غیاب نیلا در نمایشگاه

چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

امسال هم انتشارات نیلا به‌دلیلِ عدم اختصاص فضای کافی برای غرفه‌ی این ناشر، در نمایشگاه بین‌المللی کتاب شرکت ندارد.




نظرها

بسی سبب تأسف!
این روزهای تلخ را پایانی هست؟؟؟
روزهای سکوت و سکوت و خون لخته در گلو!!!

محمود حسینی زاد ،،،در یک مصاحبه گفته بود .-البته عین کلمات یادم نمی آید –
که چقدر نمایشگاه کتاب فرانکفورت اهمیت دارد . نــه از این نظر که خیلی شیک است .نه . نمایشگاه جوری طراحی شده که محلی برای آرامش اهل فرهنگ باشد!!!
حالا این جمله ها را داشته باش .تا برسیم به اینجا .جایی که نمایشگاه کتابش دل آدم را برای فرهنگ به آتش می کشد.خب البته اینجا آلمان نیست .ولی طبیعی است که متفاوت باشد .نمایشگاه کتاب با چه می دانم نمایشگاه پوشاک !!!
..............................................................................
سالن های خفه . "بیرون خنک بود .ولی داخل سالن از گرما نمی شد نفس نکشید !!!"
درنشر چشمه احساس کردم دخترک فروشنده چیزی نمانده از گرما زار زار گریه کند.لابد با خود گفته ...خدایا باید تا شب در این سونا بمانم !!!!
.......................................................................
جمعیتی که از سرو کول هم بالا می روند ." اگر اینقدر مردم مشتاق کتاب اند پس چرا تیراژ کتاب از نهایت دو هزار تا بالاتر نمی رود!!!"
......................................................................
وقـــــــــتی دانشگاه می رفتم ، طراحی غرفه ها بــــرایم جالب بود . نـــــــــاشرها پـــــوستر می چسباندند .
ولی امسال طراحی کجا بود .ناشر فقط وقت کرده بود .کتابها را روی هم جاسازی کند !!
....................................................................
و البته ناشرهایی که نبودند .جاویدان ، نیلا ، روشنگران .البته اسم –نیلا – بود در ابتدای راهرو سی وشش .هم اسمش بود .هم جای خالی اش. چند دختر جوان به پارتیشن اش تکیه داده بودند و ساندویچ می خوردند!!!
..................................................................
خلاصه،،، این است جشن کتاب ما .
نمی دانم والله .
ولی حتم دارم که آلمان جای خوبی است !!!!
باید از خانم لاهیجی پرسید .شنیدم چند بار در این نمایشگاه شرکت کرده ...

نیمه یِ اردیبهشتِ هزاروسیصدو هشتادونُه خورشیدی بود.
به لطفِ مادرم و چَن مادرِ دیگه-که با دستمال هایِ نم دارِ
خوش بو به جونِ آسمونِ بالایِ سَرمون افتاده بودن- آسمونِ آبیو پس از مدت ها می دیدم!
پدربزرگم با پوزخندی می گوید:«روزی این جا در کنارِ آب و درخت لذتی می بردیم؛اما حالا!
پسر یا دخترِ جوونِ چَن کوچه اون طرف تر که
صدایِ پدربزرگو شنید؛با فریادی می گوید:«ما زمینو خالی کردیم از هر روییدنی و جوشیدنی!.به جایِ اون با تلاش و زحمتِ فراوون؛انبوه انبوه خونه ساختیم!؛
برایِ آرامشِ بیشتر!.بر رویِ خاکِ پر از کثافت و بیماری قیر ریختیم!؛و بعد انبوه انبوه سواری هایِ قشنگ با آخرین تکنولوژی رویِ اون راه انداختیم؛به جایِ اَسترو
اسبِ شما!.اینه زمونه ی ما!؛و شما هم اِنقد حسود نباشین!».من از یه طرف ناراحتِ این جنگِ زرگری و از طرفِ دیگه خوشحال از این که زیرِ آسمونِ آبی به جشنِ بزرگی دعوت شدم.جشنی که در اون قراره بر رویِ
انبوه انبوه کاغذ دنیایِ زیباتری ببینیمو بسازیم!.
مدتی در گوشه ای از خیابون و زیرِ نورِ خورشید منتظرِ سواری بودم.مرد یا زنی از ساختمونِ چند میدون اون طرف تر فریاد می زند و می گوید:«حَقته!؛امیدوارم از شدتِ آفتاب سَرت بِترکه!؛تا تو باشی عاشقِ آسمونِ آبیِ بدونِ دود نشی!من فقط عاشقِ هوایِ دودیَم!؛
هوایی که خورشیدو زیرش پنهون کنه!.
لکنته ی سُرخ رنگی جلویِ من می ایستد.چندین
سَر و دست و پا از پنجره هایش بیرون زده!.
جُست و جوکنان در پِی راننده بودم.عاقبت ناله ای از میونِ اون همه سَر و دست و پا به صدا دراومده و
می گوید:«بیا بالا مسیرمون یکیه!»شوکه شدمو گفتم:«تو از کجا می دونی؟»می گوید:«امروز همه ی شهر به جشنِ فرهنگ می رَن!»گفتم:«دوست دارم بیام ولی جایی بَرا من نیس!»می گوید:«اِنقد ناز نکن،
من آخرین سواریِ منطقه هستم!؛اگه خواهانِ جشنِ
فرهنگی سوار شو!؛که من دارم زیرِ فشارِ دست و پا
و از همه مهم تر!؛آب،برق،گاز،تلفن،بنزین،دانشگاهِ
آزاد و غیرِآزاد و نیمه آزاد و اِنتفاعیو اِنتزاعی!؛
لِه می شم!»گفتم:«آخه چه جوری؟»می گوید:«یه طناب
بیار؛برو خودتو بالایِ سقف بِبَند!»گفتم:«طناب ندارم!»
می گوید:«اون خونه رو می بینی؟؛[تایید می کنم]
برو طنابِ رَختشونو بِکن!».
غرق در افکارم خود را طناب پیچ رویِ سقفِ سواری دیدم.به لحظه هایی قبل فکر می کردم؛که مردِ قوی هیکلی برایِ کمک به من و راننده و جشنِ فرهنگ؛
طناب رَختو از دستِ بچه ی کوچیکی کشیده بود و اونو میونِ گریه هاش تنها گذاشت؛و در جوابِ اعترضِ من؛
با چوبِ زیبایی ضربه ای به سَرم و بعد سیاهی!.
سواری در بزرگ راه هاو کوچیک راه ها با حداکثر سرعت و با بی دقتی به جشنِ فرهنگ می رفت.از شدتِ ترس
به آسمونِ خاکستری نگاه می کردم!؛که چندین صورتو پیشِ رویِ خود دیدم!.عده ای با دست و عده ای با اَبزاری ناشناخته به سَر و صورتم می زدند.
راننده بالایِ سرم،می رقصد و می گوید:«تموم شد؛
راحت شدم!»گفتم:«چی؟»می گوید:«تصادفِ وحشتناکی کردیم!؛البته باید بگم در میونِ همکارام سربلند شدم!،منو چَن نفرِ دیگه دَرجا مُردیم!؛چَن نفرِ
دیگه تو راهِ بیمارستان،و تو...»گفتم:«این چه جور شوخیه!؟،من دارم با هزاران امید و آرزو به جشنِ فرهنگی می رَم!»می گوید:«بُرو بابا!»و ناپدید می شود.
ناگهان مردِ خوش هیکلی از چَن صدمتر پایین تر با فریادی گوش خراش می گوید:«آقایون و خانُم ها! لطفاً!
این جنازه رو بلند کنیدو پرتِش کنید تو این دَره!؛البته اونجایی که چَمن نداره!عجله داریم؛مگه نمی بینید امروز جشنِ فرهنگه!اگه نرسیم تمومه!»و زنش با فریادی گوش خراش تر می گوید:«امیدوارم همه تون
زنده به گورشین!؛که منو دارین بی فرهنگ می کنین!؛
داغِ همه تونو ببینم!»و هردو در کنارِ بچه هاشون بر
سر و رویِ خود می کوبند.
مردِ قَمه به دستِ سبیل کلفتی رویِ سقفِ سواری ها
با خشم و سرعتِ زیادی می دود.عده ای با زور جلوشو می گیرن.مردِ قَمه به دست فریاد بلندی می کشد و
می گوید:«لَندهور!مگه تو خودت ناموس نداری!؟ زن و
دخترم فرهنگ می خوان؛بلند شو مادر...!.
آقایی بسیار خوش پوش در کنارِ خانُمی خوش پوش تر
با صدایِ آرومی می گوید:«بنزین!،بنزینِ اضافه کی داره
بریزیم رو این جوونو آتیشش بزنیم!؟»یکی از چَن هزارمتر
پایین تر با فریادی بلند می گوید:«من دارم!ولی پات گِرون
در می آد!»مردِ خوش پوش از شدتِ خشم فریادی
می زند و می گوید:«من برایِ اِستیلایِ فرهنگ همه کار
می کنم!»آتیش از دماغ و دهنش بیرون می آد و عده ای
خاموشش می کنن.مرد یا زنی دوراندیش در میونِ هیاهو فریاد می زند و می گوید:«بزرگ راه ها و کوچیک راه ها پُر ازچاله چولن!،بذاریمش تو یکی از اونا،و همگی
با سواری هامون از روش رَدشیم!؛بلکه یه کارِ خیرم کرده
باشیم!»عده ی زیادی تایید می کنن!.
پیرمردی بسیار مهربان و عمیقی نزدیک شده و با صدایِ
لرزان و پُرعاطفه اش می گوید:«جوون دَردِت چیه؟،
چرا تنِ لَشِتو تکون نمی دی!؟[خنده ای می کند]
فهمیدم! خودتو به موش مُردگی زدی برا ازدواج؟؛
خُب ببین[اشاره به دختر و پسر جوونی که گرمِ صحبتن
می کند.دختر و پسر از شدتِ ترس و نگاهِ بقیه و چَن نفری که به سویِشون هجوم می آورن؛خود را به دَره پَرت
می کنن!]این همه دختر و پسرِ جوون با هم؛یاد بگیر!
کار نداری؟خُب همینه دیگه تنِ لَشی!اگه نبودی که پا
می شدیو سَدِ فرهنگی دُرُس نمی کردی!؛هَر روز مِثه
بقیه بیا این جا،این سواری نوها رو می بینی؟ که سریع
خراب می شن!؛هُلِشون بده یه چیزیم گیرِت می آد!.
سواری نداری؟این که دیگه کولی بازی نداره!یکی از
همینایی که هُل می دی؛یَواشَکی بَردار بَرا خودت مگه ما بَخیلیم![عده ی زیادی تایید می کنن]
خونه؟[خنده ای می کند]خیلی کودَنی!زرنگ باش مِثه
بقیه!،اون دو تا درختو رو کوه می بینی؟،یه تبر بَردار و
قطعِشون کن!؛بعدش خونه ی زیبایی بَرا خودت بساز؛
مگه تو کم تر از مایی!؟؛تبرم نداشتی بیا تو سواریم
یکی اضافه دارم!جوون که نباید ناراحت بِشه از این
چیزایِ پیشِ پا افتاده![عده ی زیادی تایید می کنند]،
حالا تا پَرتِت نکردن،چاک چاکِتَم نکردن،آتیشِت نزدن، لِهِتَم نکردن؛مِثه آدم بلندشو تا همه به جشنِ فرهنگشون برسن!».
دخترِ زیبایِ نکته بینی نزدیکِ پیرمرد شده و می گوید:
«شاید این بدبختِ بیچاره ی هیچی ندارِ پاپتی؛نمی تونه
حرکت کنه!».منم با زحمتِ بسیار با سَر تکون دادن
تایید کردم.پیرمرد می گوید:«آخِی حیوونی!»و اشکِ
تمساح می ریزد.
مردِخوش هیکل و زنش از شدتِ خشم،خود و
بچه هاشونو کتک می زنن.مردِ قمه به دست پس از کُشتنِ زن و دخترش سینه ی خودرا چاک چاک می کند.
مرد خوش پوش بر رویِ خود بنزین می ریزد و زنِ
خوش پوش تر با اندوهِ بسیار کبریت می زند و مردِ
خوش پوش در میونِ شعله هایِ آتیش می سوزد.
مردِ بنزین فروش با پول هایِ بسیار خود را خفه می کند.
مردان و زنانِ دوراندیش با تَن هایِ خود چاله چوله هارو
پُر می کنن و عده ای که مسابقه ی سرعت با
سواری ها برگزار می کنن؛اونهارو لِه می کنن.
پیرمرد،مجنونِ دخترِ نکته بین شده و به سویش حمله می کند.عده ای که به همه کمک می کنن؛ ابتدا پیرمرد و دخترِ نکته بینو می کُشن و بعد دختر و پسرِ پرت شده در دَره رو پیدا کرده و دار می زنن.عده ای به سمتِ مخالفِ جشن می دوند و عده ای دیگر برایِ برگرداندنِ
اونا با چوبِ زیبا بدرقه شون می کنن.چَن جوون سواریِ خود را بلند کرده و به سمتِ مخالفِ جشن می بَرن.
دخترِ جوونی در کنارِ اونا غُرولُندکنان می گوید:«چَن بار به
همه تون گفتم برا رفتن به جشنِ فرهنگی باید
قُراضه ترین سواریو بیارین!».عده ای رویِ زمینو هوا
بَساط پهن می کنن.عده ای به دنبالِ توپی می دوندو همدیگه رو گاز می گیرن.عده ای برایِ ثبتِ لحظه ها
عکس و فیلم می گیرن و عده ای دیگر با زور از اونا
می گیرن.عده ای برایِ پیشی گرفتن از نوشتنِ اون چه
می بینند؛همدیگه رو کور می کنن.عده ای که راهِ جشنِ
فرهنگو نمی دونَن؛به اونایی که می دونَن کولی
می دَن.عده ای- به سَرکردگی مردی که پیشاپیش حرکت می کند-خاک بر سر و رویِ خود می ریزند و
می گویند:«ما راه گم کرده ایم!؛ما در میانِ شما
غریبه ایم!؛اکنون ما نه در این مکان؛ بلکه باید در میدان هایِ بزرگِ دیگر حاضر باشیم!؛ما
شکست خوردگانِ تاریخیم!».
عده ای نشئه رویِ زمین وِلو شدن و فقط می خورَنو
می خندَنو،آشغال پرت می کنن!.
من با تمامِ وجودم برایِ تمومِ اونچه که می بینم؛
گریه می کنم.کم کم از اشکِ من تمومِ بزرگ راه ها و
کوچیک راه ها از آب پُر می شَن.آب هایِ خروشان همه رو در بَر می گیره .همه دَرمان می شَن.
شادی در چهره هایِ همه موج می زنه.همگی در میونِ
آب هایِ خروشان،غرقِ درخوشی بسیار؛زودتر از اون چه
که همگی فکر می کردیم؛به جشنِ فرهنگ رسیدیم.
اما ناگهان همگی خود را جلویِ سَدی از آهنِ داغ دیدیم.
آب ها همه بُخار شدن و من از ترس گریه نکردم.
مردی بلندگو به دست بالایِ سَدِ آهنِ داغ ایستاده و
فریاد می زند و می گوید:«ورودی ها مشخص شده خیلی آروم از مسیرهایِ مشخص حرکت کنید»
ناگهان همگی به طرفِ ورودی ها هجوم می آورند.
چَن بچه زیر پا لِه می شوند.مردِ بلندگو به دست دوباره
می گوید:«نگران نباشید به مجروحان رسیدگی می شه؛
البته در اَسرعِ وقت!».همه رفتن و من تنها پشتِ سَدی
از آهنِ داغ!؛از شدتِ خشم زبانم باز می شود و
می گویم:«من این جا هستم!»مردِ بلنگو به دست دوباره
می گوید:«برایِ تو جایی نیس!؛تو زیادی اشک می ریزی
؛می ترسم جشنِ فرهنگِ مارو خراب کنی!»مردِ بلندگو
به دست ناپدید می شود.
در میونِ خشمِ بسیار؛صدایی دلنشین منو آروم می کنه!

«ناراحت نباش!؛دُرُس مقابلِ این جا و پشتِ کوه هایِ بلند
؛جایی پُر از درخت و آب و آسمونِ آبی؛جشنی بسیار
بزرگ تر بَرپاس!؛اون جا نه تنها برایِ تو؛ بلکه برایِ تمومِ
دلشِکستگونِ زیبایی جا هَس!».


برایِ ژیلا اسماعیلیان و حمید امجد؛
به خاطرِ تمامِ رنج ها و اشک هایِ فرهنگی!

کتاب – چنین گفت زرتشت – را دارم .اما تا نیمه خواندم و ولش کردم .نثرش یک جوری است .
احساس می کنم چوپانی که در داستان مار را می بلعد ،نشانه ای از زیبایی و مار نشانه روزمرگی است . ،،،
راستش الان بد جوری تو فکرم .احساس می کنم .البته این فقط یک حس است .که شاید بهتر باشد به جای غر زدن به روزمرگی .به روزمرگی کثافت .آن را بخورم .ریز ریزش کنم در زیر دندان هایم .
شاید اگر مار را بخورم ، دیگر مثل هانی غر نزنم .برای خیلی چیزها،،،
شاید اگر مار را بخورم ، دیگر مثل هانی با غر زدم خودم را از بین نبرم،،،

...............................................................................
صبح شبی که مصمم شدم برای خوردن مار .در اتوبوس پسربچه ای با مار پلاستیکی اش سر به سر مادرش می گذاشت .مار پلاستیکی چه قیافه زشتی داشت .اما خب پسر بچه از تکان تکان دادنش لذت می برد!!!!
سخت است خوردن مار....
اگر سخت نبود هر سال نمایشگاه کتاب خانم اسماعیلیان به مساحت غرفه ای بهش می دادند اعتراض نمی کرد،
هر سال بعد از دیدن مساحت غرفه در نمایشگاه شرکت نمی کرد،،
و هر سال بعد از تمام شدن نمایشگاه کتاب جدید منتشر نمی کرد!!!!
میلاد

برای هفته آخر اردیبهشت.

خرداد خودش را امروز به من نشان داد .

بابا کولر روشن کرد و خاک .وای خاک ولو شد در خانه مان........

خاک در خانه ولو شده بود .مادرم پارچه ملافه ای تکه تکه می کرد . به هم کوک می زد

نمی دانم چطور نخ و سوزن وچرخ .به فروغ فرخزاد الهام برای شعر گفتن می داده؟؟

------------------------------

اردیبهشت تمام می شود .افسوس!

ماه خرداد را دوست ندارم . اول گرماست .از گرما متنفرم .

بابای هیلدا خرداد از دنیا رفته . بابای من خرداد به دنیا آمده .آدم یک جوری می شود.

...........................................

اردیبهشت تمام می شود .افسوس!

خرداد ماه حیرانی است.

انگاری سر چهارراه –چه کنم – ایستاده باشد .انگشت به دهان که از طرف برود.

پشت سر بهار .جلو تابستان

حالا من چه کنم؟

.............................................

اردیبهشت تمام می شود .افسوس!

خرداد مثل یک مزه س.

مثلاً مزه عاشقی . که متاسفانه نمی ماند .خیلی .

زود از یاد می رود .اگر نتیجه خوبی هم نداشته باشد که واویلا !!!

جز خاطره بدش چه می ماند برای آدمی.

چرا آدم همیشه خاطره های بد را به یاد می آورد؟

-----------------------------------------------

اردیبهشت تمام می شود .افسوس!

اما خیلی ها نه متوجه بهارند .نه تابستان .مثل هانی

در جواب....

خوبی؟

همیشه سال لب هایش کشیده می شود به دو طرف صورت.

خب این یعنی چی ؟

یعنی روزمره گی خفه تان کرده .

خب این هم کاری است .ابراز خفگی در برابر روزمرگی!!!

نمی شود روزمرگی را بخورید مثل آن ماره .

ولی خب . همه غذا که دفع نمی شود . خیلی از آن در خون می ماند .گشت می زند با خون.انگاری شب عروسی باشد و بخواهد پشت ماشین عروس بوق .بوق کنان در خیابان ها بچرخد.سرش باد بخورد!!!

آن وقت خوردن مار چه فایده ای دارد؟؟؟

"با تاخیر فراوان به‌علت مشغولیات فراوان تر"
نیلا باز نبودی ... نبودی باز نیلا! چهارشنبه - 22 اردی‌بهشت ماه 1389 (من - رهام - کوروش) ترمینال - ساعت 11.30 دقیقه شب گرگان - ساری -بابل - آمل و... تهران. نشد که بخوابیم ... نشد. ساعت هفت صبح – آرژانتین. خسته و مچاله مردی جلوی درب نمازخانه بود. مرد در بود و مانع ورود ما شد... ورود ممنوع - استراحت ممنوع فقط نماز خوان‌ها از ساعت فلان تا فلان حق ورود دارند... و باز همچنان خسته و مچاله چای با کلوچه به نرخ خون بابا... کمی باران ... کمی مکث. کمی دیگر باز هم مکث ... هلک و هلک راه افتادیم به سمت نمایشگاه (من - رهام - کوروش) سه کوله‌پشتی خیلی خالی - کمتر خالی - کمتر و کمتر خالی خرید سه بطری آب معدنی. شبستان راهروی اول – الف الی ... اسامی برخی ناشرین بدجور توی ذوقمان می‌زد پس ... حتی به خودمان زحمت ندادیم وارد راهرویشان بشویم. هر راهرو حداکثر 2تا 3 ناشر مارا به سمت خودش جذب کرد و بس ... خلاصه افراز، خوارزمی، قطره، نیلوفر، مروارید، کتاب خورشید، نی، ماهی، مشکی، حوض نقره، نمایش، و ... روزبهان هم رفتیم ... کمی خندیدیم ... آخر در آنجا کتاب داداش رهام را می فروختند... " فلسفه در خیابان" خوب هم می‌فروختند. در گرمای شبستانشان، دوستان دمشان گرممان را هم دیدیم ... هم همشهری ها و هم غیر همشهری‌ها راستی ... با بچه‌های غرفه‌ی نمایش هم گپ کوتاهی زدیم ... چقد ما پیرهن مشکی دیدیم که یا به اینور و آن ور نگاه می‌کردند یا با موبایلشان ور می‌رفتند یواشکی بین خودمان حرف‌های ستاره‌دار زدیم و ... از کنار برخی غرفه‌ها فورا می‌گذشتیم و فحش‌های خانوادگی می‌دادیم ... البته در دلمان. ضمناً، چند عنوان کتاب چشمان‌مان را از حدقه در آورد. از همه‌ی اینها که بگذریم بدجور در حالمان خورد که نیستی ... یعنی باز هم نبودی آخر من کلی از کتابهایتان را لیست کرده بودم به امید اینکه ... اَه ه ه ه چقد بر آن بنر آویخته بر راهروی 31 چشم دوختیم ... نون ... نون ... نون نی ... نمایش ... اِه ه ه ؟! نیلا بازم نیست. اهن و اهن ... ناراحت و غمگین خارج شدیم از شبستانشان گرم بود گرم باز با این حال باورمان نشد ... آمدیم و آمدیم ... از اطلاعات پرسیدیم ... گفت: هستین دوباره برگشتیم به گمانم گفت راهروی 31 غرفه ی 2 ضد حال مضاعف ... نبودی نیلا نبودی . مجدداً بیرون آمدیم از شبستانشان سه ساندویچ هایدا ولو شدن بر روی چمن ها ... و شاهد بودیم برای اولین بار حضور دختران صورتی و پسران خاکستری را کنار به کنارهم ... جفت و چفت ... با حجاب و کم حجاب و بی حجاب و ... ( آخر در آنجا بر روی تابلوهایشان نوشته بودند حجاب ... ما هم یاد گرفتیم ) بودند ولیکن انگار نه انگار ... بس که هوا گرم بود و همه خسته و تشنه و گرسنه. آمدیم بیرون ازنمایشگاهشان ... مقصد بعدی دفتر جلال تهرانی... خسته بودیم نیلا ... دربست ... اوه .. چقدر گران ... خلاصه دیدیم هنوزم آدم یافت میشود ... آن هم بدون چراغ نمایشگاه تا میرداماد یک ریز آب نوشیدیم ... ابراز همدردی هم کردیم با آقای راننده ی منصف آخر او عزادار بود ... رسیدیم. دفتر جلال فارغ از شاگردی و استادی ...رو بوسی ... درد دل ... پذیرایی ... نصیحت ... ( اینجا سرویس بهداشتی بدجور به دادمان رسید ) ای ول جووون ... بای بای میرداماد تا میدان ولی عصر اتوبوس جرقه‌ی خرید از مرکز فروش نیلا... پیاده شدیم افتان و خیزان آمدیم دفتر فروش نیلا، بسته بود بسته هلک و هلک آمدیم تا چهار راه ولی‌عصر پروفوسور بوبوس موجود نبود ... باقی هم بی خیال ... ولیکن رفتیم تماشای نمایش ( ) ... خوابمان برد و خورد توی حالمان ... یادش بخیرآن روزها ... به احترام سلول‌های خاکستری از خیر دیدن کار دیگری گذشتیم .... پیش به‌سوی پارت و بیدگل و نیک کتاب‌هایت را گرفتیم اما نه همه را ... نداشت . چرا؟! بگذریم. چهار‌راه ولی‌عصر پیتزا با مخلفات ... شیر یا خط .... پیش به‌سوی آرژانتین بلیط نبود پیش به سوی تهران پارس بلیط بود گرفتیم وای بوفه بود... پول دادیم که بوفه بشینیم؟! ... کمی غرغر کردیم ... بلیط را پس دادیم ... کمی چرخیدیم ... دل درد من...لارج شدیم ... سوار شخصی شدیم ... نیم ساعتی خمیازه کشیدیم نفر چهارمی آمد... راه افتادیم .. دل درد من ... باران بود... کمی خوابیدیم ... دل درد من ... چشم باز کردیم ... راننده رکب زد... و ما را در بابل پاس داد به یک راننده‌ی دیگر ... او هم رکب زد و یک ساعت ما را در ماشین نگه داشت و همچنین سه هزار تومن پول بیشتر. نفر چهارم آمد کمی خوابیدیم ... دل درد من ... رسیدیم اول رهام بعد من و کوروش تنها رفت ... دل درد من ... ساعت 7.30 دقیقه صبح روز پنج شنبه 23 اردی بهشت ماه 1389 سخت بود نیلا... سخت‌!
پی نوشت: راستی نیلا در شهر ما کمتر کتاب‌هایت می آید... بعضا نمی‌آید. کاش این‌جا یک دفتر یا نمایندگی داشتی ... چندباری هم جهت تهیه‌ی کتاب‌هایتان با آقای برگ‌بیدیتان حرف زدیم اما رفت که به ما زنگی بزند. کاش قبل از آمدن ... سری به سایتت می‌زدیم ... شاید کلا نمی‌آمدیم . روایت در تاریخ 26 اردی بهشت 1389

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)