تو در پرولوگ* مُردی
(برای یعقوب بروایه)
محمد رحمانيان
چرا يعقوب جان؟ چرا اينهمه شتاب؟ كسي سر كلاسهاي تئاتر به تو نگفته بود «پرولوگ» تازه اوّلِ عشق است؟ و مانده تا نمايش نرمنرمك طلوع كند و حوادثِ كوچك و فرعي بهتدريج جاي خود را به بحرانهاي سخت و اصلي دهند و اين سربازان و پيشكاران و خدمتگزاران و پيكها و خبرچينهاي آغاز پردهي اوّل آرام آرام مشغول فضاسازياند تا قهرمانِ قَدَرِ قصه از راه برسد و كينههاي كهنه از پسِ ابرهاي اندوه بيرون زنند و خيانت و خنجر و خون همقسم شوند و جنون و عقل درهم آميزند و كار را به كارزار بدل كنند و از آبِ ايمان كرهي كفر بگيرند و بميرانند و بميرند و ناميرا شوند. هنوز مانده، نه دودانگي، كه ششدانگ نمايش مانده تا صبح صادق و فرو افتادنِ پردهها و پايان بازي و دستِ آخر؛ که ليلاججماعت آن را دستِ خون ميخوانند. پس چرا اينهمه شتاب؟ هنوز خواهرانِ طالعبين خبرِ پادشاهي به مكبث ندادهاند و لير سوداي پارهپارهشدنِ وطن را عيان نكرده، رومئو حتي خوابِ ژوليت را هم نديده و آنتوني از عشق و كلئوپاترا چيزي نشنيده... هنوز هملت در فلسفه غرق است و سادهدلانه ميپندارد همزماني سوگِ پدر و سرورِ مادر از سرِ صرفهجويي است. هنوز شمشيرها در نيام است و جهان خوابِ خون نميبيند. پس تو چرا به خاك افتادي در اين پرولوگ؟ كدام درامنويسِ ناشي صحنهي مرگِ تو را رقم زد در اين پيشبازي؟ و كدام كارگردانِ مثلاً مينيمال ميزانسنِ نابههنگامِ گوشمال و لگدمال و خونينمال شدن به تو داد؟ بگذار خرافاتي شوم و بگويم خون شگون ندارد در پرولوگ. و كابوسِ مكبث را به يادآورم كه: «روزگاري، آنگاه كه مغز آدمي از هم ميپاشيد همهچيز به پايان ميرسيد. ولي امروز، مردگان با بيست زخمِ كاري بر سر دوباره برميخيزند.»
حالا شكسپير در حياطِ بيمارستان منتظرِ توست. تو در پرولوگ مُردي و او تو را نميبخشد. قاعدهي بازي را بههم زدي يعقوب با شكوفههاي بهگُلنشستهي زخمهاي كاري سرت. به خاك افتادي و از ياد بردي پرولوگ پايانِ نمايش نيست، اوّلِ عشق است. پس بايد كه برخيزي و دست در دستِ شكسپير اين جهان را بدرود گويي. و كلاسهاي تئاتر را، و استادان و همدرسهايت را در دانشكده، در تنهايي و سكوت، در خاموشي صحنهي بيتشويقِ آخر، بيشاخههاي گل... گفتم گل و يادم آمد دختركي هست، سرِ همين چهارراهِ اوّل بعدِ بيمارستان با دستههاي گل مريم در آغوش. چند شاخهاي براي اُفليا بخر يعقوب جان... شكسپير نشاني گورش را ميداند.
بيست و سه تير هشتاد و هشت
پرولوگ: پيشبازی/ مدخلی بر نمايشنامه

آنگاه که پرده بی افتد صحنه ی ما هزاران حقیقت را آبستن خواهد بود. پرده که بی افتد حقیقت آغاز می شود. این همان حقیقتی است که صحنه گردانان این روزها میان فراموشی تاریخی خود نمی بینند.
علیرضا خرقانی | یکشنبه، ۴ مردادماه ۱۳۸۸، ۱۱:۱۷ بعدازظهر
من نمی تونم هیچ شباهتی بین نویسنده این متن فوق العاده (و "پل" و "شهادت خوانی قدمشاد") با سازنده " مهمان خانه سعادت" ( که به زور ضرب 2 نخ سیگار تونستم یه قسمتش رو تحمل کنم) پیدا کنم ...
محسن | سه شنبه، ۶ مردادماه ۱۳۸۸، ۳:۴۸ بعدازظهر