سنگ‌نبشته‌اي براي تنسي ويليامز

سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۷

نوشته‌ی ديويد مامت
برگردانِ بهرنگ رجبی
تآتر زندگي زيبا اما کسب‌وکارِ بي‌رحمي‌ست. درست همچون بهاي طلا که نشانگرِ هزاران ساعت کارِ بي‌حاصلِ صرف‌شده براي جست‌وجويش است، آوازه و پاداشِ هنري ــ گرچه به يک کار تعلّق مي‌گيرد ــ نشانگرِ دِينِ جامعه به کارهاي بسيار‌ است.
اين دِين ــ گرچه شايد واقعا از سَرِ حق‌شناسي هم ادا شود ــ بيش‌تر صورتِ اعتمادي مشروط دارد تا مالکيتي ابدي. اين چيزي‌ست براي بازپس‌گرفته‌شدن، تا به ديگري تعلق گيرد.
فشاري که چنين وضعيتي براي دستيابي موفقيت‌هاي پي‌درپي در شخص پديد مي‌آوَرَد نمايشنامه‌نويسي را بدل کرده به عرصه‌ي بازي جوانان، چه اين وضعيت را تنها آن‌کس تاب مي‌آورد که خلاق است و معصوم ــ آن‌که آکنده است از لذتِ کشف و قريحه‌اش را يکسر و بي‌دغدغه ارمغان مي‌کند.
اين ارمغان‌کردن و وفورِ زندگي در آثارِ ويليامز، مردمان را جلبِ نوشته‌هاي او کرد، و بعد، هنگامي که زندگي‌اش و نگاهِ او به زندگي به گونه‌اي شد که ديگر بي‌تأني و فورا قابلِ فهم نبود، سپاسگزاري ما بدل شد به احترامي بافاصله به مردي که قدردانش بوديم ــ اگر که اصلا چيزي از حسّ خرسندي‌مان نسبت به او باقي مانده بود ــ تا ديگر مُرده در شمارش آوريم.
هستي پُردوامِ او و واقعيتِ آثارِ متأخرش تصوّراتِ ما را به هم ريختند؛ و ما آشفته شديم که نارضايي‌مان نه از ديدِ خودمان و نه از ديدِ موضوعِ بحث ــ تنسي ــ پنهان نماند.
و آزرده شديم از اين‌که به نظرمان آمد او نه به اين طرزِ برخوردِ ما اعتراضي کرد و نه فاصله‌اي گرفت. او فقط کماکان نوشتن را ادامه داد.
ما مردماني مهربانيم که در زمانه‌اي بي‌رحم زندگي مي‌کنيم. نمي‌دانيم عشق‌مان را چه‌گونه ابراز کنيم. اين ناتواني موضوعِ نمايشنامه‌هاي او بود ــ درخشان‌ترين نمونه‌ي شعرِ دراماتيک در زبانِ انگليسي.
ما سپاسگزارِ اوييم و برايش ــ با عشق ــ بهترينِ هرآن‌چه را آرزومنديم که مي‌توانستيم وقتي زنده بود در حَقّش بکنيم و نکرديم. برايش آن‌چه را آرزومنديم که او براي ما آرزومندش بود: آرامشي که ما همگي در جست‌وجويش‌ايم.




نظرها

می خواستم مثل نامه های اداری بنویسم
به : آقای بهرنگ رجبی
از : میلا د
موضوع : سالینجر
و بگویم در آن از کارور که اگر الکلی نبود و اگر عنان اختیارش را به ویراستارش نداده بود می توانست او هم – ناطوردشت – بنویسد . هر چند مطمئن بودم آقای امجد بهم می گوید – تورا به خدا بگذار هر کس کار خودش را بکند- می خواستم اینها را بنویسم که یک دفعه مسافر شدم . مسافر هم که پایش در زمین محکم نیست . فکرش را بکن ما که محکم نبودن پایمان را در زمین در این شهر بارها تجربه کرده ایم . به خصوص ما که موقت این جا و آن جا کار می کنیم بدون هیچ تعهد ی از طرف کار فرما! خب اگر این چیزها را تجربه کرده ای . حال من امروز چیزی است در این مایه ها!

تو فکر کن من آن زنم – زنی در یک کافه بین راه در نقاشی – ادوارد هوپر – منتها به آن غمگینی نیستم . به قول بجه ها یک خورده غمگینم . چون می خواستم این هفته
خواستم این هفته به آقای امجد بگویم – کاش سارتر - نمایشنامه نمی نوشت . ولی در عوض در راهم ! به آقای امجد بگویم – کاش سارتر - نمایشنامه نمی نوشت . ولی در
عوض در راهم !
دوست عا شقی از من خواسته اگر شکوفه و باران دیدم سلامش را به آنها برسانم . و من بهش نگفتم شکوفه کجا بود نازنین !
ولی خدا کند باران باشد . فکر کن عروسی در باران!


ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)