یک مشت خاک
حمید امجد
در نمایشنامهی آنتیگونه اثر سوفوکلس، که حدود پانصد سال پیش از میلاد مسیح نوشته شده، روزِ برنشستنِ کرئون بر تختِ شهریاریِ بیمنازعش همان روزِ فروپاشیِ جایگاه و از دست رفتنِ اعتبار و اقتدارِ بیزنهارِ اوست. برآمدنِ او تا این جایگاه، خود البته وامدارِ بیعهدیِ آن تخت با صاحبانِ پیشین و نتیجهی بازیهای تلخِ تقدیر بوده است؛ دودمانی از شهریارانِ گذشته به نفرینِ خدایان دچار شدهاند، ادیپوسِ خردمند و دادگر تخت و جهان را ترک گفته و فرزندانش ــ اتِئوکلِس و پولونیکس ــ در ستیز بر سرِ شهریاری به تیغِ هم جان باختهاند. و کرئون که تمامیِ دورانِ زیستنش در حاشیهی تختِ شهریارانِ گذشته را در آتشِ اشتیاقِ رسیدنِ این روز سپری کرده است، دستآوردِ عمری انتظارش را در همین یک روز به باد میسپارد. فقط یک بام تا شام. لافِ عقل و اقتدار، پایبندی به قانون و امنیت، و عشق به میهن را البته از همان نخستین خطابهاش دربرابرِ بزرگانِ شهر از یاد نمیبَرَد؛ و از عشقی میگوید «که توده به فرمانروای خویشتن مدیون است». با اینهمه، نیازش به خردی راستین است که از تراکم ِ چندین خطا بازش دارد و یاریاش کند تا اگر نه عشقِ مردمان، که دستکم سکوتِ احترامآمیز یا حتی ترسخوردهشان را برای خود حفظ کند و در پایانِ بازی ــ هنگام که دیگر «بسی دیر است، بسی دیر» ــ ناگزیر نباشد با نعشی که چون «خطایش بر دستهایش سنگینی میکند» بهزاری دریابد و بهضجههای جنونزده اعتراف کند: «مردگان مرا محاصره کردهاند».
شهریارانِ پیشین ــ حتی ادیپوسِ خردمند و دادگر ــ نیز بیخطا نبودهاند؛ و خطا که ملازمِ آدمیست، بر اریکهی اقتدار مهلکتر مینماید، و با این حال گاه خود اقتضای قدرت است. اما خطای بزرگِ کرئون بسی فراتر از خطاهای پیشینیان است؛ و آن سپردنِ خویش است به سلسلهای پایانناپذیر از خطاها در عطشِ قدرتی که هر گام بهواقع از آن دورتَرَش میکند؛ راهیشدن در مسیری بیبرگشت که سازوکارِ قدرت در غیابِ خرد اقتضا میکند. خطاهایش تک به تک نیز کوچک نیستند ــ از آغازیدنِ پادشاهیاش با پادافرهفروختن و انگ و اتهام زدن، نشنیدنِ صدای ناراضیان و ندیدنِِ سیمای شهرِ سوگوار که «همه بر دخترِ جوانی که شریفترینِ زنانش میدانند مویه میکنند» تا خُرد و بیخِرد شمردنِ جوانان و سرابِ استوار کردنِِ پایههای قدرتِ خویش تنها بر گُردههای پذیرندهی پیران، غافل از دَمی که داغِ جوانانی «چهره به رنگِ توفان»کرده باورِ پیران را نیز به دستِ باد خواهد سپرد. بزرگترین تمام ِ خطاهای او اما، کوچکساختنِ مهابتِ کلماتی چون خیانت و پادافره و مرگ است: کرئون خیانت را آسان و مرگ را ارزان کرده است ــ چندان ارزان بهقدرِ سکههای خُردی که تهِ جیبِ همهکس پیدا میشود. اگر ــ نه حتی بهروزگارِ ادیپوسِ خردمند و دادگر ــ تنها چند روزی پیشتر، در روزهای جدالِ اتِئوکلِس و پولونیکس، «خیانت» کارِ کسی بود رویآورده به بیگانه و لشکر از دشمنان گرد آورده و راه به ایشان نموده و به سرزمینِ پدری تاخته، بزرگترین خطای کرئون که آفتابِ قدرتش را یکروزه بر لبِ بام مینشاند، آن است که «خیانت» را اینهمه آسان و ارزان میکند؛ در جهانی که او ساخته، برای خائن بودن، برای دشمن و دستنشانده بودن، برای سزاوار بودن به مجازات، نیازی نیست کاری کرده باشی بیش ازِ ریختنِ یک مشت خاک بر نعشِ برادر.

سه شنبه 13/5/88
چند وقت پیش آقای بابک احمدی گفت – پرویز دوایی وقتی ده ساله بود پشت عکس پنج سالگی اش نوشت، یادش بخیر !!!
آ قای احمدی این جمله راگفت و ما حندیدیم .راستش اصلاً فکر نمی کردم کمتر از یک سال بعد خودم هم مثل دوایی شوم و شروع کنم به کندن گذشته!!
مادرم گفت : مهناز محمدی را می شناسی؟
وقتی رادیو می رفتم ، او هم می آمد .قلم خوبی داشت . و چـــــون دستیار کارگردان هم بود ، برای من شخصیتش شگفت انگیز بود . دلم می خواست از طریق او از سینما سر در آورم . با شــــــیفتگی ازش از سینما می پرسیدم و او بی اعتنا حرفهایش را با یک جمله تمام می کرد
– کاش همراه خوبی پیدا می شد-
شاید ، یعنی حتماً، تنهایی را بیشتر از ما می فهمید .از ما بزرگتر بود .زندگی چیزهای بیشتری بهش نشان داده بود .
تنها زندگی می کرد . برعکس ما که مامانی بودیم .
خرج خانه می داد .برعکس ما که نمی دانستیم ، پول از کجا می آید .
اینها را برای کوچک کردنش نمی گویم . راستش متعجبم که بعضی از آدمها چه زود با زندگی روبررو می شوند و زندگی هم نامردی نمی کند و به آنـــها تا می تواند سخت می گیرد !!!
بعد که مستند ساز شد .یک بار از ما دعوت کرد یکی از فیلم هایش را ببینیم . آسایشگاه روانی ای بود که ساکنینش همه زن بودند .
زنها، فقط چهارشنبه ها خود را آرایش می کردند .آخر چهارشنبه ها مرد جوانی برای نظافت خدایا ، یا تعمیرات ، درست به خاطر ندارم به آسایشگاه می آمد!!
و حالا....
در این روزهای گرم یک خورده گیجم !
مرتب از خودم می پرسم آیا شانس در زندگی مهم است ؟
فروغ فرخزاد می گوید، کاش چیزی نداشتم ، نه زیبایی ، نه توان استفاده از کلمات ، فقط یک خورده شانس داشتم!!!
طفلک آنتیگون هم شانس نداشت .آقای امجد کجاست که مرا دعوا کند به خاطر هم پایه کردن یک اسطوره با انسانی معمولی !!!
ولی به خدا شانس نداشت ولله بی خود و بی جهت گرفتار دعــوای بزرگان نمی شد و محروم نمی ماند از لذت زن بودن!!!
به قول فرنگی ها یا در حاشیه P.S
خیلی دلم می خواست شنبه 17/5/88 کلاس می آمدم و شخصیتم را برای آقای امجد می خواندم ، ولی نمی توانم .
من هیچوقت خودم را از لذت خواندن محروم نمی کنم .فکرش رابکن چرمشیر به آن بزرگی / کسی که به قول خودش می تواند از مسواک نمایشنامه در آورد ، افسوس می خورد که کاش شاگرد بود و با صدایی کار نشده ، نـــــمایشنامه می خواند (عجیب نیست؟ بیشتر نویسنده ها ،صدای خوبی دارند!!)
چرمشیر اینجوری می گوید ، من دیگر کی ام ؟
اما باید بروم ، البته به اصرار مادر . دراین روزهای گیجی و فاصله کم بین بودن و نبودن ، نمی توانم –نه – بگویم!!!
milad | سه شنبه، ۱۳ مردادماه ۱۳۸۸، ۱:۲۵ بعدازظهر
و دریغا آندمی که حتا آتیگونه را به معبد راه ندهند تا پیکر برادران در گذشته را به خاک بسپارد. که کرئون به کمین نشسته تا تو را نیز چون پولینیکوس به خیانت متهم کند و حتا از داشتن گوری محروم.
" این است فرمان کرئون و هر که را که سر بپیچد سنگسار میکنند. ایدون است داستان ما. باری اینک تویی که می باید بنمایانی آنچه از پیشینیانت در تو هست"
مهدی فتوحی | چهارشنبه، ۱۴ مردادماه ۱۳۸۸، ۳:۳۸ صبح
جالبه که اودیپ هم دنبال قاتلی میگشت که دلیل همه فجایع بود، و حالا دارن نامه مینویسند به هم که در یافتن قاتل این دخترک "تعجیل گردد".
این دیگه آیرونی نیست، ظلمه....
بهزاد | شنبه، ۲۴ مردادماه ۱۳۸۸، ۰:۵۲ بعدازظهر
یکشنبه 25/5/88
سلام
خاک بر سر واقعیت !
ببخشید با جمله خوبی شروع نکردم .ولی خب چاره ای نبود .لبریز بودم از نفرت .
نفرت از زندگی روزمره . وقتی پر از نفرت می شوم ، فرامـــــوش می کنم ، می خواهم روشنفکر شوم و مثل لات ها شروع می کنم به فحش دادن !!
خاک بر سر واقعیت !
که چند روزی است خود را بر من هوار کرده . البته چند روز که بیشتر است . از وقتی رفتم مسافرت .
بعضی از زوجهای همسفرمان یکدیگر را آزار می دادند . ومن متعجب بودم که چرا با هم زندگی می کنند ؟!
مادر بزرگم هر وقت کسی نبود ، برایم از همسر داری می گفت و اینکه – همین است . و باید راضی بود به حداقل توقع !
دلم می سوخت که هشتاد سال از پروردگار عمر گرفته و در این مدت راضی بوده به حداقل ها!
دیشب به هم ریخت . اول درجه کولر را زیاد کرد ، بعد تکیه داد به ستون و داد زد که سرش گیج می رود و از این سرگیجه می ترسد !!!
دکتر گفت حمله عصبی به این روزش انداخته . انگار مادر بزرگم پرده دری ها را تاب نیاورده!
او طاقت روبرو شدن با واقعیت را ندارد . طـــــفلی یک زندگی ایده آل برای فرزندانش تصور می کرد و مسافرت چند روزه ، شاید هم دریا آب پاکی روی ایده آل هایش ریخت .!!!!
خاک برسر واقعیت !
در کتابخانه دنبال کتابی می گشتم ، اتفاقی چشمم به کتاب – از پیدا و پنهان – افتد . اول کتاب آیدین برایم نوشته
تقدیم به ------( درجای خالی اسم من است)
با مهر بسیار
خطش زیباست . با دست زخمی برایم نوشت . دو انگشت وسط دست راستش باند پیچی بود . بریده بود با در کنسرو . در تنهایی بازش کرده بود .!
فکر کردن به کنسرو غمگینم می کند . نمی توانم خوردنش را در جمع تصور کنم .
وای هم کنسرو غمگینم می کند ، هم این کتاب .
یادم می اندازد ، که آیدین تنهاست و مجبور است کار کند خیلی ، خیلی زیادتر از توان جسم شصت و نه ساله اش !
خاک بر سر واقعیت !
تو را به خدا این روزها ، یک جوری نیست ؟ یا من یک جوری ام . انگار نه انگار تا چند هفته پیش دغدغه ام فاصله کم بین بودن و نبودن بود .
از مدیر احمقمان معذرت خواستم . به مدیر احمقمان ، مدیر مرده التماسمان، گفتم ، ببخشید .شما مثل پدر من هستید !
بابا نمی داند مدیرمان را با او مقایسه کردم ظلم است به بابای مهربان، مقایسه شدنش با مدیر به خاطر پاداش شش ماهه!
خاک بر سر واقعیت !
آقای امجد گفت : خانه ام را فروختم !
می خواستم بهش بگویم : حالا کجا می خوابید؟
خوب شد نگفتم ، هم حرفم خیلی بچگانه بود ، هم حریم خصوصی اش بود. ولی اگر اینقدر خصوصی بود ، حتماً بلند اعلامش نمی کرد!!!
خانه فروختن مرا می ترساندم . دور و بری های ما خانه هاشان را می فروشند تا بسازند .
خانه های قدیمی از بین می رود و نوساز های زشت جایش را می گیرد با رنگ غالب قهوه ای ! چرا بساز بفروش ها اینقدر قهوه ای دوست دارند؟
از رنگ قهوه ای مثل واقعیت حالم بهم می خورد!!!
از خانه فروختن می ترسم .
در فاصله ای که به صاحبخانه قدیم می دهند تاتخلیه ، آدم احساس می کند در برزخ است .و به چیزی تعلق ندارد .
مثل مسافر وسایلش جمع و جور است . کتابها در یک کارتون ، شکستنی ها در یک کارتون!
وای گفتم مسافر !
یاد کسانی افتادم که رفتند. همه چیزشان را فروختند و رفتند . خودشان ماندند و چند چمدان و ترس از اضافه بار!!!
خدا کند آقای امجد خانه اش را برای خرید خانه بهتر فروخته باشد ، نه برای تزریق پول به صنعتی که ماده اولیه اش کلمه است .و آقای امجد به سختی حفظش می کند!!!!!
milad | یکشنبه، ۲۵ مردادماه ۱۳۸۸، ۱۰:۳۴ صبح
یکشنبه
8/6/88
سلام
داشتم دفترهای یادداشتم را ورق می زدم ، دیـــــدم روی یک صفحــــــه بزرگ نوشته ام – مواظب باشیم گوسفند شیکه نشویم –
این جمله را چرمشیر گفت .یادم نمی آید در کلاس چه حال و هوایی حاکم بود وقت گفتن این جمله .
حتماً یک عده داشته اند از قربان خود رفتن خفه می شدند که چرمشیر زنگ خطر را زده!!!
می گویم،حرکت روی بند باریک است روشنفکری .و فاصله ناچیزی دارد روشنفکری با همان که چرمشیر گفت !!!
فکر می کنم نگاه کردن به دور وبر، هـــمان که آقای امجد از بعضی از ما خواست انجامش دهیم تمرین خوبی باشد برای سلامت رد شدن از این مرز باریک!!!
این اولین تمرین ناظر بودن من است:::
یکی از آقایان همکار ساعت ده صبح ( هفته گذشته قبل از عادت کردن مردم به ولی عصر یک طرفه) دست روی پهلویش گذاشت و از درد به خود پیچید .
همکاران هزار جور فکر کردند ،
شاید کلیه هایش سرما خورده ،
شاید جلوی کولر زیاد نشسته ،
خلاصه ، هنوز حدس زدن تمام نشده بود که یک نفر ماشین گرفت و من همین طور الکی همراه بیمار شدم .طفلک از درد صندلی را گاز می زد .
درد می کشید و التماس می کرد به بیمارستان مهم نبریمش . چون بیمه نیست و اصلاً چرا باید آدم بعد از پنج سال کار بیمه نباشد ؟
ما می خواستیم بیمارستان مهم نبریمش . اما نمی شد ، چون ولی عصریک طرفه شده بود . خیابان مثل پارکینگ بود و هیچ بیمارستان غیر مهمی هم جلویمان نبود ، جز خاتم النبیاء!
در بیمارستان خاتم الانبیاء هم برای هر نفسی باید به حسابداری پول بدهی !!
بعد تلفن بود .
من از یک طرف زنگ می زدم ، همسرش بنده خدا از طرف دیگر – نمی دانم در آن هاگیر واگیر از کجا پیدایش شد- .که آیا اداره می تواند هــــــزینه های بیمارستان را بپردازد؟
بعد آمدم خانه . به همین راحتی !!! مادرم نگران می شد.
عجیب نیست زندگی چه همکاری کرد با اولین تجربه ناظر بودن من!!!
milad | یکشنبه، ۸ شهریورماه ۱۳۸۸، ۱۰:۰۵ صبح
سه شنبه 10/6/88
سلام
صبح ها ، اول از همه ، یعنی قبل از ایستادن دم اتوبان و گرفتن ماشین ، خیره می شوم به روزنامه های پخش شده جلوی کیوسک روزنامه فروشی .دیروز در صفحه اول روزنامه اعتماد نوشته شده بود
دکتر شفیعی کدکنی از ایران رفت!
می دانی، بلد نیستم جوری بنویسم که واژه ها ، آه دلم را نشان دهند ،آقای امجد چند بار به ما بگوید واژه هاتان باید جسم شخصیت ، چه می دانم احساساتش را بیان کنند ، پس چرا یاد نمی گیرم ؟!!! –چه شاگرد تنبلی ام من!!!!!!!!!!!!
فقط می توانم بگویم
ای وای!
milad | سه شنبه، ۱۰ شهریورماه ۱۳۸۸، ۱۱:۲۳ صبح
دوشنبه 16/6/888
سلام
هروقت آقای امجد خبر انتشار کتابی را می دهد ، من بلافاصله می گویم _ بسلامتی-
مثل مادربزرگم شده ام . هروقت از سفر برمی گردیم ، این واژه را می گوید.اگر سفرمان هوایی باشد این واژه را بلند تر می گوید.بسلامتی گفتنش انگار یک جور آسایش خیال است برای اطمینان از سلامتی ما! این روزها فکر می کنم انتشار کتاب کم از بسلامت رد شدن از راههای هوایی و زمینی ناامن نیست!!
جدیداً کتابی نوشته نیل سایمون منتشر کرده اند که به قولی بازخوانی چند داستان چخوف بزرگ است . من الان صحنه سومش هستم . شگفت انگیز است .(اما داستانهای چخوف شگفت انگیز ترند!!!)
از آنجایی که زندگی چند وقت است با من همکاری خوبی می کند ؛ باعث شد دیروز یک عکس عالی ببینم .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پوستری است در اطاق یکی از تهیه کنندگان رادیو .در اطاق یک تهیه کنــنده بداخلاق . از آنها که با شاه پالوده نمی خورند .
معمولاً در اطاقش را نیــمه باز می گذارد . ومن از لای در نیــــمه باز با این چشمم که تازگی ها یک خورده دو سه میزند . تصویر یک آقا یی را می دیدم که چشم به کتابی دوخته و عده ای هم دور او جمع شده اند .دیروز درحال انفجار از فضولی به اطاقش هجوم آوردم و دیدم زیر تصویر نوشته :
چخوف در حال خواندن مرغ دریایی
الگا هم کنارش نشسته .موهایش را بالا بسته و خیره شده به جایی . انگار ، یعنی حتماً آنجا برایش مهم نیست چون غرق داستان است .
نمی دانم الگا چه نقشی را گرفته . ولی اگر من آنجا بودم . در آن جمع – دور چخوف- با زور نقش نینا را می گرفتم . که هر چند تریگورین خوشبختی بهش نداد .ولی وسیله شد برای عاشقی! -بجد معتقدم عاشقی از دوست داشتن بالاتر است
milad | دوشنبه، ۱۶ شهریورماه ۱۳۸۸، ۳:۴۰ بعدازظهر
راستی را آن چه حالی بود؟
دوش یا دی، پار یا پیرار،
چه شبی روزی چه سالی بود؟
راست بود آن رستم دستان
یا که سایه ی دوک زالی بود؟
محسن | جمعه، ۲۰ شهریورماه ۱۳۸۸، ۳:۴۸ بعدازظهر
چهارشنبه 25/6/88
سلام
فردا می خواهم تاتر بروم . بعدش ، نه قبـلش شام می خوریم در رستوران –بوف- رستوران بوف جلوی تاتر شهر خوب است .یک جای دنج دارد این بوف. پشت آکواریوم ، من عاشق آنجام . شام خوردن با خواهرانم خوبتر است . ما سه خواهریم . مثل سه خواهر چخوف بزرگ .
در کتاب – اولین تپشهای عاشقانه قلبم – فرخزاد به پرویز شاپور می نویسد
" با کامیار رفتیم کافه شهرداری تا نمایش ببینیم ."
طفلک حتماً چه ذوقی داشته وقت تماشای نمایش با کودکش !
ساختمان تاتر شهر در وسط تابستان هم خنک است . البته در محوطه کنار گیشه .
نشستن روی صندلی های داخل محوطه اش را دوست دارم .
دوست دارم در آن هوای خنک بنشینم و کتاب بخوانم و کسی نیاید .برایم از وصف طرحها و داستانهایی که دست فلان تهیه کننده و بهمان کارگردان است بگوید.
می گویم مدیران عوض می شوند ،
هر سال چهره های جدیدی وقت جشنواره پشت گیشه می ایستند. چــهره های قدیـــــمی چه می شوند؟
(نمی دانم شاید گرفتار زندگی می شوند و تاتر شهر ساختمانی می شود که فقط گاهی از شیشه ماشین می توان آن را دید. )
پسرهایی که در کافه تریا سیگار می کشند و مخ دخترها را می زنند یا بزرگ می شوند ، یا می روند ، به امید اجرای تاتر در براد وی- اما،،،،،،،،،،،،،، این سـاختمان می ماند . ومن به خاطر ماندنش دوستش دارم .
milad | چهارشنبه، ۲۵ شهریورماه ۱۳۸۸، ۵:۴۱ بعدازظهر
دوشنبه 6/7/88
سلام
هیچ خبری نیست . سایت جن و پری چند وقتی است هیچ نمایشنامه جدیدی روی سایت نگذاشته . وبلاگهای دیگر هم مدت هاست مطالب خود را به روز نکرده اند.
خبری نیست .آیا بی خبری خوش خبری است ؟
شک دارم . وقتی کسی نمی نویسد . خوش خبری کجا جا می گیرد ؟
دلم می خواهد بنویسم . کنار عابر بانک . وقت غر زدن که چرا برآورد هنوز واریز نشده .
در دستشویی اداره . کنار خانمهایی که تند ، تند سیگار می کشند.
کنار مادرم در آشپزخانه . وقتی غر می زند . چرا سعی نمی کنم . یک خورده زن باشم و سیب زمینی ها که انگار صدای مادر را می شنوند . و از لج من دسته جمعی تصمیم می گیرند یک عده بسوزند ، یک عده نپخته بمانند و چه منظره زشتی می سازد این تصمیم دسته جمعی بعد از خنک شدن!!
سر کلاس آیدین بودیم .صحبت هنرمندان روس بود . که یک دفعه آیدین گفت . خوبی زن و بچه داشتن این است که آدم به خاطر اصرار خانواده اش ، یادش نمی رود لباس گرم بپوشد . و مثل من نمی لرزد.
نگاه کردم (البته این بار با چشم خریداری ) دیدم واقعاً لباس نازکی پوشیده برای این روزها . از آن بلوزها بود که آدم فکر می کند پشت و رو پوشیده اند . مادرم قول داده مغازه ای که از این لباسها می فروشد ،نشانم دهد . تا الان که نشان نداده!
خلاصه بحث فرمالیستهای روس تبدیل شد به نیاز بانوان به اصرار برای پوشیدن فلان لباس به همسرانشان و نیاز مردان برای قبول این اصرار !!
یکی آن وسط گفت . زنهای زندگی شما ، از شما چون نردبانی برای بالا رفتن استفاده کرده اند.
آیدین جواب داد . اگر آدم نردبان محکمی باشد ، چرا از دیگران دریغ کند ؟!
این جور تاریخ هنر خواندن را دوست دارم . نه حفظ کردن یک عالم اسم برای قبولی در امتحان فوق لیسانس.
این جور خواندن آدم را خوشحال می کند . خنکش می کند.
نمی دانم چرا چند وقتی است، زمان فکر کردن به خوشحالی ، بلافاصله خنکی هم در ذهنم ، کنارش جا خوش می کند!!!
وقتی آقای امجد می گوید – این جمله اول صحنه شما – یا – این جمله آخر صحنه شما- حالا بنویسید .
باز احساس سرما در قفسه سینه ام می کنم . تجربه شگفت انگیزی است . ریختن واژه هایی که در ذهنت جا خوش کرده اند . در زمانی کوتاه روی کاغذ!!
این جور ادبیات خواندن را دوست دارم . وقتی زور نیست . نگرانی از نمره نیست . نگرانی پایان نامه تمام نشده نیست .
خودتی . خودی که بهش خیلی خوش می گذرد . در شهری که مردمش کاری نمی کنند به آنها خوش بگذرد . پس تا ساعت نه شب در کلاس می نشینی . انگار نه انگار که پنج ساعت است روی صندلی دسته دار نشسته ای !!!
milad | دوشنبه، ۶ مهرماه ۱۳۸۸، ۱۱:۰۱ صبح
باز هم یکشنبه 12/7/88
سلام
دیشب خواب همینگوی را دیدم. پشت میزش نشسته بود و اسلحه هم به دست داشت . با خودم گفتم نکند دقایق پایانی عمرش باشد . من طاقت ندارم چشم بدوزم به مردی که اشتباهی دستش روی ماشه تفنگ می رود و.....
خوابم چند دقیقه بیشتر طول نکشید . نمی دانم چرا خوابهای بقیه اینقدر طولانی است ؟
نگاهش به من ، نگاهی عاقل اندر سفیه بود.
به مادرم نگفتم .خواب همینگوی دیدم . مادرم حتماً جیغ می کشید و می گفت وقتی موهای دختر خاله کوچیکه ، به خاطر بچه کلاس اولی اش می ریزد،
وقتی خاله بزرگه دلش مثل سیر و سرکه می سوزد ، چون چهارشنبه عقد کنان پسرش است خواب همینگوی دیدن ، یعنی دل آدم بدجوری خوش است.
---------------------------------------------------------
می گویم ، شاید فهمیده دیشب به داستان – تپــــه هایی چون فیلهای سفید – فکر می کردم .که آیا می شود از ش نمایشنامه نوشت ؟
کاش دور و برمان یک تپه داشتیم . شاید بانگاه کردن به تپه ها ، می فهمیدم ، زن ، چرا آنها را مثل فیل دیده .
آن هم فیلهای سفید.
اصلاًفیلهای سفید چه دخلی به کودک مزاحم داخل شکمش دارد؟
اصلاً چرا باید دیشب خواب می دیدم .
دیشب، که بعد از کلاس اینقدر داغون بودم .
دیشب که از حرص هر چه دلم خواست به متن زهرای بیچاره گفتم . چون صدای خنده اش ، وقتی متنم را خواندم بد جوری روی اعصابم بود. –چه دختر لوس و بی جنبه ای می شوم من بعضی شبها!!!!-
دیشب ،که قبل از متن خواندن ، پنج بار دعا خواندم .
دیشب ،که دست روی بند انگشتانم گذاشتم که یک وقت تعداد دعاها از پنج بار بیشتر نشود . آخر سر هم نفهمیدم چهار تا شد یا شش تا!!!
اما حالا ،( الان که از بس کار کردم دارم از حال می روم ). می بینم .نه تقصیر خنده زهرا بود .نه تقصیر دعاها که دفعات خواندنشان پنج بار نشد. متن خیلی مزخرف بود!!!
milad | یکشنبه، ۱۲ مهرماه ۱۳۸۸، ۳:۵۴ بعدازظهر
دوشنبه 20/7/88
سلام
الف- این روزها مرتب به چخوف فکر می کنم . دیروز اینقدر به چخوف / تریگورین / نینا فکر کردم که کم مانده بود زیر ماشین بروم .
می گویم این آقای امجد چه بچه های اجق و جقی تربیت کرده . اگر اجق وجق نبودیم ، راضی می شدیم به آنچه هستیم .
معلم عربی مان ، سال اول دبیرستان بهم گفت – در زندگی زیاد بخواه-
آن موقع حرفش را نفهمیدم .
من، آن وقتها خیلی چیزها را نمی فهمیدم .
مثلاً اینکه چرا مادرم هر ترم نمره های بقیه شاگردها را یادداشت می کرد تا ببیند با نمره های من چقدر فایده دارد.
برای بقیه مادرها آخر عاقبت تمام نمره ها شوهر داری – بچه داری و خانه داری بود.
اینجوری – منظورم آخر عاقبت است- همراه داشتن زشت می شد . بچه داشتن زشت می شد. همه چیز تحمل می شد . تحمل زندگی ای که چون به کمش دل بسته ای ، کم هم در اختیارت می گذارد.
در کارآخر محمد یعقوبی شخصیت ها یشان را در تاریکی می زدند، خوشحال شدم . به خاطر اجق وجق تربیت شدن !!!!
چون تقریباً چهار ماه است ، بی خیال تاریکی شده ام . البته بعد از یک عالم کل کل با آقای امجد.
راه راحتی بود .تاریکی ، جسم شخصیتت را می پوشاند .تو از پوشانندگی لذت می بری و کیف می کنی ، غافل از اینکه لم دادن مساوی است با تن دادن به نمره کم!!!
ب- امیدوارم این شنبه یعنی 25/7/88 کلاس تشکیل نشود. با اینکه سخت مشتاقم برای آقای امجد از نینا و تریگورینی که نوشته ام ،بگویم.
ولی کلاس تشکیل نشدن ، یعنی،،،،
آقای امجد خانه جدید رفته و دارد در خانه می گردد تا گوشه ای پیدا کند . گوشه ای برای خواندن / نوشتن / فیلم دیدن.
هفته پیش هیلدا گفت – استاد بگویید کی شما را اذیت می کند و نمی گذارد سر خانه جدیدتان بروید تا ما حالش را بگیریم .!!!-
چند ماه پیش که هیلدا تصادف کرد بهم گفت – کاش در خانه مان مردی بود و حمایتمان می کرد در اداره های زشت !!!!
باورتان می شود ؟ هیلدا که چند ماه پیش آرزوی وجود مردی در خانه شان را می کرد ، سر کلاس آنقدر قوی بود که می خواست بزند. هر کسی را که آقای امجد را اذیت می کند.
این خاصیت کلاس است و معلمی .
معلم که باشی ، پنهان کاریت به صفر می رسد.
فکر کن چرمشیر سر کلاس آن بالا بالاهاست . خیلی بالا. بالایی که مردم معمولی به آن نمی رسند. اما بیرون از کلاس عاشقی خجالتی است .
راستی ، من عاشق اینم که مرتب به چرمشیر یاد آوری کنم ، تا چایش سرد نشده ، آن را بخورد!!!!
milad | دوشنبه، ۲۰ مهرماه ۱۳۸۸، ۲:۵۱ بعدازظهر
سه شنبه 28/7/88
سلام
برای آن خانه قدیمی
کلاس آقای امجد در روز شنبه 25/7/88 تشکیل نشد . تشکیل نشدنش را به فال نیک گرفتم.
راستش هـنوز مزه این فال نیک زیر زبانم بود . که دیدم ..-ا؟..- افتاده ام به اثاث کشی!!!
و دغدغه ام شده پیدا کردن کارتون برای جا دادن کتابها!!!
این اثاث کشی مهمترین اثاث کشی در زندگی من است . بار قبل که اثاث کشی کردیم ،دبستان می رفتم . از آن موقع بیست و دو سال گذشته .
بیست و دو سال پیش که اینجا آمدیم ، خیلی ها سالم بودند . الان مریضند.
بیست و دو سال پیش که اینجا آمدیم ، پدر بزرگم بود .حالا پیش خداست!!
بیست و دو سال پیش که اینجا آمدیم ، من به خاطر پانزده گرفتن از دیکته برای پدر بزرگم گریه کردم .
آن طفلک هم آه می کشید چون نمی توانست نــمره پانزده دخـتران چاق و سبزه رو را به بیست تبدیل کند .(خدای من ، من بیست و دو سال پیش هم چاق بودم!!!)
خب. خیلی چیزها عوض شده .
رابطه ما و خانه جدید مثل رابطه زن و مردی در اول آشنایی است.
مرد می گوید :بفرمائین
زن جواب می دهد: خواهش می کنم . شما بفرمائین!
خدا کند کارمان بعداً به فحش و فحش کاری نکشد.
یک روز آقای امجد گفت – هیچ آسمانی به قشنگی آسمان در خانه پدری ام نبود!!!-
نمی دانم چرا این جمله را گفت . یا اصلاً چه موضوعی باعث صحبت از خانه پدری شد . نمایشنامه چه دخلی به خانه پدری دارد؟
بین اثاثـها یاد این حرفش افتادم و اینکه من بیـست و دو سال اینجا زندگی کردم .ولی آسمانش برایم مسئله نبود.با این که از بالکن بزرگ این خانه می شد آسمان را راحت دید. برعکس بالکن فسقلی خانه جدیدمان !
مادرم خوشحال است .چون دیگر مجبور نیست کابیتهای کهنه آن خانه را از صبح تا شب بسابد تا شاید تمیز شود.
مادرم خوشحال است. دیگر مجبور نیست شیشه های به آن بزرگی را تمیز کند (چرا خانه های جدید اینقدر شیشه کم دارند؟)
مادرم خوشحال است و در این خوشحالی انگار یادش رفته که آن شیشه های بزرگ را من تمیز می کردم . من شیشه شستن دوست دارم . و به نظر خودم کارگر خوبی می شدم . ولی مادرم شک دارد به کارگر خوب شدن من .
(گوشه شیشه ها همیشه کثیف می ماند)
ناراحت کننده نیست؟- من نه کارگر خوبی می شوم ، نه نویسنده خوبی!!
مادرم خوشحال است . چون در منزل جدید سونا و جکوزی داریم . هر چند هنوز عینکش را نزده تا ببیند این جکوزی چطور کار می کند؟
مادرم خوشحال است.چون بابا از این به بعد، رنگ دستش نخـواهد گرفت و با قلم موهای خواهرم این ور و آن ور را رنگ نخواهد گرفت و جیغ خواهرم را در نخواهد آورد!!!!
مادرم خوشحال است. این روزها احــساس می کنم .مادرم کـودکی است که بی خود و بی جهت سنش بالا رفته!!!
باید از آقای امجد بپرسم در کدام هایکو گفته شده .
خانه اول و آخر ش متعلق به زن است!!!
milad | سه شنبه، ۲۸ مهرماه ۱۳۸۸، ۱۱:۳۹ صبح
دوشنبه 11/8/88
سلام
خدا بگویم چه کار نکند این مارال را.
از شنبه تا حالا –دست – برایم شده یک دغدغه .
مارال سر کلاس آقای امجد یک اقتباس خواند از کالیگولا و تصویر جالبی داشت در این اقتباس .تصویر حرکت مورچه بر روی دست و خیره شدن به این حرکت .برای وقت گذرانی !
در رمان –برباد رفته – رت باتلر دستان اسکارلت را می بوسد . من همیشه . بخصوص در نوجوانی فکر می کردم . چه دستانی داشته این اسکارلت .
دیروز در اتوبوس خیره شدم به دستان خانم ها . دستان کار کرده شان متفاوت بود با دستان اسکارلت که رت باتلر می بوسید ش!
خدا بگویم چه کار نکند این مارال را.
نمایشنامه اش مرا یاد نمایشگاهی انداخت که یک هنرمند . خاطرم نمی آید کی ؟. این هنرمند از دستان بعضی از بزرگان قالب گرفته بود . دستان آیدین هم بود .
یک روز آیدین صحبت می کرد و من همینجور مات مات . چشم دوخته بودم به دستانش !
یک دفعه گفت --- از بس نقاشی می کشم ، آرنجم پینه بسته ---
نتوانستم بگویم ، من اصلاً به آرنجتان نگاه نمی کردم!!!
خدا بگویم چه کار نکند این مارال را.
هفته گذشته که رفتم شیراز عروسی . عروس تا گفت –بله- داماد دستش را بوسید . در آن شلوغ پلوغی توجهی نکردم . اما الان احساس می کنم چه کار قشنگی کرد داماد . خودم را کشتم . به انواع و اقسام کلک متوسل شدم تا سیر داغ این صحنه وقت تعریف برای هانیه بالاتر برود . در عوض هانیه به هر چه عشق و عاشقی است فحش داد. بعد از فحش اصرار کر د که – توپ شبانه – جعفر مدرس صادقی را بخوانم . خواندم بین کارتـونها و حالم بد شد . یک سوال دارم آدم ظاهراً مهاجرت می کند تا به چیزهای بهتر برسد . ولی وقتی نصیب آدمی همچین چیزی است ، پس چه فایده دارد رفتن ؟
خدا بگویم چه کار نکند مارال را !
هفته گذشته در روز نامه اعتماد نقد یک مجموعه داستان بود . این هفته دوبار ه آن سه صفحه را خواندم . نویسنده داشت خودش را با –دلم خواست- خفه می کرد . هم خودش را . هم بعضی از افراد داخل جلسه را . هـــم مـای خواننده را!!
چه محیط عجیب غریبی است .این محیط روشنفکری ما.یکی از حاضرین قربان صدقه نویسنده می رفت به واسطه زن بودنش ! آیا جنسیت در روشنفکر شدن تاثیری دارد؟
راستی چه شکل جالبی می گیرند این دستها . وقتی آدم قربان خودش می رود!!!
خدا بگویم چه کار نکند مارال را !
پدر دستانم در آمد از بس دیکشنری -لانگ من- ورق زدم . خدای من هیچی هم بلد نیستم . چطور- ایرنه ژاکوپ- به سه تا زبان مسلط است؟
هانیه می گوید ایرنه به واسطه دوستی با کیشلوفسکی در زبانها افتاده .
نمی توانم حرف هانیه را قبول کنم . نمی توانم ایرنه ای تصور کنم که به کیشلوفسکی وصـــل است و لابد اگر می خواســـت کتاب منـتشر کند اول کتابش می نوشت که کیشلوفسکی از او در جایی تعریف کرده!!!
milad | دوشنبه، ۱۱ آبانماه ۱۳۸۸، ۱:۴۷ بعدازظهر
برای آیدین از صد قافله بیشتر است .چهل سال است که درس می دهد.
خدا کند آقای امجد جلسه آخر از وصیت نگوید .وصیت غمگینم می کند . مرا یاد مرگ می اندازد.
درنمایشنامه "شب بخیر مادر" دختر چه محکم بود . محکم برای مردن . حالا تو بیا هی بگو بابا زندگی با این همه مکافات خیلی بهتر از قبرستان است . مگر قبول می کند . او می خواهد بمیرد !!
ترانه ای دارد به نام: Deniss ross
“goodbye my love”
ترانه غمگینی است . ولی آدم را خوشحال می کند . عجیب نیست؟ چه نزدیکند غم و شادی به هم .مثل خواهر و برادر دو قلو!!
milad | یکشنبه، ۱۷ آبانماه ۱۳۸۸، ۱:۲۶ بعدازظهر
یکشنبه ۱۷/8/88
سلام
از خداحافظی بدم می آید . البته آدم باید صادق باشد . بعــضی وقتها خوشم می آید . وقتی مهمانها دو شب را سر شب می دانند . آن موقع خداحافظی برایم خیلی دور است .
یکشنبه 3/8/88 تولد آیدین بود . من نرفتم . دلم نمی خواست بهش بگویم ." سفر خوبی داشته باشید" بعد از ظهر تولدش بود . شب قرار بود برود.یک مســافرت یک ماهه !
دوست نداشتم خداحافظی کنم واز خودم بپرسم .آیا باز درس می دهد ، یا خسته است و نمی تواند . خسته از چهل سال درس دادن . خسته از غصه خوردن برای شاگردانش . برای شاگردانش غصه می خورد . یک روز ازش پرسیدم –عصبانی هستید؟-
جواب داد- نه ، غمگینم .یکی از شاگردانم مرده . دخترک فقط بیست و هفت سال داشت-
مرتب به خودم دلداری می دهم که آیدین باز درس می دهد . دلش برای نشستن دور میز و گپ زدن با بچه ها در فاصله بین دو کلاس تنگ می شود.دلش برای خود را سپردن به دست بچه ها .که یکی تبش را اندازه بگیرد . یکی برایش تجویز قرص کلد استاپ کند . یکی استامینوفن تنگ می شود!
می گویم این شعر مصداق بارز حال امروز ما به آیدین است
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
بارالها به سلامت دارش
البته برای آیدین از صد قافله بیشتر است . شوخی نیست چهل سال است که درس می دهد.
خدا کند آقای امجد جلسه آخر از وصیت نگوید .وصیت غمگینم می کند . مرا یاد مرگ می اندازد.
درنمایشنامه "شب بخیر مادر" دختر چه محکم بود . محکم برای مردن . حالا تو بیا هی بگو بابا زندگی با این همه مکافات خیلی بهتر از قبرستان است . مگر قبول می کند . او می خواهد بمیرد !!
Deniss rossترانه ای دارد به نام:
“goodbye my love”
ترانه غمگینی است . ولی آدم را خوشحال می کند . عجیب نیست؟ چه نزدیکند غم و شادی به هم .مثل خواهر و برادر دو قلو!!
milad | یکشنبه، ۱۷ آبانماه ۱۳۸۸، ۳:۳۹ بعدازظهر
دوشنبه 18/8/88
سلام
اول - هانیه
هانیه خواب دیده است .
هانیه خواب دیده که یک دختر دارد.
هانیه خواب دیده که با وجود داشتن یک دختر ، می خواهد پسری هم به دنیا آورد.
هانیه در خواب درد می کشیده . و جالب اینکه از این درد کشیدن خوشحال هم بوده!!
می گویند خواب زایمان خوب است .
می گویند خواب زایمان ، یعنی فارغ شدن از غم .
هانیه می گوید ، تا این سن .در خـواب به اندازه جمعیت شهر تهران زایمان کرده .اما زندگی اش عوض نشده!!!
demis roussos
ببخشید اسمش را دیروز اشتباه نوشتم .
دیشب چهار بار goodbye my love
را گوش کردم.صبح ساعت هفت با خودم گفتم اگر مثل او روی پل عابر پیاده آواز بخوانم (به سلامتی فارغ شدن هانیه از غم )چه می شود؟
احتمالاً همه بسیج می شوند برای بردن من به امین آباد .در ماشینی که رادیو اش روی موج شبکه جوان است . و گوینده اش مثل هر روز شادی را فریاد می زند!!!
سوم
احتمالاً آواز خواندن من بر روی پل عابر پیاده ، به مضحکی "پیک نیک در میدان جنگ " خواهد بود .
اصلاً نمایشنامه خوبی نیست .نمی دانم چرا ، در این چند ساله هر وقت حرف خندیدن می شود ، تو را ارجاع می دهند به" آرابال" و این نمایشنامه اش!
من که فقط خواندم تا نخوانده از این دنیا نروم!!!
milad | دوشنبه، ۱۸ آبانماه ۱۳۸۸، ۱۰:۲۲ صبح
سه شنبه 19/8/88
سه شنبه غمگین
سلام
روزم با خبرمرگ شروع شد
"مهدی سحابی در گذشت"
افسوس!
چقدر شیک بود.
چرا فکر می کردم ،افراد شیک و آراسته نمی میرند؟
باز سه شنبه 19/8/88
امروز چرا این جوری است؟
بهروز بقایی سکته کرده . هم سکته قلبی ، هم مغزی
خدا کند حالش زودتر خوب شود
اولین بار بهروز بقایی را در اجرا ی- شب سیزدهم ،حمید امجد دیدم.لباس زنانه پوشیده بود . می خواست بداند چه کسی است آن زنی که می خواهد همراهش شود.
نمی دانید با کفش پاشنه بلند چطور از پله ها بالا و پایین می رفت!!!
یک عکس هم ازش هست در مغــازه پرچین .بالای کتابخانه . فکر کنم بهروزبقایی است سر کار نیلوفر آبی.
چه جوان است بقایی در آن عکس.
من که اجرای نیلوفر آبی را ندیده ام . اما هر وقت پرچین می روم ، خدا خدا می کنم .آقای امجد برای پیدا کردن کتاب پشت به من کند تا من با خیال راحت چشم بدوزم به عکس!
milad | سه شنبه، ۱۹ آبانماه ۱۳۸۸، ۱۱:۳۸ صبح
چهارشنبه 20/8/88
سلام
یک - باران
دیروز باران آمد. در تابستان . در آن گرمای خفه کننده .فکر می کردم . پاییز چقدر از من دور است . اما آمد . انگار زیاد هم دور نبود .
نمی دانم . انگار در روزنامه اعتماد بود که خواندم .وودی آلن باران را خیلی دوست دارد و اینکه آفتاب مزخرف است . خدایی راست می گوید . آفتاب خیلی مزخرف است .
شاید زیر باران عاشق شوم . فکر کن . من باشم . بدون چتر . بدون لباس گرم.باران هم ول کن نباشد . بعد عاشقم بیاد با ژاکتی در دست.
آقای معلم فیلم –رگبار- یادتان هست ؟
طفلکی بدون چتر زیر باران راه رفت و سرما خورد . آنهم چه سرما خوردنی !!
دو – دستشویی
حالم بهم خورد از بس آقای مجتبی پور حسن در کتابش "بهار 63 " از دستشویی گفت .
من مانده ام به خدا که چطور بعضی از کتابها چاپ می شوند . در این کتاب زنها مرغند و یک خروس (فرزین ) بینشان گیر کرده . و این خروس هر وقت که عشقش بکشد یکی از این سه مرغ را ول می کند ، می چسبد به آن یکی!!
چون حالش بد است . چون بخاطر حال بد ساعتی صد دفعه باید برود . دستشویی!!
در دانشگاه پسرها به دستشویی می گفتند "آرایشگاه زیبا".آخر دخترها که از دستشویی در می آمدند یک آدم دیگر بودند . انگار دستشویی اتاق گریم بود .
در محل کار هم دستشویی مکان خصوصی است برای زنها . در دستشویی سیگار می کشند . یا موهای رنگ کرده شان را به هم نشان می دهند . اما بیرون از دستشویی بداخلاقند و جدی !!
زیر آب می زنند مثل آب خوردن .
و یک دقیقه . حتی یک دقیقه بعد از ساعت چهار کار نمی کنند.
سه – من نفهمم
تازگی ها احساس می کنم خیلی نفهم هستم . فکرش را بکن یک دختری دو سال پیش شاگرد آقای امجد بود. بعد از دو سال آمده سر کلاس و صبر کرده تا ساعــت استراحت برسد و در این ساعت به من بگوید . که آخر تا چند سال می خواهی شاگرد آقای امجد باشی ؟ و طوری این جـمله را بگوید که انگار می خواهد خبر بیماری بدهد.
وبگوید .چرا ترجمه نمی کنی ؟
و بگوید . ازش یاد بگیرم . چون در شبانه روز بیشتر از دو ساعت نمی خوابد و از بس دیکشنری ورق زده ، سر انگشتانش خون افتاده !!!
خدای من ! از وقتی گوش کردن به حرفهای مردم برایم شده دغدغه . می بینم چقدر واژه بیهوده در هوا رها می شود!!!
milad | چهارشنبه، ۲۰ آبانماه ۱۳۸۸، ۰:۰۶ بعدازظهر
دوشنبه 25/8/88
سلام
مادر آقای احمدی فوت کرده. اعلامیه اش را در روزنامه اعتماد دیدم . وقتی کلاسش می رفتم ، مادرش بیمار بود .
آلزایمر داشت . چیزی نمی فهمید . سنگ کبدش یا نمیدانم کلیه اش را پر کرده بود.
طفلـــک وضعیت بدی داشت . و آقای احــمدی جوری مادرش را ترسیم می کرد .انگار داشت فیلم تعریف می کرد .
عجیب است .این مرد هم فیلسوف است و اگر می خواست ،می توانست رمان بنویسد . رمانی درباره انهدام!!!
انهدام مادری که درجوانی عاشق –وویان لی – بوده در برباد رفته.آخر عمرش هم به چنین روزی افتاده .(خیلی دوست دارم تصویری از وویان لی در پیری ببینم)
چه عجیب غریب است "زمان"
انگار دلش خنک می شود از پوساندن!!!
آیدین تابلویی دارد از خانم مادرش .
خانم مادرش کـــنار گلدان نشسته .گلـــدان ترک برداشته .انگار خانم مادرش می خواهد بگوید
"ببین اشیاء دوروبرم چطور بامن پیر شدند!!!"
milad | دوشنبه، ۲۵ آبانماه ۱۳۸۸، ۱:۰۲ بعدازظهر
دوشنبه 26/8/88
سلام
اول -انار
مثل یک انار که چلانده باشی،
مثل یک انار که چلانده باشی و بخاطر تنبلی تفاله اش را دور نریخته باشی،
تفاله هم روی سکوی آشپزخانه جاخوش کرده باشد و بدجوری به چشم بیاید تضاد آشپزخانه آخرین مدلت با تفاله انار!
مادر دوستم مثل تفاله انار شده.
بیشتر ساعتهای روز افقی است. همینجور ولو شده جلوی تلویزیون.
مادر دوستم ولو شده جلوی تلویزیون ، کانالها را می چرخاند.
عوض کردن دو هزار کانال ، یک عالم وقت می گیرد!!!
البته گاهی هم خسته می شود از فشارآوردن بر روی دکمه ها .پس می گذارد چند لحظه یک کانال بماند .مثلاً "صدای آمریکا"
این جور وقتها معمولاً صدای آمریکا" زن امروز " نشان می دهد .
مادر دوستم هم همینجور زل می زند به زن امروز .
حسی بهم می گوید برایش نه زن مهم است .نه امروز. او فقط می خواهد وقت بگذرد.
او خسته است . سنی هم ندارد . ولی خسته است .
خاک بر سر زمان که هم می پوساند .هم آدم را به حد مرگ خسته می کند
دوم –احمد رضا احمدی
من هم خسته شدم . نه مثل مادر دوستم . نه مثل احمد رضا احمدی که بعد از شصت و خورده ای سال دلش یک نفر دیگر را می خواست برای کشیدن این سالها .
من خسته م . چون چند وقتی است هر روز م با خبر مرگ یا بیماری عزیزی شروع می شود .
امروز احمد رضا احمدی بیمارستان است.
عجیب است به خدا ! فیلمنامه "پستچی " را دیشب تمام کردم . احمد رضا در این فیلم آقای مهندس بوده.
جایی در فیلمنامه مهمانی است در منزل عین الله خان .مهمانها تک تک صحبت می کنند . درباره مسائل معمولی.
شما نمی دانید چه شخصیت پردازی قدرتمندی است . شخصیت ها وسط حرف هم نمی روند .دیالوگ ها خورده نمی شوند.
انگار تاتر است .بازیگرها تک تک رو به ما سخن می گویند .
هر کدام جدا . درعین حال مربوط به هم .
فکر کنم پشت آقای مهرجویی یک عالم تجربه تاتری است .تجربه هایی که نشت پیدا می کنند به فیلمهایش . و با اینکه نــشتی همــــیشه آدم را نگران می کند .اما این نشتی خیلی لذت بخش است .
شاید اگر شهروز هم اینقدر مجذوب جو سیاسی نشده بود . صحنه اش به همین قدرتمندی می شد.
بانی این حرفها احمد رضا شد .
خدا کند زودتر خوب شود .آقای مهندس فیلم پستچی!!
milad | سه شنبه، ۲۶ آبانماه ۱۳۸۸، ۱۰:۵۲ صبح
دوشنبه 2/9/88
سلام
در کتابخانه ام ، جلوی کتابها ،عکسی است . از آقای امجد با بچه ها .
من هستم . سمانه هست . شهروز هست .
عکس مربوط به روز تولد آقای امجد است . آقای امجد آذری است .
البته ما نمی دانیم آقای امجد چندم آذر است . پارسال حدس زدیم و با هیدا شال و کلاه کردیم برای پیدا کردن یک هدیه خوب .
هیلدا می خواست وسایل روی میز بخرد .جایی برای خودکار و مداد . جایی برای برگه های یادداشت !
هیلدا می گفت .هدیه مناسبی است برای یک نویسنده .
آخ که من چقدر دلم می خواهد اتاق یک نویسنده را ببینم .
عمه ام دیده .
عمه ام وقتی سن من بوده . اتاق –بهمن فرسی – را دیده (البته یواشکی )
او اتاقی تمیز دیده .با قلم و مدادهای کنار هم –خب آن موقع که لب تاب نبوده –
عمه ام اتاق –بهمن فرسی – را یواشکی دیده و فرسی هیچوقت متوجه نشده .
به غیر از این نوستالژیک بازی ها ، که زیادیش خوب نیست.
باید بگویم ( و اطمینان دارم که بهترین وقت برای گفتنش ماه تولد است )
آقای امجد نمایشنامه نویس بزرگی است.
دلم می خــواست در-بی شیر و شکرش – بازی می کردم و بازیگر مــــقابلم –آلن دلن _ بود.
آلن دلن از چشمان سبزم تعریف می کرد و من هم قبول می کردم و یادم می رفت که اصلاً چشمان من سبز نیست .!!!
وای خدا چه بازیگر بدی برای این نقش انتخاب کرده بودند.
جوری بازی می کرد. که انگار می خواست داد بزند :
مردم مرا ببینید ،
مردم ،من خیلی پدرسوخته هستم ،
مردم ،من مخ دخترها را می زنم،
مردم ،من دخترها را بدبخت می کنم ،
بازیگر، متاسفانه متوجه دو پهلو بودن واژه ها نشده بود.
بـــــعد از فوت –آقای رادی – خیلی مـــقاله و یادداشت چاپ شد که در آن نویسنده اش می گفت ،رادی از من خواسته ،لحظه ،لحظه زندگی ام را ثبت کنم!!
آدم فکر می کرد نویسنده با رادی در یک خانه زندگی کرده و رادی هم مرتب می گفته :
بیست سالگی ات را ثبت کن.
بیست و پنج سالگی ات را ثبت کن .
سی سالگی ات را ثبت کن.
بعد ،درست چند ماه بعد، گفتگویی با آقای رادی چاپ شد که در آن از او خواسته بودند ،نمایشنامه نویس خوب نسل جدید را نام ببرد..
یکی از اسم ها آقای امجد بود.
بعد من خنده ام گرفت .
خندیدم به بیست سالگی ، به بیست و پنج سالگی ، به سی سالگی!!!
امیدوارم آقای امجد هزار ساله شود.
مطمئنم که هزار سال زندگی خسته اش نخواهد کرد.
برای خواندن ،
برای فیلم دیدن ،
برای درس دادن،
هزار سال زمان زیادی نیست!!!!
milad | دوشنبه، ۲ آذرماه ۱۳۸۸، ۴:۵۳ بعدازظهر
سه شنبه 10/9/88
من نمی توانم پیر شوم .
من امتداد جوانی مادرم هستم .
به مادرم گفتم ، تهران برای جوانی مان تنگ است .
مادرم گفت "چرت و پرت نگو"
گفتم .شبها تنم درد می کند .
گفتم . شبها از تن درد ناله می کنم .
گفتم .تنم درد می کند و نمی دانم .چرا؟
تنم به جایی نخورده .هیچ جایش هم کبود نشده . ولی درد می کند .
انگار یک عالم گرگ به من حمله کرده باشد .
مادرم گفت " ممنون امتداد جوانی باش . که شب ترمیمت می کند و آماده برای صبح تهران !!
به مادرم گفتم ، تهران برای جوانی مان تنگ است .
مادرم گفت "چرت و پرت نگو"
به خدا غذای کنسروی می شویم در اتوبوس .
و چه راه درازی می شود آن ته اتوبوس تا دو در وسط .
می خندیم و از بین ان سد انسانی رد می شویم .
می خندیم در ایستگاه اتوبوس .به تعداد پاها یی که لگد کرده ایم .
مادرم می گوید " ممنون امتداد جوانی ات باش که به خنده ات می اندازد . در ایستگاه اتوبوس .کنار دود گازوئیل!!!
به مادرم گفتم ، تهران برای جوانی ما ن تنگ است .
مادرم گفت "چرت و پرت نگو"
گفتم به خدا هیچ چیزش آن طور نیست که فکر می کنی .
مثلاً هانیه عاشق شده .ولی معشوقش نامهربان است .
آخر این چه امتدادی است که می رسد به نامهربانی ؟
و مادرم یک عالم حرف قلمبه سلمبه زد درباره عشق !!
کی این حرفهای قلمبه را یاد گرفته ؟
نکند تمرین می کرده . وقتی من در دلش بودم !!!
به مادرم گفتم ، تهران برای جوانی مان تنگ است .
مادرم گفت "چرت و پرت نگو"
به خدا ،
برای مدیرمان .ما مثل آشغالیم .
مدیرمان هر وقت اراده کند .می تواند آشغالها را بیرون کند .
مدیرمان .وای مدیرمان . عموی هملت است (کلادیوس )
مدیرمان مکبث است .
مدیرمان مثل مکبث می ترسد .
می ترسد موقعیتش را از دست بدهد .
اما من . نه، هملتم .
نه ،مکدالف !!!
مادرم.
بی خیال !!
مادرم عاشق امتداد است .
هنوز هم هر خطی روی دیوار می بیند ، دنبالش را می گیرد .
حتی اگر آن خط راه مان را دور کند.
و تمام شود .وقت رسیدن به خیابان!!!
milad | سه شنبه، ۱۰ آذرماه ۱۳۸۸، ۰:۵۳ بعدازظهر
سه شنبه 1۷/9/88
سلام
امروز هوا بارانی است
-هوای بارانی غم دارد-
مادرم گفت .
دیروز گفت یا پریروز .یادم نیست.
فقط یادم می آید که در ماشین بودیم و باران هم ول کن معامله نبود .
اما زیباست خدایی . با وجود غم !
اصلاًمقصر غم است که مثل بچه فضول خودش را نخود هر آشی می کند.
گفتم بچه . پشت بندش باید بگویم جوجه .و آیدین از سفر آمده.
او که تکه کلامش –جوجه – است ، از سفر آمده .
قرار است بدیدنش برویم .
اگر ببینمش حتماً بغلش می کنم .
به مادرم نمی گویم . مادرم می گوید "بد است"
مادرم می گوید"نباید"
خیلی وقت پیش آقای حمزه را در محوطه تاتر شهر دیدم . در محوطه می چرخید .در این چرخیدن خانم آزیتا حاجیان را دید .وای نمی دانید از دیدن هم چقدر هیجان زده شدند . مطمئنم در آن لحظه خیلی دلشان می خواست یکدیگر را بغل کنند .ولی خب حتماً،هم خودشان پر از –نباید – بودند . هم دور وبر تاتر شهر یک عالم آدم دو تا چشم داشتند ،دو تا چشم هم قرض کرده بودند ،همینطور منتظر .تا ببینند آنها چه می کنند!!
عجیب غریبند این مردم .تو فکر کن :
اگر آیدین را بغل کنم ،دیگر مومن نیستم .
ولی مدیرمان می تواند به دختر مردم وعده کار حسابی بدهد و او را تا دیر وقت نگه دارد . و با دخترک حرف بزند .همینطور چسبیده به او . تصور کن :
دختر به صندلی مدیر چسبیده . مدیر هم سر را رو به بالا گرفته و آنها هی حرف می زنند .آنهم دو ساعت . در آن وضعیت ناجور .
و اصلاً حواسشان نیست که من از سوراخ کلید نگاه می کنم .
به خدا این پنتر به این گندگی(به نظر نمایشنامه کلکسیونش از خیانت بهتر است ) خدا بیامرز .
عمراً می توانست درباره این مردم نمایشنامه بنویسد .
مردمی که در ظاهر پر از نبایندند واین نباید آنها را علاقمند می کند به مخفی کاری . به جایی خلوت .
اما من، حتماً،آیدین را بغل می کنم .
milad | سه شنبه، ۱۷ آذرماه ۱۳۸۸، ۴:۴۵ بعدازظهر
دوشنبه 23/9/88
سلام
آقا، این –کیم کی دوک – شگفت انگیز است . او کارگردان کره ای است . و دغدغه اش عشق است . در فیلم –اژدها – مرد به دست محبوبش دست بند می زند .تا زیر آب با هم بمیرند .
عجیب اینکه مرد ،به قصد مردن دستبند به محبوبش می زند .اما بعد از چند لحظه زیر آب ، برای باز کردن دستبند تقلا می کند .
مرد بعد از چند لحظه پر از شک می شود .
خدایی نمی دانم ،چطور مومن به یقین می رسد ؟
مثلاً دیروز با یقین گفتم که دوست تازه ام در کلاس مرا یاد –اداره کل بازرسی – می اندازد .ولی امروز مثل آن حیوان معروف (خر خودمان ) پشیمانم !!
فکر کن هنوز بیست و چهار هم نشده و من خودم را مواخذه می کنم
"که به چه حقی جدول می کشی و مردم را به دلخواه در دسته خوبها و بدها قرار می دهی ؟"
این خر معروف چند وقتی است که با من رفیق شده .مثلاً وقتی بعد از یک میلیون بار خوانــــدن باز تـــــفاوت بین if وincase را نمی فهمم ،احساس می کنم خر پیـــشم ابوعلی سیناست!!
یا وقتی زندگی بازی در می آورد .من خود خر می شوم ،نه دوستش .
فکر کن:
دوست ، دوستم می خواست بمیرد .
خسته بود از زندگی .
راست و غلطش با خودش .
دو بار قرص برنج خورد .
اما نمرد .
می گویند قرص برنج خیلی خطرناک است .
آنی آدم را راهی بهشت زهرا می کند .
اما دوست ، دوستم را نکشت .
دوست ، دوستم .هم عصبانی .
خون خونش را می خورد.
بعد گذشت .
مردن یادش رفت .
امروز فهمیدم مرده .
گفتم ،چه جوری ؟
گفتند :راحت .پایش را دراز کرده روی قالی .
چای هم کنارش .
گفته ،آخیش!
بعد.....
مرده .
به همین راحتی !!
اما من مطمئنم که خودش ناراحت بوده .
آخر وقتی آدم می گوید،آخیش !
حتماً پر از زندگی است!!!
کاش چایش را قبل از مردن خورده بود .
چای خیلی خوب است .
البته اگر با شیرینی همراه باشد و مادر آدم نباشد و فریاد نزند :
-از چاقی مثل بادکنک شدی!!-
داستانی خواندم به اسم
-خانمهای چاق مثل بادبادک در هوا شناورند –
فکر کنم تا چند وقت دیگر در هوا شنا کنم و از آن بالا ببینم که کنار هر مردی ،زنی لاغر است .
من هم ترجیح می دهم آن بالا بمانم و همینطور چرخ بزنم!!
milad | دوشنبه، ۲۳ آذرماه ۱۳۸۸، ۰:۲۴ بعدازظهر
یکشنبه 29/9/88
سلام
اول-حس خوب سنگینی
آیدین گونه ام را بوسید .
گفت :دلم برایت تنگ شده بود .
دو روز گذشته .اما من سنگینی صورتش را روی گونه ام احساس می کنم .
من نمی دانم چطور می شود .این حس را به کلمه تبدیل کرد!!!
من نمی دانم چطور می شود گفت که سنگینی صورت آیدین سنگینی خوبی بود .صورت را آزار نمی داد.
اصلاً تقصیر واژه هاست که –آن – خود را به من نشان نمی دهند .
دوم –اسم
باید برای چیزهایی که می نویسیم اسم بگذاریم .
نمی دانم چرا دیشب یاد –اسم گذاری دختر سیمین – افتادم .
داستانهای خانم امیر شاهی فوق العاده است .واژه ها –آن – خود را به خانم امیر شاهی نشان داده اند .
تجربه غریبی است .به خدا .اسم گذاری !!
انگار بخواهی اسم برای بچه انتخاب گنی .
من تا امروز برای پنج مادر –کتاب اسم – خریده ام .
آن پنج مادر هم .فقط کتابها را ورق زده اند .
انگار به قول آقای بیضایی اسم ها از آسمان می آیند .پس سر کتاب اسم هم همیشه بی کلاه می ماند .
به همین راحتی !!!
کتاب اسم .آن کلاغه است .
کلاغه هیچوقت به خانه اش نمی رسد .
مثل توپ در مترو می چرخد .
میر داماد سوار می شود ،می رود میدان پانزده خرداد .
میدان پانزده خرداد پیاده نشده ،آدرس خط کرج را می پرسد.
نمی دانم سر در گردش نمی گیرد از این همه چرخیدن ؟!!
milad | یکشنبه، ۲۹ آذرماه ۱۳۸۸، ۰:۱۶ بعدازظهر
دوشنبه 30/9/88
سلام
حال دوستانم خوب نیست .حال من هم کم بد نیست .من با دوستانم در یک شهر زندگی می کنم.
درصفحه آخر روزنامه اعتماد (آن کنج ) آقای فرمان آرا برای آقای رحمانیان یادداشت می نویسد .متاسفانه حرفهای خوبی هم نمی نویسد .-حتـــی به اعتقاد مخـاطبش هم شک می کند-
روز بعد آقای رحمانیان جواب می دهد .لحن آقای رحمانیان هم خوب نیست .نباید هم خوب باشد .عصبانی است . نقل و نبات که در عصبانیت پخش نمی کنند .(خدایی خیلی ترسناک است .عصبانیت )
نمی دانم آخر عاقبت این عصبانیت به کجا می کشد؟!!
حال دوستانم خوب نیست .حال من هم کم بد نیست .من با دوستانم در یک شهر زندگی می کنم.
چرمشیر گفته :
در برخورد با جوانان ،آنان را پیرتر از نسل خودم می بینم
چقدر تاسف آور است .
پیر شدن در جوانی !!
حال دوستانم خوب نیست .حال من هم کم بد نیست .من با دوستانم در یک شهر زندگی می کنم.
اینقدر داد زد که گوشی تلفن را با فاصله گرفتم .
هانیه عزیز من، پر از عصبانیت بود .
می گفت بهتر است آدم در خانه بماند و فقط کتاب بخواند .بیرون رفتن چه فایده ای دارد ؟وقتی زمان نمایشنامه خوانی ات به هفت ماه دیگر می افتد !!
اینقدر فریاد زد و تو حرفم پرید که فقط توانستم بگویم ،
"خداحافظ " و انگشتم را محکم روی دکمه آف فشار دهم .
حال دوستانم خوب نیست. حال من هم کم بد نیست .من با دوستانم در یک شهر زندگی می کنم.
واینقدر (بد بودن حال) دور گرفته که همه یادشان رفته .امشب –شب یلداست.
دلم یک حرف خوب می خواهد برای شب یلدا .اما کو در این بیابان پر از عصبانیت!!
پدر بزرگم به شب یلدا خیلی اعتقاد داشت.
(باید) شب یلدا بچه هایش کنارش جمع می شدند .
می دانی آن وقتها که من کوچک بودم ،راحت نمی شد به اعتقادات مردم توهین کرد . و توهین ها را با سه نقطه داخل پرانتز جا داد .
پدر بزرگم به شب یلدا خیلی اعتقاد داشت.
و ما آنقدر شب یلدا هندوانه و انار می خوردیم که آخر شب دنیا را هندوانه و انار می دیدیم.
پدر بزرگم به شب یلدا خیلی اعتقاد داشت.
انگار آن وقتها قیمت هندوانه بالا نمی رفت و از چند روز پیش بالا رفتن قیمتش تیتر روزنامه نــمی شد. و مثل سیلی محکم به صورتت نمی خورد و تمام ذوق و شوقت را نمی کشت!!
پدر بزرگم به شب یلدا خیلی اعتقاد داشت.
وقتی نامه آقای امجد را به چرمشیر خواندم ،اصلاًباورم نمی شد ،این نامه غمگین را شب یلدا نوشته!!
پدر بزرگم به شب یلدا خیلی اعتقاد داشت.
نمی دانم ،شاید حرف آقای امجد درست باشد
"عزیزم، گذشته هم خبری نبود ،اما تو بچه بودی نمی فهمیدی دنیا چه خبر است!!"
اگر اینطور باشد .پس چه دردناک است بزرگ شدن !!!
اما با وجود همه این حرفها،
"شب یلدا مبارک"
milad | دوشنبه، ۳۰ آذرماه ۱۳۸۸، ۱:۰۸ بعدازظهر
با کسب اجازه از آقای امجد
برای شخص میلاد که کامنتهای فراوان می گذارد:اگر به نوشتن علاقه داری و وزانت اینجا و دکتر محبوبمان را قبول داری(که داری)وبلاگی در عرض 5 دقیقه درست کن و آنجا بنویس تا هم خواننده داشته باشی و هم کامنتهای طولانی و غیر مرتبط!را بی خیال شوی.
شبنم | پنجشنبه، ۳ دیماه ۱۳۸۸، ۷:۵۵ صبح
سه شنبه 8/10/88
سلام
شبنم عزیز
فقط یک بار جواب پیشنهادت را می دهم و دیگر جواب نمی دهم ،نه به تو نازنین ،نه به هیچکس دیگر.
اگر کلمه هایم خوب نیست .مرا ببخش جون وضعیت روحی ام بهم ریخته .
در روز عاشورا عمویم برای سومین بار در این ماه به خاطر قلبش بیمارستان رفت .و پسر دوستم هم مرد.
دوستم از مادرم ،دو سال بزرگتر بود .من فقط صدایش را می شناختم .دو سال پیش که همدیگر را دیدیم .بعد از سلا م گفت:
- حالا که من را شناختی ،مراببوس
بوسیدمش و باهم دوست شدیم .
خلاصه از روز یکشنبه به خودم فشار می آورم که گریه نکنم .رگهای مغزم از شدت این فشار در حال انفجار است .
عجیب نیست؟ امسال اولین عاشورایی بود که من متوجه مزه خوب قیمه نشدم.
خلاصه ،روحم بهم ریخته .
می دانستی وزن روح بیست و یک گرم است ؟
شبنم عزیز
چـــرا در عرض پنج دقیقه وبلاگ نمی سازم ؟
چون من یک خورده خلم و عاشق کارهای خل خلی...
عاشق کامنتهای طولانی . واژه ها می آیند و از دســت من خودشان را گم و گور نمی کنند.
کامنتهای طولانی روحم را ذوق زده می کنند.
می دانستی وزن روح بیست و یک گرم است ؟
شبنم عزیز
وقتی کامنتهای طولانی می نویسم ،احساس می کنم ،آقای امجد سردبیر مجله است. منتها نه از آن سردبیرها که لذت می برند از اذیت کردن و کشاندنت به دفتر مجله وآخر ماه کمترین برآورد را به تو دادن و به ساده لوحی ات خندیدن!!!
این جور سردبیرها روحم را متلاطم می کنند .و من نمی توانم بگویم :
من ساده ام ،اما ساده لوح نیستم!!!
این جور وقتها شرمنده روحم می شوم!!
می دانستی وزن روح بیست و یک گرم است ؟
شبنم عزیز
وقتی کامنتهای طولانی می نویسم ،باز احساس می کنم ،آقای امجد سردبیراست.منتها سردبیر رادیو .
و از آن سردبیرها نیست که روی کلمه هایت لاک سفید می کشند و برگه هایی با خطهای سفید دست گوینده می دهند و آخر سر هم فریاد بزنند
"پول لاک غلط گیر من را چه کسی می دهد؟"
با این حرف شان روحم شرمنده می کنند.
می دانستی وزن روح بیست و یک گرم است ؟
شبنم عزیز
کامنتهای طولانی ام بی ربط است.
شاید ، راستش دنبال خط و ربط نمی گردم.
اما روحم خوشحال می شود از نگاه کردن به زندگی به عنوان ماده خام .
ماده خامی برای نوشتن.
برای نویسنده شدن.
شاید نویسنده بشوم ،شاید هم نه . فعالاً که روحم کیف می کنم از تجربه کردنش .
ومن ر وح کیفورم را دوست دارم!!!
می دانستی وزن روح بیست و یک گرم است ؟
از روحم گفتم ویاد فیلم بیست ویک گرم افتادم .شاهکار است .وچه باشکوه است شون پن در بیست ویک گرم...
milad | سه شنبه، ۸ دیماه ۱۳۸۸، ۵:۰۱ بعدازظهر
نمي دانم آسانسور چي بيمارستان قلب حوصله اش سر نمي رود از اين همه بالا پايين شدن ؟
آسانسورها را دسته بندي كرده اند .
طبقات فرد با يك آسانسور ،طبقات زوج با آسانسور ديگر .
ما سوار آسانسور طبقه پنجم شديم.
آسانسور چي همينطور انگشت به دكمه طبقه پنج ،روي صندلي نشسته بود و چشم دوخته بود به جلو .
انگار اصلاًبرايش مهم نبود كه داخل آسانسور حيوانات وحشي مي شوند ،يا مرده .
او فقط بالا پايين مي رود .
و اصلاْ نگران سر در گردش گرفتن در این بالا و پایین رفتن نیست..
حالا سر در گردش هم بگيرد ، بيمارستان پر از دكتر است.
نمي دانم چقدر برآورد بهش مي دهند كه حاضر مي شود ساعتهاي طولاني روي صندلي مثل مجسمه، مثل مانكن بنشيند.
تنها چيزي كه باعث تحمل كردنش مي شود -زمان بالا و پایین رفتن ،
تنها چيزي كه باعث تحمل كردنش مي شود در آن فضاي خفه و پر ازدحام،
فكر كردن به شرلي مك لين در –آپارتمان- است.
شرلي مك لين در آپارتمان آسانسورچي بود......
milad | یکشنبه، ۱۳ دیماه ۱۳۸۸، ۱۰:۳۶ بعدازظهر
نمايش –روز حسين – متوقف شد.
به متوقف شدنش ،تا امروز صبح شك داشتم .
ولي الان پر از يقينم .
خود آقاي رحمانيان در روزنامه رسمي مملكت نوشته:
نمايش –روز حسين – متوقف شد.
..............................................................................
طفلك آقاي رحمانيان ،گرداندن بيست مهمان ،آن هم براي يك وعده غذا سخت است . چه برسد به هفتاد بازيگر.
يعني الان چه حالي دارد؟
حتماً خيلي خسته است .انگار كه سنگي بزرگ جابجا كرده باشد ، و سنگ را رسانده باشد به سر كوه،
بعد سنگ آن بالا ،در قله، قل بخورد و برگردد پايين .خيلي پايين....
.............................................................................
شايد هم حالش خوب باشد .
يادم مي آيد وقتي –اتفاق خودش نمي افتد- متوقف شد از آقاي امجد پرسيدم
حتماً الان آقاي بيضايي خيلي خسته است .
آقاي امجد گفت
نه .اينقدر سختي، از اين زندگي سخت ديده كه فولاد آب ديده شده
................................................................................
دلم براي فولاد آب ديده مي سوزد.
ميلاد | چهارشنبه، ۱۶ دیماه ۱۳۸۸، ۹:۳۳ بعدازظهر
انگار بازي نور وسايه است.
انگار بازي نور وسايه است. صحبتهاي آقاي امجد.
نور به بدنش مي افتد و سايه مي اندازد بر روي تخته وايت برد پشت سرش...
نور- بازيگر و سايه ،ميراث آقاي بيضايي را اجراء مي كنند
و يا –راه طوفاني فرمان پسر فرمان از ميان تاريكي –
بعد من يواش ،يواش در عالم هپروت مي روم .
مي روم در عالمي بين خواب و بيداري.
انگاري از زمين كنده مي شوم و مي چرخم بين ميراثي كه براي فرمان جا گذاشته شده.
پس ...
زنده باد شنبه ،دم غروب ......
ميلاد | یکشنبه، ۲۰ دیماه ۱۳۸۸، ۸:۴۵ بعدازظهر
برايم دسته گل آورده بود.
بخاطر نياوردن سبد گل ازش سپاسگزار بودم.
دسته گل خصوصي تر است.
مال خود ،خود آدم است.
بر عكس سبد گل ،
كه ممكن است آدم را به فكر بيندازد تا گلها خراب نشده،
خانه ديگري ببرد و آبروداري كند.
مست گلها بودم ، كه يكدفعه گفت،
"يك نفر را دوست داشتم ،يعني
هنوز هم دارم
ولي آن يك نفر گذاشت و رفت
و حالا ،فقط مي خواهم زندگي كنم"
فهميدم
من
فقط
يك نفرم ،براي
رساندن ،شب به روز
روز به شب...
دسته گل را پرت كردم ،وسط كوچه.
وقت پرت كردن ،با خودم گفتم
الان مي ميرم!!!!
ولي ديروز (يعني ديشب) كه آقاي امجد از خطوط موازي گفت،
يادم افتاد .كه انگار چيزي ،يا چيزهاي ديگري غير از مرگ هم بود.
وقتي دسته گل را وسط كوچه انداختم،
آقايي پشت وانت نشسته بود و فرياد مي زد
" وسايل دست دوم شما را خريداريم"
وقتي دسته گل را وسط كوچه انداختم،
آقاي همسايمان در جعبه شيريني را پاره كرد و گفت
"شيريني خامه اي براي هوشنگ خان"
من همسايمان را مي شناسم .
هوشنگ خان نه سرايدارشان است،نه صاحب خانه شان .
همسايمان عادت دارد كه خودش را براي در و همسايه بكشد.
وقتي دسته گل را وسط كوچه انداختم،
حتماً مادرم از آيفن تصويري ديده .
ولي به روي خودش نياورده...
عجيب نيست؟
وقتي من پر از مردن بودم،
دور و برم مردم زندگي مي كردند....
ميلاد | یکشنبه، ۲۰ دیماه ۱۳۸۸، ۹:۰۳ بعدازظهر
قرار است لذت فیلم دیدن با آقای بیضایی را تجربه کنیم
آقای بیضایی جلساتی در کارنامه برگزار کنند.
خبر خیلی مهمی است . به خدا!
ولی نمی دانم چرا شما یادداشتی درباره اش نمی نویسید؟
چرا روزنگارهایتان در تابستان مانده؟
نکند هوای دم کرده تابستان را دوست دارید؟
خیلی مهم است .یک معلم سالهاست سر کلاس نرفته . و حالا می خواهد سر کلاس بیاید
خیلی وقت پیش آقای امجد گفتند ،اگر متنی از جوانها به آقای بیضایی برسد ، ایشان قبول می کنند و می خوانند .
چون می ترسند ظلم باشد به جوانان ، مخصوصاً جوانان شهرستانی که محدودترند.
این جمله را آقای امجد سال هشتاد و پنج گفتند . ومن از آن سال، این دلم غنج می زند برای شاگردی آقای بیضایی .
دلم می خواهد بدانم چطور آدمی است .
ترسناک است مثل آقای امجد .
قبل از خواندن متن برایش باید دعا خواند باز مثل آقای امجد...
بعد از فیلم – وقتی همه خوابیم - از سحر دولتشاهی این سوالها را پرسیدم آن هم با چه شوقی!
سحر خیلی خیلی معمولی جواب داد :
"آقای بیضایی مرد خوبی است"
خدای من . همین ....
آخر خوبی خیلی کم است برای این همه سال خواندن / نوشتن / جنگیدن ...
دلم نمی خواهد حرفه ای شوم .قبلاً می خواست .یک بار به خاطر اینکه کسی مرا نمی شناسد ،برای آقای امجد مثل دیوانه ها گریه کردم .
ولی خوب چه فایده دارد حرفهای شدن...
وقتی همه چیز می شود ،عادت .
وای که حالم از عادت کردن به هم می خورد !!!!
خلاصه خدا کند کلاسش زودتر شروع شود .
خدا کند کلاسش ساعت خوبی باشد .
خدا کند بچه ها بتوانند بیایند و کار مانعشان نشود .
کارهای بدون بیمه شان .
کارهایی که بهشان خود را آویزان می کنند
اما خب مگر دست آدم چقدر طاقت برای آویزان نگه داشتن این تن دارد....
میلاد | یکشنبه، ۲۷ دیماه ۱۳۸۸، ۲:۱۹ بعدازظهر
از شخص میلاد خواهشمندم اینقدر کامنتهای غیر مرتبط را نگذاری که هم وقت ما گرفته شود و هم خودت
sara | سه شنبه، ۲۹ دیماه ۱۳۸۸، ۲:۰۶ بعدازظهر
من كه معمولاً صبح اول وقت روزنامه ميخرم ،
روز شنبه سوم بهمن دير از خواب بيدار شدم و
در هيجان رسيدن و تاخير نخوردن،
روزنامه نخريدم .
درست روز شنبه در صفحه آخر روزنامه اعنماد اعلام شد:
-در بخش ادبيات داستاني پاتوغ آقاي امجد برنده شده-
فكر كن .
بعد از تقريباً
هفت ،هشت ماه
نتيجه اش اعلام شد
در روز شنبه
مباركش باشد.
خيلي خيلي مباركش باشد
خداي من
براي رسيدن به اينجا چقدر جنگيد
چقدر پدرش در آمد
يادم مي آيد
زماني نمي خواست بنويسد
خسته شده بود
جامعه
پر از –مونولوگ – بود
و او در اين فضاي لبريز از مونولوگ
براي
نو شدن جامعه
صحبت از ديالوگ مي كرد
خدا را شكر
كه خسته نشد
خدا را شكر
كه خسته گي اش ريشه دار نشد
خدا را شكر............................
ميلاد | یکشنبه، ۴ بهمنماه ۱۳۸۸، ۸:۳۲ بعدازظهر