داريوش مهرجويي و ترجمههاي نمايشياش
محمد چرمشير
غلامحسين ساعدي تا زنده بود، هرکجا پاي تآتر در ميان بود، پُرحرارت سخن گفت و شيفته. اين حرارت و شيفتگي ميتوانست در سخن گفتنش بر سرِ وظايفِ تآتر و تآتريها نمايان شود يا در بحث از چگونه نوشتنِ يک نمايشنامهی خوب، يا شايد هم در دلگيري از اوضاع تآتري نابهسامان که ــ بهزعم او ــ بازيگرش بهجاي پرداختن به کار خود، بايد در نقشِ چهرهپرداز و چه و چه هم ظاهر ميشد. از عوارضِ بودن در کنارِ چنين آدمي احتمالاً مبتلاشدن به همان شيفتگي بايد باشد. خيليها مبتلاي اين حرارت و شيفتگي شدند، اما اگر کسي هم نشده باشد باز داريوش مهرجويي بهاندازهاي شده است که جبرانِ مبتلانشدن ديگران را بکند. مهرجويي از «گاو» تا «دايرهی مينا» و بعدتر «اجارهنشينها»، يکي يار و شيفتهی خودِ غلامحسين ساعدي ماند و يکي هم شيفتهي آن حرارت و شور به تآتر. بعدتر اگرچه ساعدي نبود تا همکارِ هم باشند و آن رفاقت و شيفتگي فردي تداوم يابد، اما شيفتگي دوم تا همين روزهاي «سنتوري» باقي ماند که ماند. مهرجويي هر قدر سينماييتر شد و يکي از مؤلفانِ سينماي ما، بههمانقدر هم تآتري ماند و سينمايش را بهحالوهواي تآتر کِشاند. فراخواندن پيدرپي بازيگرانِ تآتر به فيلمهايش و تأکيدِ گاه افراطياش به حفظِ درشتنمايي بازيها پيشِ چشم دوربين فيلمبرداري ــ که همچنان وقتي به بازي بازيگران غيرتاتري روي آورد، در جنس بازيگري فيلمهايش تداوم يافت ــ نشان از تعلق خاطري داشت از جنس همان شيفتگي. علاقه به آن جنس بازيگري وقتي در نوع چيدمان تصويرِ جلوي دوربين و حرکت در داخل آن ــ چه از سوي بازيگر و چه از سوي دوربين ــ گِره خورد، و هنوز هم ميخورد، نشان از آن داشت و دارد که مهرجويي همانقدر که سينمايي است، دغدغهي تآتر هم دارد. اين يعني که مهرجويي بد مبتلاست. اينکه او از «سفر به سرزمين آرتور رمبو» ــ دربهدري شعر و شاعر ــ تا ترجمهي متن نظري مارکوزه تا ترجمهي «جهان هولوگرافيک»، يکدم از وسوسهي تآتر دور نمياُفتد نشانهي همين ابتلاست. از ياد نميبريم خيزِ يکيدوبارهي او را براي بهاجرا بردن نمايشي بر صحنه، و اينروزها، ترجمهي دو کتاب از نمايشنامههاي اوژن يونسکو و سام شپارد.
اما آن ابتلاي به غلامحسين ساعدي و اين ابتلاي به تآتر سبب نشد که مهرجويي دو نکتهي بزرگ را به دستِ فراموشي بسپارد، اصلاً بهتر است بگوييم همان ابتلاي به حرارت و شيفتگي سبب شد که به آن دو نکتهي حياتي توجه نمايد، يکي تعميقِ ادارک از زبانِ غيرخودي و ديگري تسلطِ قاطع به زبان خودي ــ دو نکتهاي که غلامحسين ساعدي يا بر آن پاي نفشرد يا بهسادگي از کنارِ آن گذشت. ساعدي با آنکه در تمامي اَشکال تآتري مشق کرد، اما بهدليل عدم تسلطش بر زبانِ غيرخودي، نتوانست از اين مشقها بهسوي تداومِ تجربههايش، در خوديکردن و بسط تجربهها حرکت کند. تجربههاي ساعدي عکسالعملياند، ناپيوستهاند و درنهايت خودينشده، و عيب اين است که اين فقط در ساعدي نمايشنامهنویس اتفاق ميافتد نه در ساعدي قصهنويس.
ساعدي قصهنويس، برخلاف آنچه گفته شد مشقهايش بهثمر نشستهاند، و اين مشقها تقليدِ صرف يا فقط طبعآزمايي نيستند. قصههاي «صداخونه» يا «واگن سياه» اگر يک بار ديگر خوانده شوند عمقِ کاري که ساعدي قصهنويس براي ما کرده است بيشتر عيان خواهد شد. مهرجويي از «سفر به سرزمين آرتور رمبو» تا ترجمهي مارکوزه و «جهان هولوگرافيک» نشان ميدهد پيش از آنکه در پي برگردانِ آنچه ميبيند باشد، در پي رسيدن به فهمِ شخصي ــ خوديکردنِ مفهوم ــ از تنها مجراي حقيقي آن يعني زبان است. مهرجويي در قدم اول آنچه را که ميبيند خوب فهم ميکند.
ساعدي زبانِ فارسي را خيلي جدي نگرفت. بهفارسي نوشت اما به آن فارسي شلخته و اَلکني که عوامانه مورد پذيرش قرار گرفته بود. ساعدي آنچنان در حرصِ گفتنِ آنچه بايد گفت ميسوخت که صِرفِ گفتن را به چگونه گفتن رجحان ميداد. انگار که هيچگاه نميخواست به اَدبيتِ ادبيات و زبانِ ادبي انديشه کند. ولنگار نوشت با اين عذر که آنچه بايد از پسِ سطور فهميد مهمتر از پرداختن به هر چيز ديگريست. ساعدي زبانِ واقعگرا را همنشينِ زبان ناپالودهي روزمره ميکرد بهاينبهانه که اين زبانِ ساده، قابلفهم و کارراهانداز است. ساعدي زبان را نه صيقل داد و نه پيرايش کرد؛ بلکه مصرفکنندهی صِرفِ زبان روزمره باقي ماند.
مهرجويي اما در آثار مکتوبش نمايشِ ديگري دارد. فارسي مينويسد، اما نه خام و روزمره. معيارِ زبانِ پايه را با نوعي از فرهيختگي زبان ادغام ميکند. هماناندازه که به درک و انتقالِ مفهوم انديشه ميکند به زبان هم بهمثابهی شاخصِ رابطِ اين انتقال ميانديشد. شُسته مينويسد، بدون سهلانگاري و بيباجدادن به سطح زبان. ميرود تا زبانِ ارتقاءيافته را به چشم آورد.
در ترجمههاي فارسي پيشين از آثارِ اوژن يونسکو، هجو زباني بهنوعي پرتگويي فعال و پريشانگويي مستمر تعبير شده بود و اتفاقاً در تجربههاي ايراني ساعدي از اين هجوِ زباني نيز تأکيد بر اين دو شکل بهصورتي شاخص قابل ردگيرياند ــ زباني کموبيش مُغلق که منفجر ميشود، پخش ميشود و شامل تکههايي بدون انسجام، مرتبط و قابل جمعشدن است. کاراکترها ميگويند، بيدروپيکر، بيدليل و عاري از معنا. در کارِ ساعدي اين بيمعنا بودن با تکيه بر نمادين بودن و کارکردِ نشانهاي کاراکترها و روابطشان، بهنوعي معناشناسي خارج از متن ميانجاميد. مخاطب با دانستنِ چيزهايي خارج از متن ــ مثل ارکان قدرت، ابتلائات اجتماعي و غيره ــ به داخل متن سرک ميکِشد و نمادها و نشانههاي واقعي و غيرواقعي را در متن بهعنوان معناي آن دريافت ميکند. در واقع جهانِ متن بهسوي همان «بيمعنايي» ميرود، اما مخاطب آن را بهطريقي ديگر «معنا» ميبخشد.
در ترجمهی اخير مهرجويي از اوژن يونسکو اما هجوِ زباني بدينشکل نيست، در اين ترجمه پرتگويي جاي خود را به پُرگويي ميدهد و پريشانگويي به هرزگويي. کاراکترها پُرگويي ميکنند و از اينپُرگويي به دام نوعي تداعي معاني ميافتند و شبکهاي از گفتوگو جان ميگيرد که مبناي آن عبارت است از «حرف حرف ميآورد»؛ نوعي گُمشدنِ حرفِ اصلي در ميانِ بيشمار حرفهاي فرعي و بَدَلي. در واقع گفتوگو دستخوش نوعي حرکت مواج ميشود، بهمثابهی پَري که در نسيم به هر سوي رانده ميشود. در اين ترجمه انسجامِ زبان از ميان نميرود، کِش ميآيد، پهن ميشود، بيشکل ميشود، اما از هم نميگسلد. همين عدم انفجار، ماهيت زبان را از بين نميبَرَد، آن را «تودرتو» ميکند. در ترجمههاي پيشين همين گسست، نوعي شکل اجبار در خوانشِ سطورِ نانوشته را القا ميکرد، درحاليکه در ترجمهی پيش رو، عنصرِ گريز از حرفِ اصلي به حرفهاي فرعي، نوعي شوخطبعي، بذلهگويي و طنز را بههمراه خود ميآورد که منتقدان فرنگي هميشه از ارکانِ کارِ يونسکو شمرده بودند و ما در ترجمههاي فارسي نمييافتيمش.
ساعدي اُستادِ لحن بهجاي زبان است. ساختنِ نوعي فضا از راه ساختنِ لحن. اين سنّت غلامحسين ساعدي است حتي براي تآتر امروز ما و نمايشنامهنویسي آن ــ از ساختنِ تکيهکلام براي کاراکترها گرفته تا لحني که براي کاراکتر تيپسازي ميکند. در اين سنّت کافي است لحنِ تيپِ موردنظر قوام گيرد، تيپ براي ما آشنا شود تا ما با فراغ بال به اتفاقات، وقايع و موقعيتها برخورد کنيم. در اين گذر لحنهاي آشنا و تيپهاي آشنا بهدليل نزديکي نمونهاي آن اشخاص با ما در سطح جامعه قابلباورتر و ملموستر بهنظر ميآيند، آشنايياي که کاربُرد تيپها و لحنهايي را ارجح از نمونههاي ديگر ميکند و شايد افراط در بهکارگيري تيپها و لحنهايي در نمايشنامهنويسی ديروز و امروز ما از همين سرچشمه بگيرد. افراط در بهکارگيري لحن گاه تا به آنجا رفته که حتي گفتوگوي روزمره زير سيطرهی اين لحنها، بهنوعي بَدَلسازي زباني منجر شده است. نمونهی بارز آن در همينسالها نمونههايي از نوشتههاي داوود ميرباقري بود که لحنسازي، حتّي زبان کوچه و بازار را غيرواقعي، انتزاعي و جعلي بازنمود ميکرد. ترجمهی مهرجويي از دو اثر سام شپارد نمونهی خوبي از جايگزيني زبان بهجاي لحن است. هر دو نمايشنامه اين امکان را در کاراکترپردازي و نوع ارتباطِ کاراکترها با يکديگر دارد که اين آسانسازي از راه بازسازي لحنها صورت گيرد، اما مهرجويي بدون توجه به اين امکان، برگرداني از زبان ارائه ميدهد که افراط در آن جاي ندارد. زبان متعلق به کاراکتر است نه برداشتِ مترجم از زبان و سوقدادنِ آن از طريقِ لحن بهصورتِ آشنايي که در نزدِ مخاطب وجود دارد. اين شيوه در تمام طول ترجمه، يکدست و بي لغزش پي گرفته ميشود؛ حتّي آنجا که مخاطب مايل است قدري پرلعابتر به اين نکته پرداخته شود.
ترجمههاي نمايشي مهرجويي فرصت مغتنمي است براي يادگيري نمايشنامههاي معيار نوشتن. اين فرصت را از دست ندهيم. شايد روزي داريوش مهرجويي هم درمان شود از اين ابتلائاتِ فرخنده که هنوز بدانها دچار است.

حضرت چرمشیر
جناب مهرجوئی برای پالودگی زبان و بهرهگیری از ادبیت ادبیات مثال مناسبی نیست. خواهشمندم یكبار دیگر ترجمه او از بعد زیباشناسی را با دقت بیشتری مطالعه كنید و اگر وقت امان داد چند صفحه از آن را كنار متن انگلیسی بگذارید و بعد او را به قول رادی مقبره دار زبان فارسی كنید.
یك مخاطب | سه شنبه، ۲۸ خردادماه ۱۳۸۷، ۶:۴۹ بعدازظهر
دل من روی سبزی های کوکو جا مانده)
درس و آوازه خوان طاس را بعد از اینکه مطلب چرمشیر را در سایت دیدم . خواندم . چرمشیر وقتی کتابی را معرفی
می کند آدم خیالش راحت است که کتابی فوق العاده خواهد خواند . آخر چرمشیر در آنالیز کتاب مثل شرلوک هلمز عمل
می کند-راستی چرا؟ چرا وقتی مرحوم ساعدی دست به تجربه می زند و -ماه عسل -را می نویسد ، دلچسب نیست اما وقتی - آوازه خوان طاس-را می خوانی ،قصه خانواده ای عجیب و غریب . با حرفهای عجیب غریب و با رابطه هایی عجیب غریبتر . مثل ماه عسل زده نمی شوی؟-
شاید دلیلش غرب زدگی من باشد - این جمله ای است که مادرم می گوید بی برو بر گرد وقتی من ازش سوال می کنم چرا نمونه غربی اینقدر خوب است و نمونه وطنی اینقدر نچسب
می گویم این چرمشیر مهربان - این چرمشیر صبور - با اینکه مثل آیدین شاهدی است به روز گاری که روشنفکرانش خسته و گوشه گیرند به هیچ وجه به جوجه نویسنده ها اجازه غر زدن نمی دهد . از آنها می خواهد که بخوانند . اینقدر بخوانند که این دست چغرشان نرم شود . مگر دست نرم دست کار نکرده نیست؟. شاید منظورش دستی مثل دست مادرم بوده که با وجود کارکرده بودن ،نرم است . کف دستش یک خط دارد . خط بخیه است . سالها قبل وقتی سبزی کوکو خورد می کرد چاقو دستش را برید و خون روی سبزی ها ولو شد ! و من خیلی از سبزی خورد کردن می ترسم - کار ظریفی است . مثل نمایشنامه نوشتن است . لذتی دارد آغشته با ترس ! برای من که ترسش دو برابر است چون دلم روی تمام سبزی های کوکو جا مانده
milad | سه شنبه، ۲۸ خردادماه ۱۳۸۷، ۷:۲۴ بعدازظهر