«هستی؟ خوبی؟ به اميد ديدار»
محمد چرمشير
هر روز صبح فاصلهی نسبتاً طولانی را میآيم تا به جايی برسم كه میشود ماشينی گرفت و كار روزانه را شروع كرد. هر روز برای خودم بازیای میسازم برای از ياد بردنِ طولِ راه. گاهی سعی میكنم شعری را كه از ياد بردهام بهخاطر بياورم. گاهی ديالوگِ نمايشنامهای را با خود تكرار میكنم و گاهی اعدادی را در هم ضرب و با هم جمع می كنم. با خودم قرار میگذارم پايم را به اشكال مختلف روی سنگفرشِ پياده رو بگذارم. و باز خيلی بازیهای ديگر. مدتهاست بازی جديدی را شروع كردهام. حاضر و غايب كردنِ آدمهايی كه هر روز میبينم. مردی كه درِ پاركينگِ خانهاش را باز كرده تا ماشينش را بيرون بكشد. پيرزنی كه با نان تازه بهطرف خانهاش برمیگردد. بقال محله كه جعبههای نوشابه را به بيرون مغازه میكشد. خانمی كه پنجاه متر جلوتر از من راه می رود. ماشين زرشكی رنگی كه نمي دانم اسمش چيست، اما هر روز، به سر بالايیِ خيابان نرسيده، از كنارم میگذرد. زمانم را با همين آدم ها تنظيم می كنم. روزی كه يكی از اينها را نمیبينم، يا در جايی غير از آنجا كه بايد میبينم، میفهم كه دير كرده ام يا زودتر از هميشه راه افتاده ام. میفهمم تنظيمِ من و جهان بههم خورده است. اما اينروزها كه نگرانم و پُر از دلشوره ام، فقط به برهم خوردنِ تنظيم ها فكر نميكنم. از غيابِ آدم ها دلشوره میگيرم و از حضورشان آسوده خاطر می شوم. «چرا امروز مردی درِ پاركينگِ خانهاش را باز نكرد؟ چه خوب، امروز پيرزن با نانِ هرروزهاش در خيابان بود». خيال میكنم ماليخوليای بودن گرفتهام. شبها، خلافِ عادتِ هميشگیام، با اين و آن تماس میگيرم، و هر بار اين جملههای تكراری: «هستی؟ خوبی؟ به اميد ديدار». اين روزها به «بودن و نبودنِ» شكسپير طورِ ديگری نگاه میكنم. بودن در همين لحظه، و نبودن در لحظهای كه گذشت. پيش از اين روزها، برای فرار از روزمرگی، بودن و نبودن را تا حد اغراق، فلسفی، غيرمادی و غيراكنونی فرض میكردم. بودن يا نبودن، هر معنايی داشت، معنايش حضور در همين لحظه و همين جا نبود. اما حالا كه اطلاعاتِ روزهايم پُر از برنگشتن و گمشدن و حاضر نبودن است، بودن برايم همين بودن روزمره است. بهخانهبرگشتن، گمنشدن و حضور داشتن. دلم غنج می زند از جوابِ تكراریِ پرسش هايم: «هستم، خوبم. میبينمت.» احساس میكنم اينروزها پايم را به زمين گذاشتهام. احساس میكنم همگیمان پاهایمان را روی زمين گذاشتهايم. اين خوب است. برای بیاعتنايی به بازیای كه از آن بيرونمان گذاشته بودند، زيادی بهسمتِ ابرهای آسمانِ بیتفاوتی نزديك شده بوديم. حالا كه همگی تصميم گرفتهايم به بازی برگرديم، چارهای نداريم جز اينكه پای به زمين بگذاريم. بازی روی زمين در حال انجام است. حالا در راهِ رفتن و آمدنم، تلاش میكنم آدمهای بيشتری را به خاطرم بسپارم. میخواهم فردا همگی آنها را حاضر و غايب كنم. هر روز دعا می كنم همگی آنها را دوباره ببينم. يا اگر نمیبينمشان، اين بخت را داشته باشم تا در تماسی شبانه از همهی آنها بپرسم: «هستی؟ خوبی؟ به اميد ديدار».

آقای چرم شیر - برادرم، معلم ام، همه کسم - همه ی ما دلتنگ ایم؛ دلتنگ تصویرهای زیبایی که در آرزوهایمان ما را به آینده می رساندند. در پیشانی نوشت ما غیبتها و حذفها ی این روزگار دیگر تبدیل به مرثیه ای شده که هر روز برای آرزوهایمان می خوانیم. ولی بودن شما برای من نیرو بخش است برای آرزو کردن. شما هستید ، همیشه هستید تا انتهای جهان.
علیرضا خرقانی | یکشنبه، ۴ مردادماه ۱۳۸۸، ۱۰:۰۲ بعدازظهر
دوشنبه 5/5/88
سلام
برای سارا
دختر جوانی است که پشت میز می نشیند و در ضمن جلویش یک لب تاب دارد – جای چرمشیر خالی که برای هزارمین بار بگوید میز و لب تاب برای شناختن یک دختر جوان کافی نیست –
اسمش سارا است . وقتی در آموزشگاه کارنامه را باز می کنی ، اولین کسی که از کارکنان به چشم می آید ، اوست .
چند وقتی است ، سارا را بدون چشم های پف کرده نمی بینم. انگار قبل از آمدن من یک دل سیر گریه کرده .ولی.....
حتماً دل سیر نبوده ، اگر دل سیر بود ، حتماً هفته بعد ، نه دو هفته بعد ، باز چشمانش پف کرده نبود.
چشمان پف کرده سارا ، یادم می آورد که چه فاصله کمی است بین بودن و نبودن .
این هفته چه کسی نبود؟
یک مرد جوان . عکسش روی صفحه لب تاب بود .سی سال نداشـــــــت . می خندید سر را تکیه داده بود به دستش!
با خودم گفتم ، چه عکس خوبی می شد برای فیلم عروسی اش !
حالا چرا مرگ مرا یاد عروسی انداخت ؟. چون چند وقت پیش مادری دیدم سر خاک پسرش نقل پخش می کرد!!!!
وای خدای من چه می کشد مادری که بالین پسر جوانش خاک است!!!!- میدانی
زنهای این روزهای ما عجیب شبیه آنتیگون اند!
چون عزیزی زیر خاک دارند ، زندگی برایشان چیـــزی نیست جز ساعتهایی بی خاصیت ، ساعتهایی بی مرهم.
لااقل آنتیگون این شانس را به خود داد که محبوبش برای آخرین بار او را در آغوش کشد و ازش بخواهد آنقدر او را به محکم به سینه فشار دهد که استخوانهایش بشکند. و این فشار در ذهنش بماند همچون خاطره ای دور!
اما زنان این روزها آنقدر گیجند ، که فرصــت مرور کردن خاطره های دور را هم ندارند!!!!
milad | دوشنبه، ۵ مردادماه ۱۳۸۸، ۱۰:۳۰ صبح
این وضعیت وقتی از ایران دور باشی بدتر و وحشتناک تر هم می شود.
مهدی فتوحی | دوشنبه، ۵ مردادماه ۱۳۸۸، ۱۱:۲۸ صبح
یکشنبه 11/5/88
دارم کتاب –رازهای سرزمین من – را می خوانم ، عظمتش به قدری است که دو هفته است از کار و زندگی افتاده ام .فضاسازی اش شگفت انگیز است . دیالوگ نویسی فوق العاده ای دارد . یک عالم شخصیت دارد . نویسنده خود را تقسیم کرده و یک من واحد نیست . کشتن من خیلی مهم است ، به خدا!
اگر می توانستم ، منم را بکشم ، امکان تجربه زندگی های دیگر را پیدا می کردم و نویسنده ای می شدم با یک عالم نت!!!!
به غیر از این حرفها – رازهای سرزمین من – خیلی به وضعیت این روزهای ما شبیه است . هرچند که به قول آقای امجد اثر هنری وامدار واقعیت نیست ، اما این اثر شبیه است به خدا به این روزهای ما
روزهای عدم اطمینان به همه چیز
روزهای تفاوت چهره ها قبل و بعد از قرار گرفتن جلوی دوربین
روزهایی که احساس می کنم قهرمان فیلم – بازی – هستم .
روزهایی که از صبح تا ظهر سه بار به مادرم تلفن می کنم.
روزهایی که یک خورده دیوانه ام
روزهایی که دلم می خواهد از یک نفر بپرسم
چرا ما جلو نرفته ایم؟
milad | یکشنبه، ۱۱ مردادماه ۱۳۸۸، ۰:۰۷ بعدازظهر