روزگار بيحافظگي
محمد چرمشیر
اين روزها، روزهاي غريبيست براي تئاتر ما. وقايع عجيب، تصميمگيريهاي عجيبتر، و از همه مهمتر، سياستگذاريهاي درهمجوشي كه عاقبتشان همين چيزيست كه نشانههايش دارد بدجوري به چشم ميخورد: ركودِ هرچه بيشتر و بيشترِ اين تئاتر. مديريتِ تئاتر با همهي تلاشي كه در عادي جلوهدادنِ اوضاع و احوال ميكند تا كنون نتوانسته دُم خروسي را پنهان كند كه حاصلِ نبودِ مديريت، بيتدبيري، حاكمکردنِ مميزي سنگين و لجامگسيخته، هرجومرج در تصميمگيريها و نداشتنِ برنامهي بلندمدت يا حتّا ميانمدت است. همهچيز حكايت از اين دارد كه مديران تئاتر کشور جز به گذرانِ وقت، تصميمگيري در مورد امور روزمره و دلخوشي به اتفاقافتادنِ يكباره و خودبهخوديِ حوادثِ نادرِ تئاتري نميانديشند. به نظر ميرسد مديران مرکز هنرهاي نمايشي براي پوشاندنِ ضعفهاي خود دو راهكارِ عمده را مدّ نظر قرار دادهاند.
اولين راهكار، همواره، مسلطكردنِ مميزي خشن و تعريفنشده و پايينآوردنِ سطح خطوطِ قرمز تا حدّ ايرادگيريهاي شخصي و سليقهاي بوده است. اين مديران با عَلَمكردنِ شعارِ محافظت از تئاتر و جريانهاي تئاتري در شرايطِ مخاطرهآميز، و راهاندازي هياهو و ايجاد جوّ ترس و دلهره از حذف تئاتر، عملاً، از يك سو ضعفِ مديريت و ناكارآييِ خود را پنهان ميکنند و از سوي ديگر، دو هدف را پي ميگيرند. اوّل: حذفِ جريانهايي تئاتري كه با سليقهي شخصي افرادِ داخلِ مجموعهی مديريت همخوان نبودهاند؛ و دوّم: ميداندادن به افراد و جريانهايي كه همسو عمل ميكنند يا حتّا از همان افراد کادر مديريت ــ در ساعات غيراداريشان! ــ تشکيل شدهاند. مديريتي كه اينگونه خود را دايهی مهربانتر از مادر ميخواند، همواره بزرگترين ضربات را بر پيكرِ تئاتر وارد كرده است. نگاهي به تمام مديريتهاي اين سالها (و دههها) نشان از آن دارد كه نتيجهی چنين رفتاري حاكميتِ سليقهها، ظهورِ جريانها و افرادِ ابنالوقت، راكد شدنِ فعاليتِ تئاتري و جايگزينشدنِ توليدات موسمي و مناسبتي و جشنوارهاي بهجاي چرخهی سالانهی توليد تئاتر، دلزدگي و بيرغبتي دستاندركاران و از همه مهمتر رواجِ روحيهی حاكميتِ روابط بهجاي توانمنديهاست. حضورِ فرصتجويانهی كوتولهها در حاشيهی چنين مديريتهايي هميشه اجتنابناپذير بوده است.
اما راهكار دومي كه چنين مديريتهايي دنبال ميكنند، راهاندازيِ نمايشيست كه بهتر است هرچه بيشتر ظاهرفريب، دهانپُركن و پُرطمطراق باشد؛ نمايشِ بزرگي که با آويختن به دامن «بزرگان» و پنهانکردنِ کاستيهاي مديريت زير پوشش «بازگشت بزرگان به تئاتر» برپا ميشود. اين نمايشِ تكراري در دورههاي مديريتي مختلف بارها و بارها به راه افتاده و حواشي و تبعاتش در کليتِ تئاتر کشور هم براي همه آشناست.
اينجا توجه به چند نكته ضروري به نظر ميرسد.
الف ــ بازگشت بزرگان
اين چنين مديريتهايي نه حافظهی قدرتمندي دارند و نه فرصتِ رجوع به تاريخي كه عمرِ زيادي هم از آن نميگذرد. شعارِ «بازگشت» از حُكمي دلالت ميكند كه سوي ديگرش «خروج» است؛ يعني روزي و روزگاري اين بزرگان از تئاتر ما خارج شدهاند که حالا صحبتِ بازگشتشان پيش کشيده ميشود. و نكتهی مهم همينجاست. كسي از اين تئاتر «خارج» نشده؛ گزارهی صحيح آن است كه عدهاي و جريانهايي از اين تئاتر «اخراج» شدهاند. شمارِ نوشتههاي بهرام بيضايي، تعدادِ آرزوهاي اجراييِ حميد سمندريان، پَسزدهشدنهاي علي رفيعي و بيشمار حسرتهاي نويسندگان و كارگرداناني ــ از نسلهاي مختلف ــ كه پشتِ درهاي مديران مستبد و خودرأيِ هر دوره ماندهاند، حكايت از آن دارد كه اين «بزرگان» همواره در چرخههاي تئاترِ ما حضوري سركوبشده امّا دائمي داشتهاند. آنها تئاتر را از ياد نبرده بودهاند که حالا نيازي باشد کسي به يادشان بياورد، بلکه در كابوسِ سياستوَرزيها، اِعمال سليقههاي فردي و حضورِ بختكوارِ نورچشميها و كوتولهها، هميشه به پس رانده شدهاند؛ و هر بار ــ هرگاه که همين مديريتها خواستهاند ــ براي حذف عمديشان از حافظهی عمومي و تاريخ تئاتر ما تلاش و هزينه شده است. حالا هم بازگشتشان بهمعناي «فراخواندن»شان نيست؛ كه آنها «هميشه حاضرانِِ غايب» بودهاند؛ و همواره قرباني مديريتهايي از همين نوع.
ب ــ بازگشت بيچشمانداز
ناديده رها کردنِ عواملي كه باعثِ اخراجِ اين بزرگان از خانهی خودشان بوده بهمعني شعاري بودنِ اين فراخوان به بازگشتِ آنهاست. عواملي كه طيّ دورههاي مختلف باعثِ اين اخراجها شده، جدا از همهی آن انبوه مواردي که بهصورت برخوردهاي توهينآميزِ خودِ مديران و زيردستانشان با هنرمندان به ياد ميآوريم، گاه اصلاً دلايلي بيرون از تواناييهاي مديرانِ تئاتر داشته است. همين مديران امروزي ديگر اين را بايد در حافظه خود داشته باشند كه چه بر سرِ اجراي متوقفشدهي «هي مرد گنده...»ی جلال تهراني رفت و چه بر سر اجراي «مجلس شبيه...» بهرام بيضايي. براي حذفِ اين عواملِ بازدارنده يا تکرار نشدن آن شرايط ناامن حرفهاي چه عملي از طرف اين مديريتها انجام شده است تا چشماندازِ امنيت و آسايش و خلاقيت جاي خود را به دلهره و ترس و تأديب ندهد؟ رفتار تحقيرآميز و برخوردهاي غيرفرهنگي پشتميزنشينان با هنرمندان با كدام ضمانت قابل پيشگيريست؟ «فراخوانِ بازگشت» اگر هم جدّي گرفته شود، کو نشانهاي از ضمانتِ آن که به توهين و تحقير و اخراج مجدّد نينجامد؟
ج ــ بزرگانِ هميشه بزرگ
بازگشتِ «اخراجي»ها هميشه آرزوي تئاتر ما بوده است. اينان ذخايري از تجربه و انواعي از تئاتر را در كولهبارِ سالها تلاش و كارِ خود دارند كه همواره لازمهی «تئاتر كنوني» ماست. امّا اين بازگشت بهخوديِ خود فقط يك گذر ــ يا گريزِ ــ کوتاه در مسير و جريان مداوم تئاتر ماست. اين حضور وقتي بهدرستي اثرگذار و ماندگار ميشود كه در استمرار و تداوم توليدِ تئاتري تعريف و گنجانده شود. وقتي حضور بريده بريدهی بزرگان ملازم با قطع و حذف استمرار جريانهاي جوان باشد در واقع هدايت رودخانه به زميني شورهزار انجام پذيرفته است كه حاصلش چيزي نيست جُز پديد آمدنِ مرداب و تالابي مُرده و پُرتعفن. تجربههاي علي رفيعي وقتي كارآيي و كاربرد مييابد كه از دلشان حسن معجوني و محمد عاقبتي و ديگران پديد آيند. بهرام بيضايي و نگرش ژرفش بايد زايندهی حميد امجد و محمد رحمانيان باشد. حميد سمندريان بايد فرزنداني از جنس محمد يعقوبي داشته باشد. آتيلا پسياني و جريانش بايد آبستن اميررضا كوهستاني و علياصغر دشتي باشند. فرهاد مهندسپور نميتواند تجربياتش را در خلاء رها كند و بگذرد. رضا صابري، عليرضا نادري و بعدتر افروز فروزند، نادر برهانيمرند و امروز طلا معتضدي، مرضيه ازگلي و زهرا فرجي و بسياري ديگر، حاصل آموزگاري چون اكبر رادياند. حذفِ جريانهاي نوجوي امروز بهمعناي بهبيراههكشاندنِ سالها تلاش و عمري زحمت و مرارتِ بزرگان است. و هيچ بزرگي دستهاي خويش را به اين پلشتي آلوده نميكند.
مديريت مركز هنرهاي نمايشي با استقرارِ مميزي خشن و متكي به سليقهها و گاه حتّا حبّوبغضهاي فردي، عملاً جريان مستمر تئاتري را با مانع مواجه كرده و با شعارِ بازگشتِ بزرگان و هياهوهاي ناشي از آن، دارد بر عقيم شدنِ تئاتر ما سرپوش ميگذارد.
د ــ بزرگان و كوتولهها
پخشِ هرروزهي خبرهاي مربوط به شعار بازگشت بزرگان (بهويژه در روزهاي تمرين و آمادهسازي اجراهاي آنان) در رسانهها، و وعدههاي مرتبط به آن، زماني به شليكِ خنده در جامعهی تئاتري منجر ميشود كه بهعوضِ آثار وعدهشده يا بهتأخيرافتاده بهدليل ديرکردها و بدقوليهاي مديريت تئاتر (مثلاً در بازسازي تالارها) شاهد اجراهايي پيدرپي از نمايشها و افرادي هستيم كه حتّي در شمار متوسطهاي اين تئاتر هم نيستند. از اتفاقهاي نادر كه بگذريم (اتفاقهايي كه در همانها نيز سايهی سنگين مميزي، اِعمال سليقه و ترس از بهانهجوييها و امكان هميشگي توقف در نيمهراه قابل مشاهدهاند)، صحنههاي نمايش در تيول كوتولههاي نورچشمي و سفارششده است؛ كوتولههايي كه نه چيزي بر تئاتر ما ميافزايند (نه هرگز چيزي افزودهاند يا خواهند افزود)، نه اصلاً در خورِ اين تئاترند. آمارِ تعدادِ تماشاگرانِ تئاتر (كه ديگر اعلام نميشود)، نالهي مداوم از عدم حضور تماشاگران، روزنامههايي كه ترجيح ميدهند در صفحات تئاتري خود فقط به صفحهپُرکُني با مصاحبههاي روزانه يا مباحث تئوريكِ سادهلوحانه يا حديثنَفسهاي شخصيِ نوجوانانه بپردازند، همه و همه ميگويند تئاتر ما دوراني از انفعال، بيثباتي و هرجومرج را ميگذراند. نه جوانان خلّاق در تئاتر امروزمان جايي دارند نه آنهايي كه جريان زنده و آرامِ تئاتر را به پيش ميبرند. در چنين شرايطي بازگشتِ بزرگان معنايي جُز طعمه براي صيدِ ماهيِ بزرگ ندارد. اگر اين ماهيِ بزرگ تماشاگرانِ تئاتر باشند، طعمهي اين شكار همان بزرگاناند و بس. و اين نگاه به بزرگان بيشك معنايي جز اين ندارد كه مديريت بهواقع به آنچه اين بزرگان خلق ميكنند كمترين توجه يا علاقهاي ندارد؛ از نگاه اين مديريت آنها بايد بيايند تا فقط آبِ رفته به جوي بازگردد؛ آبي كه بههمتِ همين مديريت از دست رفته است؛ با چيدمانِ بزرگان و كوتولهها در كنار يكديگر.
اگر بزرگان را رها كنيم، كه بزرگاند و بهبزرگيِ خويش نيازي به تأييد و تأکيد و توجه و حمايتِ اين و آن ندارند، ميماند قصهي كوتولهها و آناني كه اين روزها كبادهكشِ ميدانِ خالي تئاترند.
مديريت ناكارآي مركز هنرهاي نمايشي از يك طرف ثمرهی مديريت ناكارآمد در سطح كلان تئاتر كشور است كه حوزهاش تا به تئاتر دانشجويي، اقسام جشنوارهها، تئاتر شهرستانها، تئاتر مربوط به نهادهاي عمومي چون شهرداري و... ميرسد، و از طرف ديگر خود منشاءِ همين ناكارآمدي در سطح كلانتر است؛ زيرا ــ فراموش نکنيم كه ــ افراد در هر دوي اين مديريتهاي كلان و خُرد، مشترك و اصلاً يكياند. سياستگذاري در مديريت مركز هنرهاي نمايشي خالق و همزمان تابع همان سياستي است كه در سطح كلان اعلام و اِعمال ميشود. بههمين دليل آنچه بهطور هماهنگ در تمامي سطوح ديده ميشود همان ناكارآمدي نمونهوار در مديريت مركز هنرهاي نمايشي است، توليد پدرخواندههاي نشسته بر دوشِ كوتولهها. در اين نگرش كلان، هويت همان چيزي است كه پس رانده ميشود.
1ــ حوزهی تئاتر دانشجويي
سخنرانيهاي من و حميد امجد دربارهی وضعيت تئاتر دانشجويي اين سالها در همايش «آسيبشناسي تئاتر دانشجويي» با حجم گستردهاي از خطاب و عتاب مديران حوزهی دانشگاهي مواجه شد. ماهيت بحث در آن سخنرانيها، ابتذال موجود در گفتمان رايج تئاتري و غلتيدنِ تئاتر دانشگاهي به دامان نوعي بيسوادي، كاسبكاري و سيطرة عوامگرايي بر اين حوزه بود. چندي بعد به امرِ استادم اكبر رادي كه در بستر بيماري بود مأموريت يافتم تا بهجاي ايشان، جايزهی نمايشنامهنويسي را كه بهنامِ بزرگِ ايشان خوانده شده بود به برندگان تقديم كنم. وقتي بههمين دليل در مراسم اختتاميهی جشنوارة تئاتر دانشجويي حاضر شدم بهنوبهی خودم از اينكه استاد در آن مراسم حضور نيافته بسيار خوشحال شدم؛ در مراسمي كه مصداقِ همان ابتذال و نمودِ عيني سيطرهی عوامگرايي بر تعاريف و مناسباتِ تئاتر دانشگاهي بود. مسئول اصلي اجراي مراسم كه سالها است جُز به «آوانگارد» نميانديشد و نميگويد و نميخورد و نميخوابد، و مدعوين و حاضران دانشجو بهاتفاق نشان دادند كه گويا منظور بزرگشان از نوجويي و «آوانگارد» و «مدرن»بودن بهواقع هيچ نيست جُز همان عوامزدگي؛ اين بار نه حتّا در حدّ سريالهاي تلويزيوني، كه در حدّ و حدود «كليپ»ها و نماهنگهاي لوسآنجلسي. در آنجا به حجم آن خطاب و عتابهاي مديرانِ دانشگاهي میانديشيدم و میديدم كه خشمشان چقدر طبيعي و بهجاست. مديريتي كه اصلاً بر بازتوليدِ همين ابتذال تأكيد دارد طبعاً از نفي و تنقيدِ آن برآشفته خواهد شد. مديريتي كه هيچگاه در بدنهی اين تئاتر حضور نداشته و همواره بر حركتِ فعال در اين حوزه شوريده است، ذهنيتي در قبال جانكندنهاي ساليان سال در اين حوزه ندارد و دلش براي فرو ريختنِ بنايي که با چندين دهه کار و تلاشِ کوشندگان عرصهی تئاتر دانشجويي شکل گرفته نميسوزد؛ چرا كه اين مديريت حافظه و خاطرهاي از آن ندارد. پس اين دانشجويان ميتوانند بيمسئوليت باشند، عوامزده باشند و دانش را به پس برانند؛ چون مديريتِ تئاتر دانشجويي به همان راه ميرود كه در سطح كلان ــ کليت تئاتر کشور ــ تعريف شده است؛ ركود و انفعال و كوتولهپروري.
2 ــ حوزهی حافظه
وقتي مديريتِ كلان و همزمان با آن مديريت خُردِ حوزههاي عمومي و مختلف تئاتر، براي اثباتِ وجودِ خود دست به انهدامِ پيشينهها و كارهاي انجامشده ميزنند، گذشتة حتّی نزديك هم روزگاري تيرهوتار ترسيم ميشود تا ويرانهاي كه بهدستِ همينها پديد آمده، محصولِ گذشته قلمداد شود. اين نگرش و شيوهی مديريتي، خواه ناخواه، در بدنهی تئاتر نيز، عناصر همسو با اين نگرش و شيوه را به فعاليت فرا ميخواند. زمينهی مساعد براي رشدِ گرايش به نفيِ گذشته بهقصدِ اثباتِ حال؛ نفيِ ديگران بهقصدِ اثباتِ خود. و اينگونه است كه در زمانِ حال، حتّی تاريخِ گذشتهاي نهچندان دور هم دستخوشِ تحريف ميشود. فعاليتِ دو دههی هولناك از تاريخ تئاتر ما در مصاحبهی يک آقاي کارگردان، به حدّ آبنباتچوبيبخشيدنِ مديرانِ آن روزگار به فعالان تئاتريِ آن دو دهه تقليل مييابد و از اين رهگذر ــ يک بار ديگر؛ و مثل هميشه ــ تاريخ از همانجا آغاز ميشود كه آقاي مصاحبهشونده در سرخطِ آن ايستاده است. و باز آقاياني ديگر، که ديگر در حوزهی تئاتر ايراني هم نميگنجند و براي حوزهی تئاتر جهان نرخ تعيين ميکنند، ماهيت تئاتري چون «تئاتر برادوِي» را تا سطح «تئاتر لالهزار» پايين ميآورند تا با نفيِ جهان به اثباتِ چهره و حد و اندازهی كنوني خويش برسند.
همين است ديگر. مديريتِ بيحافظه، بدنهاي بيحافظه هم ميسازد. مديريتِ هرجومرج، فرزندانِ موجسوار ميزايد؛ فرزنداني كه ميآموزند چگونه بر هر موجي بهطرفِ اهدافِ خويش برانند. هميناناند كه صبح به صبح در يادداشتهاي يوميه در كسوتِ «دوستاقبانِ خسته» با آن لحنِ مکُشمرگماي طلبکار، تمام کساني را كه زير فشار اغراض شخصي و سليقههاي فردي پشت درهاي بستهی اين مديريت ايستادهاند به اِعمال سانسور، بيكفايتي و عدم درك زمانه و شرايط، و دستآخر به ويرانسازي همان بنايي متهم ميسازند كه آشكارا خودشان ويران كرده و همچنان ميکنند. عاقبت در چه روزگاري كس يا كساني مسئوليت كارهاي كرده و ناكردهی خويش را خواهند پذيرفت و بهاي آنچه را کردهاند و آنچه را نکردهاند خواهند پرداخت؟... بهنظر ميرسد كه هيچوقت.

من خودم از دانشجوهای تاتر این کشور هستم. وقتی از «بیسوادی» صحبت میکنین دلم میسوزه. ما به عنوان دانشجو چه کاری از دستمون برمیآد؟ ورودی هر سال هر دانشگاه، آدمهای مختلف از شهرستانهای مختلفه. با دیدگاهها و تربیتهای مختلف. تهرانیها که از بس بهشون توهین شده که فقط میخندن. شهرستانیها هم که زمان میبره تا بفهمن داره بهشون توهین میشه. بعد توی دانشگاه اینها میشن دو تا گروه و به هم میخندن! هیچ گروه مشترکی شکل نمیگیره. هیچ «طرز فکری» وجود نداره. جوان بیست ساله که تا قبل از ورود به دانشگاه اصلن تو اوضاع تاتر نبوده، مگه چه قدر میتونه آگاهی داشته باشه؟ چند ترم باید از دست بده تا بتونه «اعتراض» کنه؟... به مسوولین که امیدی نیست. هر کسی زورش بیشتر باشه، هر کاری که دلش بخواد میکنه. اساتید هم خودشون رو میکشن کنار که انگار این چیزها به اونها ربط نداره و فقط باید تدریس کنن و برن و ای کاش حداقل این کار رو میکردن! باور کنین داریم اساتیدی رو که میان سر کلاس و فقط خاطرههای بیمورد تعریف میکنن. (نه خاطرههایی که کمککننده باشه.) و اسمهایی هستن قدیمی و باتجربه که خود شماها هم «استاد» صداشون میکنین و کسی هم نمیتونه بگه بالای چشمشون ابرو هست یا نیست! میمونه اساتیدی که واقعن استاد هستن و همه قبولشون دارن که اونها هم به کل خودشون رو از تشکیلات اداری کشیدن کنار. انگار که اوضاع خراب دانشگاهها رو اون قدر خوب درک کردن که به این نتیجه رسیدن که دیگه درستشدنی نیست! متاسفانه باید بگم از این گروه استادها، تا حالا فقط یک نفر رو میشناسم: آقای «فرهاد ناظرزادهی کرمانی».
یه دانشجو حتمن باید بعد بیست و پنج سالهگی بیاد تو رشتهی تاتر تا بتونه «باسواد» بشه؟ تکلیف استادها و مسوولین چیه؟ چرا یه آرشیو از تاترهای ضبطشده و تلهتاترها نداریم تا سر کلاسها پخش بشه؟ این مساله پیگیری شده و با این که میگن روش کار شده و قراره به زودی راهاندازی بشه! اما با یه جواب گستاخانه هم روبهرو شدیم. این که اصلن نمیخوان به دانشجو کمک کنن تا چیز یاد بگیره. وگرنه کیه که ندونه میشه کلی کارهای دیگه کرد؟
در مورد قسمت آخر نوشتهتونــحوزهی حافظهــیاد قسمتی از رمان «محاکمه»ی کافکا افتادم. یوزف ک به دیدار «تیتورلی» (نقاش) میره و باز هم حاصل، بیهودهگیست. این دیدار یوزف ک رو هر چه بیشتر به این فکر سوق میده که دادگاه (نظام) از هر دیدگاهی، نهادی لغو و بیمعنی است. یکی از اطلاعاتی که نقاش به یوزف ک میده اینه که هیچ کدوم از احکام نهایی دادگاه هیچوقت ثبت و ضبط نمیشه و حتا قاضیها هم دستشون به اونها نمیرسه و همه فقط شرحهایی افسانهای از پروندههای قدیم رو میشنون. شرحهایی که شاید خود همین رمان «محاکمه» هم بخشی از اونها باشه!... اینها یعنی این که این دادگاه هیچوقت «تاریخ» نخواهد داشت و وقتی «تاریخ» وجود نداشته باشه، هیچ مسیر پیموده شدهای هم وجود نداره و همه چیز همیشه شروع میشه و گذشتهای نداره و این به نظر من یکی از دلایل بزرگ بسط یه نظام میتونه باشه. هر نظامی. مثل همین نظام و ساختاری که الان تو دانشگاههای ما هست. در گروهها بسته شده و هر کسی «افراد» خودش رو فقط میآره سر کار! این وسط دانشجو نمیدونه اصلن با کی طرفه! مثل یوزف ک همیشه با دونپایهترینها سر و کار داره. کافکا تو آخرین سطرهای رمانش نوشته: «آیا برهانهایی به سود او وجود داشت که از آنها غفلت شده بود؟ البته باید باشد. منطق بیشک سخت استوار است ولی نمیتواند با انسانی مقاومت کند که میخواهد به زندگی کردن ادامه دهد. کجا بود قاضیای که او هرگز ندیده بودش؟ کجا بود دادگاه عالیای که او هرگز به درونش راه نیافته بود؟».ــص289. سرنوشت یه دانشجوی تاتر هم مثل یوزف ک میمونه. «چنان بود که گویی شرم آن باید بیشتر از او عمر کند.».ــص 289.
پهلوون کچل عراقی! | یکشنبه، ۸ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱:۳۳ بعدازظهر
استاد چرم شیر!
گویی هنرمندان باید به یادگیری فنون چریکی روی بیاورند. نمی دانم که ما را چه می شود.
اما در این میان هنوز هستیم تیم هایی که زیر زمینی به کار خودمان ادامه می دهیم. با نیروهای پر از ایده و تازه نفس.
اما تا شما در کنارمان نباشید نمی شود.
باور کنید هنوز با این فکر ها نفس میکشم
و بغضم را فرو می برم.
شاگرد همیشگی شما
پیمان گلی | یکشنبه، ۱۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۰:۲۷ بعدازظهر
من از قضاوت های کلی شما در مورد مسائل جزیی هیچ لذتی نبردم.ای کاش در اختتامیه جشنواره یازدهم تئاتر دانشگاهی ( نه دانشجویی) در 14 اردیبهشت 87بودید و از حرفهای خود و قضاوتتان که به خاطر حماقت اقصامی ها و رحیمی ها زدید ، پشیمان می شدید.
ناصر رفیعی | دوشنبه، ۱۶ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۲:۵۹ صبح
فضای دلسردکننده ای رو ترسیم کرده این آقای چرمشیر. برای من که از این فضا دور هستم امکان قضاوت وجود نداره. فقط می تونم آرزو کنم که این حرف ها درست نباشه و اینکه این یادداشت در حد مونولوگ باقی نمونه و اگر حرف دیگه ای هم هست بشنویم.
چ/ ق؟ | چهارشنبه، ۱۸ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱:۰۱ بعدازظهر
در پاسخ دوستِ نادیده ام آقای جلالی پور و سایر دوستانی که درباره ی این قضاوتِ بی تعارف، از لفظ "دلسردکننده" استفاده می کنند، عرض می کنم این لفظ را، بنا به قرار و قاعده ای ناگفته و ناخودآگاه، الزاماً منفی نگیرند. نخستین قدم برای دگرگونی و اصلاح وضعیتی ناسالم، قطع امید از دلگرمی های دروغین و اسطوره وار/ ایدئولوژیک/شعاری (... یا با هر اسم دیگری) در حواشیِ آن است و دلسرد شدن از گفتمانِ بیمارگون و امیدهای پرت و ریاکارانه اش. به گمانم آن دلسردی که رفیقم چرمشیر با این نوشته به جانمان می ریزد بسیار شرافتمندانه تر و به واقع "دلگرم کننده"تر از امیدواری هایی است که مانع توجه ما به ضرورتِ دگرگونی و اصلاح خودمان (جامعه ی تئاتری ها و...) می شوند.
حمید امجد | جمعه، ۲۰ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۲:۴۱ صبح
( چرمشیر =کشیلوفسکی)
این عکس متعلق به نمایشنامه( می بوسمت واشک) است. فوق العاده بود. آنجا بود که چرمشیر را شناختم .قبل از آن چرمشیر برایم مردی بود که بیشتر عکس هایش نیم رخ بود.ومن که دخترکی نا آشنا به این دنیا بودم تعجب می کردم که چرا این مرد عکس تمام رخ ندارد؟
بعد شاگردش شدم. سر کلاس کنارش می نشستم.با مداد می نویسد.ابزارش مداد است . به قول آقای بابک احمدی سلاحش مداد است.انسان نازنینی است .برایت هر کاری می کند .بخصوص وقتی که بداند ادبیات دوست داری. ولی اهل هندوانه زبر بقل گذاشتن نیست.شاید به همین دلیل است که صحبتهایش در مورد تاتر دانشجویی به خیلی ها برخورده.چیز جدیدی نیست .سر کلاسش کسانی هستند که در طول ده جلسه یک کلمه هم نخوانده اند. و غر می زنند که این چه کلاسی است؟
بذار بزنند.غر زدن چه فایده ای دارد برای چرمشیر یا (کشیلوفسکی).به نظر من چرمشیر شبیه کشیلوفسکی است.چرمشیر در کلاس تو ابرهاست.بیرون از کلاس عاشقی است خجالتی ! . چند وقت پیش فیلمی از کشیلوفسکی دیدم به نام (فیلمی کوتاه در باره عشق) در آن فیلم .البته در انتهایش! هنرپیشه نقش اولش می گفت کشیلوفسکی خیلی خجالتی بود.
milad | سه شنبه، ۲۴ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱۰:۲۷ صبح
سلام آقاي چرمشير
بين سالهاي 74 تا 76 كه در انجمن منتقدان و نويسندگان تئاتر واحد نمايش حوزه هنري به همراه آقايان رحمت اميني و سعيد غفاري و مهرداد راياني مخصوص و ديگران فعاليت ميكردم، وقتي براي تحقيقات پايان نامه دوره كارشناسي آقاي اميني در دفتر هفته نامه مهر در خيابان رشت با شما براي اولين بار روبرو شدم، هرگز تصور نميكردم يك روز نوشتن برايم آنقدر جدي شود كه امروز... براي من كه شما را دورادور و بيشتر از وراي نوشتههايتان ميشناسم، بيش از حد تصور سعادت بار است كه ميبينم بدون آنكه مرا بشناسيد، نامم را به مثال ذكر ميكنيد... آن هم كنار ديگراني كه قلمشان بسيار عزيز است.
نميدانم كدام نوشته من به دست شما رسيده و نامم از كجا در ذهن شما باقي است، اما خواستم بدانيد بسيار خوشحالم كه مرا لايق چنين اعتباري دانستهايد.
پيروز بمانيد.
زهرا فرجي
زهرا فرجي | سه شنبه، ۲۱ خردادماه ۱۳۸۷، ۸:۴۹ بعدازظهر