گزارشِ یک تجلیلِِ از پیش اعلام‌شده

شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

حمید امجد
چنان‌که اعلام شده است، جوایز ادبی و هنری «روزی روزگاری» امشب (شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ماه) اهدا می‌شود. وظیفه‌ی داوری و انتخاب و البته اهدای این جایزه در بخش ادبیات نمایشی با گروهی سه‌نفره بود شامل محمد چرم‌شیر، محمد رحمانیان، و من. و ما با هریک از دو رویکردِ محتمل و پیش روی‌مان، که یکی می‌توانست انتخاب یک «اثر» برگزیده‌ی سال و اهدای جایزه به خالقِ آن باشد و دیگری انتخابِ یک «چهره»‌ی تأثیرگذارِ ادبیات نمایشی به‌منظور تجلیل از یک عمر فعالیتش، استاد بهرام بیضایی را برگزیدیم؛ چه بابت هریک از آثارِ عرضه‌شده‌اش در سالی که گذشت، نمایشنامه‌ی به‌صحنه‌رفته‌اش (افرا؛ یا روز می‌گذرد)، اثرِ نمایشیِ تازه منتشرشده‌اش (سهراب‌کُشی) ــ یا حتی آخرین فیلمنامه‌ی چاپ‌شده‌اش (لبه‌ی پرتگاه) اگر فیلمنامه را نیز، به‌درستی، در شمارِ ادبیات نمایشی بیاوریم ــ و چه به‌پاسِ یک عمر فعالیتِ پرثمرش، که به پنجاهمین سالش قدم گذاشته‌ایم.
از ما خواسته شد متنی به‌عنوان بیانیه‌ی داورانِ این بخش بنویسیم که دلیلِ اهدای جایزه در آن ذکر شده باشد. محمد رحمانیان زحمتِ نوشتنِ متنی را کشید که در زیر می‌خوانید:
«آقاي بيضايي عزيز
تقدير از شما دليل نمي‌خواهد. مثلِ تقدير از خورشيد و ماه. يا تقدير از جنگل و دريا. درختان نيازي به تقدير ندارند. همين كه به‌جرمِ راست‌قامتي تبر بر تن‌شان ننشيند بزرگ‌ترين تقدير است. به سرو چه هديه‌اي مي‌توان داد كه آزادگي‌اش را مرهونِ تهيدستي‌اش مي‌داند؟ رودها به‌جاي تقدير از باران، جاري مي‌شوند. بهار تقديرِِِ زمين است از آسمان و عسل تقديرِِ زنبور از گل. ديده‌ايد درختانِِ سرفراز در تقدير از باد چگونه كرنش مي‌كنند؟ و رهگذرانِِ سالخورده در تقدير از خاطرات، ترانه‌هاي قديمي را در كوچه‌هاي تاريك زمزمه مي‌كنند؟ پنجره‌هايي هستند كه گوشه‌اي از آسمان را به ما هديه مي‌دهند؛ و ما در تقدير، گلدانِِ كوچكي در كنارشان مي‌نشانيم. و از ياد مي‌بريم پنجره، خود تقديرِِ اتاق است از كوچه. از ياد مي‌بريم كه تقدير از قدر مي‌آيد و در اين زمانه‌ي قدرناشناس، هيچ تقديري نمي‌‌تواند ذره‌اي از رنجِ اين سال‌هاي رفته بكاهد. پس، آقاي بيضايي عزيز، ما نيز چون شما بر اين كوششِ بي‌ثمر واقفيم. اما به‌هر تقدير، شما را از اين تقدير گريزي نيست…
آقاي بيضاييِ عزيز
نه‌فقط به‌خاطر پنجاه سال تلاش در زمينه‌هاي گوناگون فرهنگي و هنري، از پژوهش و نمايشنامه‌نويسي گرفته تا تدريس و فيلمسازي، نه به‌خاطر يادآوريِِ شأنِ فراموش‌شده‌ي زبانِِ فارسي، نه به‌خاطرِِ دميدن روحي دوباره در كالبدِ نمايشِ ايراني، نه به‌خاطرِ غبارزدايي از آيين‌ها و مراسمِ از ياد رفته و جست‌وجو براي رسيدن به ريشه‌هاي فرهنگی‌شان، نه به‌خاطرِ پژوهش در جنبه‌هاي نمايشيِ اقوام دوردست، نظير چين و ژاپن، به‌نيتِ دستيابي به جلوه‌هاي مشترك با نمايش و فرهنگِ ايراني، نه به‌خاطرِ خلاقيت و نوآوري در شاخه‌هاي مختلف سينماي نوين ايران، از فيلمنامه‌نويسي تا كارگرداني و تدوين، نه به‌خاطرِ بي‌اعتباركردنِ تاريخِ رسميِِ دروغ‌پردازِ هزاران‌ساله‌ي اين مرز و بوم كه مردمان در آن غيبتي عظيم دارند ــ و نه به‌خاطر ده‌ها دليل از اين‌دست كه بارها و بارها به‌خاطرشان تقدير شده‌ايد؛ بگذاريد اين بار به‌پاسِ آن‌چه در تمام اين سال‌ها به ما آموختيد شما را بخوانيم: اين‌كه جهان، اين جهان، جاي خوبي براي زيستن نيست… و اين پاسداشتِ واژه‌ي «انسان» است كه زماني بزرگ آفريده شد و آزاد و ارجمند، و زمانه كوچكش شمرد و در بندش ساخت و بزرگواري‌اش را هيچ شمرد و در اين رجعت به آدمي‌ست كه خويشتن را به ياد مي‌آوريم، و در اين يادآوري‌ست كه شما را باز مي‌يابيم؛ با فانوسي كوچك، ايستاده در كوره‌راهي سخت و تاريك، تنها و در انتظار. نه، بهرام بيضايي دليلِ راه نيست؛ او خود به ما آموخته كه هركس بايد خود دليلِ راهِ خويش باشد. همچون آفتاب كه خود دليل آفتاب است، همچون بهرام بيضايي.»

متنِ محمد رحمانیان منظورِ ما سه تن از این گزینش را به‌خوبی در بر داشت، اما برگزارکنندگان مراسم مشکلی ناگزیر با آن داشتند: حجمِ این متن برای ثبت در لوح یادبودِ جایزه طولانی بود، و درحالی‌که محمد هم در سفر بود طی تماسی از من خواسته شد متن را کوتاه کنم و حجمش را به نصف تا یک‌سوم تقلیل دهم. طبیعی بود من جسارتِ دست‌بردن در متنِ زیبای محمد را نداشته باشم، و البته کوتاه‌کردنِ آن هم ــ تا حد نصف یا یک‌سوم ــ فقط می‌توانست نارسا و نامفهومش کند. بنابراین با این فکر که متن اصلی ــ یعنی نوشته‌ی محمد رحمانیان ــ را همزمان با برگزاری مراسم منتشر خواهیم کرد، یادداشتِ کوتاهِ دیگری البته با بهره‌ی فراوان از نکاتی در همان متنِ پیشین تنظیم کردم، و البته به‌خواستِ برگزارکنندگانِ مراسم کوشیدم با وضوح بیشتری از دلایل اهدای این جایزه سخن بگویم:

«استاد عزیز، جناب آقای بهرام بیضایی
برای تقدیر از پنجاه سال آفرینشِ خلاقه و پیوسته‌ی شما، فارغ از کمیّتِ غرورانگیزِ سالیانِ کار و شمارِ شگفتی‌انگیزِ آثارتان، باید به کیفیّتِ آثار نیز اندیشید که هریک‌شان خود حاصلِ پنجاه سال تلاشِ بی‌وقفه می‌تواند باشد؛ و این جُداست از گوناگونیِ شگفتِ قلمروهای فرهنگیِ کارتان از نویسندگی و کارگردانی و تدوین و پژوهش و تدریس در زمینه‌های مختلفِ نمایش و سینما، و جُداست از نتایجِ پُرشمارَش همچون یادآوریِ شأنِ از یاد رفته‌ی زبانِ فارسی، بازجُستنِ ریشه‌های فرهنگِ این سرزمین، دمیدنِ روحی نو در کالبدِ نمایش ایرانی، افراشتنِ شمایلی نو از سینمای روشنفکرانه‌ی ماندگار برای این مردم و این فرهنگ، و ــ شاید فراتر از این‌ها ــ دگرجویی در برابرِ هر شکل از ایستاییِ فرهنگی، یادآوریِ ارزشِ یکّه‌ی فردیّتِ انسانی، زیستن همچون اثری هنری، و نتایج گرانبهای دیگری که این‌جا حتی مجالِ شمردن‌شان نیست.
از ما بپذیرید که ناگزیر انتخاب‌مان را تنها به قلمروِ ادبیاتِ نمایشی محدود کنیم و بهانه را تنها به آخرین نمایشی که به صحنه برده‌اید، «افرا...»؛ یا آخرین نمایشنامه‌ای که منتشر کرده‌اید، «سهراب‌کشی»؛ و بسنده کنیم تنها به یک آموزه از همه‌ی آن‌چه از شما آموخته‌ایم: پاسداشتِ واژه‌ی «انسان» و ارجِ آزادی و جایگاهِ او.
از شما سپاسگزاریم، آقای بیضایی.
محمد چرم‌شیر
محمد رحمانیان
حمید امجد»




نظرها

آقاي امجد عزيز
دقيقتر كه جستجو مي كنم مي بينم بهرام بيضايي را نمي شناسم. از بهرام بيضايي تنها يك نام را در ذهنم سپرده ام. همين. بهرام بيضايي براي من چندان شناخته شده نيست. يك هنرمند جهان خود را با آثارش به اشترك مي گذارد. جهان بيضايي كيلومترها از من دور است. دليل ش هر چه هست در خود من است نه در آثار او . او سالهاست كه دارد با من حرف مي زند. نه رودررو ؛ با آثارش. ولي من نشنيده ام. آثار او مي توانستند برايم معلمي باشند ولي نبودند. من جهان بيضايي را ساده گرفتم. آثارش را خواندم بدون اينكه بفهمم شان. دليل اين نفهميدن خود من بودم جناب امجد. جرات نمي كنم بگويم او را مي شناسم. ولي او خواهد بود. صدها سال بعد هم خواهد بود. كاش جز نام او چيز بيشتري از او مي دانستم. چيزي كه مرا به جهان او نزديك كند. شايد اميدكي باشد. اگر باشد.

شنیدم که از آقای بیضایی تقدیر شده . تازه شنیدم .آخر چند روزی تهران نبودم.خیلی خوشحال شدم. کاش مراسم خوبی بوده باشد.مثل جشن خانه سینما که به خاطر فیلم –سگ کشی- از او تقدیر شد .نباشد . آن شب خبر نگاران کاری نداشتند جز اینکه جلویش بایستند و هی عکس بگیرند .عکس بگیرند.
یا مثل روز تقدیر از او در سالگرد تولدش نباشد .هر چند سالگرد تولدش به بدی آن روز پرعکاس و فلاش نبود. خانم شمسایی –سهراب کشی –را خواند .
بخش مویه تهمینه.! وای خدایا چقدر من این بخش را دوست دارم .
آشنایی من با آقای بیضایی به دوره دبیرستانم بر می گردد . فکر کن از دلشوره کم مانده دیوانه شوی که آیا دانشگاه می روی یا نه؟ که رگبار را می بینی . مرحوم فنی زاده در دفتر دبیرستان به پروانه معصومی می گوید(بله این دستها واقعا مجروحند)
در آن لحظه چقدر فنی زاده بزرگ بود!
بعد –مسافران –را دیدم نه در سینما .در تلویزیون خودمان که آن وقتها خیلی کوچک تر از الان بود! وتعجب کردم که چطور یک نفر می تواند تعزیه را در قالب داستانی مدرن روایت کند؟
آقای بیضایی را دوست دارم به خاطر قلمش ،به خاطر نگاه انسانی اش، وناراحت می شوم وقتی غمگین است.مثل سر نمایش
(استاد ماکان....) یا فیلم (سگ کشی).
وقتی عصبانی می شود از ش می ترسم.آقای امجد هم وقتی عصبانی می شود وحشت می کنم با خود می گویم وقتی او اینقدر از دست دنیا خسته است . من چگونه بهش بگویم ( که پنج نمایشنامه میرزا آقا را خواندم استاد)


ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)