چند خبر مربوط به انتشارات نیلا

سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

خبر اول: سومين دوره‌ي انتخاب آثار برتر ادبيات نمايشي ايران ديشب با اعلام اسامي برگزيدگان و اهداي جوايز در محل خانه‌ي هنرمندان به انجام رسيد. در بخش انتخاب بهترين ترجمه‌ از آثار نمايشي، از ميان آثار راه‌يافته به مرحله‌ي نهايي، سه اثر (کپنهاگ اثر مايکل فرين و مالي سوييني اثر براين فري‌يل هردو برگردانِ حميد احياء، و زيرکي اثر مارگرت ادسن برگردان ِرحيم قاسميان) از کتاب‌هاي انتشارات نيلا بودند.

خبر دوم: جايزه‌ي نخست براي بهترين ترجمه‌ي نمايشنامه اهدا شد به حميد احياء براي ترجمه‌ي کپنهاگ اثر مايکل فرين.
جايزه‌ي دوم اهدا شد به رحيم قاسميان براي ترجمه‌ي زيرکي اثر مارگرت ادسن.
جايزه‌ي سوم اهدا شد به فرزام پروا براي ترجمه‌ي سيرانو دوبرژراک اثر ادمون روستان (نشر قطره).

سال گذشته نيز جايزه‌ي اول ِ همين رشته تعلق گرفته بود به شعله آذر براي ترجمه‌ي خيانت اثر هارولد پينتر (انتشارات نيلا)؛ و جايزه‌ي دوم رسيده بود به منيژه محامدي براي ترجمه‌ي آف آف برادوي اثر لئونارد ملفي و بن کالدوِل (نشر قطره).

خبر سوم: انتشارات نيلا به‌دليل محدوديت و عدم تناسب فضاي تخصيص‌يافته براي غرفه‌ي اين ناشر در بيست و دومين نمايشگاه بين‌المللي کتاب تهران، و تجربه‌ي مشکلات ناشي از اين عدم تناسب در سال گذشته، از شرکت در نمايشگاه منصرف شده و امسال در اين نمايشگاه شرکت نمي‌کند.




نظرها

در مورد خبر اول و دوم تبریک می گم و درمورد خبر سوم واقعا جا خوردم و فقط تاسف ش برام باقی موند.متاسفم از نبودن شما و ندیدن شما. همین

در بخش مسابقه ترجمه دوازدهمین جشنواره بین المللی تئاتر دانشگاهی ایران، نمایشنامه "شک" با ترجمه آقای محمد منعم رتبه اول را با داوری دکتر بهزاد قادری کسب کرد. فکر کنم توی مقدمه ش خواندم که قرار است توسط "نیلا" منتشر شود.
اگر چنین است تبریک به شما و نیز محمد منعم.

من مثل هر سال موقع ورود به نمایشگاه فهرست ناشران محترم خصوصی که دغدغه فرهنگ رو دارند در دستم بود و از اولین ایستگاه ممکن آدرس غرفه ها رو سوال کردم تا بین انبوه غرفه ناشران دولتی وقتم تلف نشه ... اسم انتشارات شما هم توی بانک اطلاعاتی نمایشگاه بود و هم در لیست راهروی 3 ، اما با ماژیک خط خورده بود ...

سلام
- حال ما این روزها مثل زن و شوهری است که بعد از چند سال زندگی ، هر چه دلشان می خواهد به هم می گویند . مطمئناً زندگی بعد از این پرده دری متفاوت خواهد بود
وقتی دادگاه خانواده می رفتم و مثل دیوانه ها در راه پله ها می چرخیــدم . از خودم می پرسیدم این ها بعد از این همه حرف چطور به خانه می روند ، زیر یک سقف زندگی می کنند ؟
نمی دانستم چند سال بعد زندگی مان دم انتخابات دادگاه خانواده اســـت . و همه افشاء می کنند و درام را به اوج خود می برند .این درام کی به تعــــادل می رسد ؟
و شخصیت ها که دیگر آن فکر سابق را ندارند چطور به زندگی ادامه می دهند؟
داستان – اتو استاپ میلان کوندرا- را به یاد آوریم .آخر داستان جایـــی که زن اشک می ریزد به خاطر رابطه پاک از بین رفته .
-در این روزهای افشاگری ، بعضی بد جور به روشنفکری گیر می دهند که چقدر فاصله شان با مردم عادی زیاد است . دوست جدیدی پیدا کرده ام که با صدای نازکش این موضوع فریاد می زند .من فقط نگاه می کنم . نمی دانم شاید به دنبال – ژان پل سارتر – می گردد. هر چند که من او را به عنوان درام نویس قبول ندارم .
این دوست بی ملاحظه، بعضی از اسم ها را در برج عاج می نشاند . مثل – بابک احمدی- و من با وجود قول به خودم برای حمایت از کسانی که دوستشان دارم آن روز در برابرش ساکت بودم .
کاش برایش تعریف می کردم از مدرسه مان و این که یک بار به خاطر هرو کر با بچه ها جلوی خانم اجتماعی بلند نشدم و او گیسم را کشید و دو ســـاعت کنار تخته ایستاند . برای یاد گرفتن ادب!!!!
و من سالها از معلمی متنفر بودم . تا وقتی آقای احمدی را دیدم . جلوی این مرد نازنین وقتی بچه ها بلند می شدند ، می گفت – چطور می توانم عادت بلند شدن را از سر شما بیندازم؟-
یا کاش برایش می گفتم از روزی که پیاده از سر ظفر با من امد و برایم از شیرین گفت – که چه تند می رود و او کنار دستش از خوشحالی دست می زند . وقتی این حرفها را می زد چه متواضع بود و انگار نه انگار مردی بود که اینقــــــدر می دانست!!!
کاش این حرفها را به دوست جدیدم می گفتم ولی از کجا معلوم با این گفتن به من نمی خندید و روشنفکری را چیز دیگری تعریف نمی کرد . واقعا ً از کجا معلوم؟؟؟

باز حال این روزهای ما
سلام
این روزها بی خود وبی جهت گریه ام می گیرد . مصداق واقعی – اشک لب مشک – شده ام !!!
کرکره فرهنگ فعلاً پایین است . دلم می خواهد – آسمان روزهای ابری –را ببینم .
ببینم –بانی و کلاید – چه می کنند ؟
فکر می کنم راه حل خوبی است برای این روزها کار بانی و کـــلاید .زدن به دیوانگی . زدن به سیم آخر!!!!
یک نفر گفت – توداری تاوان می دهی ! .تاوان نرفتن .- آخر یـــک نــــفر می خواست مرا ببرد در بیست و دو سالگی . می خواست ببرد پاریس . من باید کتابهایم را .خانه مان را .مادرم را می گذاشتم و می رفتم ( وای کتابهـایم مهر ندارند!!!)
اگر می رفتم . الان در خیابانهای پاریس قدم می زدم . شاید دیگر برایم نویسنده شدن اینقدر مهم نبود !!!
دوست ندارم این روزها کسی مردم را به تاوان دادن متهم کند . بخندد و بگوید – این جور عروسی جهیزیه هم نمی خواست !!!-و چون تو اشک همین طــور بی اراده روی صورتت پهن می شود ، نتوانی به دهانش بزنی و بگویی – مادر به خاطر بی جهیزی نیست که دخترهایش را پیش خود نگه داشته-
راستی در کلاس زبان دخترها از سوئد حرف می زنند .یکی از آنها قیمت بلیط سینما را هم در آنجا پیدا کرده و روی صفحه کامپیوترش گذاشته ! این هفتـــه خودکشی برای سوئد شدیدتر هم شده بود . خانمی آمد که آنجا درس خوانده ، اینجا استاد دانشگاه است .اما نمی دانم چرا اینقدر انگلیسی اش ضعیف بود!!!
اه لعنت به سوئد که هر که را دوست داشتم از من گرفت.
فکرش را بکن که من چه دل خجسته ای دارم . با این حال و هوا می خواهم این هفته به آقای امجد بگویم –چه شاهکاری است محاکمه کافکا!!!!!!!!!!

فکرش را بکن ......
فکرش را بکن. بعد از دو هفته حرف و حدیث، ناامیدی ، باز شنبه رفتیم .
فکرش را بکن در مقابل صورت های ناراحت و بغ کرده ، او از امید گفت و نسل روشنفکری که از راه می رسد . گاهی فکر می کنم از ما ناامید است . بعد، یک دفعه نوید ظهور روشنفکری می دهد – کسانی مثل نجف دریابندری - !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فکرش را بکن ، دلم می خواست بخوانم و خواندم! و ..................
فکر کردم می خواهد مرا بزند .
فکر کردم یادداشتهای سبز رنگش را بلند کرده و منتظر است .
فکر کردم مرا خواهد زد . فاصله ام با میزش خیلی کم بود .
چون این فکرها را کردم ، از ترس وقت سر بلند کردن از کاغذ ، واژه ها را اشتباه گفتم . حرفهایم مثل خواب بود .
فکر کردم چطوری است . اگر مردی آدم را بزند ؟ آخر تا به حال مردی مرا نزده ، حتی بابا!!
فکر کردم از کجا فهمید ، من تحت تاثیر داستان – جانورهای خانم جویس کرول اوتس ( داستان بلندی که تکه تکه شده و هر تکه اسم مجزایی برای خود دارد ، به طوری که در تورق اولیه فکر می کنی مجموعه داستان است )
ذوق زده شده ام و فکر کرده ام می شود داستان تکه تکه را به عنوان نمایشنامه خواند!!!

این یادداشت برای آقای امجد است . از طــــرف من ، منی که میــــــــلادم.
نباید از سر شیفتگی حرف بزنم . من قول داده ام . شیفتگی زیاد ، اجازه نقد درست نمی دهد . مگر آقای بیضایی کم از شیفتگی ضربه خورد ؟
او فقط شیفتگی شنید . در حالی که حقش ، به عنوان هنرمند ، شنیدن نـــقد درست بود.
من قول داده ام . ولی این اولین بار نیست که زیر قولم می زنم .( آقای امجد شاهد است )
اما خب دلم می سوزد .می ترسم خدای نکرده آقای امجد نباشد ، آنوقت ازش بنویسند . مثل مدیر انتشارات مرکز که چه ساکت و مظلو م رفت .
آقای امجد نویسنده ، به کتب های روبروی تخت من مربوط است .
من رو به کتابها می خوابم . بابا یک قفسه دیگر به کتابخانه اضافه کرده . کتابهای دم سقف ، کتابهای آقای بیضایی ، وایلدر ، شکسپیر و سوفوکل هستند که کنار هم ردیف شده اند .
با آقای امجد سال هشتاد و سه آشنا شدم . آخر هشتاد وسه . خسته بودم . از کلاسهای داستان نویسی که استادش قبل از صحبت از پست مدرن در راهرو یادداشتهایش را حفظ می کرد .
خسته بودم از رادیو .که به خاطر یک ورق اضافه نوشتن و پانصد تومان اضافه یکدیگر را می کشتند .
بعد اینکه ، مادرم بیمار بود و من غصه دار .
مادر آقای امجد هم بیمار بود .آقای امجد هم غصه دار بود . مـــرتب سیگار می کشید اما ناراحتی اش باعث نشد از ما نخواهد –ادیپ – بخوانیم .
فکر می کردم سخت است . آقای امجد گفت بخوان از راحتی مثل داستانهای کاراگاهی است .
خواندم و حیرت کردم . بعد آنتیگون را خواندم (دختر ادیــــــپ)و آنتیگون شخصیت محبوبم شد.
سپاسگذارم از آقای امجد به خاطر کم شدن تلخی آن روزها ی بد با آنتیگون!
سر کلاسش فقط از ادبیات نمی گفت . یک روز از مارسل دوشان گفت و از تابلوی – برهنه از پلکان پایین می آید- و من که اصلاً نقاشی مسئلــه ام نبود ( با اینکه بــــوی رنگ نقاشی های خواهرم و بوی تینر فوری جـــزئی از خانه مان بود )
شروع به خواندن تاریخ هنر کردم .
دیدم تابلوی – برهنه از پلکان پایین می آید – یک عالم نور است و نگاه آدم را به زیبایی عوض می کند. با آیدین آشنا شدم و الان نقاشی جزئی از زندگی من است .
سپاسگذارم از آقای امجد به خاطر آیدین ، به خاطر نقاشی!
بعد آقای امجد حالش بهتر شد . مادرم حالش خوب شد . مادر او . طفلک مادرش !
دیگر سیگار نمی کشید . یک چیزی به دستش می بست (مثل چسب ) کـــه می گفت نیکوتین خون را تنظیم می کند . ابایی هم از کشیدن آستینــش و نشان دادن چسب به ما نداشت .!
حالش که بهتر شد ، آدمهای عجیب غریب بیشتری بهمان معرفی کرد .گفت یکی از استادانش شاگرد فوکو بوده.
و من که برایم فلسفه درسی عجیب غریب بود ، -اراده به دانستن – را خواندم .
سپاسگذارم از آقای امجد به خاطر آشنا شدن با غولها!
سر کلاسش باید بخوانیم .به ما کار می دهد . به قول سمانه مشق شب می دهد .عجیب نیست ؟ نه در زمان مدرسه مشق هایمان را با رغبت انجام می دادیم ، نه در دانشگاه .
در طول هفته به هم زنگ می زنیم که چه کنیم .یک جای خلوت میرویم و با هم حرف می زنیم . جایی که مدیر نبیندمان . حق نداریم سر کار با موبایل حرف بزنیم . از این قایم باشک بازی لذت می بریم و خود را بالاتر از مـدیر می بینیم .آخر مدیر نمی داند ما در ابر ها راه می رویم.
سپاسگذارم از آقای امجد به خاطر ابرها!
بیشتر شاگردان آقای امجد دخترند . دخترهای لوس . اگر از متن هایشان بد بگویی ، گریه شان می گیرد .آقای امجد هم وقتی پای ادبیات وسط باشد ، رودروایسی نمی کند .از دستش گریه مان می گیرد ، اما باز دلمان می خواهد برایش بخوانیم.
از دستش گریه مان می گیرد ، اما خب تخص تر می شویم برای نوشتن .
آقای امجد مثل فون تریه است . فون تریه در فیلم پنج مانع که کار شاگردش راضی اش نمی کند و مرتب می گوید –نه-
یادم باشد این هفته پنج مانع را برایش ببرم .
سپاسگذارم از آقای امجد به خاطر مساوی بودنش با فون تریه!
با آقای امجد می شود کل کل کرد و کتک خورد از بچه ها در کوچه نور وقت برگشتن . که چرا با بزرگ تر از خودت کل کل می کنی ؟. چرا وقت کلاس را می گیری ؟ و جواب داد که من چه کنم ؟ . تقصیر خودش است . اجازه حرف زدن به آدم می دهد و نمی ترسد اگر ازش انتقاد کنی ، اگر مخالف حرفش ، چیزی بگویی . این شجاعت ، شنبه 13/4/88 نمود بیشتری داشت .بچه ها کلاسش را با کلاس آقای چرمشیر مقایسه می کردند و او می گفت اگر راهی برای بهتر شدن دارید استقبال می کنم.
از آقای امجد سپاسگذارم به خاطر شجاعتش ، از اینکه وسط می ایستد و اجازه می دهد تیر ها به طرفش بیایند
از آقای امجد به اندازه پنج سال سپاسگذارم .
امیدوارم باز هم بیاید و از ادبیات بگوید . ولی اگر خسته است . اگر درس دادن انرژی اش را گرفته . من راضی ام به خواسته اش!!!

ممنون برای کتابهای تازه. و البته خیلی دیر، ولی ممنون به خاطر دانوب که ترجمه اش عالی است. منتظر کارهای دیگر نیلا هستیم بیصبرانه

چهار شنبه 31/4/88
سلام
وقتی در گوگل جستجو می کنم . اول از همه به انتشارات نیلا سر می زنم ، بعد بابونه ، بعد هم سایت محمد قائد
نویسنده بابونه شبنم طلوعی است . من شبنم طلوعی را دوست دارم .از قــــلم بازیگوش محمد قائد هم خوشم می آید. اما خب چند وقتی است که افسوس می خورم چون دیر به دیر به مطالب سایت نیلا و با بونه اضافه می شود.شاید نویسندگانش گرفتارند . مثل من نیستند . دختری آزاد، از هفت دولت!.
در رادیو این لقب را به من دادند.می گفتند دغدغه من فقط این است که چرا فروغ فرخزاد زود مرد !
هنوز هم معتقدم که فرخزاد زود مرد .سی و دو سال خیلی زود است برای سر در آوردن از زندگی !
بله خب دغدغه من حقیر بود در برابر دغدغه آنها که مثل عقاب چـــــــشم می دوختند تا ببینند برای کدام دختر می شود حرف در آورد یا ، چه می دانم کدام مرد با داشتن زن و بچه ، باز چشمش دنبال دنبال دختر مردم است!
خدای من تهوع آور است!!!
گذشته از این حرفها خوشحال شدم ، وقتی دیدم –دفتر های داستان – را به تازگی انتشارات نیلا منتشر کرده .
امروز می خرم .البته اگر این ساعتها زودتر بگذرد .مدیر احمقمان برود . ناله زدن های همکاران تمام شود و من بروم خرید!!
اگر آقای امجد بود می گفت – چرا نیازهای مردم برایت حقیر است ؟-و من چه جوابی می دادم؟
نمی دانم . شاید می گفتم ، زندگی باید چیزی بیشتر از راضی نگه داشتن یک مدیر احمق /شمردن حقوق و رساندنش تا آخر ماه و دادن همه موجودی به شوهری گاو باشد ، نه ؟
راستی چه خوب است که دفترهای داستان را آقای عبداللهی جمع آوری کرده . آقای عبداللهی هم مرد نازنینی بود ( چرا از فعل گذشته استفاده می کنم ؟)
آخرین تصویری که ازش به خاطر دارم ، مردی است میانسال با موهای سفید و ناخن های کوتاه !
دست نویس داستان کوتاه –آبی غمناک بارون – را در بعد از ظهر یک روز خفه تابستان ، روزی مثل همین روزهای داغ برایمان خواند.
در حین خواندن دست بر روی پیشانی می کشید تا عرق هایش را پاک کند .گرما برایش مهم نبود .راستش نمی دانم تعبیر درستی است یا نه ، انگار کلمات خنکش می کردند!!!
آقای بابک احمدی هم همینطور بود .در زیرزمین دم کرده و خفه کارنامه ، جوری از ادبیات صحبت می کرد ، انگار در دامنه کوهی است در اردبیل ، نسیمی هم می آید و موهایش را نوازش می کند!!!!
چرمشیر در جایی گفته ( نمی دانم چرا وقتی چرمشیر را بدون آقا صدا می کنم ، بیشتر دوستش دارم و برایم بیشتر عزیز است .ولی باید با آقا صدایش کنم او هم سن مادرم است )
آقای چرمشیر در جایی گفته ، در برابر واژه ها خیلی سخت گیرم .
خب واضح و مبرهن است که این سخت گیری باعث خلق – رقص مادیان ها – می شود.وقتی این نمایشنامه را خواندم با خودم گفتم ، سن وسال چه بی معنی است .در مقابل این همه کار .به نظر من جوانی –دل جوان داشتن نیست ، جوانی توانایی کار است!!!
نمی دانید موراکامی چه می کند با کلمات در داستان –پس از تاریکی – به قول فرنگی ها یک -یو ترن – می سازد .یوترنی در شب ، در ژاپن!!!!
فکر کنم ژاپن شهر قشنگی باشد . شاید یک روز بروم . فعلاً که اینجا هستم . با اتوبوس این ور آن ور می روم . دکمه زنگ را می زنم . که راننده از قانون سر پیچی کند و جلوتر از ایستگاه ،نرسیده به پل گیشا نگه دارد . ولی خب هیچوقت راننده از قانون سر پیچی نمی کند . و من باید ده دقیقه راه را بر گردم . هر چند که پیا ده روی برای آدم چاق خب است اما نباید از سختی پیاده روی بری آدم چاق هم گذشت !!!
خلاصه این حرفها و این سر درد آوردن ها برای این بود که ، خواهش کنم بنویسید ..
من روز نگارها را دوست دارم.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)