــفس بکشیم .زندگی مان شده .چشم دوختن به صندلی های اتوبوس –بی آر تی – که آیـــــا به ما می رسد صندلی یا نه !!!!
البته روزمرگی گاهی تنوع دار هم می شود ، وقتی من با نایلون کتابها روی پیاده رو پهن می شوم !!!

ای وای ،، چقدر دلم می خواهد برای یک نفر داستان بخوانم .

چرا فیلم آقای امجد تمام نمی شود ؟!!

...................................

نمی دانم والله .
چه دخلی دارد اتوبوس –بی آر تی – با فیلم آقای امجد و عموی راست راستی مــــــن که سیزده سال ایران نبود .چون نبود من برایش نامه می نوشتم .از سیـــــنما .تــــاتر .

من می نوشتم .او می رفت می دید.من از عمو جلوتر بودم .با اینکه او به منبع نزدیکتر بود .

عـــــمو مثل ما نبود که .باید روزهای مشخص می رفت سینما .بقیه روزهای هـــــفته کار می کرد .تمام هفته .البته راست و دروغش با خودش،، به یکشنبه فکر می کرده .

یکشنبه برای عمو مساوی بوده با سینما و من .من بی کار از ایران که مرتب برایش نامه می نوشتم .آن هم درباره سینما!!!

نامه ها را چه کرد عمو بعد از آمدن به ایران ؟؟

نمی گوید .بدجنس!!!
...........................

بین این همه روزمرگی ، نامه هایی که آخرینشان مال ده سال پیش است .
یک خانم میانسال جایزه نقش مکمل می گیرد .یعنی گرفته .من تازه فهمیدم .بعد از دیدن فیلم –لطفاً مزاحم نشوید-
خـــــانمی بود که برای دیدن بیشتر اجراها به تاتر شهر می آمد .خانمی میانسال وزیبا .آدم احساس می کرد زیر پوستش آب جریان دارد . بعد از تمام شدن نمایش با تمام وجود دست می زد . من برای خیلی از نمایش ها دست نمی زدم .چه الان .چه آن موقع .به دلیل ساده خوب نبودن .
ولی آن خانم دست می زد .آدم احساس می کرد .زندگی آن چیزی را که می خواسته ، بهش نداده!!!
بعد . تو کمتر از یک سال جایزه می گیرد .که البته حق اش بود !!
نباید از خدا عصبانی باشیم .خدا به فکر ما هست .
به فکر من .
هانیه،
نجمه،
فیلم آقای امجد
اما افسوس صبرش خیلی زیاد است .ما به خدا اینقدر صبر نداریم !!!

خیابان .

پیاده ها می روند و می آیند . اخلاق ندارند متاسفانه ،،

اتوبوس –بی آر تی –

ماشینهای آخرین مدل . -اسم خیلی هاشان را نمی دانم - .

ای وای ،

وحدت کجا بود ؟

نیست به خدا !!!

حالا بیا در این بی وحدتی ، بگرد دنبال اثر هنری .

گشتم .

چخوف عزیز آمد .

ایوانف ،،،

چه ایرادی دارد اگر بعضی از دیالوگ ها ی شخصیت های نمایشنامه ایوانف یادمان برود ؟؟

آنها وسیله اند .در شلوغی ،،،

مهم ایوانف است .

ایوانف خسته .

خیلی خسته !!!!

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)