در غياب طرب
حميد امجد
به تماشاي برنامهي گروه موسيقي شمشال (در فرهنگسراي نياوران) نشستيم که يک عنوانش «مجلسآرايي» بود و عنوان ديگرش «موسيقي قاجار». در اعلان و برنوشتِ برنامه البته، با بهرهگيري از مصطلحات عصر قاجار، از «دستهي شمشال» و «سردسته»اش ياد شده بود و از عناوين ِ «تارزن» و «کمونچهکش» و «شدرغو» و «ضربگير» و «داريه» (منظور: «داريهزن» يا همان نوازندهي دايره) و «داريهزنگي» (منظور: نوازندهي...) و «بالابانچي». و بهگمانم لحظهي انتخابِ اين عناوين بهجاي عناوين مصطلح امروزين (مثل «نوازندهي تار» يا «... کمانچه» و غيره) لحظهي اصلي در انتخاب لحن و حتي رويکردِ اين گروه به موسيقي دورهي قاجار (يا بنا به برنوشت: «ماحصل تحقيقات و بررسي... در موسيقي مجلسي دوران قاجار») بوده است؛ رويکردي که مثلاً به تطبيق ِ اسامي ِ سازها با اسامي يا مصطلحات آن عصر («کمانچهکش» بهجاي «نوازندهي کمانچه») هم اکتفا نميکند و به سمتِ فرهنگِ شفاهي و ضبطِ شکسته و محاورهاي ِ مصطلحات («کمونچهکش») مايل است، يا بگذاريد بگويم به ثبتِ فرهنگِ نانوشته و کمابيش از ياد رفتهي «مطربي» (منظورم البته «مطربي ِ اصيل» (!) است، نه گونههاي مبدّل، يا «عرفاني» يا حتي «معناگرا»ي آن که امروز هم موجود و پابرجايند). اين گرايش با شوخطبعي و لحنسازي نمايشي و شيوهي نام بردن از اعضاي گروه بر صحنه توسط «صحنهگردان» (افشين هاشمي) در طول برنامه ادامه مييافت (ما بدون هيچ دليل موجه و روشني فکر ميکنيم نقش افشين هاشمي، فراتر از صحنهگرداني و نيز «کمونچهکشي» در اين برنامه، تأثيرگذاري ِ اساسيتري در انتخاب لحن کلّي و رويکردِ شوخطبعانهي برنامه نسبت به موسيقي دورهي قاجار بوده است) و با شوخيهايي مثل همخواني ِ تصنيفِ «مهديخان ِ آبدارباشي» در ميانهي آواز جدّي ِ تکخوان در ابوعطا بهروايتِ اقبالالسلطان، يا قطع ِ نواي سازها وسطِ همنوازي در اجراي يک تصنيف و جايگزيني ِ دمگرفتن ِ «ريم دام دارام...» توسط نوازندگان در ادامهي تصنيف، و مواردي از اين دست پيش ميرفت و کامل ميشد. روشنترين مثالش هم حضور نوازندگان و خوانندگان با لباسهاي (البته قر و قاطي و بيحسابوکتابِ) قاجاري بر صحنه بود، که به کارناوال يا حتي بالماسکهاي درهم برهم با استفاده از تتمهي آرشيو مرحوم علي حاتمي ميمانست.
برنامه شامل دو قسمت بود. در قسمت دوم، کل گروهِ چهاردهنفره بر صندليهاشان روي صحنه مينشستند و جلوي ميکروفنها ساز و آواز و تصنيفهاشان را اجرا ميکردند؛ يعني (جدا از يکي دو شوخطبعي مانند «ريم دام دارام...» سابقالذکر) به همان کاري ميپرداختند که درش تمرين ِ کافي و مهارتِ وافي داشتند، و با سازبندي ِ گاه تازهي «سردسته» (حسين حميدي) ملاحتي تازه نيز به تصنيفهاي اغلب مشهور و بسيار شنيدهشدهي بازمانده از دوران قاجار ميبخشيدند.
قسمت اول اما قطعاتي را ــ از دونوازي و دَمگيري و پاسخدادن ِ يکي دو ساز به همديگر تا نمونهاي از مشق ِ دستهجمعي ِ «دستهي ضربگيران» با نظام سنتي ِ آموزش موسيقي ِ بدون نُت (همان که نمونههاييش را مرحوم حاتمي در «دلشدگان» بازساخته بود) ــ شامل ميشد و ظاهراً قرار بود بيشتر بار ِ نمايشي داشته باشد تا صِرفِ اجراي موسيقي؛ بيشتر بُرشهايي از تاريخ ِ موسيقي را مرور ميکرد ــ قطعات، الحان، نظام آموزشي يا تفکيک دستههاي زنانه و مردانه ــ تا پي گرفتن ِ نغمهها و گوشههايي براي شنيدن؛ و شوخطبعانهتر بود و حتي اندکي کناييتر از صِرفِ تاريخخواني يا کنسرتي شاملِ قطعاتِ موسيقي قجري. «صحنهگردان» هم در اين قسمت جولاني ميداد و کرشمههايي ميريخت و لبخندهايي ميگرفت. و اما ــ البته ــ تلخترين بخش ِ تجربه يا خاطرهي من از کل برنامهي «دستهي شمشال» هم مال همين قسمت بود: اينکه گروهي از اهل هنر و فرهنگ با نگاهي کمابيش شوخ و بازيگوش به گوشههايي از تاريخ رشتهي هنري يا فرهنگي ِ خود بنگرند فينفسه جذاب است. اينکه آثار گذشتگان، ضمن حفظ احترام و اجراي دوبارهشان، از قالب «تابو» به در آيند و شوخطبعانه مرور شوند، براي محيط فرهنگي ِ گذشتهپرستِ ما حتي حادثهاي مهم ميتواند باشد. و از اينها مهمتر، براي جامعهاي که بر يقهي نخنما و کهنهاش ديگر جاي بخيه نمانده از بس هر روز و روزي چند وعده در ستايش ِ چيز ِ گنگ و ناشناخته و تعريفنشدهاي بهنام «سنّت» يقه ميدرد، مروري نسبتاً واقعگرايانه بر «مطربي» (با نام واقعياش) بهمنزلهي بخشي از تاريخ يا سنّت (که ــ شايد بهدليل ِ پيوندش با فرهنگ عاميانه ــ تقريباً هميشه در پس ِ عناويني «مهم» از قبيل هنر ِ «اصيل» و هنر ِ «معناگرا» و... نفي و انکار و پنهان شده يا قابلِ بررسي و شناخت و يادآوري به حساب نيامده، اما در عوض و درعمل، باطنِ ِ نهفتهي سلايق ِ فرهنگي ِ اين جامعه را، با نامهايي مبدل انباشته) ميتوانست هم به کارِ توهمزدايي بيايد و هم به دردِ ريشهشناسي ِ فرهنگي بخورد. اما از مرور ِ «تاريخ مطربي» چه ميماند وقتي نه ميشود اسمش را بر صحنه آورد نه رسمش را؟ نکتهي تلخ نهفقط در تغيير نام ِ (لابد اجباري ِ) برنامه، که عملاً در روحيهي افسرده و چهرههاي ترسخورده و اندامهاي لرزاني بود که قرار بوده برشهايي مستند از «تاريخ مطربي» ارائه دهند يا دستکم نگاهي شوخ و بازيگوش به پيشينهي تاريخي ِ موسيقي ايراني در سدهي گذشته را بر صحنه زنده کنند. پيشتر در چند برنامهي موسيقي، بهويژه اجراي گروههايي خارجي در جشنوارههاي موسيقي داخل کشور، ديده بوديم که چگونه همهي هيجان و شور و حرارتِ گروهِ اجرايي بر صحنه توسط تماشاگراني افسرده و خاموش دريافت (؟) و درجا هضم و جايي در خطوطِ درهمکشيدهي چهرههاشان مهار يا گموگور ميشود. حالا ــ در قسمت اول برنامهي «دستهي شمشال» ــ خودِ اجراکنندگاني که قرار بوده با شوخيهاي کوچک و معصومانهشان اندکي، فقط اندکي، بدون تأکيد بر قداستِ فعاليتِ احتمالاً عرفاني ِ مطربان ِ صد سال پيش، رويکردي اندکبازيگوشانه به «موسيقي مجلسي قجري» داشته باشند، چنان دلمرده و افسرده (و ظاهراً عسسگَزيده) بر صحنه ميآيند، با قامتها و قدمهايي چنان لرزان، و «حضور»ي چنان خميده و خموده از هراسهاي چندگانه (نهفقط با هراس از مميزي رسمي، بلکه با وحشت از انگِ ابتذال و ننگِ «روشنفکر نبودن» در منظر ِ تماشاگري که مطربي را دوست دارد اما نه با نام اصلياش!) که ديگر حسابِ روحيهي عامهي مخاطبان پيشاپيش روشن است. اين نکته هم البته هست که ما ــ مجموعهي اجراکنندگان و مخاطبان ــ براي توليد يا دريافتِ شوخي، تمرينِ ِ بس ناچيزي داريم اما در غموغصه (چه توليد، چه توزيع، چه مصرفش) همه نخوانده استاديم (آيا از همين روست که بخش ِ «جدي»تر و سوزناکتر و احياناً «عرفاني»تر ِ برنامه که همانا قسمت دومش باشد، متقاعدکنندهتر بود؟ ــ بههرحال هم اجراکنندگان تکليفشان را در اين بخش بهتر ميدانستند، هم تماشاگران). بااينهمه نميتوانم شگفتيام را پنهان کنم از اينکه مرور «تاريخ مطربي» (هرچند نامش هم در اين برنامه شده است «مجلسآرايي» ولي مصطلحاتش را در عناوين اعضاي دسته و اسم ِ سازها چون ردّي به جا گذاشته) در غيابِ «طرب» حقيقي، و در حضور مردماني ناشاد، چه حاصل غريبي ميدهد؛ چيزي کمابيش شبيه بالماسکه/ کابوسي از اندوه مردماني در لباس مطربان.

سلام استاد امجدعزیز.من (یکی از شاردان شما در کارنامه 85-84) قبل از هرچیز خیلی خیلی خوشحال شدم که جدید ترین مطلبتون روبعنوان اولین بیننده؛ دیدم و خوندم و البته هم حظ کردم از سبک و سیاق و ادبیات همیشه خواندنی و دوست داشتنی شما (بدون هرگونه تعارف یا عرض ارادتی) و هم غمگین و متاسف از تکرار این حقیقت گس و مایوس کننده؛ مردمانی نا شاد و دلمرده که یکی از بزرگترین هنرهایشان تمرین و مسابقه ی اندوه و گریستن و مردمانی بی لیاقتِ مطربی.
بی صبرانه در انتظار هشتمین دفتر تآتر از دفترهای دوست داشتنی نیلا هستم. درود و سپاس منو از دیاراین روزها بارونیِ کریمان بپذیرید.
محمدرضا ستاری | یکشنبه، ۱۹ آبانماه ۱۳۸۷، ۹:۱۰ بعدازظهر
برای سه عزیز
از آنجایی که آقای امجد سه هفته نیستند و من در این سه هفته شنبه ها هم دنبال اتوبوس خواهم دوید . و دویدن چه برای من سخت است .
بله این روزها بیشتر به آقای امجد فکر می کنم و شباهتش به دو آدم دیگر زندگی ام .
اگر از من بپرسند چه کسانی خیلی در زندگی ات مهم بودند ؟ من حتما ً جواب خواهم داد . مادرم – آیدین آغداشلو و آقای امجد
جالب اینکه هیچکس از من این سوال را نمی پرسد . در بزرگداشتها از شاگردان سوال نمی کنند . یکی نیست بگوید نمی کنند که نمی کنند . مثلاً اگر آقای امجد صبر می کرد تا ازش در باره آقای بیضایی بپرسند . هیچوقت مجموعه آثارش منتشر می شد؟
خلاصه این سه نفری که اسم بردم خیلی به هم شبیه اند . هر سه خیلی سختند . به همین یادداشت آقای امجد درباره موسیقی توجه کنید . واله وشیدای موسیقی نمی شود . فاصله خود را با آن حفظ می کند .
یادم می آید یک روز در باره میرزا اقا تبریزی می گفتند ، که نسیم ملایم پاییزی کودکانه از درزهای پنجره داخل آمد . آقای امجد رو به پنجره کرد و گفت – چه هوای خوبی –
یا آیدین وقتی دسته گلی را که برای روز تولدش خریده بودیم دید ، گفت – این گلها را کی خریده؟- ما آرام دست بلند کردیم و او گفت – زیباست . باید گل را در گلدان گذاشت !- وشروع کر د به گفتن از رضا عباسی بزرگ !
آیدین می گوید تنهایی آدم را سخت می کند . آیدین که تنها زندگی می کند . آقای امجد هم که نویسنده است و نوشتن هم به تنهایی نیاز دارد . اما در مورد مادرم از هر توجیهی ناتوانم!
از بچگی متوجه سختی مادر بودم . مادر های دیگران مجله های به قول دوستی پر از حرفهای گل و بلبل می خواندند . مادرم به اصرار دیگران فقط آنها را ورق می زد بعد شوتشان می کرد و پایین تختش پر می شد از مجله !
این روز ها ههم به سختی توانستم بنشانمش که فیلم – بیست انگشت مانیا اکبری – را ببیند.
از این سه نفر می شود پرسید و نترسید از بد اخلاقی هایشان . از مادر می شود لغت پرسید . مادرم خواهرم را نیمه شب تکان می داد و خواهرم چه بچه بد و نحسی بود و با کوچکترین صدایی می پرید . پس من در گوشش لغتهای انگلیسی را زمزمه می کردم و او به نجوا تصحیحشان می کرد !
از آیدین هم می شود پرسید و دعا کرد جمله – دیگه خسته شدم- را حالا حالا ها نگوید.
آقای امجد هم همینطور . آن وتها که جوانتر بودم . وقتی چای می خورد یا سیگار می کشید هم ازش می پرسیدم . این روزها نمی پرسم . آخر آدم حق دارد وقت چای خوردن آرامش داشته باشد!
این سه نفر می توانند مرا به گریه بیندازند. مادرم وقتی می بیند لغت بلد نیستم . بی تفاوت می گوید – بی سواد –
آیدین در اوج اشتیاقم به پازولینی می گوید – پازولینی شاعر بزرگی اما فیلم ساز بزرگ ، شک دارم !
آقای امجد می گوید – اگر هزار سال هم بیایی هیچ چیز نمی شوی!
و این هزار سال مرا می ترساند !!!!
این سه نفر دریایی از واژگان دارند . آیدین مالحت را با چنان لطفی می گوید که آدمیزاد می خواهد پرواز کند .
آقای امجد بین صحبتهایش می گوید – والایش- و من خوشحال می شوم از خوبی این واژه!
و مادرم وقتی کم مانده از غرور خفه شوم آنچنان واژه هارا با من باد کرده پیوند می زند که من به قولی نمی فهمم از کجا خورده ام !!!!
و من به تائید این سه نفر خیلی احتیاج دارم .
خدا کند که هر سه حالا حالاها باشند
milad | دوشنبه، ۲۷ آبانماه ۱۳۸۷، ۰:۴۰ بعدازظهر
"بسمه التعالی"
با سلام
آقای امجد،حقیقت طرب چیست؟
حافظی | پنجشنبه، ۵ دیماه ۱۳۸۷، ۱۰:۲۰ صبح
این مجله(اسم دیگری را مناسبش نمی دانم،به یاد آدینه و امثالش شاید)که از نوع رایانه ای است و تورقش موجب لذت است و به شکر اندرش مزید نعمت!را از خود دریغ نمیکنم و چیزکی نوشتن در باب ارسال نظر بر آن را هم لذتی می پندارمش و هم ...عقب نماندن از قافله ،هر چند بی شتر و بند و بساط مرسومش.
واما شاید این یکی نمایش داده نشود.محافظه کاری از نوع فرهنگی ،دیگر مسخره ای است بدتر از نمایش طرب در غیاب آن.پس این محافظه کاری را برای کار بلدانش میگذارم و حرف چندین ساله ام را که نگفته ماند و عقیم شد را با اندکی از ته مایه ای از گله بیان میکنم و آن بها نه جویی مرسوم کلهء پر مغز روشنفکر و پا به زمین کوبیدنش از فرط حماقت و اشتباه کاری جوجه روشنفکرهای غوره نشدهء اطرافشان است که گوش آدم را کر میکند و تکدر خاطر روشنفکران رده بالا تر را فراهم.هر چند بسیار دوری میکنم از کسانی که عینک به گردن دارند و خودنویسی در دست راست و در کله شان بیا بریم دشت،کدوم دشت؟را زمزمه میکنند و با دست چپشان یواشکی بشکن میزنند و در شیشهء تلویزیون شکمشان را تو میدهند.
این اوتیسم مسری روشنفکری فقط چرخ و فلکی شده برای عده معدودی که عده کثیری را مردود میشمارند و حتی اگر پا بدهد لگدی هم نثار همدیگر میکنند که مثالهایش را دیده ایم و فراوان.
هر چیزی در این دنیا را اگر جدیش بپنداری و در کسوت حتی یک نا راضی فلکش کنی ،فقط به بسط تاثیر آن کمک کرده ای ،حتی اگر این چیز "حماقت"باشد،و در مطلب این نقد کجا ایستاده است ،به عمد اینها را جا انداختم و نگفته گذاشتمش که لابد در حال و احوال فوبیای مزمن بودم.
آقای امجد،غیاب طرب را نه شما با نوشته هایت میتوانی حاضر کنی و نه آن گروه بدبخت که اصلا این وظیفه را به گردن ندارد و اگر نقدی مینویسید(مگر منقد نقد امروز نیستید؟)آنگونه باشد که باید و همه میدانیم این توظف بر گردن هیچ هنرمندی نیست و نبوده که در یک آن از یکسری انسان افسرده و از همه جا بیخبر ،یکعده بشکن و بالا بنداز که کلی هم سرشان میشود بسازد و اصلا معتقدم عده ای که شما خودتان نخبه میپنداریشان را یکجا جمع کنید و برای هم فیلم بسازید و شعر بگویید و.....و اگر از این جمع بعد از یکهفته کسی زنده بیرون آمد سر م را میدهم تا چه کسی زور بیشتری داشته باشد و بر و بازوی عضله ای و مشت محکمتری.
نوشین فخیم | شنبه، ۲۰ تیرماه ۱۳۸۸، ۷:۰۹ بعدازظهر