یاد پینتر
اين يادداشت در اصل براي صفحهي آخرِ روزنامهي «کارگزارانِ» شنبهي هفتمِ ديماه نوشته شد، در شرايطِ تعجيل و بدوبدوي معمولِ روزنامه براي خبرِ تازهرسيدهاي که سريع بايد گزارشِ مرتبطش را نوشت و به تهِ ساعتِ صفحهبندي رساند. لابد در وضعيتي طبيعيتر و سرِفرصت نتيجه بهتر ميشد (هرچند چه لابدي؟) امّا فعلاً که همين است که هست. نميخواستم دوباره جايي منتشرش کنم چون فکر ميکردم متنيست حاوي مقداري ابتدائيات که تازه بايد نشست و گسترشش داد و پروردش و حتماً ديگراني هم بيکار نمينشينند و حقّ مطلب را دربارهي هارولد پينترِ کبير ادا ميکنند؛ و اصلاً مگر ميشود بيتفاوت از کنارِ مرگِ چنين آدمي گذشت؟ خب، اين چند روزِ گذشته نشانم دادند که بله، ميشود، خيلي هم راحت. جز سکوت و بياعتناييِ شرمآورِ همين چند روزنامهي نيمهمعقولِ موجود فقط چندتايي يادداشت از اعاظمِ ريشوسبيلداري که باز صد رحمت به آن سکوت، و يک مقالهي کمابيش مفصّل از منتقد و مترجمي ادبي که حتّا نگاهي سرسري به ترجمههايش از عناوينِ نمايشنامههاي پينتر هم نشان ميداد نه خواندنِ خودِ آثار بلکه فقط اعتمادبهنفسِ بالا و اطمينان از جدّيخواندهنشدن و هلهلهي ازپيشقطعيِ همه باعثِ نوشتنش شده؛ استاد «سرايدار» را ترجمه کرده بودند «نگهبان» و «پِيکِ آخر» را «يکي روي جادّه» (ترجمهي لفظبهلفظِ “One for the Road” که اصطلاحيست بسيار متداول در زبان انگليسي و يک «فرهنگ هزاره» هم ميتوانست معنايش را روشن کند، خواندنِ خودِ نمايشنامه پيشکش). حالا بنابراين تا پيش از نوشتنِ آن متنِ جدِيترِ مفصّل همان يادداشت را اينجا ميگذارم، شايد دستکم کنار و ميانِ هذيانهاي اين چندروزه به چشمِ جويندهاي بيايد و جلوي هضمِ کاملِ خيلِ پرتوپلاهايي را بگيرد که انگار اگر واکنششان ندهي درجا بدل ميشوند به متونِ مقدّس ــ متوني مقدّس که البتّه فقط و فقط هم راهبرِ ناکجاهايند. ب. ر.
مرگِ مينياتوريستِ قدرت
بهرنگ رجبي
هفتادوهشت سال براي حجمِ آنچه او ارمغانِ تئاتر دنيا كرد اصلاً زياد نبود. دِينِ تئاتر مابعد دهههاي شصت و هفتاد به او بسيار است؛ نوعي نگاه و رويكرد تازه پيشنهاد آورد، عرضه كرد، و خود نيز اعتلايش داد و به اوجش رساند. نگاهي و رويكردي نبود كه شخصي و يكّه بماند؛ بر جهاني تاثير گذاشت و فراگير شد و صورتهاي بسيار و گوناگون يافت ــ مرزهاي اين تاثير نيز از محدودهي انگلستان زمانهاش و اروپا و غرب فراتر رفت و كُلّ پهنهي زمين شد. تصوّر سارا كين و ديويد ممت و كرِگ لوكاس و واكلاو هاول و كريستوفر دورانگ و ترنس مكنالي مثلاً، بي سلفي چون پينتر غيرممكن است. در 1968 مارتين اسلين در كتاب اثرگذار و تاريخسازش در فصلي بلند به كارِ او پرداخت و در زمرهي مهمترين چهرههاي تئاتري شمردش كه خود «اَبزورد» نام مينهاد. ميانهي آن كتاب مجموعهشرحهايي بود درباره¬ي بيستوچند نمايشنامهنويسي كه او مصداقها و جلوههاي اين تئاتر گرفته بود و شروع و پايانِ كتاب هم صدوچند صفحهاي در توضيح ويژگيها و مختصات اين تئاتر و اين آدمها. تاريخ حتّا دههاي صبر نكرد تا نشان دهد دستكم پينتر پيچيدهتر و پُردستاوردتر از آن است كه در محدودهاي چنين ــ يا اصلاً هر محدودهاي ــ جا و تعريف شود. كتاب اسلين هنوز محبوب و كارآمد است و هر سال مفصّل تجديدچاپ و بازنگري ميشود اما دشوار بتوان گفت براي شناخت جهان غريب و تودرتوي پينتري تکافو کند. همچنان¬كه در دهههاي بعدي كمكم تبِ ابزورد خواندن و دانستن پينتر فرونشست حجم پژوهشها و تحليلهاي گوناگون از آثارش هم بالا رفت تا جايي كه حالا ديگر بهلحاظ كَمّي ــ همردهي شكسپير و بكت ــ شمارِ كتابها و مقالات دربارهي آثارش و كُلّيتِ كارش كم از «كتاب مقدس» ندارد.
***
هارولد پينتر متولد 1930 بود، در لندن، پسرِ خانوادهاي يهودي. در نوجواني شعرگفتن را شروع كرد و پا به جواني كه گذاشت راه بازيگري پيش گرفت. در «آكادمي سلطنتي هنرهاي دراماتيك» درس بازيگري خواند و چند سالِ بعدش را مداوم بر صحنه بود. همزمان نوشتن رماني را هم شروع كرد كه آنموقع ناتمام ماند و رها شد و سالها بعد انجام نهايياش را يافت: «كوتولهها» كه تنها رمانش هم هست، در 1957 نخستين نمايشنامهاش را نوشت: «اتاق». نوشتنِ اين نمايشنامه خود داستاني دارد. پينتر طرح نمايشنامهاش را براي دوستي تعريف ميكند و او چنان خوشش ميآيد كه نامهاي ميفرستد و از پينتر ميخواهد متن را بنويسد، ضمن اشاره به اينكه دانشگاهش احتمالاً مايل به اجراي نمايش هم هست. فقط بايد نهايتاً ظرف يك هفته متن دستشان باشد. باقي داستان را خودِ پينتر اينگونه روايت ميكند: «در جوابِ نامهاش نوشتم قضيه را كلاً فراموش كند. و بعد نشستم و چهارروزه نوشتمش. نميدانم چهطور، ولي شد.» «اتاق» در دانشگاهِ بريستول اجراي جمعوجورِ محدودي داشت ولي بههرحال پينتر ديگر نوشتنِ نمايشنامه را جدي گرفت. دومين نمايشنامهاش باز تكپردهاي بود: «بالابرِ غذا»، و بعد نخستين نمايشنامهي بلندش را نوشت، «جشن تولد»، كه اجراي حرفهايِ حسابياي شد و تا همينالآن هم منتقدان جزء بهترين و درخشانترين آثارِ او ميشمرندش.
پينتر ديگر خودش را بهعنوان نمايشنامهنويس تثبيت كرده بود و شروع به نوشتن نمايشنامههايي براي راديو و تلويزيون هم كرد: «درد خفيف»، «شبي بيرون از خانه»، «مدرسهي شبانه». موفقيت اصلي اما بعدِ همهي اينها آمد: دومين نمايشنامهي بلندش، «سرايدار»، در 1960 روي صحنه رفت و جز اقبال عموميِ بسيار تمام جوايز تئاتريِ موجود و ممكنِ آن سال را هم مال خود كرد. حالا تنها چهار سال از شروع كار نمايشنامهنويسياش گذشته بود اما ديگر بهديدِ همه يكي از بزرگانِ انكارناپذيرِ عرصه بود. تا نيمههاي دههي هشتاد كماكان نوشتنِ نمايشنامههاي راديويي و تلويزيوني را ادامه داد: «كوتولهها» (براساس رمانِ تا آنموقع هنوز ناتمامش)، «فاسق»، «كلكسيون»، «مهماني چاي»، «زيرزمين»، «صداهاي خانواده»، «نوعي آلاسكا»، «ايستگاه ويكتوريا». غالب ايندسته آثارش اجراهاي صحنهاي هم شدند. چندتايي نمايشنامهي بلندِ ديگر نوشت: «بازگشت به خانه»، «ايام قديم»، «سرزمين هيچكس»، «خيانت»، «آسايشگاه» (كه در 1958 نوشته شده بود اما بيستودو سال بعدتر عرضه شد و به صحنه رفت)، «مهتاب»، و «در جستوجوي زمانِ ازدسترفته» (براساس فيلمنامهي «پروست» نوشتهي خودش، كه هيچوقت هم ساخته نشد) و نيز كُلّي نمايشنامهي كوتاه كه از اواخر دههي هفتاد قالبِ محبوبش بود و در گسترهاش تجربههاي متنوّعِ بسيار كرد: «چشمانداز»، «سكوت»، «مونولوگ»، «پِيكِ آخر»، «زبانِ پشتكوهي»، «نظم نوين جهاني»، «وقتِ ضيافت»، «جشن». موفقيت همنشينِ دائمياش بود و در زمرهي معدود نويسندگاني ماند كه هيچ كارش هيچگاه، و بهتأكيد هيچگاه، شكست نخورد.
كارگردانيِ تئاتر هم ميكرد. جز چندتايي از نمايشنامههاي خودش هفتهشت كار از دوستِ نمايشنامهنويسِ همدورهاش، سايمون گرِي، به صحنه برد و تنها فيلم سينمايياش را هم برپايهي يكي از نمايشنامههاي گرِي ساخت: «باتلي» (1974). جز اين هرازگاه نمايشنامههايي از ديگراني هم اجرا كرد: از ديويد ممت، از تنسي ويليامز، از جيمز جويس، از رابرت شا، از جان هاپكينز، از ژان ژيرودو، از رونالد هاروود، و از خيليهاي ديگر. از اوايل دههي شصت همپاي كارِ نمايشنامهنويسي فيلمنامه هم نوشت، تا پايان عمر حدود بيستتايي، و باز بياندازه موفّق بود. كارِ سينما را با جوزف لوزي آغاز کرد، «پيشخدمت» (1963)، كه همکاريشان بعدتر در دو فيلم موفّقِ ديگر هم ادامه يافت: «تصادف» (1966) و «واسطه» (1971). براي بسياري كسان ديگر هم فيلمنامه نوشت، از جملهشان اليا كازان و جري شاتزبرگ و كلايو دانر و پل شرِيدر، و چندتايي از فيلمنامههايش هم ساختهنشده ماندند.
تمام فيلمنامههايش اقتباسهايي از رمانها يا نمايشنامههاي ديگران¬اند. خودش جايي گفت كه سرِ فيلمنامهنويسي دوست دارد با آثار كساني ديگر دستوپنجه نرم كند و در نمايشنامهنويسي به ايدهها و طرحهاي خودش بپردازد. آخرين فيلمنامهي ساختهشدهاش نسخه¬ي تازهاي از «بازرس» آنتوني شفر بود براي كنِت برانا، كه كماكان ستايشها در پي آورد.
تا پايان عمر كماكان شعر ميگفت و دفترهاي شعر چاپ ميكرد. شعرهايي هم از كساني ديگر به انگليسي برگرداند. از اوايل دههي هشتاد يك فعّال حقوقبشريِ تاموتمام بود. اين سالها فعاليتهاي سياسي آزاديخواهانهاش حتّا بيشتر از آثارش خبرساز بودند ــ و اين اهميتدادن به سياست و كارِ سياسي به درونِ آثارش هم راه يافتند. اغلب نمايشنامهها و شعرهاي متأخرش آثاري بهصراحت سياسياند. دوسه سال پيش هم که نوبل ادبيات گرفت هيچ صداي اعتراضي برنخاست. نهفقط بهاينخاطر که ديگر بهحدّ رضايتِ آکادمي کارِ سياسي و حقوقبشري کرده بود (و اين براي آکادمي بسيار مهم است)، چون بي هيچکدامِ اينها هم جايزه را بدهکارش بودند. ارزشِ آنچه به ميراثِ ادبي دنيا افزود بسيار فراتر از هر معيار و قدرِ موجوديست؛ داوران صرفاً اعتبار و احترام و آبروي خود و جايزهشان را نگه داشتند.
جز اينها در تمام عمر حامي و پشتيبانِ هر نويسندهي نوآمده و هر صداي تازهاي هم بود كه حس ميكرد با همگامي و دفاعِ او قدر ميبيند و تثبيت ميشود. اواسط دههي نود و در ميانهي هجوم سنگين تقريباً تمام منتقدان و روزنامهها به «ويرانِ» سارا كِين، وقتي همراهِ ادوارد باند به حمايت از نمايش برخاستند و پشت كِين ايستادند كسي شگفتزده نشد. بعدتر هم كسي تعجب نكرد كه كِين از پسِ تداومي كه اين حمايتها برايش فراهم كردند بدل شد به مهمترين چهرهي تئاتر دههي نودِ انگلستان و اصلاً پيشروي نسلي تازه از نويسندگان انگليسي و رويكردِ تئاتري نويني نسبت به اين جهانِ دوروبر، اين جهانِ معاصرِ ما.
پنجشنبه بيستوپنجم دسامبر از سرطانِ حنجره مُرد، وقتي مُرد چند سالي ميگذشت كه اعلام كرده بود ديگر نوشتنِ خلّاقه را كنار گذاشته و فقط به امور حقوقبشري و فعاليتهاي سياسي و بشردوستانه ميپردازد.
***
نمايشنامههاي پينتر ــ همگيشان، بلااستثنا ــ دربارهي رابطههايند، رابطههاي انساني، و دشواريها و ظرايفشان. منتقدان انگليسي اشارهها كردهاند در باب اينكه غالبِ نمايشنامههايش طرحِ داستاني مشخّص و چندان روشني ندارد و بيشتر كاوشِ رابطهها و مناسبات قدرت ميان طرفين رابطه است كه پيششان ميبرد. وجه سياسي آثارش هم ريشه در همين رويكرد دارد. مناسبات قدرت در آثارش از حد رابطههاي انساني ميگذرند و بدل به استعارههايي ميشوند در باب معادلات و پيچيدگيهاي اين جهانِ رويارويمان. بيش¬تر نمايشنامههايش در بستري معمول و رئاليستي آغاز ميشوند اما در ادامه آرامآرام تغيير شكل ميدهند و ابهام و غرابتِ دنيايي تمثيلي، جهاني سوررئال، را مييابند.
اضطراب نهفته در نمايشنامههايش حاصل همين گذار است؛ بيگانهاي، غريبهاي، پا به دنياي مألوف نمايش ميگذارد و مناسبات آشناي ميان شخصيتها را يكسر به هم ميريزد ــ هراس پيامدِ بلافاصلهي چنين گذاريست، هراس از خطري كه هر آن، در هيأت آدمي آشنا، آدمي شبيه همگيمان، ميتواند ظاهر شود و هر آسايشي را بر هم بزند. نمايشنامههايش از هراسآورترين آثار تئاتري تمام سدهي بيستماند.
همين ابهامِ حاصل از فقدانِ طرحِ داستاني دقيق و رازآلودگي حولِ بيگانهاي كه پا به جمعِ آدمهاي نمايش گذاشته ضمناً از مهمترين تمهيداتياند كه نمايشنامههايش را از درافتادن به ورطهي تفسيرهاي ايدئولوژيك هم رهاندهاند. ماهيت اومانيستيِ نمايشنامههايش ــ و نيز كيفيتِ اومانيستيِ زندگياش ــ انكارناپذيرند امّا كمتر گرفتار برچسبهاي اين يا آن مرام و حزب و اعتقاد شد.
چپگرا خواندنش هم بيشتر برآمده از همين وجه انسانگرايانهي آثارش بود ــ در اين دنيايي كه آدمها اعدادِ اخبارِ عصرگاهي كشتار در جايجاي جهان¬اند، البته كه دفاع از حقّ انساني براي زندگي و آرامي و لذت رويكردي ضدّقاعده است، رويكردي چپروانه.
زبان خاص آثارش هم در نبرد براي ايدئولوژيك¬نشدن ياري¬گرش بودند. جملههاي ساده و بسيار فشردهي آثارش، لابهلاي انبوهِ مكثها و سكوتهاي آدمها، نمايشنامههايش را چنان وهمي ميبخشيد ــ چنان به هر جمله وجهي كنايي و تهديدكننده ميداد ــ كه امكان هر تعبير مشخّص و محدودي را سلب ميكرد. (خودش هم هوشمندانه، همچون بكت، هيچگاه تن به تفسيرِ آثارش نداد و از الصاق هر معناي مشخّص و يكسويهاي به آثارش پرهيز كرد.) نمايشنامههايش جلوههايي بودند هولآورتر از هر دوزخي كه هر ايدئولوژي موجودي انذار ميدهد.
جان راسل براون زماني دربارهي ديالوگهاي پينتر نوشت جملههاي او شبيه پول كلانيست كه كسي توي جيبش ميگذارد و تماممدّت هم بادقّت مراقبش است امّا هيچگاه نميبينيم خرجش كند. شايد اصلاً همين مقتصدبودن رازِ پيروزياش بود، رازِ فراتررفتنش از حدّوحدودِ مرزهاي معمول، رازِ به چنين مرتبهاي دستيافتنش، رازِ يگانگياش، راز هارولد پينتر شدنش.
***
بهخلافِ مدّعاي همهي انشاهايي كه احتمالاً تا همينالآن هم رسانهها را انباشته، آخرين غول يا از جمله واپسين بزرگان تئاتر دنيا نبود، اين خِطّه چنان زنده و زاينده و پُربار است كه با نبود و فقدان يكي دو نفر استوارياش كاستي نميگيرد و خدشهاي بر سيماي سرزندهاش نميافتد، كه ديويد مَمِت و تام استوپارد و سم شپارد و ادوارد آلبي و توني كوشنر و جان گوئِر و ديويد هِر و مايكل فرِين و پائولا وُگل و ادوارد باند و نيل سايمون و مارك راوِنهيل و پاتريك ماربر و مارتين مكدونا و مارشا نورمن و آلن بنِت و نيل لَبوت و اصلاً همين دوروبرِ خودمان بهرام بيضايي و محمد چرمشير و كُلّي آدمهاي ديگر هنوز سرِپا و سرحالاند و دارند اين ميراث غني را رنگينتر و فربهتر ميكنند. اما چيزي ــ چيزهايي، بسيار چيزها ــ به تئاتر، به هنر، به اين دنيايي كه تويش زندگي ميكنيم، افزود، كه اينهمه را رنگي ديگرشان زد و جلوهاي ديگرشان داد. افزودههايش از ارزشمندترين دستاوردهاي بشرياند و جايگاهش هيچگاه خدشه نخواهد گرفت. هارولد پينتر مُرد امّا ــ بهسنّتِ کليشهي معمولاً بيمعنايي که اتفاقاً اينجا واقعاً معنا ميدهد ــ بايد گفت بديهيست كه هارولد پينتر زنده است، تا سالهاي سال، تا هميشه، بي¬شك.

اصلا چطور است از جایی شروع کنیم که مفهوم"ابزورد"،مهندسی کار "پینتر "را احاطه میکند و از آن بنایی ناب بنیاد میکند که لحظه شروعش همان پایانش است و بی شک به قلعه های شنی کنار اقیانوسها چندان بی شباهت نیست؛اما بی باور نیستم که این هیچ انگاری از درون بر نتابد و اشعه هایش از ما بین گفتگوهای "بازگشت به خانه"سیاهمان نکند.این نوشته را نه از آن رو که پینتر ی ناشناس را برایمان توضیح دهد که از آن روست،(هر چند ناخوشایند):چطور انسانی که ستایشگر "بی هدفی"صرف در این دست آثار است ،حتی خواندن کار نویسندگان را چندان جدی نمیشمارد و از ترس هر گونه گزندی شاید خود را از نوشتاری محروم میکند(و شاید هم نه)که چه بسا بد هم نباشد.این محافظه کاری سقلمه درد آوری است بر آنچه پینتر قصدش را داشته..و این یکی از هزاران است که هرگز شبه پینتری نخواهیم داشت.
"درد مختصر"که به غایت کاملش می پندارم گواه این مدعاست که تهدید چیزی نمیتواند باشد جز زنبوری و پیرمردی نیمه دیوانه،اما در اینجا ما آن را و بودنش را آنچنان بی دلیل میشماریم که اگر خود پینتر جمله اول را به ما تقدیم کند و مجوز ادامه آن را دستمان بسپارد،کبریت فروش با اردنگی دک میشود و الی آخر...
این جفنگ گویی که در "جشن تولد"به اوجی مجذوب کننده میرسد ،چنان سرشار است که که چون مائده ای مینماید،و هیچ به نظر نمیرسد که این دیوانه خانه های مرسوم پینتر چندان دور از ما باشند،هر چند تعلیقش و فشردگیش که در اتفاقات ریز و درشت نمایان است بسان پارچه های رنگی شعبده بازانی است که فقط فرصت دیدن میدهند،پس همه شان را باید بارها و بارهاخواند:اشتباه نشود،نه برای مفاهمه ای عمیقتر که از برای مکاشفه ای شهودی تا آنچه را که در دستهای شعبده باز پینتر میرقصد،همان پارچه های رنگینی که در جیبهای مخفی و بیشمارش پیدا و پنهان میشود ببینیم و در لذتش سهیم شویم.
نوشین فخیم | دوشنبه، ۱۵ تیرماه ۱۳۸۸، ۴:۴۳ صبح