نيت خير کافي نيست
ژيلا اسماعيليان
دوست خبرنگار! ميپرسي تا امروز که اول صبح روز پنجمِ بيستويکمين نمايشگاه بينالمللي کتاب تهران است، برگزاري آن را چگونه ارزيابي ميکنم؟ اگر از حوادثي جان در ببرم که با روالِ اين چندروزه عادت کردهام مدام به سرِ خودم و همکارانم نازل شود، خواهم گفت برگزاري نمايشگاه بهکلّي از حسننيتِ گردانندگان و حاصل تدارک و زحمتِ برگزارکنندگان تهي نيست، امّا در درجة اول بايد يادمان بيايد صِرفِ برگزارشدنِ يک نمايشگاه، مثل چيدن يک ويترين، نه تمامِ کار است و نه فينفسه ارزش يا ضدارزش محسوب ميشود؛ مهم اين است که چي داريم تا در اين نمايشگاه عرضه کنيم يا ويترينمان را با آن پُر کنيم. نمايشگاهِ برگزارشده آينة تمامنماي زحماتِ طول سال ناشران نيست، چون بخش اعظمِ حاصلِ زحمات ناشران، از مدتها پيش، پشتِ درِ اتاقهاي مميزي بهانتظار جواب و تعيين تکليف مانده است! و بهگمان من نميشود برگزاري نمايشگاه را، بهرغمِ تمام زحمتي که صرفش ميشود، فارغ از انگيزۀ اصلي و دليلِ وجودياش، که عرضة حاصل زحمات و توليدات سالانة اين جامعه در حوزة فرهنگ است (ولي حالا رخصت عرضهاندامي کامل و درخور نيافته) ارزيابي کرد.
امّا نه، دوست خبرنگارم، از اينها بگذريم و برويم سرِ روزشمارِ رخدادهاي نمايشگاهي که در آن نشانههايي از احترام به مردم (مثل راهاندازي خطوط حملونقل رايگان داخل نمايشگاه) نيز ديده ميشود و توقع را بالا ميبرد، تا در مواردي با مشاهدة رفتارهايي در جهتِ عکسِ هرچه احترام، هر آدمي (نميگويم هر ناشري) را آزرده و دلزده (اگر نگوييم لِهشده) برجا بگذارد. (حتماً منتظرِ روزشمارِ رسمي با آن آمارهاي پُر و پيمانشان نيستيد، دوست خبرنگارم، شما از من سوآل کردهايد و طبيعي است روزشمارِ سوانحِ نمايشگاهي مرا بشنويد.)
ــ چهارشنبه 11 ارديبهشت؛ روز «افتتاحيه». از قبل به ناشران اعلام شده پيش از ساعت 9 صبح به غرفههاي خود وارد شده باشند. 8 صبح، آقايي از همکارانِ غرفهام به نمايشگاه ميآيد، امّا به او ميگويند برود و 2 بعدازظهر بيايد چون ساعت افتتاحيه عقب افتاده. همکارم پيش از 2 بعدازظهر به نمايشگاه مراجعه ميکند، ميگويند برود و 4 بعدازظهر بيايد چون افتتاحيه باز هم عقب افتاده. همکارم 4 مراجعه ميکند، ميگويند برود و ساعت 8 بيايد، و تازه حالا دعوتنامهاي به دستش ميدهند که در آن اشاره شده افتتاحيه ساعت 9 شب آغاز خواهد شد. سوآل: کساني که اين دعوتنامه را تدارک و طراحي و چاپ کردهاند آيا حداقل از اول صبح نميدانستهاند مراسم چه ساعتي برگزار ميشود تا آنچه به مراسم افتتاحية جشن سالانة اين حرفه فراخوانده ميشود صرفاً انبوهي از خستگي و فرسودگي و تحقيرشدگي نباشد؟
ــ پنجشنبه 12 ارديبهشت؛ صبح اولين روز بازديدِ عموم از نمايشگاه. متراژ غرفه آن قدر کم است که صبح به صبح بايد محموله¬ای از کتاب برای مصرف روزانه با خود به غرفه بياوريم. صبح اولين روز با کولهباري از کتاب در ماشينم ميخواهم وارد محوطة نمايشگاه شوم، و البته بهشدت عجله دارم چون بعد از خاليکردنِ اين کتابها بايد بهسرعت خودم را برسانم به صحافي، براي تحويلگرفتنِ کتابهايي ديگر. بااينحال صفِ درازِ ماشينهاي ناشران با کتابهايي که همراه دارند پشتِ تنها دري که براي ورودِ ناشران اختصاص داده شده، مانده و کسي راهِ پس و پيش رفتن ندارد. زمان ميگذرد و در باز نميشود. دير است و عقربهها در شتاب. نمايشگاه باز شده و کسي در غرفهات نيست. ميپرسي راه چرا باز نميشود؟ خبر ميرسد همين ساعتي پيش، جلوي تنها دري که به ورودِ ناشران اختصاص داده شده، يک تريلي ميلگرد خالي کردهاند! شادماني روز اول جشنِ اهل فرهنگ عين يک شاخه ميلگرد محکم ميخورد توي سرِ هرکدامِ ما که توي اين صف ايستادهايم. دير است و ماشينها، بي راهِ پس و پيش، قفل ماندهاند. عاقبت ميگويند که درِ ديگري براي ورودمان باز ميشود. رانندگان عصبي بهسوي آن درِ ديگر هجوم ميآورند. شتاب و فشار و تنش. تصادف! خودم سالمم امّا نيمي از ماشينم مچاله ميشود و بهنظر ميرسد دستکم تا ده روز آينده ماشين نخواهم داشت.
ــ صبح جمعه 13 ارديبهشت. ابتداي محوطهي نمايشگاه تلّي از کتاب را از اتومبيلِ کرايه پياده کردهام و گذاشتهام روي يک چرخ تا به داخل غرفه حمل شود. يک ماشينِ عظيمِ آبپاش، احتمالاً با وظيفة پاکسازي محيط، درحالِ آبپاشيدن پيش ميآيد، رانندة خندانش مرا ميبيند امّا به اشارهها و صدايم توجهي نميکند، به سراپاي خودم و کتابهايم آب ميپاشد، راننده از ته دل قهقهه سر ميدهد، و دور ميشود. همچنان زندهام، و بهنظرم ميرسد کميتة استقبالِ نمايشگاه هر روز غافلگيري تازهتري براي شادابي روحية ناشران در چنته دارد.
ــ شنبه، 14 ارديبهشت. شب پس از پايانِ ساعت کار نمايشگاه، با همکارانِ غرفهام، که اغلب خانم هستند، خسته از روزي پُرازدحام، داريم بهسمتِ درِ خروجي محوطه راه ميرويم. يک کاميون حمل زباله، که گروهي از افرادِ خدماتِ نمايشگاه درحال گپزدن و گفتوشنيد با همديگر از جاهاي مختلفش آويزاناند، از دور پيش ميآيد، بي هيچ ترمزي، حتّي بي کاهشِ سرعت، و با يک نيمچهويراژ، نمايشي از زيرگرفتنِ ما براي تفريح و رفع خستگي خودشان ترتيب ميدهد. خانمها که از خستگي حتّي ناي جيغزدن هم ندارند، بيشتر بَرخورده تا هراسان، کنار ميکشند. آقايانِ سواره ميخندند. کاميون دور ميشود. ما اينبار هم جان بهدر بردهايم، و پي ميبريم غير از کميتة استقبالِ صبحها، کميتهاي هم براي بدرقه در آخرشبها وجود دارد.
دوستِ خبرنگارم!
از من دربارۀ برگزاري نمايشگاه ميپرسي. چي بايد بگويم؟ و به کي؟ در موردِ مشکل مميزي، در مورد مشکل کمبودن متراژ غرفه يا غلط بودن ترتيبِ الفبايي آن، و در موردِ مسائلي از ايندست، فارغ از اينکه پاسخي هم در کار باشد يا نه، کمابيش ميدانم به کجا بايد مراجعه يا گِلِه کرد. امّا براي گلايه در موردِ هويت و حرمتِ بهرسميت شناختهنشدۀ آدمها و توليدِ فرهنگيشان ــ درست کنارِ همان ديوارهايي که با انبوهي شعار اخلاقي و فرهنگي درباب فرهنگدوستي يا فوايدِ کتاب پوشانده شده ــ کجا بايد مراجعه کرد؟ کي به اين رفتارها رسيدگي ميکند؟ براي کي مهم است؟ آيا بخشي هم براي نظارت بر رفتارِ انساني کارکنان، يا براي حفظِ حداقلِ احترامِ اهل فرهنگ که ظاهراً نمايشگاه بهحرمتِ کوشش و توليد آنها برپا شده، وجود دارد؟
دوستِ خبرنگارم!
اين از ما. شما چه خبر؟

همه این حرفها قبول. ولی ای کاش برای نقد عملکرد ضعیف دوستان در برگزاری نمایشگاه کتاب، به مواردی مهم تر از تصادف اتومبیلتان در روز اول، یا بی دقتی -بی شعوری- رانندگان اتومبیل های آب پاش و حمل زباله و ... اشاره می کردید. گویا از ناشر حاضر در چنین نمایشگاهی، بیش از این نباید توقع نگارش نقدی اصولی و محکم داشت
گیلان سلیمی | یکشنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱:۰۰ بعدازظهر
(خانم اسماعیلیان ،آقای امجد لطفا بمانید)
در این روزها که معمولی است.وکشدار ! من برعکس بقیه خوشحالم. چون روز گاری را به یاد می آورم که آقای امجد ناراحت بودند وسیگار می کشیدندو نمی خواستند که بنویسند.سال هشتاد و چهار !به خاطر می آورید خانم اسماعیلیان؟
اما خب امروز خیلی خوب است.باور کن بانو.شما از سالینجر کتاب در می آوری و این خیلی مهم است.اگر کنار رود سن بودی آیا باز هم نمایشنامه منتشر کردنت مهم بود بانو؟
پس بمان .به خاطر ادبیات. به خاطر من (دخترکی که ادبیات دوست دارد)بمان.به خاطر این همه خود خواهی باز این دخترک بمان
milad | دوشنبه، ۲۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۲:۰۲ بعدازظهر
دوست عزیز، خانم یا آقای گیلان سمیعی
آیا "نقد عملکردِ" برگزارکنندگان فقط اشاره به سانسور (یعنی همان موضوع روشن و بدیهی و هرروزه تمام روزنامه ها درباره نمایشگاه کتاب) است، یا یکی هم حق دارد از وجه دیگری به موضوع نگاه کند، وجهی شخصی و انسانی از "سوانحی" که به سرِ خودش آمده است...؟ خبرنگاری از یک ناشر در باره تجربه همان ناشر در این نمایشگاه سوآل کرده، ناشر هم تجربه انسانی و شخصی خودش را نقل کرده، که در آن واقعا تصادف ماشین نیست که مهم است، مهم حماقت و جنبه های اعصاب خرد کن مدیریت یک نمایشگاه فرهنگی است که این همه تنش آفریده و می آفریند. اگر شما از این نوشته حتی این نکته را هم درنیافته اید، آنوقت باید گفت مشکل فرهنگی این مملکت اصلا سانسورِ نظارت کنندگان نیست، بی توجهی و حق به جانبی مخاطبان است و خود مرکزپنداری عمومی.
سیما | دوشنبه، ۲۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۴:۱۰ بعدازظهر