پوسته يا جان؟
جِي. دي. سلينجر: قصههاي کوتاه
بهرنگ رجبی
اينکه سلينجر هنوز در زمرۀ محبوبترينهاي علاقمندانِ ادبيات در آمريکا و اصلاً در همهجاي دنياست، اينکه همين چهار کتابِ لاغرش کماکان هرسال با تيراژهاي بالا و چاپهاي مختلف چاپ ميشوند و هر نسلي هم کشفشان ميکند و عزيزشان ميدارد، اينکه ديوارهاي خانۀ حصارکشيدهاش هم زائر دارد و حتا قاضي دادگاهِ يکي از انبوهِ شکايتهاي اينسالهايش بهجاي کار قضاوت بيشتر مايل است سر دربياورد او در اين سالهاي عزلت چيزي نوشته يا نه، اينکه حتا شايعۀ انتشار کتابي تازه ازش (مثلاً خبرِ دو سال پيش که قصد دارد نسخهاي تازه از داستانِ بلندِ «شانزدهمِ هپوُرث، سال 1924» را منتشر کند) ولولهاي در همهجا ميافکند و روزنامهها و سايتها و وبلاگها را ميآکَنَد از ستايشهاي پيشاپيش و بيانِ اشتياق، اينکه نويسندهاي تا بدينحدّ پُرظرافت و داستانهايي اينقدر درگير با مضامين و دغدغههاي روشنفکرانه ميتواند ــ بعدِ اينهمه سال هم هنوز ــ پرفروشهاي عامپسند را کنار بزند... همه و همهي اينها رهنمونمان ميکند به جستوجو براي فهمِ اين اقبال، کشفِ دلايلِ اين خوشامد غريب. من ــ و احتمالاً هر پيگيرِ معمولي ادبياتِ داستاني اينسالهاي ايران هم تجربۀ مشابهي داشته ــ طي بهخصوص اين يکونيم دهۀ اخير به انبوهي داستان برخوردهام با درونمايههايي شبيهِ آثارِ سلينجر؛ روايتهاي سرخوردگي از عشق و دريغِ ايام قديم و روزهايي که معصوميت و عشق و پاکي در هوايي که نفس ميکشيديم موج ميزد و افسوسِ عمرِ رفته و حکايتِ جزئي از جماعتشدن. من شيفتۀ سلينجرم و اما هيچکدامِ اين درونمايهها دلخواه و دغدغهام نيست. فاصلۀ همۀ آن قصههاي اينجايي و آثارِ سلينجر را بهگمانم ميتوان نشان از اين گرفت که ديگراني از ستايندگانِ استاد هم در درکِ آن جذابيت و اقبال خيلي موفق نبودهاند. اين يادداشت پيشنهاديست در بابِ اينکه چه چيزهايي را از سلينجر بياموزيم و چه چيزهايي را نه، تا بتوانيم ــ دستکم اندکي ــ فاصلهها را کمتر کنيم.
يک بچهها از جمله شخصيتهاي اصلي و برجستۀ قصههاي کوتاهِ سلينجرند ــ و بهويژه در آن تعدادي که خودِ نويسنده هم پايشان ايستاده: مجموعهي «نُه داستان». اين بچهها سنين مختلف دارند و کارکردهاي مختلفي نيز. چندتايي زيرِ دهساله هست، نمونههاي کامل معصوميت و پاکي و زلالي روح، که هيچشان درگيري و دلبستگي مناسباتِ جامعهي امروزي و دروغها و نکبتش نيست ــ بري از هر آنچه زمانه و دستِ روزگار بر جانِ آدمها مينشاند. اينها ــ بهدليلِ همين مشخصههاشان ــ هيچگاه شخصيتِ اصلي قصهاي نيستند، چه برخورد و اصطکاکِ جدّي و بحرانياي با دنيا ندارند که مايۀ دراماتيکِ داستان را مهيا کند و از گذرِ تضادِ حاصلش قصه پيش برود؛ غالباً اما جزو شخصيتهاي مهمِ قصههايند (نگاه کنيد به مثلاً «عمو ويگيلي در کانهتيکِت» و «نغمۀ غمگين») و گاه حتا چنان تأثيري بر شخصيتِ اصلي ميگذارند که سرنوشتِ او را به راهي ديگر ميکِشانند (به ياد بياوريد «يک روزِ خوش براي موزماهي» را). بچههاي اندکي بزرگترِ قصههاي سلينجر ولي ديگر به آناندازه معصوم نيستند، عاشق ميشوند، عصباني ميشوند، شيطنت ميکنند و توي همهچيز سَرَک ميکشند. بهدليلِ اين ويژگيها قابليتِ بالقوۀ بدلشدن به شخصيت مرکزي قصهاي درشان هست (مثلاً دختربچۀ «پيش از جنگ با اسکيموها») اما در اکثرِ موارد اينان راويانياند که دارند مواجهۀ خودشان با کساني ديگر را شرح ميدهند و ما درواقع از خلالِ روايتِ شخصِ آنها از رابطهشان با کسي، وجهي و قصهاي ديگر و مهمتر را دربارهي آنطرفِ ديگر درمييابيم («مرد خندان» براي نمونه).
از اينها که بگذريم ديگر ميرسيم به آدمبزرگهايي که شخصيتهاي اصلي اغلبِ قصههايند؛ و خودشان نيز از دو نوع. يکي تازهجواناني در بحرانيترين لحظاتِ عمر، معلق ميانِ معصوميتِ پيشين و الزاماتِ زندگي پيشرو در جهان وحشي پيرامون («تقديم به ازمه با عشق و نکبت» و «دختري که ميشناختم») که گاه اصلاً قصه حکايتِ خودِ لحظه دردناکِ بلوغشان است («دختري در سال 1941 که اصلاً کمر نداشت»)، و ديگري آدمهايي جاافتاده و عمرگذرانده که ديگر در کليت جامعه حل شده و دنياي شخصي و دلبستگيهاشان را از کف دادهاند و همهچيزشان تباه شده. قصهها روايت موقعيتي، لحظهاي، از زندگي اين آدمهايند که بهيکباره با خودِ حقيقيشان رويارو ميشوند و دهشت وضعيت و فلاکتِ خودشان را درمييابند («يک روزِ خوش براي موزماهي»، «دهانم زيبا و چشمانم سبز»، «عمو ويگيلي در کانهتيکِت» و...).
دو از اندکي تأمل در همين تقسيمبندي ساده و سردستي هم ميتوان نشانههاي حضورِ قاهرِ ايدۀ «لوحِ سفيد» را در قصههاي سلينجر دريافت؛ اينکه وجودِ آدمي در ابتدا لوحيست پاک که بهتدريج از گذرِ زندگي در اين دنيا و سرنهادن به مقتضياتش لکهدار ميشود و آلايش ميگيرد. سلينجر در غالبِ قصههايش لحظهاي را برايمان تصوير ميکند که شخصيت اصلي گذشتهاش، آن خودِ معصوم و بيآلايشش، را به ياد ميآورد و دلتنگ ميشود. قهرمانِ ما را راهي براي بازگشت نيست البته و، جز در آن قصهي استثنايي و هراسانگيز و تکاندهنده که سيمور گلس با فشارِ ماشه راهِ هر ادامهاي را بهروي خودش ميبندد، سلينجر هيچگاه بعدِ اين لحظۀ بحراني را نشانمان نميدهد، هرچند اما حس ميکنيم که بههرحال زندگي ادامه خواهد داشت و از پسِ آن گريههاي مستانه («عمو ويگيلي در کانهتيکِت») يا دريافتنِ سرنوشت معشوق («دختري که ميشناختم») مثلاً، از فردا زندگي باز بر همان مدارِ پيشين و بر همان پاشنه خواهد گشت.
همين چيزي که سلينجر از گفتنش سر باز ميزند شايد راز اقبالِ قصههاي اوست. اينکه ما حس ميکنيم کساني ديگر نيز ــ آدمهايي خيلي دوستداشتني ــ گرفتارِ همين زورمرّگيهاي ما و وادادۀ همين جهانِ غيرِاخلاقياند اما ــ باز همچون ما ــ جوهرِ پاک و بيآلايشِ درونشان را حفظ کردهاند. اصطلاحش دقيقاً «همذاتپنداري»ست، همذاتپنداري با شخصيتهايي که انگار مجوّزهاي مايند براي همينگونه زندگي را ادامهدادن و تداومِ بياخلاقيهامان. اخلاقِ انتزاعي و غيرسياسي و فارغِ از شرايطِ انضمامي سلينجر شخصيتهايي را حاصل داده که تسکينهايي جعلي براي وجدانهاي معذبِ خوانندگانشاناند. در اين جامعۀ روبهتباهي و بياخلاقِ پيرامون شايد بايد بهقاطعيت گفت الآن به نسخههايي عکسِ اين، به وجدانهايي هرچه معذّبتر، نياز داريم.
سه پيشنهادِ من ــ دستکم براي خودمان، براي قصهنويسهاي دوروبرمان ــ اندکي فاصلهگرفتن است. براي آموختنِ نحوۀ مواجهه با دنيا کسانِ ديگرِ صاحبصلاحيتي هم هستند. آنچه شايد سلينجر سرآمدش باشد و کمتر به نمونههاي اينقدر ظريفپرداختش برميخوريم تکنيکهاي داستانگويي و روايتگري اوست. مثلاً اينکه چهطور داستان را با کنشِ لحظۀ حال پيش ميبَرَد، نه با توصيف و نه با بيانِ درونيات و احساسات و احوالاتِ شخصيتها؛ اينکه اگر کسي عاشقِ کسيست الزاماً نميگويد «دوستت دارم» يا در دلش چيزي تکان نميخورد و از اينحرفها، بلکه ــ خيلي ساده و البته که نوشتنش خيلي سخت است ــ ما اينرا از خلالِ اعمالش در يک موقعيتِ خاص و مشخص و گاه حتا بيربط درمييابيم؛ مثلاً اينکه چهطور براي قصهاش مقدمه ميچيند، از يک کانونِ قصه به کانوني ديگر ميرود و ارتباطاتِ ميانِ اجزاي مختلفِ داستان را برقرار ميکند (همگيمان چهاردههزار و ششصد و هفتاد و سه بار «دختري در سال 1941 که اصلاً کمر نداشت» يا/و «عمو ويگيلي در کانهتيکِت» را بخوانيم)، يا باز مثلاً اينکه چهگونه از طريقِ ديالوگهايش صرفاً قصه را پيش نميبَرَد، فضا نيز ميسازد و خيليوقتها هم فقط در انتهاست که ما درمييابيم خودِ قصه آنقدرها اهميت نداشته و همين فضاست که مهم بوده.
قصههاي سلينجر کلاسهاي درسِ داستاننويسياند، از بهترين نمونههاشان، و ميتوانند شاگردِ پيگير و دقيق را داستاننويسي حسابي کنند. براي رفتن سرِ کلاسِ زندگي اما شايد معلمهاي بهتري هم دوروبرمان باشند. کلاس را اشتباه نرويم.

agar bekhahim az salinger beguim chizi nadarim be gheyr az chand ketabe laghar be ghole shoma,agar ensaf sharte nazar bashad, be tore mesal salinger hamangoone ke setayeshgar va eyzan gozareshgare koodakan ast ebaee nadarad ke dar jaee az zabane yeki az ghahremanha bachehaye zeshti ra ke abe binieshan avizan ast ra hamchon tabloi oryan be khanandeh neshan dahad,agar na ke oo ham gharar migereft dar teyfe bishomarane dastan pardazane khonsa,oo dar in amr chenan ba khod yeki ast ke jasoor namidanash hamchon patooi nazok dar barf ast,oo jesarat,zedo naghiz gooi ra ba chenan harkati mipeymayad ke nami bar an gozashtan faghat alghabi barayash be armaghan miavarad ke hich ast, va nokte haminjast,salinger noee az hich ast.....
jh | شنبه، ۱ فروردینماه ۱۳۸۸، ۱:۰۸ صبح