«هستی؟ خوبی؟ به اميد ديدار»

شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۸
محمد چرم‌شير هر روز صبح فاصله‌ی نسبتاً طولانی را می‌‌آيم تا به جايی برسم كه می‌شود ماشينی گرفت و كار روزانه را شروع كرد. هر روز برای خودم بازی‌ای می‌سازم برای از ياد بردنِ طولِ راه. گاهی سعی می‌كنم شعری را كه از ياد برده‌ام به‌خاطر بياورم. گاهی ديالوگِ نمايشنامه‌ای را با خود تكرار می‌كنم و گاهی اعدادی را در هم ضرب و با هم جمع می كنم. با خودم... + ادامه

تو در پرولوگ* مُردی

شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۸
(برای یعقوب بروایه) محمد رحمانيان چرا يعقوب جان؟ چرا اين‌همه شتاب؟ كسي سر كلاس‌هاي تئاتر به تو نگفته بود «پرولوگ» تازه اوّلِ عشق است؟ و مانده تا نمايش نرم‌نرمك طلوع كند و حوادثِ كوچك و فرعي به‌تدريج جاي خود را به بحران‌هاي سخت و اصلي دهند و اين سربازان و پيشكاران و خدمتگزاران و پيك‌ها و خبرچين‌هاي آغاز پرده‌ي اوّل آرام آرام مشغول فضاسازي‌اند تا قهرمانِ قَدَرِ قصه از راه... + ادامه


بایگانی موضوعی