اين هفته
محمد چرمشير
الف ــ پدرها و پدرخواندهها
روز شنبه بيستوهشتم ارديبهشتماه در مراسم اختتاميهي دومين دورهي جايزهي ادبي «روزي روزگاري» از استاد بهرام بيضايي تقدير شد. هرچند اين تقدير، تقديري است از يک عمر فعاليتِ او در زمينهي نمايشنامهنويسي، اما اگر اين عنوان هم نبود باز اين بيضايي بزرگ بود که بايد براي فعاليتِ يکسالهي گذشتهاش مورد تقدير قرار ميگرفت. انتشارِ نمايشنامهي «سهرابکُشي» و فيلمنامهي «لبهي پرتگاه»، اجراي نمايش «افرا...» و تدارکِ ساخت فيلم «وقتي همه خواب بوديم» ــ که اکنون در مرحلهي فيلمبرداري است ــ از بيضايي همچنان چهرهي پُرکاري به دست ميدهد. ديگر صحبت از نقشِ استاد در نمايشنامهنويسيِ ما و اثرِ شگفتانگيزِ او بر تئاترمان صحبتي تکراري است و اهداي جايزهي ادبي «روزي روزگاري» کمترين سپاسِ همهي نسلهاي تئاتر ايران نسبت به اوست. اما توجه به يک نکته در اين باره بسيار ضروري است. صحبتهاي ايندر و آندرِ جماعتي که هنوز پروندهاي درخور بهنام خود در تئاتر ما ندارند مبني بر اينکه دورهي کساني چون بهرام بيضايي به پايان رسيده، نکتهاي است که نبايد بهآساني از کنارِ آن گذشت. اين جماعت با کمترين ميزانِ دانش و آشنايي از آنچه استاد با تئاترِ ما کرده است، تنها با هدفِ بيرونراندنِ بزرگان بهمنظورِ نمايشِ اين نکته که ديگر کسي جُز خود آنان در عرصه باقي نيست، زمزمههايي را آغاز کردهاند که در نهايتِ امر جز اسفبارترکردنِ اوضاع فعليِ تئاتر هيچ سودي ندارد. از يادمان نرفته روزهايي را که اسلافِ اين جماعت ــ يا پدران معنويشان ــ بههمين نيت، بزرگانِ ما را از صحنه بيرون راندند و خودشان با کمترين بضاعتِ ممکن به مسندِ تئاتر ايران تکيه زدند؛ و آثار و تبعاتِ اين حرکت صدماتي بود که تا همين امروز گريبانِ تئاتر ما را رها نکرده است. حالا بعد از گذشتِ سيسال، نوادگانِ همان آقايان با شعارِ «تمامشدنِ بزرگان» ميروند تا بارِ ديگر تجربهي انجامشده را دوباره تجربه کنند و از اين راه قبالهي روزگار را بار ديگر بهنامِ جعليِ خودشان رقم بزنند.
بيضايي با نمايش «افرا...» نشان داد که هنوز جوانتر از همهي جوانانِ تئاتر ما ميانديشد و اگر گردشِ روزگار و دستهاي پيدا و ناپيدا اجازهي حضور به او بدهند، ارزشهاي بزرگتري به تئاترِ ما خواهد افزود، همانگونه که در تمامِ اين سالهاي غيبتِ تحميلشده بر او نشان داده بود چهاندازه نوآوري براي نمايشنامهنويسيِ ما در چنته دارد. جماعتِ بيحافظهاي که فقط با اغراضِ شخصي دوباره عَلَمِ کهنهاي را بهدست گرفتهاند، نه تاريخ ميدانند و نه به تئاتر بهمثابهي يک هنرِ انديشمند مينگرند. نگاهِ کوتاهي به آنچه بر صحنههاي تئاترِ ما ميگذرد حاوي هردوي اين نکات است. نمايشهاي تکراري و کليشهاي که تجربهي دستچندم از تجربههاي پيشتر و پيشترند، در کنارِ حذفِ هرگونه انديشه که بهمددِ مميّزيِ افسارگسيختهي اين روزگار حاصل شده، تئاتري بينَفَس، اَبتر و خالي از هر جذابيت پيشِ چشمِ مخاطبان نشانده است. و بيشک بههمين دليل است که اجراي دو نمايشِ «افرا...» و «ملاقاتِ بانوي سالخورده» از دو نامدارِ تئاتر ايران ــ بيضايي و سمندريان ــ به دو حادثهي بزرگِ تئاتر اينسالها تبديل شده است ــ دو نمايشي که ميخواهند تکراري نباشند و امکانِ انديشيدن را فراهم آورند.
جماعتِ فريبکارِ اين روزهاي تئاترِ ما، در شارلاتانيزمِ ذاتيِ خود، اين نکتهي بديهي را پنهان ميکنند که عرصهي تئاتر بايد عرصهي بروزِ تواناييها باشد، و بهکمکِ «لابي»کردنها، توطئههاي در پَسَله و عنوانکردنِ حرفهايي که فقط در حلقههاي همانديشان کاربُرد دارد نميتوان جايگاهي در درازمدتِ اين تئاتر يافت. حذفِ بزرگان خودزنيِ تئاتر ماست. به تاريخ نگاه کنيم: يک بار اين خودزني انجام گرفته و نتيجهاش نبوده جُز همين دريغ و حسرتها که در تئاترِ ما هست.
با اهداي جايزهي دومين دورهي برگزاري همايش ادبي «روزي روزگاري»، يک بار ديگر براي استاد بهرام بيضايي از جاي برميخيزيم و براي اداي دِين به اين مردِ هميشهاستاد، سر فرود ميآوريم.
ب ــ رفقا ناراضياند
رفيقمان آقاي ايوب آقاخاني در صفحهي ادب و هنر روزنامهي «همشهري» شنبه بيستوهشتم ارديبهشت، عنوان کرده است اجراي نمايش «رودکي، جادوگر واژگان سبز» بهکارگرداني آقاي علي پويان مورد تأييد ايشان (درمقام نويسندهي متن) نيست؛ دليل را هم اِعمالِ تغييرات اساسي (بهدستِ کارگردان) در متن و منهدمشدن نمايشنامه در اثر اين تغييرات ذکر کرده است. اينکه نمايشنامهنويسي چون آقاخاني به تغييرات و انهدام نمايشنامهاش و نابلدي کارِ يک کارگردان معترض شده، جاي تشکر دارد و بهعنوانِ شروع حرکتي که ميتواند تأثيرات خوبي بر تئاتر ما بگذارد ستودني است، اما يک نکته باقي ميماند براي جماعتي که کارنابلدي يک کارگردان را به اغماض مينگرند و تازه توليدِ «ويژه» هم به او سفارش ميدهند؛ و يک نکته نيز ميماند براي خود ايوب آقاخاني نه بهعنوان نمايشنامهنويس، بلکه بهعنوان مسئول يا دبير شوراي نظارت و ارزشيابي مرکز هنرهاي نمايشي (هرچند که فعلاً مدعي جدايي از اين شوراست اما دستکم مدت زماني قابل اعتنا در آنجا بوده و نقش مهمي هم در آن داشته و اين حضور را قابل دفاع هم ميداند).
آقاياني که مدعي کمبود تالارهاي اجرايند و خيلِ دستاندرکارانِ تئاتر را با شعار «حفظ تئاتر» پشتِ درهاي تالارهاي اجرا نگه داشتهاند (که اتفاقاً آقاي آقاخاني خود سالها جُزوِ همين آقايان بوده)، چگونه ميتوانند سفارش ويژه به کارگرداني را توجيه کنند که يکي از اعضاء اصلي خودشان نسبت به کارآيي او نظري چنين منفي دارد؟ (نقداً مهم نيست که ما هم با نظر او موافقيم يا مخالف). بهچه اعتباري کارِ اين کارگردان مورد تأييد قرار ميگيرد و صاحب تالار اجرا ميشود وقتي اجراهايي با کارگردانانِ تواناتر، بهاتهامِ ضعفِ متن و ضعفِ اجرا (اتهامي که همان شورا ميزند) از همهچيز محروم ماندهاند؟ (ميدانيم که هيچکس جوابي به اين پرسش نميدهد، اما پُرسيدنش که ضرري ندارد؛ دارد؟)
اما آقاي آقاخاني نويسنده که چنين نسبت به انهدامِ ساختاري متن خويش معترض است، آيا نميداند و نميدانسته است که اِعمال مميزي هم ميتواند باعثِ همين انهدام شود، که اصلاً کارِ شوراي ايشان اِعمال و تحميلِ تغيير در سطرسطرِ متنهاي نويسندگانِ مختلف است، که اِعمال تغييرات در يک متن با شعار «حفظ تئاتر» توانسته متنهايي را اَبتر و ويران کند؟ شايد هم آقاخاني عزيز اين نظر را تنها در مورد اثرِ خودش قبول دارد و بس. اگر يک کارگردانِ نابلد ميتواند يک متن را ويران کند، مميزي افسارگسيخته قادر به انجام اين عمل نيست؟ ايوب آقاخاني کاربلدتر از آن است که اين نکته را انکار کند، اما اين را نيز ميدانسته و ميداند که روزگاري بايد ميدانِ آن مسئوليت را خالي ميکرد و امروز هم بايد از گذشته دست و دامن بشويد.
ج ــ جوابي به کجا و کي؟
جوابيهي رضا صابري عزيز به بيانيهي کانون کارگردانان تئاتر وابسته به «خانهي تئاتر» را در روزنامهي «قدس» خواندم و سخت متعجب شدم؛ هم بهدليلِ لحن و ادبياتِ اين جوابيه و هم بهواسطهي نوشتهشدنِ اين جوابيه بهقلم عزيزِ نازنين، رضا صابري.
دليلِ سعي نهفته در جوابيه را در القاي اين مطلب که بيانيهي کانون کارگردانان درواقع بيانکنندهي سخنان شخصي محمد رحمانيان بوده است درک و هضم نکردم. بهگمان من اين بيانيه پيش از آنکه حاوي مکنونات قلبي رحمانيان باشد (اصلاً نميدانم اين بيانيه را او نوشته يا نه) حاوي صداي اعتراضي بود که کارگردانان تئاتر ما ــ يکبهيک ــ را شامل ميشد (هرچند هنوز هم اعتقاد دارم اين بيانيه ديرتر از آنچه بايد منتشر شده است). اين اعتراض برآيند همهي اتفاقاتي است که نتيجهاش همين احوالات و روزگاري است که براي تئاتر ما پديد آمده. تئاتري بيهويت، بيبُنيه، عقيم و از همه مهمتر، بيانگيزه و مبتني بر دوري و نزديکي به قدرتِ دولتي تئاتر؛ تئاتري که اتفاقاً خود را از بهترين پشتيبانانش محروم ساخته؛ تئاتري که ديگر حتي گوشهي چشمي به تئاتر زايندهي شهرستان ندارد؛ تئاتري که اتفاقاً خود را از وجودِ آدمهايي چون رضا صابري بيبهره کرده است. اگر اين کانونِ کارگردانان توانسته باشد خود را از سياستهاي انفعالي آقايان هيأتمديره «خانهي تئاتر» جدا کند و بهعنوان يک نهاد صنفي به جستوجوي هويتِ خويش برآمده باشد، بدينمعناست که بر وجود و حقانيتِ همهي کارگردانان در تمامِ اين سرزمين انگشت نهاده است. رضا صابري عزيز خود بهتر از همه ميداند که اين سياستهاي اِنفعالِ صنفي در کنارِ آن سياستهاي سليقهگرايانه و متکي بر ميداندادن به شارلاتانها، چقدر به تئاتري که خودِ او شاخصهي آن است ضربه وارد کرده.
بيانيهي کانونِ کارگردانان اگر نوشتهي شخصي محمد رحمانيان هم تلقي شود، بيانيهي روشنگري است که بر وظايفِ يک نهادِ صنفي تأکيد ميکند؛ نهادي که ميبايست با حضورِ مقتدرانهي خود بر سياستهاي «مندرآوردي» قدرتِ دولتي تئاتر اثر ميگذاشت ــ کاري که با مماشات و محافظهکاري، هرگز، به انجام آن توفيقي نيافت. لحن و ادبياتِ رضا صابري عزيز، بهعنوان شخصي که بيشترين آسيب را در اين ميان خورده، لحن و ادبياتي است که راه را بر روشنگري درونِ اين بيانيه ميبندد و اين بيانيه را به سطح گلهمندي فردي تنزل ميدهد. اي کاش گلهمنديها از سويهي مثبتِ اين بيانيه تفکيک ميشد و نقدِ اشخاص، اثراتِ اين بيانيه را ناديده نمينهاد.
د ــ درودها و بدرودها
در خبرها آمده است رئيس کانون نمايشنامهنويسان وابسته به «خانهي تئاتر» براي اعتراض به انفعالِ هيأتمديرهي «خانهي تئاتر» و آنچه فراموششدنِ وظايفِ اصلي اين جمع خوانده شده، استعفا داده است. اگر اين خبر در خبري جديدتر مورد تکذيب قرار نگيرد، بايد در برابرِ اين عمل رئيس کانون نمايشنامهنويسان سرِ تعظيم فرود آورد. بعد از بيانيهي روشن و جسارتآميزِ کانون کارگردانانِ تئاتر در ردّ مماشات و اِنفعال مادامالعمر آقايان «خانهي تئاتر»، اين حرکتِ آقاي رئيس ميتواند نشان از پايانِ صبر و تحملِ جماعتِ تئاتر تلقي شود درباب سياستِ عجز و دستبهدهانشدن و چشمدوختنِ آقايانِ «خانهي تئاتر» به دست و به جيبِ مديران دولتي تئاتر. اين عملِ اعتراضآميز هرچند دير انجام پذيرفت، اما بهدليلِ عيانکردنِ تعارضِ بدنهي تئاتر با سياستهاي محافظهکارانه در نزد آقايان، عملي قابلتقدير است.
با اين حال رئيسِ مستعفي کانون نمايشنامهنويسان ايران و ديگر اعضاي ناراضي اين کانون نبايد يک نکته را از ياد ببرند: آنها لابد بايد جوابگوي تصميماتِ تمام روزهايي نيز باشند که با اين مماشات همراه و همسو بودهاند؛ احتمالاً بايد در برابر همصنفان خود در کانون و بيرونِ کانون در بابِ عملکردِ خودشان، حمايت بيشائبهشان و پيادهکردنِ اين سياستِ عجز و مماشات توضيح لازم و کافي بدهند. همينکه آقاي رئيس و اعضاي ناراضي بعد از سالها همراهي و اِعمال سياستهاي هيأتمديره در کانونِ خود، دامن برچينند و به ساحلِ امن قدم بگذارند، نشانِ برائتِ آنان از کارهاي کرده و ناکرده نيست. اين آقايان سالها کانون را در جهت اِعمالِ همين سياستها هدايت کردهاند و اعتبار و شأنِ کانون را در نزدِ اعضا و ديگر فعالان به کمترين درجهي ممکن تقليل دادهاند. اين حرکتِ جسارتآميز آنزمان رنگي از شرافت به خود ميگيرد که همراه با نقدي باشد بر شيوهي عملکرد خودشان.
از حافظهي دستاندرکارانِ تئاتر و بهخصوص نمايشنامهنويسان پاک نخواهد شد شيوهي رفتار، اِغماضها و همسوييهاي آقايان با سياستهايي که پيشاپيش مانع از استقلال صنفي نهادي چون «خانهي تئاتر» ميشد. و باز يادمان نميرود که همين آقايان بارها و بارها در ضديت با هر صداي اعتراض و در همسويي با سياستهاي ديکتهشده، دهان به جانبداري ميگشودند و هر اعتراضي را بهقيمتِ بياعتبارکردنِ افراد و نهايتاً خودِ حرفه پاسخ ميگفتند.

آقای چرم شیر . چقدر تلخه که شما از اول افتتاح این روزنگار پر از اعتراض بودید و برای ما - آرزومندان - چقدر خوندن اینها سخت بوده و مایوس کننده . ولی چیزی که هست ، از طرفی خوندن اینها دلنشین هم هست ، که شاید بخاطر معترض بودن همه ما به شرایط موجود - هر کس به دلیلی - و شاید هم نثر صریح و بی پرده شما باشه . فقط ایکاش فرصت بشه وقتی ساعت صفر یکشنبه روبروی جناب رحمانیان نشسته اید ، این حرفها - نه ، نه همه شون که فرصت نمیشه . حتی بخشی شون، به همون روالی که خودتون مایل بودین و در یکی از روزنگارها نوشتید - بازگو بشه . فکر می کنم با حضور جناب رحمانیان شرایطش بهتر از همیشه فراهم باشه . فقط شما رو بخدا از گونه ملودرام پیروی کنید و آخرش رو با دادن امید و آرزوهای بزرگ ختم کنید .
امیر | پنجشنبه، ۲ خردادماه ۱۳۸۷، ۱۱:۴۴ صبح
سلام آقاي چرم شير
ديگر دارد قضاوت كردن برام سخت مي شود. قضاوت در مورد اتفاقات و حرف و حديث ها. ما آدمها در اين روزگار خيلي غير قابل پيش بيني شده ايم. به خاطر همين هم فكر مي كنم بايد منتظر هر خبري باشيم. خبرهايي در مورد يك موضوع و حتا به شدت متناقض. و اين تناقض ها اگر كمي ريز بين باشي آزارت خواهد داد. مي فهمم تان. اگر اين فهميدن به دردتان بخورد. سرافراز و سلامت باشيد.
عليرضا خرقاني | پنجشنبه، ۲ خردادماه ۱۳۸۷، ۶:۱۸ بعدازظهر