چند نکته درباره‌ی روزمرّگی

دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۸

[یادداشتی که در پی می‌آید به‌خواست مجله‌ی چلچراغ، برای پرونده‌ای درباره‌ی «روزمرگی» نوشته شده است.]
حمید امجد
یک ــ روزمرّگی هاویه است. آشوبی‌ست که «سامان» وانمود می‌شود. زوالی‌ست عینِ روال. فروپاشیِ بی‌سروصداست در عینِ وضعیتی ظاهراً طبیعی که در آن ستون‌ها سرپا و حتی محکم به نظر می‌رسند. می‌روی و می‌آیی، می‌گویی و می‌شنوی، می‌خوانی و می‌بینی، و همه‌ی امور به‌نظرت روی غلتک است. زیرا که روزمرّگی، اکتفای محض به جریان‌داشتن و حضورِ «صورت» است، چندان‌که غیابِ «معنا» به فراموشی سپرده می‌شود؛ آدابِ ظاهر همه برقرار، امّا تهی از جان و معنا، چون پوسته‌ای سخت که مدت‌ها پس از رفتنِ حلزون، همچنان ناظرِ بیرونی را به توهّمِ حضورِ صاحبخانه‌ی غایبش می‌افکند.
دو ــ سر و کارِ «روزمرّگی» با دوگانه‌ی «آرامش» و «اضطراب» است. در غیابِ خودآگاهی به آن، تکرارها و عادت‌هایی که روزمرگّی‌مان از آن‌ها انباشته است خصلتی آرامبخش و تسلّادهنده دارند (حتّی غیاب یا تأخیرِ آن تکرارها و عادت‌ها می‌توانند مضطرب‌کننده باشند)، امّا چون به ساختارها و شاکله‌ی آن خودآگاه شویم، حسّ اسارت در چنگالش ما را از ملال و اضطراب سرشار می‌کند. بدین تعبیر، پذیرشِ روزمرگّی در حکمِ وقفه‌ای‌ست در جریانِ خودآگاهی.
شخصِ خو کرده به روزمرّگی، از اضطرابِ مواجهه با جهانِ نامطمئن و ناشناخته‌ی تجربه‌نشده به آرامشِ تکرارِ تجربه‌های آشنا پناه می‌برد و روالِ آشنای عادتی و مألوفِ خود را روالِ «طبیعی» و «بدیهیِ» امور می‌نامد. پس آن اضطرابِ ناشی از خودآگاهی، عملاً حاصلِ افشا یا کشفِ بدلی‌بودنِ این ایده‌ی طبیعت‌وارگی یا توهّمِ بداهت خواهد بود: تجربه‌ی یکّه‌ی حیات انسانی، روالی «بدیهی» و «طبیعی» ندارد.
بااین‌همه بسیاری اوقات پای ایده‌ای دیگر نیز ــ در حدّ فاصل خودآگاهی و ناخودآگاهی ــ در میان است: دخالتِ غریزه‌های عادت‌خو و تسکین‌جو برای کنار آمدن، پذیرش و تن‌دادن به ساختارِ جهانِ مألوفِ روزمرّه و روال‌های تکراری‌اش، و نادیده‌گرفتنِ آن آگاهیِ نسبی یا کشفِ بدلی‌بودنِ آن ساختار و آن روال‌ها. «من می‌دانم به روالی دروغین امیدِ بداهت و طبیعت بسته‌ام، امّا این دروغِ شیرینِ تسکین‌بخش را ترجیح می‌دهم. من به مُسکّن محتاجم، و از این‌رو به بداهتِ روزمرّگی شهادت می‌دهم.» چنین ایده‌های نهفته‌ای، با هر شعاری در نزدِ دیگران همراه باشد، همواره در درونْ حاویِ میزانی از مشارکت با ساختارهای عادتی‌ست برای فریفتنِ خویش.
سه ــ صورتِ روزمرّگی حاصلِ بسامدِ تکرارها در گذر زمان است. از این‌رو آرامش و اضطرابِ روزمرّگی ــ هردو ــ با حسِّ زمان سر و کار دارند، و با توانِ ما برای مواجهه با زمان. نیروی آرامبخشِ پناه‌بردن به جهانی سراپا تکرار، گرچه تجربه‌ی لحظه‌های تازه و آفاقِ ناشناخته را از شخصِ محتاط و عادت‌خو دریغ می‌کند، در عوض به او پناهگاهی امن برای فکر نکردن به دستبردِ زمانِ گذرنده می‌بخشد و توهّمی تسلّابخش از چرخه‌وار بودنِ زمان و امکانِ همیشگیِ بازگشتِ فرصت‌ها و تکرارپذیر بودنِ لحظه‌های خوشِ آشنا ارمغانش می‌کند. سوی دیگرِ مواجهه با ملالِ زندگیِ تکراری امّا، اضطرابِ ناشی از اختلال در حسّ زمان است؛ چون کابوسی که در آن همه‌ی ساعت‌ها خوابیده‌اند و زمان ایستاده، و همین تصورِ وقفه در زمان است که رویابین را آشفته می‌کند. بااین‌همه، این نه تصویری راستین از روزمرّگی، که کابوسی از نظرگاهِ شخصی و درونی (سوبژکتیو) است.
برای کودکِ سالم، گذرِ زمان اغلب امری هولناک و مضطرب‌کننده نیست. چون ضرباهنگِ نبض و نیروی متلاطمِ آزادشونده‌ی درونِ کودک چنان سریع است که گذرِ زمانِ بیرونی را آرام‌تر از آن می‌یابد که اضطرابی برانگیزد (به‌عکس، گاهی گذرِ کشدارِ دقایقِ یک بعدازظهر برای کودک سخت کسالت‌بار می‌شود). به‌اتّکای همین نیروی اطمینان‌بخشِ درونی‌ست که نوجوان و جوان اغلب سرِِ زیر و زبَر کردنِ جهان دارند. بزرگسال امّا، هرچه بیش‌تر نشانِ فرسایشِ زمان بر جان و پیکر داشته باشد، در قیاسِ ناخودآگاهش میانِ ضرباهنگِ درونی و نیروی بدنیِ خود و سرعتِ آزاد شدنش با ضرباهنگِ جهانِ خارج از پیکرِ خویش، گذرِ زمان را سریع و سریع‌تر می‌یابد. میانسال از گذارِ بی‌مهارِ روز و هفته و ماه و سال می‌نالد و دل‌آشوب می‌شود، و بسیاری از پیران گویی فلج‌شدن در برابرِ سیلابِ وقفه‌ناپذیرِ لحظه‌ها را، خاموش و ملول، به نظاره می‌نشینند. و این‌ها ساده‌ترین مثال‌هایند برای سوبژکتیویته‌ی درکِ زمان.
در مفهوم سوبژکتیو، توقّفِ زمان یعنی به‌صفر میل‌کردنِِِ ضرباهنگِ درونی و تواناییِ جسمانیِ ما در رقابت با زمانِ بیرونی (و آن‌چه در آن جاری‌ست)؛ آن‌دم است که ضرباهنگِ نبض به ما می‌فهماند ما را بر گذرِ زمان، یا بر ساختارهای خارج از خودمان، اختیاری نیست؛ لحظه‌ای که ساعتِ درونی گوشزدمان می‌کند ما برای تغییر دادنِِ جهان هیچکاره‌ایم.
به‌این‌ترتیب، سلطه‌ی روزمرّگی ــ از نظرگاهی بیرونی (ابژکتیو) ــ در واقع کابوسی به‌مراتب هولناک‌تر از خوابیدنِِ ساعت‌ها و ایستادنِِ زمان است: توقّفِ زمانِِ درونیِِ خودِ ماست و جا ماندن‌مان از زمانی که در خارج از ما سریع، بسیار سریع، بسیار بسیار سریع می‌گذرد.
چهار ــ ریشه‌های روزمرّگی از غریزه‌ی «عادت‌کردن» سیراب می‌شود؛ از توانِ غریزیِ ما برای تن‌دادن و خو کردن به شرایط و ساختارها و روال‌های موجود و تکرارِ الگوهای آشنا، پذیرفتن و بدل‌کردنِ آن‌چه در بسترِ زمانِ خطّی (دیرندی) و دائم دگرگون‌شونده رخ می‌دهد به پدیده‌ای عادتی و طبیعی که در زمانِِ چرخه‌ای و تکرارپذیر جاری‌ست. این سازوکارِ تبدیلِِ تاریخ به طبیعت، همان است که سازوکارِ «اسطوره» و دست‌آوردِ ذهنِ اسطوره‌باور می‌نامندش. کارکردِ باورهای فراگیرِ اسطوره‌ای و سازوکارِ ذهنیّتِ توده‌وارِِ پذیرای شرایط و ساختارهای روزمرّه، یکی از نقاط اشتراک‌شان را در همین تبدیلِ زمانِ گذرنده و تکرارپذیر به «اکنونی بی‌وقفه» می‌یابند. بااین‌همه، «اکنونِِ مستمرِِ» اسطوره‌باورانِ کهن، پشتوانه‌ای از «گذشته»‌ی غرورانگیز ــ در هاله‌ای از پیوند و خویشاوندی با خدایان و طبیعت ــ و چشم‌اندازی از «آینده»‌ی افتخارآمیز و وعده‌شده می‌یافت، درحالی‌که «اکنونِِ مداومِِ» ذهنیتِ توده‌وارِِ روزگارِِ مدرن، پیوندش با آن «گذشته» و «آینده» را نیز باخته است. به‌این‌ترتیب، روزمرّگی در مفهوم معاصر به اسارت در اکنونی بی‌گذشته (بی‌ریشه) و بی‌آینده (نومید) بدل می‌شود. پادزهری که می‌کوشد این اکنونِِ تکراری و بی‌امیدِ امروزین را به عرصه‌ی تجربه‌های ناب، یکّه و تکرارناپذیرِِ هستیِِ بشری بازگرداند، مفهومی خاص از «فرهنگ» در برابرِ «غریزه» است که جلوه‌هایش را در «نقد» و «آفرینشِ هنری» می‌یابد. اگر غریزه‌ی پذیرش، متّکی بر ذهنیتِ هزاران‌ساله‌ی اسطوره‌ای، ما را به دامنِِ پذیرشِِ محض در قبالِ روزمرّگی، در قبال توهّمِِ بداهتِ ساختارها و روال‌های موجود، و در قبالِ «جهان، همان‌گونه که هست» پرتاب می‌کند، «نقد» (چون تجلّیِ تن‌ندادن و نپذیرفتنِ «جهان، آن‌سان که هست»)، و «هنر» (چون تجلّیِ آفرینشِ امکان‌ها، ساختارها و «جهان»‌های یکّه، بکر و متفاوت) می‌توانند در برابرِِ آن پذیرشِِ محض سر به اعتراض و مقاومت بردارند.
پنج ــ از مفهومِ «خاصّ» فرهنگ (در برابرِ بدویتِ غریزه) گفتم، چون «ذهنیت ـ غریزه»ی فراگیرِ تابعِ «اسطوره ـ روزمرّگی» نیز فرهنگی دست‌آموز و رامِِ خویش می‌سازد و می‌تواند از «نقد» و «هنر» نیز ضمیمه‌هایی در زمره‌ی فرآورده‌های بازارِِ هرروزه‌ی خود بسازد و با حل‌کردنِ این ظرفیت‌های مقاومت در دلِ کلیّتِ همسان‌سازِِ خویش، از آن‌ها هم ابزارهایی برای هرچه فراگیرتر ساختنِِ خود ــ یا هرچه جورتر ساختنِِ بازارش ــ بیافریند. فراموش نکنیم: روزمرّگی اکتفا به «صورت» است و تهی‌شدن از «معنا». و چه بسیار نمونه‌های «فرهنگ» می‌شناسیم که صورتِ «نقد» و «هنر» دارند، بی‌‌بهره‌ای از معنای‌شان. این میان، روشن‌ترین جلوه‌های ابتذال از نظرِ شخصِ من، حتّی نه پذیرشِ محض و فراگیرِِ توده‌هایی ناخودآگاه در چنبره‌ی روزمرّگی، که آن نمودهای «فرهنگ»، «نقد» و «هنر» (بدل از غریزه)اند که ظرفیت‌های نقد و هنر را نیز در ستایشِ پذیرشِ «جهان، همان‌گونه که هست»، انکارِِ فردیّت و نفیِ تجربه‌های یکّه و خودتعریفگر، تن‌دادن به ساختارهای موجود و دامن‌زدن به توهّمِ بداهتِ آن‌ها و محو کردنِ امکان‌ها و بارقه‌های «نه»گفتن به کلیّتِ فراگیر و جاری در این «اکنونِ بی‌وقفه» ــ بی‌گذشته و بی‌آینده ــ به کار می‌گیرند؛ «نقد» و «هنر»ی که به ما (یا به «غریزه»‌ی ما) باج می‌دهند تا با هم کنار بیاییم و ایده‌‌های نهفته‌شان را، که تسلیم در برابرِ شرایط و ایستاییِ زمان و محال‌شمردنِِ دگرگونی‌ست، بپذیریم. حتی باج و رشوه‌شان به ما گاه (یا به‌ظاهر) از سنخی دیگر است؛ از سنخِ وانمود به جدل و تن‌ندادن و نپذیرفتنِ، امّا جدلی از نوع «شومَن»ها؛ «نقد» و «هنر»ی که می‌کوشد حتی تن‌ندادن را به کالایی در کُنجِ دکانِ خود تبدیل کند و در اسرع وقت مزایای مخالف‌خوانی را هم به گنجینه‌ی امتیازاتِ حاصل از موافق‌خوانی‌اش بیفزاید؛ «نقد» و «هنر»ی که در نهایت قرار است ما را با روزمرّگی و با «جهان، همین‌گونه که هست» آشتی بدهند یا ــ از آن بدتر ــ وانمود کنند ما به این روزمرّگی، به این ساختارهای عادتی و این تکرارها «نیازمند»یم؛ «نقد» و «هنر»ی که، به‌عبارتِ دیگر، در نقشِ مبدّلِ وجدان و خودآگاهیِ جمع، در خودفریبیِ جمعی مشارکت دارند.




نظرها

برای من عادت کردن همراه شده با حرص .
انگاری حرص طفیلی آن دیگری باشد

به آسانسور خانه مان عادت کرده ام .
شبها .مخصوصاً شبها حرصم را در می آورد و صورت رنگ پریده بعد از کارم را در آینه اش نشانم می دهد.به قول مادربزرگم صورتم را روی دایره می ریزد.
از آســـانسور حرصم می گیرد .خیلی!!!

به اتوبوس سر پارک وی عادت کرده ام .
شاید هم اتوبوس به من عادت کرده . از راننده توبوس هر روز غروب می پرسم:
"ببخشید انقلاب می رود؟"
من می دانم که دومین اتوبوس در ایستگاه انقلاب می رو ولی باز می پرسم . فقط برای اطمینان یا به قول فرنگی ها:
JUST INCASE
می پرسم و باز حرصم می گیرد که چرا می ترسی .فوق .فوقش می روی شهرک غرب یا چه می دانم تجریش .
ترس ندارد . همه جای این شهر لنگه هم است!!!!

من به دیدن مردم از طبقه چهارم عادت کرده ام .

من در محل کار از طبقه چهارم هر از چند گاهی چشم می دوزم به حیاط و می بینم مردان را که قبل از وارد شدن به ساختمان موهایشان را در شیشه آن طرف حیاط می بینند .
مردان نمی دانند که من زل زده ام به آنها .به دستهایشان که تند تند داخل موهایشان می رود .
مردان نمی دانند .

این ندانستن حرصم را در می آورد

احساس می کنم از کسی وقت غذا خوردن فیلم گرفته اند و طرف صورتش وقت غذا خوردن کج و کوله شده و با وجود کج و کوله گی دوربین چی سر دوربینش را کج نمی کند آن طرف تر را بگیرد .
حرصم در می آید .ولی چه کنم سرگرمی خوبی است
برای چند لحظه خلاص شدن از شلوغی و همهمه طبقه چهارم!!!!

و آخر از همه ،من عادت کرده ام به جواب هانیه
بهش می گویم:
"خوبی؟"
جواب می دهد
"ای "
و نمی گوید
خیلی....
اگر یک روز بگوید خیلی ،من حتماً تعجب می کنم و حسودی ام می شود
خدای من . این دفعه هم حرص درآر است .هم تاسف آور...
من به یک عالم خوب بودن هانیه خیلی حسودم!!!
میلاد


و عادت مي كني
به اتوبوس –انقلاب ،مترو نواب -
و اين سوال هميشگي ات
"ببخشيد گيشا ايستگاه دارد؟"

تو عادت ميكني به آينه آسانسور منزلتان
وريخته شدن صورتت در اين آينه بر روي دايره در فاصله بين طبقه همكف تا چهارم

تو عادت مي كني و
در عين حال حرصت مي گيرد
از آينه
و اتوبوس
يكي صورت كج و كوله و در ب داغون نشان مي دهد در غروب شب تهران
يكي هم
ترس به دلت مي اندازد
كه نكند
سوار اتوبوس عوضي شده باشي
تو عادت مي كني
به عادت با حرص
اما،،،،،،
اما،،،،،
اما وقتي يك سكته در عادت حرص درآرت به وجود مي آيد .
آن وقت تو احساس مي كني
يك سيلي ،يك سيلي آب دار به صورتت خورده .

هميشه فكر مي كردم
يعني هنوز هم فكر مي كنم كه مادرم از من زيباتر است و
از اين موضوع ناراحت نبودم و راستش نمي دانم چرا –امير حسين چهل تن – اين حس را در يكي از مجموعه داستانهاي –چيزي به فردا نمانده –يك فاجعه مي داند.
خلاصه من اين طور فكر مي كردم
تا چند روز پيش كه به عادت ،،،
(يكي از همان عادت ها
كه از من در چهارشنبه ها زن مي سازد
ساعت دو بعد از نيمه شب چهارشنبه لاك مي زدم
لاك مي زدم و انگار سه بازخواني –محمد چرمشير از هملت ،لير شاه و طوفان – را
مي خواندم
كه خوابم برد
كنار لاك قرمز
فردا
يعني
صبح پنجشنبه،
مادرم بالاي سرم بود
با يك انگشت قرمز
بدون سلام
بدون صبح به خير
گفت :
"بيبن لاك چقدر به دست من زشت است.لاك به دست جوان مي آيد"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خواندنِ مطالبِ جنابتان اسبابِ فرح و انبساط است.قلمِ شما هم چنان برایِ بنده نمونه ای آموزشی است. پیروز و سلمت باشید.

وقتي شنبه مي شود و آقاي امجد نمي آيد، حال آدم هم متقابلاً يك جوري مي شود
فكر كن تو خود را از صبح آماده مي كني كه بگويي ،من مي خواهم ساعت سه بروم .
مرتب با خودت مرور مي كني وا‍‍ژه هايي كه بعد از اخم و تخم مسئول بايد بر زبان بياوري.
هم واژه ها ر ا مرور مي كني ، هم اين ته دلت قند آب مي شود چون چند ساعت زودتر از دست نامه ها خلاص مي شوي .پس.....
"نامه هاي وام و تقاضاي كار بمانيد .مثل بچه هاي خوب .مرتب و منظم تا فردا ساعت هشت و بيست دقيقه صبح"
بعد مادرت ساعت دوازده ظهر زنگ مي زند كه ،
كلاس نيست.
وقتي كلاس نباشد،
تو مي ماني تا هفت شب،،، با نامه ها .
نامه هايي كه مثل بچه هاي لوس و ننر لج ات را در مي آورند .منتها اين بار بيشتر .انگار مي فهمند كه تا چند دقيقه پيش دلت براي تنها گذاشتنشان پر مي كشيد!!!!

سلام خانم اسماعیلیان

روزی چند بار باید اینجا سربزنیم و هیچ خبری هم از پست تازه نباشه؟ من که بیشتر از روزی ده دفعه اینجا میام و ناامید بر میگردم. در ضمن پیشنهاد من برای میلاد اینه که اگر اینطور که نوشته درکلاسهای آقای امجد شرکت داره این کامنتها رو (درباره اسباب کشی خودش و آقای امجد ، کرایه اتوبوسهای پارک وی، شارژ ساختمونشون، مسافرتهای آیدین آغداشلو، عمه و پسر خاله و زن عمو ، تبلیغات کلاسهای کارنامه) به جای اینکه اینجا بنویسه هر جلسه اول کلاس بخونه و نمایشنامه هایی که برای خوندن در کلاس نوشته رو اینجا بنویسه که لا اقل یکم مربوط باشه

می شود خواهش کنم ؟!
یادداشتی که درباره عاشقیت آن هم در کمتر از پنج دقیقه برایتان نوشته بودم ،دور بریزید .منظورم این است که دکمه –حذف – را فشار دهید تا آن یادداشت برود گــــم شود.
آخر من تقریباً چهار ساعت است که از عشق در زمان کم حالم بهم می خورد ...
و اصولاً از هر کسی که فکر می کند خیلی آدم حسابی است و به خود حق می دهد از عشق بگوید. و چون فکر می کند تک است . پس از عشقی به عقیده خودش ضد عادت می گوید .
و دلش خنک شود .چون کار غیر عادی کرده و مثل بقیه همسایه ها آشغال را ساعت نه شب دم در نگذاشته.
غافل از اینکه بوی آشغال صبح بدجوری آپارتمان را گرفته و او خبر ندارد .شاید بینی اش کیپ شده به خاطر آنفلانزا!!!
من امروز در غروب دل انگیز تهران به این حالت اشمئزاز رسیدم!!!
همکارم گفت ...
"شب داز است و قلندر بیدار... یک زمانی می رسد که تو متاهلی و آرزو می کنی که تنهایی در هوای بارانی پیاده روی بروی"
نمی دانم همکارم از کجا فهمیده بود ...که من دلم می خواهد با یک نفر بـــــــــــــروم پیاده روی .
مردم چه راحت سر از دل آدم در می آورند!!!
لابد فکر کرده بود .باران یعنی عاشقی !!!
و عاشق ها هم حتماً می روند پیاده روی.
فکر کودکانه ای است
که باران باشد
عشق باشد .پیاده روی هم طفیلی این دو تا شود...


ا صلاً بگذار قلندر بیدار باشد...
اگر هدفش از بیداری ، مراقبت از ماست ،دستش درد نکند
از من که چیزی نخواهد دید این قلندر،،
من با مادرم می روم پیاده روی ،،،
آن هم نه شب ...
ما هر جا برویم ،غروب نشده به خانه بر می گردیم.
شبها من و مادرم خوابیم.....

باسپاس
ميلاد

تارا گفت ... دوست داری جای اخی رشتی بازی کنی؟
محکم گفتم .. چرا که نه؟
بعد پدرم در آمد .هر جور که می خواندم تارا نمی پسندید. فکر کن اخی رشتی ، دو صفحه هم ،دیالوگ یا چه می دانم مونولوگ نداشت .اما تارا می گفت ، مشکل ترین شخصیت است در نمایشنامه –کبوتری ناگهان –
تارا هی گفت .اما ،،،،وضعیت من به اندازه اپسیلونی بهتر نشد .
که یک دفعه آن وسط تارا باز هم گفت ...
فکر کن . من سگ داشتم .بعد مجبور شدم .سگ را به یکی ببخشم .نمی دانی چقدر سخت بود بخشیدن!!!
من به سگ عادت کرده بودم .( سگ ش را با بچه اخی رشتی مقایسه می کرد!!!
و دلیلش هم برای این مقایسه عادت بود .
می گفت....
"اخی رشتی نمی خواهد به بچه اش عادت کند .من هم ناخواسته مجبور شدم لاک غلط گیر بکشم بر روی عادتم"))))
نمی دانم والله .آیا عادت ، دلبستگی هم می آورد؟
--------------------------------------------------------
آگر این طور باشد من عادت کرده بودم به روزنامه اعتماد ،
به دیدنش در ساعت هفت و نیم صبح .آن هم پنج روز در هفته.
به خواندن فال حافظ در صفحه آخر روزنامه...
به خواندن صفخه اندیشه ،
البته خیلی از مقاله هایش را هم دوست نداشتم .
ولی راضی نبودم به نبودنش!!!
اما حالا، خیلی خوشحالم که شما هستید (هر چند که" است" درست است .نه" هست")
خوشحالم که مشکل Account برطرف شد.
می دانی آدم به خیلی از "بودن " ها عادت می کند!!!
---------------------------------------------------------

شاید اگر این روزها حال تارا خوب بود و از من می خواست که جای اخی رشتی بازی کنم.
من بهتر بازی می کردم . و مجبور نمی شد جای من بازیگر دیگری بیاورد!!!
میلاد

می خواستم امروز به آقای امجد بگویم ، که کتاب –گداها همیشه با ما هستند – خیلی خوب است .
می خواستم بگویم تازگی عاشق توبیاس ولف شده ام . و نترسم اگر در دلش بگوید چقدر برای این دختر عشق واژه دستمالی شده است .
می خواستم بگویم انگاری مفهموم داستان در دنیا فرق کرده .
انگار داستان دیگر آن چیزی نیست که در چهار جلد کتاب – داستان و نقد داستان ---
توضیح داده شده .
فکر کن .مثلاً در داستان اول همین مجموعه زنی با شوهرش دعوا راه می اندازد . سر اینکه اگر من سرخپوست بودم ، آیا با من ازدواج می کردی؟
راستش دعوا نیست .یک جر و بحث ساده است . و تو فکر می کنی این جر و بحث به کجا می رسند؟
هیچی،،،، زن و شوهر می خوابند .بعد تو می مانی پس گره داستانی کو؟
صعود و فرود داستان کجاست ؟
می دانی آدم به شک می افتد . و عجیب اینکه شک فقط مخصوص ما نیست .که به قول آیدین جوجه ایم.
آیدین هم شک می کند . آن هم در شصت و نه سالگی. که آیا درست برای یاد دادن نقاشی از فیگور شروع کرد؟
در حالی که اعتراف می کند به مسلط بودن بسیاری از نقاشان مدرن به فیگور!!!
و جالب اینکه جوابش به این شک .یک –نمی دانم –بزرگ است !!!!
می خواستم بگویم .ولی آقای امجد نیامد....
-چقدر حیف-----

از تلاش شما در زمينه انتشار ومعرفي نمايشنامه و داستان به خصوص ترجمه هاي كارهاي بي نظيري كه در انتشاراتي شما صورت گرفته بسيار سپاس و من تعدادي از اين كارها رو كه خيلي دوست داشتم تو وبلگم معرفي كردم.خسته نباشيد

در گيرو دار، دويدن شب عيد بودم كه يادداشت شما را آقا يا خانم سليمي ديدم و باورتان نمي شود –كپ- كردم .
خانــــــم يا آقاي سليمي به خودم قول داده بودم كه ديگر توضيح ندهم .به خاطر كامنت هاي پشت سر هم و طولاني ام .
چون تكرار مكررات است . و من بايد دوباره بگويم كه وقت نوشتن كامنت ،،آ قاي امجد برايم سردبير است . سردبيري كه غلط هاي ذهنت را پاك مي كند.
اما يادداشت خود را خطاب به خانم اسماعيليان نوشته بوديد و اين يك خورده موضوع را عوض مي كند.

آقا يا خانم سليمي صفت عزيز را به نام فاميلتان اضافه نمي كنم .چون برايم عزيز نيستيد .
"بعد از آن كپ كردن اوليه .نمي توانم شما را عزيز خود بدانم "


نمايشنامه نوشتن . خيلي به همه چيز مربوط است . رك و راستش نمايشنامه به تمام ابعاد زندگي ات رخنه مي كند .حتي به قول شما به شار‍‍‍‍ژ ساختمان!!
اما خب قبول دارم كه خيلي از يادداشت هايم بي خود است و حاضر به دوباره خواندنشان نيستم .
مي داني براي دوباره خواندنشان يقين ندارم .
نمي دانم مومن چطور به يقين مي رسد؟


خانم يا آقاي سليمي ،،،
من تبليغ هيچ موسسه اي را نمي كنم .هر چند كه يك بار دلم خواست خانم اسكندرفر را بغل كنم .
درست روز اعلام نتايج انتخابات بود .و كلاس تشكيل نشد .
دم رفتن .خانم اسكندر فر از ما خواست مراقب خودمان باشيم .
وقتي اين جمله را گفت ، خيلي مادر بود!!!

من تبليغ هيچ موسسه اي را نمي كنم.
اما تبليغ مي كنم براي كلاسي كه از تركيب "نور.بازيگر توانا و سايه" به وجود مي آيد و معجوني مي سازد كه حال را خوب مي كند و مي شود –شنبه دم غروب جور ديگري...
شنبه دم غروبي كه فرق مي كند با شنبه دم غروب مادرم .پدرم .و مديرم .
(خانم يا آقاي سليمي هر چند برايم عزيز نيستيد .اما مي شود برايم دعا كنيد تا سه شنبه هايم هم متفاوت شود؟)

منظورم از تفاوت –جنگولك بازي –نيست .منظورم متفاوت شدن سطح سليقه هنري است .
مثلاً همين ديشب .جوانان دور آتش مي رقصيدند. با آهنگ هايي كه نه ترانه اش درست و حسابي بود .نه موسيقي قرصي داشت ....
به قول آيدين .تاريخ هنر از اين روزگاران بسيار دارد .اما افسوس كه عمر ما براي ديدن همه روزگاران كفاف نمي دهد.
خانم يا آقاي سليمي .
من تبليغ مي كنم براي كلاسي كه در روزگاري با پايين ترين سطح دوست داشتن آثار هنري . خود را مي كشد .پدر خود را در مي آورد تا سطح سليقه هنري را بالاببرد...

خانم يا آقاي سليمي....
فروغ فرخزاد شانس آورد .
شانس آورد كه با ابراهيم گلستان آشنا شد .
اگر آشنا نمي شد .دختركي احساساتي مي ماند .
مي شد دختري با احساسات كپه شده .
افسوس كه اين رابطه را ديگران به لجن كشيدند.
البته اين جمله از من نيست .خدا بيامرز كاوه گلستان گفت .
وقتي يادداشت شما را خواندم .هم كپ كردم .هم ياد رابطه به لجن كشيده شده افتادم .
من هر روز يك عالم رابطه به لجن كشيده شده مي بينم .تو را به هر كه مي پرستيدآن را به شنبه نكشيد.
من –فروغ فرخزاد –نيستم .
هر چند كه خيلي سعي مي كنم احساسات كپه شده ام شكل بگيرد .
من مي خواهم خيلي بيشتر از سي و دو سال زندگي كنم.
بعد اينكه ...
عيد شما مبارك.
خدا كند سال خوبي باشد .سال هشتاد و هشت كه خوب نبود .
خاطرات بد .لحظه تحويل سال خود را بر دلم آدم هوار مي كنند
خانم يا آقاي سليمي .
حتماً فيلمنامه فوق العاده –درخشش ابدي ذهن پاك – را بخوانيد .
قهرمانانش مي دوند .به هر دري مي زنند بزاي پاك كردن خاطراتشان!!!!
ميلاد


سال نو مبارک
سالی پر از موفقیت داشته باشید.

درتمام لحظه ها (البته تمام كه دروغ است )
در بيشتر لحظه هاي ديروز سه شنبه 17/1/89 با خودم مي گفتم .
الان بچه ها دارند با آقاي بيضايي فيلم مي بينند .آن هم فيلمي از پازوليني .
من پازوليني را نمي فهمم .
نمي توانم بفهمم از زندگي چه مي خواسته !!!
آيدين مي گويد پازوليني شاعر بزرگي است .اما فيلمساز ..نه !!!
نمي دانم والله !!!
............................................................................................................
اما ،،،،خوش به حال دوستانم در سر كلاس آقاي بيضايي .
هيلدا مي گويد ....
" انقدر نگو خوش بحال بچه ها نذر مي خورند .بعد ،وقتي چيزي امكان پذير نيست ، ديگر بهش فكر نكن .
بگذار ذهنت همينطور بماند در اتفاق هاي روزانه و عادت شده روزانه ات ."
.................................................................
باز نمي دانم والله ...
شايد هيلدا راست مي گويد!!!

آقای امجد می خواهد فیلم بسازد .
روزنامه صبح نوشته بود .
نوشته بود تهیه کننده اش دنبال پروانه ساخت است . خیلی خوشحال شدم . ساعت هشت و ده دقیقه زنگ زدم هیلدا . مطمئن بودم آن وقت صبح هیلدا حتماً بیدار است . هــــــیلدا جیغ کشید .منتها آرام .آخر سر کار بود.
خدا کند مشکلی پیش نیاید . فیلم اول خیلی مهم است .یک بار عین این جمله را بهش گفتم .
جواب داد ...هیچ چیز آنقدر مهم نیست !!!
از تعجب دهانم چند ثانیه باز ماند . امروز صبح با خودم گفتم شاید آن وقت عصبانی بوده . این جمله مال روزگاری است که مرتب سیگار می کشید .
اما حالا .حالا نزدیک غروب ،،،
احساس می کنم .وقتی گفتن این جمله را گفت .چقدر شبیه –تریگورین – بود .
خدای بزرگ تریگورین را چه چیزی خوشحال می کند؟؟؟

امروز .اول اردیبهشت است .دستم نمی رود وقت نوشتن تاریخ جای ماه عدد دو بگذارم .امروز به جای عدد دو مرتب یک می گذاشتم . این را باید از فرید پرسید و ضمیر ناخودآگاهم ..
اردیبهشت ماه خوبی است . زیباست . درختان شکوفه دارند . و هوا هنوز خیلی گرم نشده .
اردیبهشت ماه خوبی است برای تولد . سهراب سپهری در این ماه از دنیا رفته . طفلک سپهری،، اینقدر به برگ درخت و عــلف و گل شب بو فکر کرد .تا در ماهی پر از شکوفه هم مرد !!!
....................................................................................................................
مادرم اردیبهشتی است . من مادرم را دوست دارم . البته که این جمله توضیح واضحات است.
هر بچه ای مادرش را دوست دارد . به خاطر یک عالم سختی که مادر متحمل می شود .اما من مادرم را به خاطر چیزی جدای از این حرفها دوست دارم . دوستش دارم . چون عجیب غریب است !!!!
کل کل کردن با من را سر خوبی و بدی داستان – رازهای سرزمین من – بیشتر از گذشتن شوهر برای دخترانش می پسندد .خدای من این دیگر چه مادری است !!!
من از خاله پدرم بدم می آید و دلم می خواهد گیسوانش را بکشم . چون وقتی مادر از عروس خاله تعریف می کرد ، نه گذاشت و نه برداشت و گفت ...
"حتماً دختره خیلی خوشگل بوده .که پسر خاله پسندیده !!!"
دل می خواهد موهای خاله بابا را بکشم . ولی نمی توانم چون خاله بابا هشتاد ساله است .تازه یک ردیف بیشتر هم موندارد!!!
پس واگذارش می کنم به خدا !!!
خدا کند .خداآنقدر موهایش را بکشد که جیغ اش در آید!!!
...............................................................................
دوستی می گفت ....
"اینقدر دلبسته مادرت نباش .به روزی فکر کن که خدای نکرده مادر نباشد"
-خیلی دردناک است .آدم یاد ادیپ می افتد .وقتی خبر می آورند که همسر .مادر خود را دار زده –
........................................................................................................................
جایی خواندم که آل پاچینو عاشق مادرش بوده و وقتی مادرش از دنیا رفته ، از ناراحتی مدتی بیمارستان روانی خوابیده . از آن به بعد به خود قول داده که دیگر عاشق هیچ زنی نشود ...
می گویم ،،،،
"چه زندگی یخی دارد این آل پاچینو . زندگی ای که در آن عشق به هیچ زنی نیست"
..............................................................................................................
من به چه چیزهایی وابسته ام ؟
مادرم ...
شنبه ها...
دوستان شنبه....
.............
آن ته ته های دلم می خواهد که آقای امجد فیلم نسازد .فیلم بسازد سرش شلوغ می شود .باید با تهیه کننده سر و کله بزند .با خبر نگارها بجنگد،،، خدایا من چقدر خود خواهم!!!
...........................................................................................................
آن وقت ها هم خودخواه بودم .دلم نمی خواست عمو ازدواج کند .احساس می کردم .اگر عمو ازدواج کند ، دیگر حوصله ای برایش نمی ماند تا از سینما حرف بزند!!!
.....................................................................................................
نمی دانم والله ... نمی دانم !!!

.یکشنبه 5/2/1389 تولد محمد چرمشیر بود . من نمی دانستم چرمشیر اردیبهشتی است . و یک روز بــعد از تولد شکسپیر دنیا آمده .(راستش، اردیبهشتی بودن شکسپیر را هم تازه فهمیدم !!!)
اردیبهشت ماه خوبی برای تولد است.
می خواستم روز تولدش دانشگاه سوره بروم . ولی نمی دانستم خیابان -خش– کجاست ؟
از شش نفر نشانی گرفتم ، اما باز نفهمیدم .گفتند .بعد از میدان آزادی است .ولی من از بچگی از میدان آزادی می ترسیدم . پس ماندم .و تولدش را تصور کردم و آرزو کردم که خیلی خوب برگزار شود!!!
...................................................................................................
چرمشیر یکشنبه پنجاه ساله شد .امیدوارم صدساله شود!!!
چرمشیر مرد بزرگی است . مردی که من نمی توانم هیچوقت اول اسمش آقا بگذارم . و این خیلی بد است چون تقریباً همسن و سال مادرم است .
چرمشیر مرد بزرگی است .که من بدون اضافه کردن –آقا – به اول اسمش بیشتر دوستش دارم .
اول جذب عکسش شدم ، بعد از تماشای نمایش – می بوسمت و اشک -بعد شاگردش ... هـــــر عکسی ازش می دیدم ، نیم رخ بود . نمی دانم چرا این مرد عکس تمام رخ در مجله ها و سایت ها ندارد ؟
رویم نشد هیچوقت این سوال را ازش بپرسم !!!!
...................................................................................................
چرمشیر یکشنبه پنجاه ساله شد .امیدوارم صدساله شود!!!
سر کلاس یــــــــــک مداد دست می گیرد .پشت مداد هم جا سیگاری است .فـکر کنم در خانه .جلوی ما که هیــچوقت نمی نوشت . از یک طرف می نویسد ، از طرف دیگر به سیگارش پک می زند.
کلاس که تمام می شد .گوشه ای می ایستاد و سیگار می کشید .یک دفعه بهم گفت ....
"نمی توانم .هم راه بروم ، هم سیگار بکشم !!!"
.............................................................................................
چرمشیر یکشنبه پنجاه ساله شد .امیدوارم صدساله شود!!!
فرعیات ذهنم را مشغول می کند از اصل جا می مانم . ولی خب فرعم خوب است . مـن نمی توانم مثل هیلدا با اطمینان بگویم "برایم فقط اصل تاتر مهم است "
نه نمی توانم .منی که با شوق و ذوق از نمی دانم خدایا سمانه بود ، کی بود ،پرسیدم ....پسر چرمشیر چه شکلی است ؟
و او جواب داد ....خوب .مثل خودش!!!
.................................................................................................
چرمشیر یکشنبه پنجاه ساله شد .امیدوارم صدساله شود!!!
او خوب بلد است با کلمه ها بازی کند . و نمایشنامه های دلپذیری بسازد.
وای که من چقدر –می بوسمت و اشک –را دوست دارم!!!
.............................................................................................
چرمشیر یکشنبه پنجاه ساله شد .امیدوارم صدساله شود!!!

معلم است .به مفهموم واقعی کلمه .اینقدر صبور است .صبور است که خدا می داند.یادم می آید ، سر کلاس تارا باهاش قهر می کرد.او تارا را مخاطب قرار می داد و می گفت...
"بد اخلاق ....چرا حرف نمی زنی ؟"
.....................................................................................
چرمشیر یکشنبه پنجاه ساله شد .امیدوارم صدساله شود!!!
آدم یک بعدی ای نیست .داستان کوتاه می خواند .رمان می خواند .یک بانک اطلاعاتی است برای پیدا کردن کتاب...
یک بار گفت ...من هر روز دو تا روزنامه می خوانم . تمام صفحه هایش را ...
فکر کن،، سی و دو صفحه برگ روزنامه .آن هم هرروز...
فکر کن،،نمی دانم این همه وقت از کجا می آورد؟
مردی که هم پدر است،
هم همسر،،
و به طبع یک عالم مسئولیت دارد...
.....................................................................
چرمشیر یکشنبه پنجاه ساله شد .امیدوارم صدساله شود!!!
او آدم غریبی است....
میلاد
...................
بعد ،بعد اینکه ....دیشب چرمشیر را دیدم .بعد از یـــک اجرای بسیار مزخرف، دلم می خواست بغلش کنم .اما نکردم .به جایش دست کشیدم بر بازوی آن مرد مهربان.

تو بدترین بازیگری!
نور بر تو می تابد.ایستاده ای بر روی صحنه در برابرِ آن همه چشمِ مشتاق.تمامِ آن چه که منتظرش بودی.
کم کم صدایِ پچ پچ از تمامِ سالن و بعد بلند و بلندتر و تبدیل شدن به دست زدن هایِ ممتد و ایستادنِ همه برای تو؛ بزرگتر از تمامِ خیالاتت!؛ و بعد سکوت.
ترس سراپایِ وجودت را می گیرد.سر می چرخانی؛
نگاهِ پریشانِ کارگردان و صدایِ عذاب آورِ تیک تاکِ ساعت را می بینی و می شنوی. تو که لحظه ای قبل غرقِ لذت بودی؛ اکنون هاج و واج زیر نور ایستاده ای!.
کم کم صدایِ پچ پچ از تمامِ سالن و بعد بلند و بلندتر و تبدیل شدن به دست زدن هایِ ممتد و ایستادنِ همه برای تو؛ بزرگتر از تمامِ کابوس هایت!؛ و بعد سکوت.
همانندِ تمامیِ لحظه هایت با دهانی بسته فریاد می کشی و تک گوییت را آغاز می کنی:
« من بازیگر نیستم!. من برایِ نرسیدن به آرزویِ بزرگم همه کار کردم!. من سزاوارِ بدتر از این هم ...».
دیگر نور نمی تابد. لحظه ای بعد؛ کسی در میانِ تاریکی و از پشتِ سر به تو نزدیک شده و می گوید:
« تمام شد!؛ تو بدترین بازیگری بودی که تا به حال
رویِ صحنه دیدم!».

خاله هانی دیشب غروب گفت ...
"یک چیزی ته دلم ، می گوید .امسال سال خوبی است .نشان به آن نشانی که سنبل شب عید م ، جوانه کرده .جوانه ها رنگ خود سنبل نیستند .و این خیلی عجیب است .چون شنیده بودیم ، بچه با والدینش تفاوت می کند ، منتها اینقدرش را انتظار نداشتیم !!!"
.....................................................................................
هانی امروز صبح گفت ...
"چه سال مزخرفی است .شنیدی دکتر حق شناس مرد؟"


.........................................................................................................
می دانی . به نظر من مردن بعضی از آدمها . جور خیلی بی خودی است !!!
...................................................................................................
صورتش از جلوی چشمم کنار نمی رود . دو سال پیش تولد آیدین .
یکی از سالنهای خانه هنرمندان -یادم نمی آید کدام سالن - از جمعیت درحال انفجار بود .دکتر حق شناس .آن طرف سالن بود .آقای امجد هم کنارش . آقای امجد اصرا می کرد که دکتر روی صندلی خالی بنشیند...
دکتر می گفت ...."نه "
هانی هم بین آنها بود .چشمانش از این طرف به آن طرف می رفت .احتمالاً علاقمند بود ببیند چه کسی پیروز می شود!؟
............................................................................................................
اتفاقاً هانی امروز بعد از مزخرفی دنیا .ازم پرسید...
"یادت می آید آن همه اصرارو انکار را در خانه هنرمندان؟؟"
......................................................................................
خاله هانی آقای دکتر را نمی شناسد .خدا کند هانی امشب با آه و ناله تو ذوق خاله نزند و بگذارد خاله همینجور محو متفاوت بودن جوانه ها بماند!!!

دیروز روز معلم بود . لیست زیر .نام معلمهایی است که من بسیار دوستشان دارم.
یک – مادرم
از سخت گیری اش خوشم می آید ..
وقت یاد گرفتن زبان انگلیسی .آب بود که از سر صورتم می ریخت .اما ...مادرسخت و محکم می گفت....بخوان..
دو –آیدین آغداشلو
آشنایی با او زندگی آدم را رنگی می کند و من عاشق رنگم .. وقتی که نقاش سرخوشانه آنها را روی بوم می کشد!!!
سه- بابک احمدی
محترم است .چون به کلمه ها احترام می گذارد.من عاشق روان نویسی اش هستم که وقت درس دادن از بین انگشتانش نمی افتد..
چهار- محمد چرمشیر
به اندازه حضرت ایوب صبور است.
پنج – سیامک گلشیری
خیلی دوستش دارم .اما کاش اینقدر طرفدار سادگی نبود.وگاهی .فقط گاهی به کلمه ها سخت می گرفت!!!
شش – مراد فرهاد پور
خیلی دوستش دارم .اما کاش این روزها دغدغه اش فحش دادن به این و آن نبود!!!
هفت –معلم جنین شناسی در دانشگاه ، خانم دکتر مریم لاهیجی
هم اصلش را دوست داشتم ، هم فرعش را .چهل سالگی ازدواج کرده بود با مردی قد بلند، برعکس خود قد کوتاه اش .زن وشوهر درکنتراست بودند.
یــــــــک جـــورهایی برایم غریب بود دخترها درسن بیست و سه چهارسالگی ،آه می کشیدند .که چرا مردی نیامده آنها را بگیرد .آنها فکر می کردند که تمام تلاششان را برای شوهر داشتن کرده اند "خودشان را کشته بودند برای آمدن به دانشگاه".امـــــــا --آه – که در دانشگاه هم شوهر نبود .حالا فــکر با ایــــن جو فکری من زنی را دیدم که در چهل سالگی عاشق شده بود .اول مجذوب غریبی اش شدم ، بعد عاشقش!!!!
هشت-آقای امجد
دلیلی ندارم....
چرا خب یک عالم دلیل که دارم .برای راحت شدن جمله –دلیلی ندارم – را نوشتم . چون باید بنویسم که دلیلم تاتراست.
دلیلم آشنایی به واسطه او با آقای بیضایی است
دلیلم معلم های بالاست.که باعث آشنایی با خیلی از آنها آقای امجد بود!!!!

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)