در شأن نزول و این حرف‌ها

جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

حمید امجد

انتشارت نیلا از زمانِ راه اندازی و به کارگیریِ آزمایشیِ وبلاگِ قدیمی‌اش وعده کرده بود به‌زودی پایگاه اینترنتیِ خودش را جایگزینِ وبلاگ خواهد کرد. از آن وعده و پشت‌بندش رها کردنِ آن وبلاگ (به‌امیدِ راه‌اندازیِ هرچه زودترِ پایگاه رسمی) دو سه سالی می‌گذرد. در این فاصله انتشارات نیلا و دوستانِ مختلفی با تخصص «طراحی و راه‌اندازیِ سایت» امواج پیاپی و مختلفی از «بدقولی» و «بدبیاری» و... را پشت سر گذاشتند (که حالا و اینجا نمی‌گوییم کدام‌شان کدام موج را). و گویا بالاخره این پایگاه ــ این بار به‌لطفِ دوستانِ طراحِ دیگری که «خوش‌قولی»‌شان مایه‌ی «خوش‌بیاریِ» نیلا شده است ــ آماده شده یا (مرحله به مرحله) دارد می‌شود. این را من از آنجا می‌فهمم که یک بار دیگر مدیر نیلا از من و محمد چرم‌شیر و محمد رضایی‌راد و امیر امجد و چند دوست و همکارِ دیگر خواسته شروع کنیم به نوشتنِ سلسله یادداشت‌هایی که زمانی قول داده بودیم با راه‌افتادنِ پایگاه اینترنتیِ نیلا هرکدام‌مان (کمابیش) پیوسته و (انشاالله) منظم، شاید شبیه ستون ثابتی در روزنامه، در روزنوشتِ این پایگاه بنویسیم. مدیرِ نیلا باز این را خواسته و این بار قرص‌ومحکم‌تر از بارهای قبل. و دستور صادر شده اولین یادداشت را این بنده ــ و آن‌ هم هرچه زودتر ــ صادر کنم (که زمانی زیر لب وِلِنگیده بودم از پسِ ترکِ کارم در تئاتر و پشت‌بندش رها کردنِ پایگاهی که برای «گروه تئاتر پرچین» راه انداخته بودم و گهگاه در آن گاه‌نوشتی می‌پراندم، مدتی‌ست مختصر هوسی دارم برای یادداشت نوشتن در ستونی ثابت در باب مسائل مختلف حوزه‌های فرهنگ و ادبیات و هنر و غیره ــ به‌خصوص «غیره» ــ و القصه مثلاً اگر همچه فضایی جمعی راه می‌انداختیم پُر بدک نبود و از این قبیل حرف‌ها که فوری کار دستِ آدم می‌دهد)؛ چون انگار عزمی راسخ در کار است این بار ــ عاقبت ــ برای راه‌اندازیِ این پایگاه و آن ستونِ ثابت از همین حالا که روزهای پیش از بیست‌و‌یکمین نمایشگاه کتاب تهران است.
گفتیم چشم؛ و اولی را نوشتیم.
ششم اردیبهشت 1387




نظرها

مبارک است..با تبریک فراوان و خوشحال از به راه اندازی سایت :)

آقای امجد عزیز، دلنتنگ نوشته هاتون بودیم. امیدوارم دیگه تو این سایت خوشگل که دست پخت پسر خودمون هست دیگه مرتب نوشته هاتون رو بخونیم. :)

سلام. آقاي امجد كلي مشعوف شديم از اينكه اينجا راه افتاد و ما يادداشتهاي آدم هاي بزرگ تئاتري مون رو مي بينيم و از رج شدن كلمات عميق اين آدمها لذت مي بريم.
مدتهاست كه از شما خبري نبود و خوشحالم از اين پايان بي خبري استاد.

سلام. آقای امجد! سرانجام پس از مدتها ما می توانستیم چیزی از شما در این شبکه ی گسترده ی اینترنتی بخوانیم. بنویسید که مشتاقانه می خوانیمتان. در هر کجا که باشیم. پایدار و پویا باشید.

salam
az rah oftadane weblog besyar khoshhal shodam
yade neveshtehaye ghashangetun dar webloge parchin oftadam.
lezzate khandane yaddashthaye jadidi az shoma
...

آشنایی من با جادوی سینما شوق کودک هشت ساله ای بود که روی صندلی های چرمی یک سینمای آدم بزرگها در حالی که پایش به زمین نمیرسید داشت مسافران نگاه میکرد.
خوش آمدید.

سلام و ابراز خوشحالی و تبریک و از این حرف ها

تبریک، تبریک.
آقا از اخبار کتاب های در دست انتشار بگویید. علی الخصوص «نغمه غمگین» اثر سالینجر و ترجمه خودم و بابک خان تبرایی. ولش کن خودم گفتم.

سلام و تبريك فراوان
بي صبرانه منتظر روزنوشت هايتان هستيم

تبريك مي گم.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)