اينديانا جونز و دهشتِ سالخوردگي
محمد چرمشير
دکتر اينديانا جونز در تازهترين ظهورش بر پردهي سينما ازدواج ميکند و در گيرودار حوادثي که در پيرامونش اتفاق ميافتد، درمييابد فرزندي دارد؛ پسري که تا همين امروز از وجودش بيخبر بوده است. تکهي پاياني فيلم در کليسا ميگذرد. مراسم ازدواج در حضور دوستان و آشنايان و پسرِ تازهيافتهي دکتر جونز درحال انجام است که بهيکباره درهاي کليسا ــ در اثر وزشِ باد ــ گشوده ميشود و کلاهِ معروفِ دکتر جونز پيش پاي پسر ميافتد. او کلاه را از روي زمين برميدارد، نگاهش ميکند و ميخواهد به سرِ خود بگذارد که دکتر جونز بازو در بازوي عروس از راه ميرسد، کلاه را از دستِ پسر ميگيرد و بر سر خودش ميگذارد. بعد چند قدمي ميرود، روي ميگرداند و با لبخندي به پسر مينگرد. پيام احتمالي نويسندگان مجموعهي اينديانا جونز اين است که بهرغمِ پيدا شدنِ جانشيني براي قهرمان، قرار نيست قهرمانِ پيشين جاي خود را به قهرمانِ تازه بدهد. همنشيني شايد صورت بگيرد اما جانشيني هرگز. اين بشارتي هم ميتواند باشد براي علاقهمندان مجموعهي فيلمهاي اينديانا جونز، تا در انتظار ظهورِ دوبارهي او در آيندهاي نهچندان دور باشند.
استيون اسپيلبرگ و مجموعهي همکارانِ او بهفراست ميدانند قهرماني که خالقِ آناند قهرمانيست پابهسنگذاشته و در آستانهي بازنشستگي. قهرماني که نميتوان از او توقع داشت مثل گذشته خالقِ صحنههاي پُرتحرک و پُرافتوخيز باشد. همانگونه که نميتواند مانند گذشته ــ در برخورد با لحظههاي حادثه و موقعيتهاي دشوار ــ همچنان حسّ طنز و لودگي برآمده از قدرت و جسارت و اعتمادبهنَفسِ گذشتهاش را نمايش دهد. اين دکتر جونز، پير، خسته و کماُفتوخيز است. حسي از تلخي در او هست. دريغ و دردي دارد از آنچه از دست داده است و روزگاري که بر او رفته است. از چيزي جا نميخورد، حداقل آنقدر جا نميخورد که انتظارش ميرود، نه وقتيکه دوستِ همراهش به او خيانت ميکند، نه وقتيکه زنِ زندگي گذشتهاش را ميبيند، نه حتّا وقتي ميفهمد پسري دارد. نوعي کنار آمدن با همهچيز در او هست. و اتفاقاً همين کنار آمدن با همهچيز است که تفاوتهاي ماهوي اين دکتر جونز با دکتر جونزهاي گذشته را سبب ميشود. دکتر جونزِ امروز برخلاف دکتر جونزِ گذشته بيدقت است؛ نهتنها بروزِ خطر را پيشاپيش بو نميکِشد و به دامش ميافتد، که حتّا متوجه رفتارِ آدمهاي اطراف و عملکردِ آنها هم نيست. مثلاً متوجه نميشود دوستِ خيانتکارش با نشانههايي که از خود باقي ميگذارد، دشمن را بهدنبال آنها ميکِشاند. نوعي لَختي در او هست که به استقبالِ خطر رفتن را به نوعي تندادن به تقدير و قضا و قدر بَدَل کرده است. کشفِ حقيقت همچنان ايدهي مرکزيست اما آگاهانهرفتن بهسوي اين ايده جاي خود را به سُريدن، غلتيدن، اُفتادن و مواجههي ناگزير داده است. دکتر جونزِ جديد به استقبالِ چيزي نميرود، با حوادث و اتفاقات تصادم ميکند.
اسپيلبرگ و مجموعهي فيلمنامهنويسانش بسيار هوشمندانه با اين شخصيتِ جديدِ قهرمانشان برخورد ميکنند. در افتتاحيهي فيلم، قصه از قبل آغاز شده است. نقطهي ورودِ تماشاگر همان نقطهي شروع قصه نيست. پيش از ورودِ تماشاگر به قصه، اتفاقاتي افتاده و دکتر جونز بهدستِ دشمنانش اسير شده است. هرچند او در ادامه از دستِ آنان ميگريزد و فصلِ افتتاحيه با صحت و سلامتِ دکتر جونز به پايان ميرسد اما در ادامه اين قهرمان نيست که پي آنچه گذشته را ميگيرد. اتفاقاً او به تدريس مشغول ميشود و کاري به کارِ کسي ندارد. او را از محلِ تدريس اخراج ميکنند و او بهجاي هر عکسالعملي ميرود که جاي ديگري کارِ ديگري آغاز کند. اينبار هم او با حادثه و اتفاق درگير ميشود بيآنکه خواهانش باشد. عوامانهاش اينکه دکتر جونزِ تازه سرش براي دردسر درد نميکند. خودش را داخلِ چيزي نميکند، داخل ميشود، بيشَروشور، تنداده به قضا و قَدَر، تا چه برايش رقم بخورد. همهي اينها سوآلي را پيش ميکِشد: پس چرا در صحنهي پاياني فيلم، همچنان کلاه از دستِ پسر گرفته ميشود و باز بر سر دکتر جونزِ خودمان مينشيند؟ اگر از صورتِ تجارتي اين عمل بگذريم ــ فراتر از اينکه مخاطبان همچنان خواهانِ ديدارِ مجدد با خودِ دکتر جونز هستند نه جايگزينِ او ــ با چه فکر ديگري ميتوان جوابگوي اين پرسش بود؟ چرا کارگرداني چون اسپيلبرگ اين لحظهي طلايي جابهجايي را از دست ميدهد درحاليکه ميداند خطرِ داشتنِ قهرماني خسته و تلخ و منفعل تا چهاندازه مرگبار است؟ آيا تکيهکردن بر خواستِ نوستالژيکِ تماشاگران براي بازگشتِ دکتر جونز کافيست، درحاليکه ميدانيم اين نوستالژي در زمانِ رويارويي با قهرمانِ ناکارآمد چقدر زود ميتواند به نارضايي و زمينهي بروزِ يک شکستِ سنگين تبديل شود؟ همينجا به نکتهي ديگري هم توجه کنيم. حوادثِ اين فيلمِ اينديانا جونز در سال 1957 اتفاق ميافتد. در بحبوحهي سالهاي «جنگ سرد». ضدقهرمانها هنوز وابستگانِ اتحاد جماهير شوروي هستند. ايده هنوز نوعي مسابقه و جدل است براي دستيافتن به قدرتي که «جهان آزاد» و «جهان غيرآزاد» (لقبي که کشورهاي غربي به کشور شوروي و اقمارش اطلاق ميکردند) هردو در پي آناند؛ قدرتي که تسلط بر آن، موجب برتري يکي بر ديگري ميشود. موضوع اين است که دستاندرکارانِ مجموعهي فيلمهاي اينديانا جونز با توجه به سنوسال قهرمانِ خود، امکانِ پيشروي در تاريخ را هم ندارند. و اين گرفتاريايست که آسان نميتوان از آن گذشت. اين گرفتاري را وسواسِ خودِ اسپيلبرگ ايجاد کرده است: وسواسِ داشتنِ قهرماني که هرچند با قصههايي محيرالعقول برخورد ميکند، اما همچنان تابعِ يک زمانِ خطي و معلوم است، و گرنه دکتر اينديانا جونز هم ميتوانست ــ همچون مأمورِ دوصفرهفت، آقاي جيمز باند ــ در نوعي بيزماني غوطه بخورد و از سالهاي «جنگ سرد» بهسوي سالهاي مبارزه با تروريسم و بنلادن و مافياي بينالمللي عزيمت کند. اما اسپيلبرگ با قهرمانش چنين رفتاري نميکند، او را ــ آرامآرام ــ جلو ميآورد و درگيرِ زمانِ خطي نگهش ميدارد. اين خطرکردنِ ديگريست. طيفِ تماشاگران با نوستالژي خود، تا چه مدت زمانِ ديگر، اين زمان گذشته، اين تاريخ غيرقابل مصرف را تحمل ميآورند؟ و باز همان پُرسش: (با اين اوصاف) چرا اسپيلبرگ آنلحظهي طلايي جابهجايي را مغتنم نميشمرد؟ و اساساً چه تمهيدي براي تازه و بديعماندنِ کاراکتري چون اينديانا جونز دارد؟
بهگمانم جوابِ اين پرسش را بايد در همين رفتاري جستوجو کرد که اسپيلبرگ با شخصيتِ دکتر جونز ميکند: تغييرِ آرامآرامِ شخصيت، چه در نوع رفتار و چه در نوع نگرش به جهان پيرامونش، و چه در تغييري که شخصيت در نوع نگاه به آرمانِ خود انجام ميدهد. بيگمان اسپيلبرگ اين نوع نگرش را از همکاري با مايکل کرايتون ــ خالق «پارک ژوراسيک» و «دنياي گمشده» ــ به ارمغان آورده است. قهرمانِ کرايتون، يعني دکتر گرانت در «پارک ژوراسيک»، سخت جسور است، به دلِ خطر ميزند، از دهشتِ اتفاق ميلرزد ولي ايمان به کشف و نگاهِ علمياش را از دست نميدهد؛ اما در «دنياي گمشده» دکتر گرانت ديگر آن آدمِ گذشته نيست. ميترسد، محتاط است و براي هيچ کشفي حاضر به بازگشت به دنياي «ژوراسيک» نيست. اتفاقاً او هم در «دنياي گمشده» بهسراغ اتفاق نميرود، با آن بهناگزير رو در رو ميشود (به ياد بياوريم که آنجا دکتر گرانت بيهوش ميشود و به دنياي «ژوراسيک» بازگردانده ميشود). در دکتر گرانت، همچون دکتر جونز ــ در وقت بازگشت به دنياي «ژوراسيک» ــ نوعي دلدادن به قضا و قَدَر و سرنوشت قابلِ ديدن است. کرايتون با شخصيتش بازي ميکند، تغييرش ميدهد، نوعي انفعالِ پيرانهسر را جايگزينِ جسارتِ جوانياش ميکند و اعتمادبهنفسِ ضربهخوردهاي را به نمايش ميگذارد. کرايتون درسِ بزرگي از شخصيتپردازي به اسپيلبرگ و همکارانش ميآموزد، درسي که ما نيز از ديدنِ مجموعهي فيلمهاي اينديانا جونز، و بهخصوص همين آخري، ميتوانيم بياموزيم.

سلام آقای چرمشير عزيز، خسته نباشيد.
يکی دو نکته!
اول اينکه دکتر جونز ما در اين فيلم اصلاً خسته نيست. ارجاع می دهم شما را به صحنه بعد از انفجار بمب اتم! در آن صحنه ها چند بار و به صورت خيلی فشرده اشاره می شود که دکتر جونز در طی اين سالها مدام با روسها مقابله کرده همان طوری که با نازی ها مقابله کرده بود و حتی مدال افتخار هم گرفته. اما به خاطر همان حساسيتهای آن دوران او را از کارش برکنار می کنند. پس او هميشه آماده بوده و از حالا به بعد هم آماده است. پس او در اصل از رفتار دولت دل زده می شود. اما اين دليل نمی شود که به دنبال عشق سابقش و يک ماجرای کاملاً تازه نرود. و باز با ارجاع به همان صحنه می شود جواب سئوال شما را داد: دکتر هميشه در مطب است! همان طور که پدرش در فيلم سوم بود...
می تونيد به اينجا هم مراجعه کنيد:
http://kargozaaran.com/ShowNews.php?14948
آقای چرمشير دلم براتون تنگ شده. مشتاق ديدار
با احترام
Araz | شنبه، ۸ تیرماه ۱۳۸۷، ۱۱:۵۵ صبح
(به ظاهر قهرمانهای خسته توجه نکن)
ایندیانا جونز را ندیدم . یعنی آقای امجد مرتب توصیه می کند که ببینیم برای اینکه شاید در داستانهایمان حرکتی به وجود آید.اما خب من هنوز ندیدم.چرمشیر مهربان برای سالخوردگی صفت دهشت انتخاب کرده.چه صفت ترسناکی !
یک با از چرمشیر صبور پرسیدم ،سالخوردگی چیست فکر کنم صحبت سر آخرین فیلم و ودی آلن بود و نگاه تلخش . که چرمشیر گفت برای درک سالخوردگی باید پیر شد.!!!!!!!!!!!!
ومن از پیری می ترسیدم وقتی نتیجه اش وودی آلن بدبین نسبت به دنیا باشد. اما آیدین گفت اگر وودی آلن تلخ اندیش بود با زنی چهل سال کوچکتر از خودش ازدواج نمی کرد.او گفت به ظاهر قهرمانهای خسته توجه نکن . آنها هنوز آسهایی برای رو کردن دارند.
شاید به خاطر عجیب غریب بودن قهرمانهای خسته است که تو آخر –پوآرو از صحنه خارج می شود-از این که پوآرو با قاتل می میرد جا می خوری .و صدای خنده اش را می شنوی . او می خندد و می گوید-خیلی مانده به من برسی جوجه
milad | شنبه، ۸ تیرماه ۱۳۸۷، ۳:۴۵ بعدازظهر