علیرضا
محمد چرمشیر
عليرضا نادري در بيمارستان است. جوانان پُرشور دهههاي شصت و هفتاد حالا خستهتر و رنجورتر از آناند که گمان ميرفت. اينروزها بايد روزهاي طلاييشان ميبود که نيست. اينروزها بايد روزهاي برداشت از آنهمه تلاش و تجربهاندوزيشان ميبود که نيست. سر چرخاندهايم و روزگار گذشته است. روزهايي بود که يکنَفَس معترض بوديم به زمانِ ازدسترفتهي تآترمان، به روزهاي نداشتنِ بيضايي و رادي و ديگراني که بايد ميبودند و نبودند، به احتياجمان و به تجربههايي که بايد پا ميگرفت و نگرفت، و حالا از آنها نميگوييم، از خودمان ميگوييم، از روزهاي سوخته، روزهايي که ميتوانست باشد و نبود، نيست و انگار نخواهد بود.
روزگار همين است. تا وقتي شيادان بازي بَدَل بهجاي اصل ميکنند، روزگار همين است. تا وقتي حافظهاي در کارمان نيست، تا وقتي تجربه را مکرّر در مکرّر تکرار ميکنيم. روزگاري تآترمان را از نخبهها تُهي ساختيم و قحطي را تجربه کرديم تا دوباره، همينامروز، به آن تجربهي دلگير و جانسوز بازگرديم و با نخبگانِ امروز همان کنيم که با پيشينيان کردهايم؛ فرصتسوزي و ديگر هيچ.
جواب روزهاي رفتهي بهرام بيضايي را نداديم؛ روزهايي که ميتوانست باز برايمان «مرگ يزدگرد» بسازد و نساخت. نگذاشتيم که بسازد. خودمان را از ديدنِ دوچندان «مجلس شبيه...» و «کارنامهي بندار بيدخش» و «اَفرا...» محروم کرديم. و بزرگمان را از بخشيدنِ همهي آن تجربهها که يافته بود و يافته است به خودمان. حميد سمندريان و بيشمار همچون او را از خودمان دريغ کرديم که امروز افسوسي باشد و دريغي. و حالا باز به همان راه ميرويم. به نامهايي بنگريد که تا همين سه چهار سال پيش از اين بودند و حالا نيستند. به آنهمه آدمهاي پُرشور که با بضاعت اين تآتر ساختند، تجربه کردند، باليدند و در آستانهي پختگي و انتقال همهي آنچه ريزريز و آرامآرام اندوخته بودند با سيليهاي بدسليقگي، سياستبازي، شارلاتانيزم و نبودِ مديريت، به عقب رانده شدند.
عليرضا نادري در بيمارستان است. رنجور و خسته است. نيمي از آنچه را ميتوانست انجام بدهد هنوز انجام نداده. او بايد همهي آنها را انجام ميداد. شورَش را داشت و دارد. توانش را داشت و دارد. او وظيفهاش اين بود و هست. براي انجام همين وظيفه تلاش کرده بود و ميکند، اما حالا خسته از پَسزدهشدنهاي بيشمار، مانده در کُنج خودش. اين کُنج اگر امروز بيمارستان «آتيه»ي تهران است، ديروز خانهاش بود، و ديروزتر اتاق مديراني که حتي حرمت انسان را نميفهميدند چه برسد به حرمت قلم و روشنفکري و فرهنگ و هنر.
ما روزهاي رفته و سوختهي عليرضا نادري را بايد از که طلب کنيم؟ از که بايد بپرسيم چرا محروم ماندهايم از دوچندان «سعادتِ لرزان...» و «پچپچههاي...»؟ روزهاي جشن تآتر به چه کارمان آمد وقتي حميد امجد نبود، فرهاد مهندسپور نبود، جلال تهراني و ديگران نبودند؟ ما محروم از بيضايي و رادي و ساعدي و خلج و ديگران از کورهراههاي سختي عبور کردهايم. عزيزانِ بسياري را در نيمهراه وانهاديم، و امروز باز، در آستانهي همان کورهراه سنگلاخ، جوانانمان را رها کردهايم و ميکنيم. من وحشتزدهام از راهي که نوآمدگان بايد بپيمايند، راهي سخت و پُرهلاکت. چرا با خودمان اينچنين ميکنيم؟
عليرضا نادري در بيمارستان است. شفايش عاجل. تآتر نَفَسنَفَس ميزند، گورکنان در انتظار.

اينبار از گوشه نشيني و واپس خوردن و انزوا نوشتيد آقاي چرمشير. كاش مي شد باور نكرد. كاش مي شد چشمان خود را ببنديم و وقتي باز كرديم ببينيم دنيا چيز ديگري شده. كاش بشود اين تلخي جهان وقتي زنده ايم شيرين شود. كاش بشود وقتي بار ديگر نوشتيد دنيا همان چيزي باشد كه بايد. ولي چه اميد كه خواب زود پاره مي شود.
عليرضا خرقاني | شنبه، ۲۵ خردادماه ۱۳۸۷، ۷:۱۵ بعدازظهر
سلام چرمشیر عزیزم، استاد نمایشنامه نویسی تخصصی. نادری سرمایه ای است. متاسفانه سرمایه های انسانی و فرهنگی در این مرز و بوم بد فراموش شده اند. تئاتر رو به احتضار گویی نمایشنامه نویس نمیخواهد. برای نادری دعا کنیم. سلامت تو، نادری و اصحاب درام ایران را از خدا میخواهم. یاحق.
ابوذر کریمی | یکشنبه، ۲۶ خردادماه ۱۳۸۷، ۰:۳۷ بعدازظهر
(من یک بار نعلبندیان را دیدم)
این جمله را چرمشیر گفت . در کتا ب کارگاه نمایش خواندم که نعلبندیان سال شصت و هشت مرد . و من با خودم گفتم حتما چرمشیر او را دیده . دیده بود . یک بار در هیبت مرده متحرک! – دلم سوخت –انصاف نیست . انصاف نیست آن همه استعداد به همچین حال و روزی بیفتد. آن هم یک نمایشنامه نویس !- در مملکتی که خود بی نیاز از دیالوگ می داند!
حالا چرمشیر نوشته –نادری – بیمار است . طفلی چرمشیر .قسمت است که خیلی چیزها را ببیند . مثل آیدین مهربان-چه صبری دارد این چرمشیر! –
دوستانش امروز یا غمگینند یا مثل نادری بیمار- و او وقتی ازش می پرسیدم - خوبین استاد؟- می گفت –خوب – خوب- چه خوبی آخر مهربان ؟- چه خوبی آخر صبور؟- مرا بگو با خودم گفتم نکند چرمشیر هم اسیر روزمرگی شده . چه ساده بودم من ! چرمشیر باید بنویسد .آن هم در روزگار نا مردمی ها !
milad | دوشنبه، ۲۷ خردادماه ۱۳۸۷، ۲:۵۶ بعدازظهر
محمد عزیز
خبر ناراحت کننده ای بود و برای من تکان دهنده.
تئاتر به شدت وابسته به عناصر غیر تئاتری شده است. غیر از ممیزی که سالهاست سلیقه مدار شده عاملی همچون پیشرفت رسانه ها سد راهی برای این عزیز نحیف(تئاتر) شده است.جدایی نسل امروز از علیرضا و نویسندگان هم نسلش راجدایی روزگار نو از روزگار گذار تعبیر می کنم. هنرمندان دوران گذار که در ایران پهنه ی گسترده تری پیدا کرده از اینجا راندگان و از آنجا ماندگانی شده اند که دست روزگار هم این گونه کمر به حذفشان بسته است . علیرضا هنوز به چهل سالگی نرسیده است . تکان دهنده است که جوان مرگی مان(دور از جان علیرضا)را در زنده بودن ببینیم. می ماند دعا برای علیرضا و تئاتر برو بچه های گذار.
محمد رضا عرفانی | سه شنبه، ۱۱ تیرماه ۱۳۸۷، ۲:۵۴ بعدازظهر
پُر و پيمانيِ بي شرم ذهن ما از كلمات، پايگاه ما در پله هاي تاريخ، اين همه؛ از ما، نسلی ساخته تنبل یا بیچاره یا اخته! بین این صفت ها یک دنیا تفاوتِ بار معنایی هست! خودم ((فراریان خوابیده)) را می پسندم! پيامبراني، با يك دوجين عصای اعجازی که در جيب هايمان به هم می رسد، جخ خود آگاهیم بر اين دارايي، اما بسكه بي درد، بي حوصله، تنبل و –پر رنگ تر از همه – بي انگيزه ايم؛ هيچ ضربه ي نبي گونه اي بر هيچ سنگي نمي كوبيم، هيچ چشمه اي راه نمي اندازيم. خود خواسته خود را از صورت مساله، ندار می کنیم. هزار بار تصميم گرفته ايم، خيلي جدي، مثل بچه ی آدم بنشينيم پاي نوشتن. در طول عمر نويسندگي مان، تنها كاري كه نكرده ايم نوشتن بوده است. تو گويي اصحاب غار كه تنها و تنها، حركت مختصر ناخود آگاه پهلو به پهلو شدن داشته ايم، آن هم به هراس تشکیل خون مردگی در زیر لحاف پوستمان. هر لحظه خود را در انتهاي يك صف مي بينيم، نه حوصله هست جا را به جلو جابه جا کنیم و نه شهوتِ خدا شدن مجالمان مي دهد كناره بگيريم از این در صف بودن. پاشنه آشیل ما، هم جواریِ آرمان گرايي با دنده پهن بودن است. نصف يك نوزاد سن و سال داريم، ده برابرِ همه ی پيرمرد ها بار تجربه ي تاريخي داريم و صد برابر هر بشر زاده ای از خودمان انتظار داريم، در نتیجه بی آنکه کاری کرده باشیم قرن ها احساس خستگي و كهولت مي كنيم. خلاصه اينكه در نسل ما هم همه رقم معجونی به هم می رسد.
نادری استادم بود، هست و خواهد بود. ما را دچار کرد اما صاحبان آکادمی یا ما او را رماندیم.
کاش بر او حمله نمی بردیم خود را به تمامی بر او می افکندیم. کاش هرچه زودتر سلامتی را از جیب خدا بدزدد.
سلمان باهنر | شنبه، ۲۲ تیرماه ۱۳۸۷، ۱۱:۳۲ بعدازظهر