اسنادي از تاريخ تآتر ايران 1
حميد امجد
معمای «کارگاه نمايش» و نقش و جايگاه واقعی آن در تاريخ تآتر ايران، يا درک و دريافتِ غالب و مسلطِ آن از مفاهيمي مثل تآتر، فرهنگ، جامعه و... (يا دستکم «ميانگينِ» دريافتِ هر دورهاش از اين مفاهيم) بهرغمِ تدوين و عرضهی پژوهشها و پاياننامههای تحصيلی متعدد و انتشارِ شمارههای ويژهی چند نشريه و يکی دو کتابِ تا امروز منتشرشده، هنوز کمابيش بههماناندازهی چند سال قبل (پيش از شروع موج فراگيرِ کارگاهستايی يا مُدِ ارجاع تاريخی ـ نگرهپردازانه يا صرفاً نوستالژيک به «کارگاه نمايش») بیپاسخ، گنگ و ناروشن باقی مانده است. دلايل احتمالی (و قابل حدس) اين وضعيت البته از يکی دوتا بيشترند، امّا در اين مختصر شايد بتوان به برخی موارد اشاره کرد؛ از جمله اينکه برای بازشناسی نزديکتر بهواقعِ هر چيز، از جمله نقشِ تاريخی پديدهای بهنام «کارگاه نمايش»، طبعاً بايد کوشيد که ذهنِ شناسنده ــ تا حدّ امکان ــ از سلطه يا تأثيرِ حواشی، بيم و اميدهای دورهای، مُدهای فصلی، موجهای افراطی دوستی و دشمنی، و نهايتاً از موضعگيریهای ايدئولوژيک (چه مثبت و چه منفی) خلاص شود. و اينکار ظاهراً تا امروز ــ دستکم بهگواهی چندتايی پژوهشِ انجامشده و موجود در اينزمينه ــ چندان مقدور نبوده و برائتطلبیها و مصلحتجويیها يا مصادرههای فرهنگی ـ تاريخی و سهمخواهیها و جعلهای تاريخی که در ارجاعاتِ پژوهشی ـ ژورناليستی و نقلقولهای برخی بازماندگان (و نيز برخی خويشاوندانِ خودخواندهی) کارگاه جلوه يافته، مرورِ تاريخچهی کارگاه و دستاوردهايش را ــ بهطور عمده ــ يا در مقولهی فحش و ناسزا گنجانده يا به شرح شيدايی يا حتّی جعلِ شجرهنامه و قضايايی از اينقبيل انجاميده؛ بسته به تغييراتِ جوّی و نوساناتِ مظنّهی اقلام فرهنگی، گاه با همسرايیهای «کی بود کی بود من نبودم!» مواجه بودهايم و گاه با تکخوانیهای «هيشکی نبود، خودم بودم!». و اين ميان امکان دسترسی به اسنادِ دست اول و اصلِ مدارکی که تعاريف و ديدگاههای حاکم بر مجموعهای فرهنگی و هنری بهنام «کارگاه نمايش» را در هر دوره از تاريخ کوتاه (تقريباً دهساله) اش بهروشنی بازتاب دهند، اغلب بسيار ناچيز فراهم شده؛ يا گهگاه دارندگانِ اين دسترسی بههردليل (شايد بهانتظارِ فرو نشستنِ غبارهای زمانه، شايد با چشمداشتِ قيمتيافتنِ اين مِلکهای روزگاریارزانخريده، يا در کمينِ وقتِ مناسبِ سند زدنِ اين مالِ وقفی) آنها را چون گنجينههايی خصوصی حفظ کرده و گاه نيز خودشان در نقش متولّی يا مفسّر انحصاری آنها ظاهر شدهاند.
با هدفِ شناسايی هرچه بیواسطهترِ تعاريف، ديدگاهها، و آرمانهای فرهنگی عرضهشده توسط چهرههای تأثيرگذار «کارگاه نمايش»، از اينپس گهگاه گوشههايی از آنچه را امروز میتواند در زمرهی اسنادِ پژوهشی ـ تاريخی مرتبط با کارگاه دانسته شود، همينجا عرضه خواهيم کرد (و اين خود بخشی خواهد بود از زمينهی موضوعی گستردهترِ «اسنادی از تاريخ تآتر ايران»، که برحسبِ اقتضای شرايط و نياز زمانه و مناسبتهای تاريخی در اينجا خواهيد ديد). نخستين بخش، که در زير میآيد، مقالهای از آشوربانیپال بابلا (کارگردان، نويسنده، و سرپرست «گروه اهرمن» در «کارگاه نمايش») است که در زمستان 1356، پس از تجربهی بهصحنهآوردنِ نمايشِ «غارت» اثر جو اورتون (درامنويس بريتانيايی همعصرش) در تهران، نوشته و بهتاريخ 28 دیماه 1356 در روزنامهی رستاخيز منتشر کرده بود.
بيش و پيش از هر قضاوتی در ردّ يا تأييد ديدگاهِ بابلا، پيشنهاد میكنم آن را همچون سندی تاريخی از (بيش از) سی سال پيشِ تآترِ ايران بخوانيد، تا هم امکانِ مقايسهای فراهم شود و بررسی اينکه آيا مسائل و معضلاتِ اساسی تآترِ امروزِ ايران تفاوتی عمده با روزگارانِ دير و دورش دارد يا نه؛ و هم محکی داشته باشيم برای سنجشِ صحّت و سقّمِ تفاسيری (در بهترين حالت) ايدئولوژيک که اين روزها، با ارجاع و استناد به «کارگاه نمايش»، از مفاهيمی چون تجربه، فرهنگ، متن، زبان و... در محافل تآتر ايران ارائه و در واقع به آن ريشهها منتسب میشود.
مشکلِ برصحنهآوردنِ يک اثر خارجی
وقار که چون فرهنگ مرموز است
آشوربانيپال بابلا
اول: مقدمه
گاهي دوستان، آشنايان، و مخصوصاً طرفدارانم (که تعدادشان از انگشتان يک دست تجاوز نميکند) بر من خرده ميگيرند. ميگويند: «چرا چخوف کار نميکني؟ مگر نميبيني تآتربروهاي ما چخوف را دوست دارند؟ چرا کاري از برشت دست نميگيري؟ اگر اينکار را بکني تمام کسانيکه بر عليه تو جبهه گرفتهاند يکباره تمام خصومتهاي خود را کنار ميگذارند و حداقل يک بار هم که شده به ديدن نمايشهايت ميآيند. و اگر نمايشي از مارکسيم گورکي را بر صحنه بياوري در کارگاه نمايش چنان غلغلهيي برپا بشود که تماشاگران تا انتهاي بنبست «کلانتري» (البته انتهاي بازش) صف ببندند و براي خريد بليت سر و دست بشکنند. مگر چخوف را دوست نداري؟ مگر با برشت پدرکُشتگي داري؟ مگر ماکسيم گورکي چيزي کمتر از جو اورتون دارد؟ شايد ميترسي؟ شايد بلد نيستي؟ شايد شعور و استعدادت در همينحد است؟ در مورد بلد بودن، در مورد باشعور و يا بااستعداد بودن سخن نميگويم، ولي مايلم به برخي از اين سوآلها پاسخي داده باشم.
چخوف را دوست دارم. (مگر ميشود چخوف را دوست نداشت؟) برشت را ميستايم و نهفقط به هنرش بلکه به وجدان اجتماعياش احترام ميگذارم و بيش از هر نويسندهي ديگري نوشتهها و نظريههايش را به روحيهي خود نزديک ميبينم. در کارها و نوشتههايم دائم از افکار اوست که تغذيه ميکنم. و اما گورکي: گرچه او را نميشود همپايهي دو نامدارِ ديگر بهشمار آورد ولي بهخاطر اينکه مانند انبيا کتاب مقدس به دنيا مينگرد در بتکدهي کوچکم مقام والايي دارد و تلخي او (گورکي يعني «او که تلخ است») برايم شيرينتر از شکر است.
عشق و علاقهي من به اين سه نمايشنامهنويس (که در اصل تعدادشان خيلي بيشتر از اينهاست) بهکنار، بهعنوان يک کارگردان نيز مايلم که در آينده ــ اگر امکانش بود ــ اثر يا آثاري از اين نويسندگان دست بگيرم. ولي چرا تابهحال از آنها دوري جستهام و اگر دست بهطرفِ اين نويسنده و آن نويسندهي خارجي بردهام چرا از بهترينشان انتخاب نکردهام؟ دليل دارم. بهصحنهآمدن نمايش «غارت» (يعني يک اثر خارجي) را بهانه قرار ميدهم تا دلايلم را عرضه کنم. ولي پيش از اينکه دلايلم را مطرح کنم ميخواهم به يک نکتهي مهم اشارهاي کرده باشم.
به دور و بَرمان نگاه کنيم. نود درصدِ اتفاقات تصادفيست، ديميست، معياري ندارد. ساختمانها، آسمانخراشها ديمي بالا ميرود. روزانه صدها اتوموبيل به ترافيک تهران اضافه ميشود (آسمان لاجوردين شهر تهران نهفقط خراش برداشته بلکه سياه شده). دانشگاههاي ما ديمي ديپلم ميدهند. او که پرستاري خوانده انگليسي تدريس ميکند. او که بازيگر است آژانس خصوصي معاملات ملکي بهراه انداخته. دستفروشِ دمِ درِ خانهمان مرا «آقاي مهندس» خطاب ميکند. ديميديمي يکي به اوج شهرت و محبوبيت ميرسد و روز بعد ديميديمي به قعر گمنامي سقوط ميکند. شهر تهران مثل يک غدهي سرطاني به دامنهي سلسلهجبال البرز که زيباترين جلوهي شهرمان بود چنگ مياندازد. اگر وضع اينچنين است ــ که اينچنين هم هست ــ چخوف که سهل است شکسپير و سوفکل را هم ميشود ديميديمي بر روي صحنه آورد. ولي اگر نخواهيم در اين جريانِ مسموم قرار بگيريم، اگر نخواهيم در لجنزار شهرمان غرق شويم ــ و اگر به پيشرفت واقعي (يعني معنوي) کشورمان و شهرمان علاقمند هستيم در مقابل چخوف و ديگر بزرگان هنر نمايش حداقل براي چند لحظه (و يا شايد بهتر باشد چند سال) ترديد و تأمل ميکنيم.
دلايلي که دارم ــ تا آنجا که در حوصلهي اين مقاله بگنجد ــ به دو عنصر مهم هنر نمايشي مربوط ميشود. (يک) بازيگر، (دو) تماشاگر.
دوم: کدام بازيگر؟
يک بازيگر ايراني مثل هر بازيگر ديگري احتياج به دو چيز دارد: (يک) فرهنگ، (دو) وقار اجتماعي. اجازه بدهيد کليبافي بکنم: اکثر بازيگراني که ما در اين مملکت داريم نه از «يک» بويي بردهاند و نه از «دو» برخوردارند. در مورد «يک» مقصر خودشان هستند، و در مورد «دو» هم باز مقصر خودشان هستند. حالا اين کليبافي را زير ذرهبين بگذاريم و به جزييات آن نگاه کنيم.
با مسايل فردي بازيگر ــ مسايلي که مربوط به استعداد و حتي شهرتطلبي و خودنمايي ميشود ــ کاري نداريم. اغلب بازيگران ما بهايندليل بازيگر شدهاند ــ و بعضي از آنها بهنحو معجزهآسايي به حرفهي بازيگري ادامه ميدهند ــ که از بازيکردن خوششان ميآيد. اين را در مورد خيليها ميتوانم با کمال اطمينان بگويم، مثلاً بازيگران گروه اهرمن (در نمايش «غارت») روي صحنه بازي ميکنند و و از کارشان لذت ميبرند. ولي اين لذت، اين خوشآمدن فقط شروع کار است و يک بازيگر نميتواند ــ يا نبايد ــ در خم اولين کوچه درجا بزند. بهمفهومي ديگر کارِ يک بازيگر فقط و فقط در کسب تجربه خلاصه نميشود. بلکه بايد اندکاندک چيز مرموزي که اسمش را «فرهنگ» گذاشتهاند کسب کند ــ جذب کند. خاکِ صحنه خوردن ــ کارِ گِل کردن ــ عرق ريختن و بهقول بعضيها «خوندادن» جاي خالي «فرهنگ» را پُر نميکند. کارِ واقعي يک بازيگر (يعني خلاقيت) مثل هر هنرمند ديگري در خفا (در تنهايي) صورت ميگيرد و نه در صحنه، زيرِ نورِ پروژکتور، جلوي چشمِ تماشاگر.
براي مثال اگر بازيگري که مثلاً در نمايشي که در چهارچوب فرهنگِ روس خلق شده بازي ميکند، هرچه زور بزند و هرچه «خاک صحنه» بخورد نمايش الزاماً يک اثر روسي نميشود؛ يعني اگر بازيگر ايراني واقعاً از ته دل بخواهد ــ با نيات پاک و آسماني تلاش کند ــ چخوف الزاماً به چخوف تبديل نميشود. و اگر اين اتفاق بيفتد نميتوانيم بگوييم که نمايشي از چخوف ديدهايم. همانطور که جو اورتون، جو اورتون نميشود ــ که در اجراي ما نشده، چهبسا که در صحنه شاهدِ بازيگراني بودهايم که با عشق و علاقه و انرژي هرچه تمامتر جانبازانه هنر و استعدادِ خود را فداي نمايش و تماشاگر کردهاند ولي از آنچه اسمش را «فرهنگ» ميگذارند خبري نبوده.
اگر در چهارچوب هنر نمايش ما ميخواهيم و يا احتياج داريم که با فرهنگهاي ديگرِ دنيا آشنا شويم اين بازيگر است که بهکمکِ کارگردان و طراح، آن فرهنگ را به ما معرفي ميکند (اشتباه نشود، «بازآفريني» نميکند زيرا نميشود و اصولاً کار درستي نيست) يعني بازيگر پنجرهيي به افق تازهيي ميگشايد. بازيگر در اين ميان واسطه است. بهمفهومي مترجم است. چه تهوعآور، چه رقتبار است منظرهي بازيگراني که در صحنه اسمشان مثلاً ناتاشا، فيليپ، هلن، هربرت، ژولين است ولي انگار همه در خانهي قمرخانم گردِ هم آمدهاند؛ ولي رقتبارتر از اين بازيگريست که اداي کليشههاي رفتارِ مثلاً انگليسي، مثلاً آمريکايي يا مثلاً آلماني را درميآورد.
به من نگوييد «چرا چخوف کار نميکني؟» گيريم که از عهدهي چنين کاري بهعنوان کارگردان برآمدم؛ با کدام بازيگر؟ بازيگران ما در اين مملکت حتي موقعي که نمايش ايراني بر صحنه ميآورند ــ نمايشي که مثلاً در يکي از دهات ايران اتفاق ميافتد ــ چنان شخصيتهاي دهاتي را با کليشههايي که از نمايشهاي مبتذل راديو تلويزيوني (و نه از دهات) بهعاريت گرفته شده و با آن لهجههاي «مندرآري» مسخره چنان يکبعدي و بيبو و بيخاصيت جلوه ميدهند که حتي قطعاتي از شعراي معتبر و نوپرداز ايراني که در آنميان مثل نمک و فلفل براي بالابردن اعتبار کار پاشيده ميشود نميتواند به نجاتشان بشتابد.
ديگر از من نخواهيد چخوف کار کنم. جو اورتون را ميشود «ماستمالي» کرد. جو اورتون را ميشود با بازيگراني که به هيچ شکلي با فرهنگ انگليسي آشنايي ندارند به صحنه آورد. جو اورتون در پانتئون خدايان هنر نمايش و تاريخ تآتر راه نيافته و هرگز راه نخواهد يافت. ولي لجنمالکردنِ چخوف، برشت، ماکسيم گورکي، نه هنر است و نه شهامت ميخواهد، خوشبختانه، عليرغم دستاندرکاران تآتر اين مملکت، هم چخوف و هم روستاييان ايراني وقار خود را حفظ کردهاند.
حالا که اسمي از وقار برده شد بهتر است به نکتهي دوم بپردازم. و آن اين است: «بازيگر بايد وقار اجتماعي داشته باشد.» به يک کليشهي معروف پناه ميبرم: «در ايران تآتر وجود ندارد.» اين را ديگر همه ميگويند. چه روشنفکران چه... (عکسِ روشنفکر نميدانم چه ميشود) چه آنهايي که بهاصطلاح متعهد هستند، چه آنهايي که بهاصطلاح متعهد نيستند. همه يکصدا داد و فغانشان برآمده: «ما در اين مملکت تآتر نداريم.» آري، ما در اين مملکت تآتر نداريم و هرگز نخواهيم داشت اگر بازيگر ما وقار اجتماعي نداشته باشد (کارگردان و طراح، مدير صحنه و غيره حسابشان جداست و اهميتشان کمتر). اگر بازيگران ما در رابطه با اجتماعشان وقار حرفهيي ندارند فقط بهايندليل است که واقعاً «وقار حرفهيي» ندارند؛ اغلب آنها نميدانند که از تآتر چه ميخواهند، و آنهايي که واقعاً عاشق و دلباختهي حرفهشان هستند با اينکه «خاک صحنه» ميخورند کارشان پوچ و عبث است.
وقار نيز مثل فرهنگ چيز مرموزيست. آن را بايد به دست آورد. نميشود زورکي به کسي تحميل کرد. اگر کسي باوقار باشد، خواهينخواهي اجتماع به او احترام ميگذارد، و بازيگر در اين مرز و بوم احترامي ندارد. هر فردي که به بازيگري علاقمند ميشود و به تآتر رو ميآورد، اجتماع آناً برچسبِ تحقيرآميزي به او ميچسباند. گرچه در اين اجتماع احترامگذاردن نيز مانند چيزهاي ديگر پايمال شده است، ولي انصاف حکم ميکند که بگويم هنوز به حرفهي معلمي، به حرفهي پرستاري، به حرفهي مهندسي، به حرفهي طبابت احترام گذارده ميشود، و اين احترام بيشتر زاييدهي احتياج است، زيرا که احتياج و احترام رابطهي مستقيمي با هم دارند. تماشاگر ايراني به بازيگر احتياجي ندارد. چرا؟ براي اينکه (يک) برخي از بازيگران خودشان براي کار خودشان اهميتي قايل نيستند. (دو) برخي ديگر ــ مخصوصاً آنهايي که به شهرتي ميرسند و اسمي از آنها در روزنامهها و مجلات برده ميشود ــ بيش از حد لازم براي خود وقار قائلاند. گروه دوم نميدانند که نوع وقار يک بازيگر با نوع وقار يک ديپلمات و يا يک استاد دانشگاه فرق ميکند. يک بازيگر خوب ميداند که احترام تماشاگرش را نميتواند با اندام خود و يا با صداي خود و يا با صداي گيراي خود جلب کند (چون تآتر کاباره نيست) بلکه احترام واقعي تماشاگر از وراي گريمِ بازيگر ــ از درون چشمان و از نُکِ انگشتانِ بازيگر ــ [دريافت و منتقل ميشود. اگر تماشاگر] به آن ذهنِ تيزبينِ بافرهنگ، حساس، و مرموزِ بازيگر پي نبرد پس به چه چيزي احترام بگذارد؛ به يک مشت ادا اطوار دستوپاشکسته که نميشود احترام گذاشت.
پيش از اينکه به قسمت دوم ــ يعني تماشاگر ــ بپردازم بهتر است عقيدهي خود را دراينباره ابراز کنم. بهنظر من وقار يک بازيگر، «وقار يک دلقک» است. اميدوارم در آينده فرصتي پيش بيايد تا دراينباره عقايدم را با خوانندهي خود در ميان بگذارم.
سوم: کدام تماشاگر؟
همانگونه که بازيگر مسئوليتي دارد تماشاگر نيز مسئول است. اجازه بدهيد قسمت دوم مقاله را نيز با کليبافي شروع کنم. تماشاگر بايد داراي خصوصياتي باشد: (يک) فرهنگ؛ (دو) احتياج معنوي. تماشاگر ما نه از «يک» برخودار است و نه از «دو»، اگر از «يک» بويي نبرده مقصّر خودش است. و اگر «دو» را حس نکرده باز هم مقصّر خودش است.
حالا اين «کلّيبافي» را زير ذرهبين بگذاريم و به جزئيات آن نگاه کنيم.
تماشاگر ايراني نه به فرهنگ خود علاقمند است و نه کندوکاوي در تاريخ و ادبيات خود ميکند، و عاليترينِ همهي رابطهي او با فرهنگش، در سطح «حالکردن» و «فالگرفتن» است. همه ميدانند که عاليترين و مهمترين جنبهي يک فرهنگ زبان و ادبيات است و نه معماري، نقاشي، تآتر و چيزهاي ديگر. در دبستانها و دبيرستانها به تنها چيزي که اهميت داده نميشود زبان فارسيست، معمولاً کندذهنترين، عقبماندهترين، بيرمقترين آدمها در اين مملکت به تدريس زبان فارسي ميپردازند. در دانشگاههاي ما، او که عرضه و هوش کافي براي فراگيري علوم ندارد بالاخره به دانشکدهي ادبيات راه پيدا ميکند. درحاليکه بايد درست عکسِ اين باشد. در ممالک متمدن ديگر عکس اين است.
بنابراين از تماشاگري که پيشينهي معلوماتش در زمينهي زبانِ خودش اينچنين است چگونه ميشود انتظار داشت که با ادبيات و فرهنگهاي خارجي رابطه ايجاد کند؟ چگونه ميشود از تماشاگري که «قرآن مجيد» را که پايه و اساس ادبيات فارسي است مطالعه نکرده انتظار داشت که «کتاب مقدس» را خوانده باشد که پايه و اساس دوهزار سال ادبيات و فرهنگ غربي است؟ او که با «مزامير داوود» آشنا نيست هرگز نميتواند «از اعماق» ــ يا «در اعماق») ماکسيم گورکي را بفهمد ــ اصلاً اسمِ اين نمايش از «کتاب مقدس» [ريشه گرفته] است. فغانِ ماکسيم گورکي، فغانِ حضرت داوود است که از اعماقِ تاريکي و عدم، خدا را صدا ميزند و خدا در مقابلِ فريادش سکوت اختيار ميکند. اين نمايش (و اين نمايش فقط يک مثال است) در اين مملکت در عاليترين حدش ميتواند فقط بهصورت يک کليشهي مبتذل بر صحنه بيايد و نه يک رويدادِ فرهنگي (اين حرفها شامل نمايش «غارت» نيز ميشود).
از تماشاگري که فقط با شنيدن کلماتِ رکيک و مستهجن خندهاش ميگيرد چگونه ميشود انتظار داشت که نمايشِ «ديوار چين» يا «غارت» را يک کمدي بپندارد. شبي که «ديوار چين» را ديدم درست يک ساعت و نيم طول کشيد تا تماشاگر متوجه شد که اگر بخندد کارِ بدي نکرده و نهفقط او را از سالن بيرون نمياندازند، نهفقط به بازيگرانِ نمايش بَرنخواهد خورد، بلکه هدف از آنحرفها و ادااطوارها خنداندنِ اوست. در نمايش «غارت» که يک کمديست، تماشاگران تازه بعد از نيمساعت که از نمايش ميگذرد مثل يک مشت دخترِ دوازدهساله دزدکي ميخندند. تمام اين ترديدها و ترسها بهخاطر اين است که «فرهنگ» ــ يعني آنتن براي دريافت امواج کميک ــ ندارد. بنابراين جلوي تمام عکسالعملهاي طبيعي خود را ميگيرد و در تاريکي سالن پنهان ميشود تا مبادا رازش برملا شود.
مسئلهي فرهنگي تماشاگر بهگونهاي ديگر نيز جلوه ميکند: بعضيها اسمش را گذاشتهاند «جبههگيري». اگر ما در اين مملکت تآتر زنده نداريم، جبههگيري براي چيست؟ فقط يک دليل ميتواند وجود داشته باشد. مثال ميزنم: هنگامي که در اجتماعي ايمان به خدا نابود ميشود تعصب جاي آن را پُر ميکند، هنگامي که در اجتماعي احترامِ واقعي پايمال ميشود، چاپلوسي جايش را پُر ميکند، هنگامي که هنر از جامعهاي رخت برميبندد تقليد جايگزينش ميشود. جبههگيري (البته بهسبکي که در تهران ميان محافل هنري رايج است) خبر از جهالت، تهيدستي، و بيفرهنگي ميدهد.
مسئلهي بيفرهنگي تماشاگر شکلِ ديگري نيز دارد: «عقده» (عقدهي رواني را نميگويم، منظورم عقدهي اجتماعيست) عقدههايي که باعث ميشود مسائل در سطح خصومت شخصي بيان شود تا در سطح فرهنگي و حرفهيي. اگر کارِ يک هنرمند بد است «کارِ او بد است»، اين ربطي به شخص ندارد؛ ولي بهخاطر اينکه تماشاگر ما بيفرهنگ است و سادهترين نمايشها را نميفهمد، به خودِ هنرمند بند ميکند. مثلاً اگر در نمايشي کلمهيي بهکار گرفته ميشود که تماشاگر مفهومِ آن را نميداند، احساس حقارت ميکند و به هنرمند ميتازد. اگر در نمايشي به يک شخص تاريخي (مثلاً «يهودا») پرداخته ميشود و اگر او نداند که يهودا کيست عقدهمند ميشود و هنرمند را مسئول بيسوادي خود ميشمارد. اگر هنرمندي بخواهد که حرفهايش را حتي يکذره «بالاتر از ديپلم» مطرح کند تماشاگر کلافه ميشود و تصور ميکند هنرمند دارد معلوماتش را به رخ مردم ميکشد. يک چنين تماشاگري اجازه ندارد ــ حق ندارد ــ انتظارِ اين را داشته باشد که يک اثر هنري برايش مفهومي داشته باشد. متأسفانه برخي از هنرمندان خوب و بااستعدادِ اين مرز و بوم (دليلش هرچه که هست، بماند) درمقابل يک چنين تماشاگري سرِ تعظيم فرو آوردهاند و در ابتذال ــ در لجن ــ شيرجه رفتهاند.
يک چيز ديگر: بهخاطر اينکه تماشاگرانِ ما عموماً بيفرهنگ هستند انتظارشان کم است و شکمشان با يک لقمه نانِ بيات سير ميشود، دوست دارند چيزهايي را که «تو ميدوني و من ميدونم» براي هزارمينبار نشخوار کنند. اگر هنرمندي بخواهد ذرهاي ذهنِ منجمدِ آنها را تحريک کند، با جرأتترينشان ميآيند پشت صحنه و معترضانه ميگويند: «منظورِ شما از اين نمايش چه بود؟ ما که چيزي دستگيرمان نشد.» اين بيفرهنگي تماشاگر نتيجهي تلخي بههمراه دارد.
نتيجهاش اين است همانگونه که گارسنهاي رستورانهاي تهران غذا را چنان جلوي آدم ميگذارند که انگار استخواني جلوي سگي انداخته باشند، هنرمندان نيز در يک چنين رابطهاي با اجتماعشان قرار ميگيرند. زيرا از آنها انتظار نميرود که هنرنمايي کنند؛ بنابراين تماشاگرانشان را با همان کليشههايي که دوست دارند براي چند دقيقه يا چند ساعت سرگرم ميکنند.
نکتهي دوم اين است که تماشاگرِ ما خواست و احتياج معنوي ندارد و يا نميخواهد داشته باشد، هنر نمايش، چه بخواهيم چه نخواهيم، با معنويات سر و کار دارد. بهگمانِ من اگر تماشاگر در چهارچوب معنويات کمبودي حس نميکند (زيرا که اين کمبودها را دارد) دو دليل دارد، اول اينکه مثل هرکسِ ديگري که در اين شهر زندگي ميکند با ابتداييترين مسائلِ حياتي دستبهگريبان است؛ مسائلي از قبيل ترافيک و مسکن و غيره. آنهم در زمينهاي که هيچکس به هيچکس اعتمادي ندارد. برايش حالي باقي نمانده تا به ديدنِ نمايش ــ آنهم نمايشي هنري ــ برود و اگر رفت چيزي دستگيرش بشود. دليلِ دوم اينکه در اين شهر اغلب مردم ــ مخصوصاً جوانان ــ نسبت به همهچيز بيتفاوت شدهاند، بهنظرِ من يک جوان معتاد و ولگردِ نيويورکي بيشتر از يک جوان ترگل و ورگل تهراني شوق زندگي دارد و مسئوليت سرش ميشود. بهترين تکيهکلامِ تهرانيها در اين دوره و زمانه «اي بابا» است. کسي که به همهچيز «ايبابا، حوصله داري» ميگويد تآتر ميخواهد چه کند؟ تآتر براي زندههاست نه مُردهها. در اين گورستان که نامش تهران است تآتر نيز مثل هر چيز خوب ديگر جايي ندارد. اگر در اجتماع کمبود معنوي حس ميشد تابهحال حداقل يک منقّد به وجود ميآمد. اين ديگر کلّيبافي نيست، ما حتي يک منقّد هنري، يک هنرشناس و حتي يک طراح صحنه نداريم.
چهارم: مؤخره
اگر آنچه از نظرتان گذشت شباهتي به نقد هنري نداشت، مانعي ندارد، در زندگي واقعاً چيزهايي هست که بهمراتب اهميتشان بيشتر از هنر است.

سپاس بی شمار از شما دوستان . امجد و چرمشیر. سالها در این اندیشه بودم که کاش کسی مقالات تحلیلی ، نظریه ها، قیاس های پژوهشگرانه و مانیفست های نمایش نامه نویسان ایرانی سالیان گذشته و حال را گرد می آورد و در جایی منتشر می کرد. در مله و کتاب و فضای مجازی توفیری نمی کرد.آن که برای یافتن حداقل یک مقاله از این نویسندگان تمام پستوهای مغازه های میدان انقلاب و حواشی آن را گز کرده باشد در می یابد که این کار شما چه اندازه ارجمند است. تا این که دیدم در دفترهای تاتر نیلا شما این کار را با انتشار مقالات نمایشی بهرام بیضایی آغاز کردید و چه نیکو. و چه نیک تر که با انتشار مقالاتی از دیگران که این مقاله یکی از آنان است، پی گرفته شد.
و اما درباره ی این مقاله:
چند شب پیش در شبکه ی rai 3 ایتالیا نمایشی صحنه ای از داریو فو پخش می شد. یک فارس به شیوه ی نمایشی فو به همراهی یک بازیگر کهنه کار تاتر ایتالیا. متاسفانه نام آن بازیگر را به خاطرندارم اما در این نمایش، نمایش هملتی که همان بازیگر در سال 1963 اجرا کرده بود را به صورت ویدئو پروجکشن روی پرده ی پشت سر او انداخته بودند و او ، یعنی همان بازیگری که الان چهل و پنج سال پیرتر شده ، داشت نمایش دیگری را که بر اساس مونولوگ معروف هملت نوشته شده بود اجرا می کرد و خطاب او به جای جمجمه ی بی نام و نشان نمایش هملت، جمجمه ی بازیگری بود که نقش مقابل او را در هملت چهل و پنج سال پیش اجرا کرده بود. نکته دراینجاست که تماشاگران که اکثرشان جوان هم بودند، آن نمایش را دیده بودند. کجا؟ یا در دانشگاه یا در مدارس یا در تلویزیون یا در اینترنت.
اینجا یک مساله مطرح می شود: تماشاگر تئاتر غرب، یک تماشاگر فصلی و گذری نیست. یک تماشاگر دائم است و تئاتر در غرب یک هنر انتزاعی نیست برای تزیین فرهنگ. خود فرهنگ است. و نایش بر صحنه پایان نمی یابد و مدام با جلوه های بصری گوناگو ن همچون تلویزیون و ویئو و سی دی و دی وی دی به زیست خود ادامه می دهد. همین دیروز من نمایش ریچارد سوم لارنس اولیویه را به صورت ویدئو کاست از یک فروشگاه خریدم و وقتی داشتم در قفسه ها نگاه می کردم دیدم تمام نمایش های ادواردو د فیلیپو و روبرتو بنینی هم هست. در ضمن در مواد درسی دانشگاهی علوم انسانی غرب دروسی تدریس می شود که ناخودآگاه فرهنگ دانشجو را بالا می برد. دروس عمومی اجباری رشته ی زبان های خارجی دانشگاههای ایتالیا را برایتان می نویسم:
دراماتورژی، آنتروپولوژی فرهنگی، فیلمولوژی، جغرافی، تاریخ معاصر، تاریخ ایالات متحده امریکا، تاریخ تاتر، تاریخ فرانسه، تاریخ اسپانیای معاصر، تاریخ هنر مدرن، تاریخ زنان ، تاریخ ادیان، تاریخ سنت های مردمی، تاریخ اروپای شرقی، تاریخ قرون وسطا، تاریخ مدرن،و....
و این ها به غیر از واحد های دروس ادبیات مربوط به زبان های منتخب خودتان هستند. حال این ها را مقایسه کنید با دروس رشته ی زبان های خارجی دانشگاههای ایران. تفاوت یکی و دو تا نیست و کار از یکجا و دوجا خراب نیست عزیزم. و فقط بازیگر و تماشاگر بی فرهنگ و بی وقار نیستند و احساس نیاز معنوی نمی کنند. ما با یک طاعون بی سوادی و بی فرهنگی مواجهیم. من در دانشگاه تاتر نخوانده ام و نمی دانم در دانشگاههای تاتر ما چه می گذرد ولی یادم می آید روزی با یک دانشجوی دانشگاه پیام نور رشته ی ادبیات فارسی صحبت می کردم . من اتفاقا کتاب شاهنامه دستم بود. او کتاب را از من گرفت و شروع کرد به خواندن. طفلک نمی توانست حتا یک بیت از شاهنامه را با وزن درست و بدون غلط بخواند. شما این مشت نمونه خروار را بسط دهید و به آن خفقان فرهنگی و فقر جاری بر کشور را هم بیفزایید. خانه به قول قدیمی ها از پای بست ویران است.
مهدی فتوحی | چهارشنبه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۷، ۸:۲۶ بعدازظهر
آدم باورش نمی شود این مقاله را سی سال پیش نوشته باشند!
سیما | شنبه، ۱۵ تیرماه ۱۳۸۷، ۹:۴۵ صبح
ما همانیم که بودیم
کارگاه نمایش در سال 83 برایم حکم نوستالژی داشت . چون عاشق کارهای نو هستم . استقبال می کردم از تجربه های عجیب غریب !شاید هم آن زمان جو گیر شده بودم مثل بقیه جوانها. راستش نمی دانم! فکر می کنم همان سال بود که در روز نامه مرحوم شرق دوستی که سینه چاک می داد برای کارگاه نمایش یک مقاله برای این کارگاه نوشت . بعداً سال 84 در یک جلسه ای آن دوسن این متن را جمله به جمله خواند . راستش نمی فهمیدم دلیل این خواندن چیست ؟. هم نمی فهمیدم . هم دلم برایش می سوخت . چون خیلی چیزها را با هم قاطی کرده بود . اصرار داشت که حرف -ص- را از فرهنگ لغاتمان حذف کنیم و به جایش -س- بگذاریم مثل نعلبندیان! و چقدر سیگار می کشید و انتظار داشت دست بزنیم برای داستان و نمایشنامه های نفهمیده!نفهمیدن اصل بود برای جوانهای عاشق کارگاه نمایش!خب من هم دست می زدم . برای شعرهایی که درش پنجره بود و یک عالم دود سیگار .و با خودم می گفتم چه پنجره بی خاصیتی است......................................................
ما دست زدیم تا اینکه دیدم آقای نویسنده-آقای کارگردان-در کافه تریای تاتر شهر هرروز با یک دختر می نشیند.دختر آخری یک دختر روس بود. با دختر روس از عباس نعلبندیان می گفت و برای چرمشیر مهربان آه می کشید. دخترک کم فارسی می فهمید! دیگر کافه تریا نرفتم با اینکه ساندویچهای خوشمزه ای دارد و برای چیزهایی که نفهمیدم دست نزدم !وحالا با خواندن مقاله بانی پال با خودم گفتم -یعنی دیشب گفتم در یک عصر جمعه دلگیر-که ما همانیم که بودیم
milad | شنبه، ۱۵ تیرماه ۱۳۸۷، ۱:۵۵ بعدازظهر
سلام آقاي امجد
اين هيجان كه ما هميشه تمدن شماره يك جهان بوده ايم ،يا كه ما هميشه فرهنگ كهني را با خود حمل مي كنيم، يا آن نوستالژي هميشگي مان به گذشته اي موهوم را چه خوب برايم مي شكنيد. بارها و بارها همه ي ما تجربه ي افتخار به گذشته را از سر گذرانده ايم . تجربه اي كه در حين آن سينه صاف كرده ايم و چون سرداري فاتح به پشت سر نگاه كرده ايم. ما واقعا چه هستيم؟ مردمي با فرهنگ هفت هزار ساله كه آن را چون نشان افتخاري بر سينه نشانده ايم؟ مردمي زجر كشيده كه قدرت بالا دست هميشه جلوي پيشرفت فرهنگي ما را گرفته؟ يا مردماني كه در هميشه ي دوران علت نبودن چيزي را نبودن چيز ديگر دانسته ايم؟ در مقاله اي كه خواندم تصويري از فرهنگي بود كه عمرم براي ديدنش قد نمي دهد ولي اين فرهنگ نديده با تصوير حال حاضر ما مو نمي زند. براستي چرا تصاوير از فرهنگ ما هميشه يك شكل بوده اند. انگار هيچ چيزي تغيير نكرده و يا اگر هم تلاشي براي تغيير اوضاع شده آنرا بدتر هم كرده است. انگار وقت آن رسيده كه شك كنيم به تماميت خودمان. آيا ما واقعا هماني هستيم كه خيال مي كنيم هستيم؟
عليرضا خرقاني | پنجشنبه، ۲۰ تیرماه ۱۳۸۷، ۲:۰۳ صبح
دوست عزیز جناب فتوحی، گفته های شما در باره ی فقر فرهنگی در ایران درست است اما مقایسه ی آن با کشورهای خارجی مقایسه ای عام و پر اشکال است. انگار که همه چیز در خارج از ایران عالی است و در داخل وحشتناک. من در آمریکا کار و زندگی می کنم. دیروز وقتی یه یکی از همکاران خود که در دانشکاه معروفی هم کار می کند گفتم که جمعیت آمریکا تنها چند در صد از جمعیت کل دنیاست طفلک داشت شاخ در می آورد. با تعجب و ناباوری چندین بار سئوال کرد که "یعنی آدمهای بیشتری در خارج از آمریکا زندگی می کنند تا داخل آمریکا؟؟" این همکار خانمی است آمریکائی که فوق دیپلم هم دارد و کار اداری می کند اما باور کنید سطح آگاهی و فرهنگش از کودکی ایرانی کم تر است. موضوع دیگر موضوع تاتر به خصوص در آمریکاست. در این جا هیچ خبری از اداره ی تاتر و کارمند تاتری بودن نیست. آدم تاتری باید سخت کار کند و هزار کار غیر تاتری انجام دهد تا بتواند شانسی بیاورد و در نمایش نامه ای بازی کند که شبی پنج نفر به تماشایش آیند. همین آقای بانی پال که خود به صورتی "دیمی" کارگردان تجربی شده بود و با بودجه ی حسابی دم و دستگاه تلویزیون زمان پهلوی مثلن کار تجربی می کرد، در آمریکا مجبور است در مغازه ای فروشندگی کند (که به خودی خود کار بسیار شرافتمندانه ای است) چون خریداری برای کارهای تجربی ایشان و هزاران نفر مثل این ها نیست. شاید دلیلی هم برای وجود این تماشاگر نیست. اگر قرار است فقط برای دل خودت کار کنی و تنها با خودت رابطه برقرار کنی پس یا باید جور نبود امکان و تماشگر را بکشی و یا باید شانس بیاوری که موقعیتی مثل کارگاه نمایش ایران داشته باشی که برای همین درست شده بود که ادای کارهای تجربی غربی ها را در بیاورد و احساس حقارت بدهد به کارهای مثلن آقای بیضائی که قادر بودند با تماشاگر رابطه برقرار کنند.
متاسفانه سطح فرهنگ در تمام دنیا پائین آمده و این امر مختص به ایران نیست. اما جای شکرش باقیست که در ایران هنوز بسیاری امثال شما هستند که علیرغم تمام فشار ها و تهدیدها و سانسورها هنوز کار فرهنگی می کنند . دم تان گرم – پیروز باشید.
ح ا | پنجشنبه، ۲۰ تیرماه ۱۳۸۷، ۸:۱۳ بعدازظهر
یک- من هیچوقت نمی توانستم لائیک شوم
از آنجایی که فردا 26/4/87 روز تولد حضرت علی (ع) است . و من حضرت علی را خیلی دوست دارم – راستی من هیچوقت نمی توانستم لائیک شوم . اگر بودم . در لحظه های سخت زندگی باید به خودم تکیه می کردم و این تکیه به خود .نه به نیرویی بالاتر مرا وحشت زده می کند و به مرز دیوانگی می کشاند!
دو- آیا پدر بودن با دست محکم داشتن ارتباط دارد؟
از آنجایی که فردا روز پدر است و دستان پدر من خیلی محکم است و اگر دستت را بگیرد تو نمی ترسی از ماشینها!
مثل دستهای ایدین که مثل دستهای پدرم محکم است –آخر آیدین هم پدر است- راستی بابا بودن نسبتی با دست محکم دارد؟
سه- من شبنم طلوعی را دوست داشتم !
و در آخر از آنجایی که رفته بودم تالار مولوی بکت آقای علی زاد را ببینم و پایین پله ها یاد سال 83 افتادم . روز قبل از اجرای نمایش – می بوسمت واشک- شبنم طلوعی از پله ها پایین می آمد با عجله می خواست به اجرای – خدای من اسمش یادم نمی آید . یادم هست که اقتباس بود با کارگردانی حسن معجونی-
او می خواست زود به برسد. و من چقدر آن لحظه دوستش داشتم – دختری را که چشمانش برق می زد و روی صحنه شگفت انگیز بود!
این همه –از انجایی که- ردیف کردم ، برای اینکه برسم به –می بوسمت واشک- و چرمشیر نازنین – که خیلی دلم برایش تنگ شده- واینکه چقدر این نمایشنامه قوی بود و چه خوب مردی را توصیف می کرد . مردی که ضعیف نبود مثل خیلی از مردهای داستانهای وطنی و غیر وطنی – نمونه اخرش فیلم چهار ماه و سه هفته و دو روز-
که درش مردها هیچ خاصیتی نداشتند جزء گذاشتن بچه در دل زنها –آن هم نه ،آگاهانه!
مرد نمایشنامه – می بوسمت و اشک- خیلی عجیب غریب هم نبود . معمولی بود که از زردچوبه بدش می آمد و می ترسی از قابلمه هایی با دسته های شل!. مبارک باشد بر چرمشیر مهربان این عید بر مردی معمولی که میتواند خورشت قورمه سبزی به خوبی نمایشنامه درست کند!
milad | سه شنبه، ۲۵ تیرماه ۱۳۸۷، ۱:۴۷ بعدازظهر
خوب بود به خصوص فرهنگ و وقار بازیگر
حجت رحیمی | چهارشنبه، ۱۹ فروردینماه ۱۳۸۸، ۲:۲۵ بعدازظهر
شاید این مقاله باعث شود که بعد از سالیان دراز افکارش برای دوستدارانش اشکار شود!با تشکر از جناب امجد.
ب | پنجشنبه، ۲۰ فروردینماه ۱۳۸۸، ۴:۲۷ بعدازظهر
سلام . من دانشجو هستم و ميخاستم تحقيق كنم كه چرا تاتر در ايران باستان وجود نداشته . برخلاف يونان و روم كه هنوزهم آمفي تاترهاي بزرگ آنها پابرجاست .
چرا درايران به اين شكل نبوده. لطفا اگه ميشه منابعي رو ترجيحا سايتهايي رو در اين مورد معرفي بفرماييد.
با سپاس از شما
afshin | یکشنبه، ۱۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۸، ۰:۱۹ بعدازظهر
كسي نمي تونه جوابي به من بده . مستاصلم !
افشين | سه شنبه، ۱۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۸، ۱۱:۵۵ صبح
تهران شهری بی تاریخ بی فرهنگ و بی زبان است.تاریخ تهران به زحمت به صدو اندی سال میرسد.در واقع تهران در تاریخ هفت هزار ساله ایران زمین کهن شهری کاملا بی اصالت و بی تاریخ و بی هویت محسوب میشود.لهجه هر قوم و شهری در ایران نشانه اصالت فرهنگ و تمدن آن قوم است و اینکه چرا مردم تهران هیچ لهجه خواصی ندارند و فارسی را به شکل کتابی آن حرف میزنند ریشه در این واقعیت دارد که این شهر فاقد تاریخ اصالت و فرهنگ و زبان خاصی است و بنابربن مردم تهران برای فرار از این واقعیت تلخ لهجه ها و اصالت ها و نشانه های فرهنگی شهرهای دیگر ایرانزمین کهن را به تمسخر می گیرند. به قول حافظ: یارب مباد آنکه گدا معتبر شود گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود و به قول شاعر بزرگ ایران زمین: تهران خرابه ایست که سگها درآن خوشند مرغان به اتفاق در این دخمه خامشند بی اصل و بی اصالت و فرهنگ و بی زبان مشتی وطن فروش قجر زاد ناخوشند بی ریشگان تازه به دوران رسیده اند وین گونه در فساد وطن سوز خود خوشند یارب مباد آنکه گدا معتبر شود گر معتبر شوند ترا نیز میکشند
همانطور که همه می دانند اکثریت جمعیت شهر بی در و پیکر تهران را مهاجرانی که از اقصی نقاط ایران و حتی در سطح محدودی از سایر نقاط جهان به این شهر وارد شده و در آن سکونت پیدا کردند تشکیل می دهد.این افراد تهران نشین و نه تهرانی با فرهنگ ها و خرده فرهنگهای مختلف و بعضا بسیار متفاوت با هم در یک وجب جا از میهن عزیز و وسیع کشورمان بنام تهران جمع شده اند و معجونی از لهجه ها و فرهنگهای مختلف را تشکیل داده اند و بسیار سعی دارند بدلیل اینکه از اینجا رانده و از آنجا مانده اند سعی در پنهان کردن گذشته خود و اصل و نسب خود که حتی به یک واسطه هم نمی رسد برمی آیند.شاهد این مدعا هم اینستکه با هر کسی که مصاحبه می کنند می گوید متولد تهران است و وقتی صحبت از اصلیت می شود می بینید که مادر گرامی از یک ولایت و پدر گرامی هم از ولایت دیگری می باشند.خب شما از چنین فردی که چنین عقبه ای دارد و بشدت هم با اصل و نسب والدین خود مخالف است چه انتظاری دارید؟! این تهیه کنندگان و کارگردانان سینما و تلویزیون هم نمونه ای از این قماش هستند که از گذشته و موجودیت خانوادگی خود گریزانند و با تمسخر لهجه های مختلف سعی در پوشش این کمبود و عقده درونی خود دارند و در حقیقت به تمسخر خود و جد و آبادشان می پردازند.وقتی می بینند که مردم سایر استانها و شهرهای مختلف چطور از موطن آبا و اجدادی خود سخن می گویند و به زادگاه خود علاقمندند و با افتخار نام شهر و دیار خود را بر زبان می آورند آنها دچار خلا می شوند و با خودشان که چطور از گذشته خود فراری هستند مقایسه می کنند بهر نحوی سعی می کنند با این حرکات مسخره در حقیقت عقده درونی خودشان را کمی التیام ببخشند.وگرنه به شما اطمینان می دهم یک ایرانی اصیل که پشتوانه خانوادگی عمیق دارد و نه تنها از گذشته و وابستگی های قومی خانواده خود گریزان نیست بلکه به آن شدیدا علاقمند نیز می باشد هرگز هرگز با لودگی و مسخره کردن خود سعی در تمسخر گویش و لهجه دیگران نمی کند.گویش هایی که به خودی خود بهیچ وجه خنده دار نیستند و آن غربتی های بی اصل و نسب با دستکاری در نوع گویش آنرا مسخره جلوه می دهند. برای امتحان بپرسید خوب عزیزکم تو کجایی هستی عزیز؟ اگه گفت تهرانی( همان تهران نشین) بگویید خب نانازم بابا و مامان کجایی هستند؟ اگه باز هم ادعا کرد که باباجون و مامان جون هم تهران نشین هستند دیگه شما باور نکنید و با دیدین شناسنامه اش پی خواهید برد که مثلا این کارگردان و بازیگر و نویسنده تلویزیون به کجا ها که وصل نمی شود!!!!!
برهانی | یکشنبه، ۲۷ اردیبهشتماه ۱۳۸۸، ۱:۵۲ صبح