<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>انتشارات نیلا | بازتاب</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/" />
<modified>2010-01-25T13:40:54Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.nilapub.com,2010:/press//3</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.35">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2010, jila</copyright>
<entry>
<title>جایزه‌ی «روزی روزگاری» برای پاتوغ اسماعیل آقا</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2010/01/post_45.php" />
<modified>2010-01-25T13:40:54Z</modified>
<issued>2010-01-25T13:19:25Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2010:/press//3.285</id>
<created>2010-01-25T13:19:25Z</created>
<summary type="text/plain">پس از مدت‌ها تعویق و تأخیر و تعلیق برای برگزاری مراسم اهدای جوایز ادبی «روزی روزگاری» (به‌دلیل همان «مشکلات فنی» معروف!)، سرانجام روز شنبه سوم بهمن ماه فهرست برگزیدگان نهایی امسال داوران این جایزه رسماً از طریق جراید اعلام شد....</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p>پس از مدت‌ها تعویق و تأخیر و تعلیق برای برگزاری مراسم اهدای جوایز ادبی «روزی روزگاری» (به‌دلیل همان «مشکلات فنی» معروف!)، سرانجام روز شنبه سوم بهمن ماه فهرست برگزیدگان نهایی امسال داوران این جایزه رسماً از طریق جراید <a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-11-03/151.htm">اعلام شد</a>. دو نامزد از سه نامزد راه یافته به مرحله‌ی نهایی بخش ادبیات نمایشی، «پاتوغ اسماعیل آقا» نوشته‌ی حمید امجد و «آسمان روزهای برفی» نوشته‌ی محمد چرم‌شیر، از کتاب‌های نیلا بودند (اولی در سال 1387 به چاپ رسید و دومی، که در سال 1387 بر صحنه رفته و بر همین مبنا مورد داوری قرار گرفته بود، به‌تازگی مجوز انتشار دریافت کرده و به‌زودی چاپ خواهد شد). داوران «روزی روزگاری» نهایتاً «پاتوغ اسماعیل آقا» نوشته‌ی حمید امجد را برگزیده‌ی بخش ادبیات نمایشی این جایزه اعلام کردند.   </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بانوی دریایی و سوزان سانتاگ</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/11/post_44.php" />
<modified>2009-11-02T15:16:11Z</modified>
<issued>2009-11-02T15:11:46Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.266</id>
<created>2009-11-02T15:11:46Z</created>
<summary type="text/plain">یادداشتی از علی شروقی در مورد بانوی دریایی (بازخوانی سوزان سانتاگ از نمایشنامه ی ایبسن) در اعتماد....</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p><a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-08-09/188.htm">یادداشتی</a> از علی شروقی در مورد <strong>بانوی دریایی </strong>(بازخوانی سوزان سانتاگ از نمایشنامه ی ایبسن) در <strong>اعتماد</strong>.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title> نگاهی به «نغمه ی غمگین»</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/10/post_43.php" />
<modified>2009-10-26T14:38:40Z</modified>
<issued>2009-10-26T14:33:37Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.265</id>
<created>2009-10-26T14:33:37Z</created>
<summary type="text/plain">یادداشتی از محمدرضا گودرزی درباره ی مجموعه داستان نغمه ی غمگین اثر جی. دی. سلینجر؛ در اعتماد....</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p><a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-07-28/253.htm">یادداشتی</a> از محمدرضا گودرزی درباره ی مجموعه داستان <strong>نغمه ی غمگین</strong> اثر جی. دی. سلینجر؛ در <strong>اعتماد</strong>.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نینوچکا در هفتاد سالگی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/10/_.php" />
<modified>2009-10-19T12:31:32Z</modified>
<issued>2009-10-19T12:28:52Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.264</id>
<created>2009-10-19T12:28:52Z</created>
<summary type="text/plain">مجموعه مطالبی در مورد نینوچکا (1939) به مناسبت هفتاد سالگی فیلم، در اعتماد....</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p><a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-07-02/184.htm">مجموعه مطالبی</a> در مورد <strong>نینوچکا</strong> (1939) به مناسبت هفتاد سالگی فیلم، در<strong> اعتماد</strong>.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بهم علامت بده تا خلاصت کنم </title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/09/post_42.php" />
<modified>2009-09-22T17:00:04Z</modified>
<issued>2009-09-22T16:53:59Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.263</id>
<created>2009-09-22T16:53:59Z</created>
<summary type="text/plain">«روابط قدرت و تقابل‌های دوتايي در نمايشنامه‌ی غرب حقيقي نوشته‌ی سام شپارد»، نوشته‌ای از آزاده شاهمیری در روزنامه‌ی اعتماد....</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p>«<a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-06-31/188.htm">روابط قدرت و تقابل‌های دوتايي در نمايشنامه‌ی <strong>غرب حقيقي</strong> نوشته‌ی سام شپارد</a>»، نوشته‌ای از آزاده شاهمیری در روزنامه‌ی <strong>اعتماد</strong>.<br />
 <br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بیانیه‌ی هشت نمایشنامه‌نویس ایرانی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/08/post_41.php" />
<modified>2009-08-08T04:28:07Z</modified>
<issued>2009-08-08T04:15:06Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.261</id>
<created>2009-08-08T04:15:06Z</created>
<summary type="text/plain">ما نمایشنامه‌نویسیم. ما اندکیم، بسیار اندک. با این‌همه ما هستیم؛ نشسته در اتاق‌هایی کوچک، پشت میزهایی کوچک‌تر. امّا اتاق‌های کوچک ما، پنجره‌های بزرگی دارد که رو به خیابان‌ها باز می‌شود، به مردمان کوچه، به بغض‌های فروخورده، به چشم‌های پُراشک و...</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p>ما نمایشنامه‌نویسیم. ما اندکیم، بسیار اندک. با این‌همه ما هستیم؛ نشسته در اتاق‌هایی کوچک، پشت میزهایی  کوچک‌تر. امّا اتاق‌های کوچک ما، پنجره‌های بزرگی دارد که رو به خیابان‌ها باز می‌شود، به مردمان کوچه، به بغض‌های فروخورده، به چشم‌های پُراشک و فریادهای در گلو مانده. ما نمایشنامه‌نویسیم و این روزها به‌جای تالار رودکی و مولوی، خیابان رودکی و چهارراه مولوی را رصد می‌کنیم، و در چارسوی شهر و ایرانشهر امید را انتظار می‌کشیم. ما نمایشنامه‌نویسانِ خلوت‌گزیده را این روزها حاجتِ تماشا از کویِ دوست به صحرا کشانده است، از مهتابی به کوچه، از تنگنای صحنه‌های کوچک به بزرگراه قهرمانان بی‌نشان. حالا ما هم در کنار نام‌های مفخّمی چون هملت و آنتیگنه و سیاوش، نام قهرمانان حماسه‌های خیابان را می‌نشانیم. ما نمایشنامه‌نویسان نیّت کرده‌ایم از جمعی بزرگ بنویسیم. از آدم‌هایی که نقش‌هایی بزرگ را بر ذِمّه گرفته‌اند. نیّت کرده‌ایم از آدم‌های کوچک کوچه بنویسیم که در دگردیسی نقش به هیأت پرسوناژهایی فناناپذیر قامت بسته‌اند. اینک این ما هستیم که مخاطب مردمیم. هرچند اندکیم،  هرچند خرد و ناچیزیم.<br />
دوستان!<br />
 کتمان نمی‌توان کرد که اکنون فضای افسرده‌ای جاری است و افسردگی بیش از آن‌که وضعیتی روحی باشد، وضعیتی سیاسی است. برای رهایی از این وضعیت افسرده، محتاج امیدی نجات‌بخش هستیم، امیدی که از درون این وضعیت جوانه می‌زند و میل به تغییر و رهایی دارد و از همین رو فعال و کنشگر است. کنشگری برای ما نمایشنامه‌نویسان هیچ نیست جز ثبت دقیق و صادقانه‌ی رخدادها، همچون شهادتی از این دوران برای آیندگان، تنفس در فضای خیابان و دمیدن آن در روح آدم‌های‌مان، پس همه‌ی دوستان نمایشنامه‌نویس خود را دعوت  می‌کنیم در این امید رهایی‌بخش با ما همراه شوند و در نمایشنامه‌های‌شان، راوی صادق روزگار خود باشند.<br />
 <br />
حمید امجد ـ  نغمه ثمینی ـ محمّد چرم‌شیر ـ محمّد رحمانیان ـ محمّد رضایی‌راد ـ علیرضا نادری ـ محمّدامیر یاراحمدی ـ محمّد یعقوبی<br />
                                 </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بازتاب‌هايي از آن‌سوي زمان 1</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/07/_1.php" />
<modified>2009-07-27T13:11:25Z</modified>
<issued>2009-07-27T13:10:28Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.258</id>
<created>2009-07-27T13:10:28Z</created>
<summary type="text/plain">زيرِ اين عنوان، از اين پس نمونه‌هايي از نقدها و بازتاب‌هايي را خواهيد خواند که در سال‌هاي گذشته بر کتاب‌هايي از انتشارات نيلا نوشته و منتشر شده‌اند. اين بازخواني از پسِ ساليان، گاه به کارِ دريافتي تازه از خودِ نقدها...</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p>زيرِ اين عنوان، از اين پس نمونه‌هايي از نقدها و بازتاب‌هايي را خواهيد خواند که در سال‌هاي گذشته بر کتاب‌هايي از انتشارات نيلا نوشته و منتشر شده‌اند. اين بازخواني از پسِ ساليان، گاه به کارِ دريافتي تازه از خودِ نقدها و يا آثارِ موردِ نقد خواهد آمد و گاه ــ دست‌کم ــ مروري خواهد بود بر مباحثي که در گذر زمان، تا امروز، صورتي تازه و کامل يافته‌اند بي آن که شايد ذهنيتِ عمومي ريشه‌هاي آن‌ها در گذشته‌هايي از ياد رفته را به ياد آورد.<br />
آن‌چه در زير مي‌آيد، همزمان با انتشار رمان تازه‌ي فريده رازي ــ يکي از <strong>اصحاب کهف</strong> ــ دو نمونه است از نقدهايي که پس از انتشار رمان <strong>من و ويس</strong> (1377) اثر همين نويسنده، درباره‌ي آن منتشر شدند. نويسندگانِ نقدها دکتر فتح‌الله مجتبايي و کامران فاني بودند، و هر دو نقد در روزنامه‌ي <strong>ايرانيان</strong>، شماره‌ي شانزدهم، به تاريخ پنجشنبه 19 شهريورماه 1377 به چاپ رسيدند.</p>

<p><br />
<strong>گزارشِ خودِ ديگر</strong><br />
دکتر فتح‌الله مجتبايي<br />
<strong>من و ويس</strong> يكي از نمونه‌هاي خوبِِِ داستان‌نويسي به‌شيوه‌ي «جريان سيال ذهن» در زبان فارسي است. از خصوصيات اين‌گونه داستان‌نويسي درهم‌ريختنِ جريان معهود و متعارفِ زمان و بيرون‌رفتن از محدوده‌ي آشناي آن است، چنان‌كه در داستان <strong>يوليسس</strong>، كه مهم‌ترين، معروف‌ترين و پُرتأثيرترين اثر ادبيِ اين شيوه به‌زبان انگليسي است تمامي وقايع و ماجراهاي گسترده در زمان‌هاي دور و نزديك در كتابي نزديك به يك‌هزار صفحه تنها در 17 ساعت (از 8 صبح روز 16 ژوئن 1904 تا ساعتي بعد از نيمه شبِ همان‌روز) مي‌گذرد. در رمان‌هاي ويرجينيا وولف هم عاملِ زمان وضعي خاص و غيرمتعارف دارد. در <strong>اورلندو</strong> چهره‌ي اصلي داستان (اورلندو) در سال 1588 پسر شانزده‌ساله است، و در 1928 زني است 36 ساله كه در طيّ زماني نزديك به سه قرن و نيم تجربه‌ها و ماجراهاي گوناگوني را از سر گذرانده، و تماميِ تحولاتِ سياسي و اجتماعيِ انگلستان را از دورانِ ملكه اليزابت تا بعد از عصرِ ملكه ويكتوريا ناظر بوده است. در رُمانِ ديگرِ خانم وولف به‌نام <strong>خانم دالووي </strong>برخلاف <strong>اورلندو</strong> چند رويدادِ «داستان‌مانند» كه هريك در طول سال‌هاي گذشته و در جاهاي مختلف روي داده است، كلاً در چند ساعت در مجلس ميهمانيِ خانم دالووي و يكي دو ساعت پيش از آن جاي گرفته، و در حقيقت حوادث سال‌هاي گذشته‌ي دور و نزديك در ساعاتي از زمانِ حال ادغام شده است.<br />
يكي از خصوصياتِ برجسته‌ي داستان <strong>من و ويس </strong>هم همين درهم‌ريختنِ شكل و جريانِ عادي و متعارفِ زمان و فشرده‌شدنِ رويدادها و تجربه‌هاي گذشته‌هاي دور و نزديك در چند ساعت است. نويسنده به‌گفته‌ي خودش «پيوندِ ذهنش با خودش و با زمان بريده شده» (ص100). ولي بريده‌شدن پيوندِ ذهن با زمان در اين داستان ساختاري خاص دارد. زمانِ داستان در چند سطح مختلفِ تودرتو مي‌گذرد. از يك طرف گزارشگر در اتاقِ بيمارستان در حالِ اغماست و در طول 24 ساعتي كه در اين حال بر او مي‌گذرد انبوهِ يادها و خاطره‌هاي گذشته به‌صورت رؤيا و كابوس و وهم و خيال در ذهنِ او جان مي‌گيرند و همچون رويدادها و تجربه‌هاي زنده‌ي واقعي به او روي مي‌آورند و بر زبانش جاري مي‌شوند. از طرفِ ديگر، ماجراهاي گوناگون و ظاهراً نامربوط و پاره‌پاره‌ي داستان از زمان‌هاي گذشته آغاز مي‌شود و چندين سال ــ از دورانِ كودكي گزارشگر تا سال‌هاي جنگِ ايران و عراق و بعد از آن ــ را در بر مي‌گيرد. و باز از طرفِ ديگر همه‌ي ماجراها به‌صورتِ صحنه‌هاي جدا از هم در طول يک ساعت و نيمي كه گزارشگر شتاب‌زده و مضطرب با تاكسي به‌سوي فرودگاه در حركت است در ذهنِ او مي‌گذرند.<br />
سراسرِ داستان‌ حديثِ نفس است ــ يك مونولوگِ طولاني كه از ديالوگ‌هاي كوتاه و بلندِ مختلف تشكيل يافته است. ديالوگ‌ها غالباً ميانِ «پرديس» كه قهرمانِ داستان و گزارشگرِ آن است با «ويس» كه «خودِ ديگر» <br />
(Alter ego)  يا «خودِ هم‌زادِ» اوست، مي‌گذرد. ويس شريکِ تنهاييِ اوست. گاهي با او همدردي و همدمي مي‌كند، گاهي او را نصيحت و ملامت مي‌كند، گاهي تشويق و ترغيب، گاهي اعتراض و انتقاد. زماني با او بيگانه‌ي بيگانه و زماني ديگر آشناي آشناست. ويس روحِ همزاد و روحِ نگهبانِ اوست، خودِ جاويدان و ازليِ اوست. همه‌جا چون سايه با او و همراهِ اوست. پرديس بي ويس وجودي ندارد، و هميشه در حقيقت ويس است كه حرفِ آخر را مي‌زند. ولي غالباً ميانِ آن‌دو تعارض و كشمكش درمي‌گيرد، همان‌طور كه غالباً انسان خودش با خودش و در اندرونِ خودش درگيرِ تعارض و كشمكش مي‌شود. هنرِ نويسنده بيش از هر جاي ديگر در گفت‌و‌گوهاي ويس و پرديس مجالِ خودنمايي پيدا مي‌كند، و بعضي از بلندترين پروازهاي خيال و بهترين نکته‌پردازي‌هاي نويسنده در اين گفت‌و‌گوها ظاهر مي‌شود.<br />
ديالوگ‌هاي ديگري نيز ميانِ پرديس (ويس) و رامين مي‌گذرد. رامين معشوقِ پرديس (ويس) است  و مدت‌هاست که يکديگر را مي‌شناسند، ولي بسيار بيش از آن‌که با هم باشند از هم دور بوده‌اند، گرچه پرديس (ويس) در عينِ دور بودن از رامين گويي هميشه با او بوده و عميقاً به او دلبسته است. اكنون رامين به سفر مي‌رود و پرديس (ويس) براي خداحافظي با او (يا برگرداندنش) راهيِ فرودگاه است ــ ولي هرگز به او نمي‌رسد! داستانِ <strong>من و ويس </strong>ماجراي كشاكشِ انسان با زمان است. از آغازِ داستان تا پايانِ آن پرديس مي‌دود و مي‌دود و با شتاب و اضطراب مي‌كوشد تا بر زمان پيروز شود، ولي سرانجام مغلوب و منكوب از زمان واپس مي‌ماند.<br />
رابطه‌ي پرديس (ويس) و رامين رابطه‌اي است كه بيشتر يك‌طرفه به‌نظر مي‌رسد. رامين آهنگساز است و دلبستگيِ او به موسيقي و مشغله‌هاي ديگري كه دارد، چون شركت در جنگ و بيرون‌كشيدنِ اجساد از زير آوار، كمتر مجالِ پرداختن به احوال عاشقان را به او مي‌دهد. حتي نسبت به زن و فرزندش هم كه در خارج به‌سختي زندگي مي‌كنند ظاهراً بي‌توجه است. ولي از سوي ديگر شركتِ او در جنگ، بيرون‌كشيدنِ اجساد از زير آوارها (در يكي از همين ماجراها ديواري فرو مي‌ريزد و زير پاي رامين و پرديس خالي مي‌شود، هردو به‌سختي آسيب مي‌بينند و به بيمارستان برده مي‌شوند؛ و در همين‌جاست كه ماجراهاي اين كتاب از ذهنِ آسيب‌ديده‌ي پرديس مي‌گذرد) و نگراني‌هاي او درباره‌ي پرديس و احساسِ خاصي كه در بودن با او دارد، همگي نشان مي‌دهد كه وجودِ او از عاطفه‌ي محبت خالي نيست. هم‌اكنون با همه‌ي دلبستگي‌هايي كه در اين‌جا دارد، وطن را ترك مي‌كند و به خارج مي‌رود تا به زندگيِ زنش ــ كه از او جز پول چيز ديگري نمي‌خواهد ــ و پسرش ــ كه وسيله و بهانه‌اي براي اين منظور است ــ سر و صورتي بدهد. <br />
اما ويس، كه فطرتِ ازليِ زنانه و حقيقتِ وجوديِ پرديس است سراپا عشق و نياز و جوششِ عاشقانه است، و از اظهارِ آن در هيچ حال نه شرم دارد و نه پروا. داستان <strong>من و ويس </strong>از برخي جهات <strong>يوليسسِ</strong> جيمز جويس را به‌خاطر مي‌آورد: يكي به‌خاطر شيوه‌ي جريان سيال ذهن و پروازِ آزادِ خيال در آفاق تجربه‌هاي گذشته، و چنان‌كه اشاره شد ادغامِ رويدادهاي دور و نزديكِ گذشته در مقطعي كوتاه از زمانِ حال، ‌و ديگري زنده‌كردنِ شخصيت‌هاي اساطيريِ گذشته در قالب و پيكره‌ي شخصيت‌هاي امروزي. <strong>يوليسسِ</strong> جويس به‌موازات <strong>اودوسئيا</strong> (<strong>اوديسه</strong>)‌ي هومر حركت و جريان دارد. اودوسئوس (يوليسس) در قالبِ آقاي بلوم، پنه‌لوپه در قالبِ خانم بلوم، تِلِماخوس در قالبِ استيفن ددالوس و... چهره‌ي امروزي به خود مي‌گيرند و در دنياي امروزي زندگي مي‌كنند. در <strong>اودوسئيا</strong>ي هومر قهرمان اصلي اودوسئوس (اوليسس در اساطير رومي) است كه با همه‌ي توانمندي‌ها و ناتواني‌هايش هميشه در جهانِ غرب به‌سبب تجربه‌هايي كه در ميدان‌هاي جنگ، در سفرها و آوارگي‌هاي پُرماجرا و در رويارويي با خطرات در سرزمين‌هاي بيگانه داشته است مظهر و نمونه‌ي اعلاي صفات و خصلت‌هاي مردي و كارآزمودگي و سرسختي بوده است. در داستان <strong>من و ويس </strong>نيز چهره‌ي اصلي، ويس است كه در فرهنگِ ايراني و ادب فارسي يكي از نمونه‌هاي كامل صفات و خصلت‌هاي زنانه و شور و التهاب عاشقانه است. ويس در قالبِ پرديس ظاهر شده و همچون يك اصل تغييرناپذير و فطرت ازلي و باقي و جاويد و در برابر رامين (و همه‌ي رامين‌ها)، نمودار و نماينده‌ي جوهر اصلي و بنيادي زنانگي و عشق و احساس زنانه در همه‌ي دوران‌هاست.<br />
داستان <strong>من و ويس </strong>هر چه باشد، با همه‌ي خرده‌هايي كه از بعضي جهات بر آن مي‌توان گرفت، در داستان‌نويسي جديد فارسي تازگي دارد، و از نوع داستان‌هاي ديگري كه در اين سال‌ها به بازار آمده و مي‌آيد، نيست. شيوه‌ي نامأنوس نگارش، پرواز آزاد خيال از گذشته به حال، بازگشت‌هاي مكرر و به‌موقع به خط اصلي (در راهِ فرودگاه) و القاء حالتِ تشويش و اضطرابِ همراه آن به خواننده و صفت‌ها و تعبيرها و تصويرهاي ذهني زنده و غالباً ناآشنا و غيرمتعارف، بيان هذيان‌وار و پرهيجان و گاهي لطيف و شاعرانه، همگي از ويژگي‌هاي شايان توجه اين كتاب است. استعداد و توانايي نويسنده‌ي <strong>من و ويس</strong> به‌عنوان تجربه‌اي در اين سبك و شيوه‌ي داستان‌نويسي، قابل ملاحظه است و اميد است كه در آينده آثار ديگر و بهتري از او در اين شيوه عرضه شود.</p>

<p><br />
<strong>روايت شورانگيز يك رمان</strong><br />
كامران فاني<br />
<strong>من و ويس</strong> رماني عاشقانه است، نخستين رمان عاشقانه‌اي كه در اين بيست سالِ پس از انقلاب در ايران نوشته شده و نام و موضوع آن يكسره به عشق، عشقِ شورانگيز، اختصاص يافته است. عشقي كه از فراز زمان حال به دوردست‌هاي خاطره‌انگيزِ ايران باستان پرواز مي‌كند و به اسطوره مي‌پيوندد. اسطوره‌ي ويس، خاطره‌ي ازليِ زنِ عاشقِ ايراني است كه جرأت و بي‌پروايي و شور و شيفتگي‌اش فراتر از هر قهرمانِ زنِ منظومه‌هاي عاشقانه‌ي ايراني مي‌رود. گمان مي‌كنم نخستين‌بار باشد كه در يك داستانِ مدرنِ ايراني اين چنين از افسانه‌هاي باستاني و اسطوره‌ها استفاده شده و در بافتِ داستانِ جديد تنيده مي‌شود. ويس همه‌جا در كنار پرديس، همزاد مدرنش، حضور دارد. دستِ او را مي‌گيرد، جسارت مي‌دهد، خطركردن مي‌آموزد، اغوايش مي‌كند. داستان <strong>من و ويس</strong> تقابل دو زنِ عاشق است، پرديسِ امروزي و ويسِ باستاني. پرديس به‌گمان خودش نمي‌خواهد همچون ويس مظلوم و تحقيرشده باشد، عليه رامين طغيان مي‌كند، طردش مي‌كند. ولي ويس كه در حديثِ عشق تجربه‌ي هزاران‌ساله دارد دوباره او را به راه مي‌کشد تا دوان دوان به‌سوي معشوق بشتابد.<br />
پرديس زنِ امروزي وقتي شور و شيفتگيِ ويس باستاني را پيدا مي‌كند كه ديگر زمان گذشته است. داستان از همين پايانِ ماجرا آغاز مي‌شود. تمامِ كتاب كه انگار يك‌نفَس نوشته شده، موجِ ‌مواجِ خاطره‌هايي است كه در مدتِ يك ساعت و نيم در مسيرِ فرودگاه از ذهنِ تند و تب‌آلودِ پرديس مي‌گذرد. روايتِ شورانگيزِ كشش و كوششي است در واديِ لغزان و لغزنده‌ي مهرورزي و رابطه‌هاي عاشقانه. تازگي و نوآوري رمان در ساختار و شيوه‌ي روايتِ آن است، حديث نفس و جريان سيال ذهن، كه با آشفتگي درهم مي‌تند. در اين داستان هيچ واقعه‌ي بيروني و خارج از توصيفِ حالاتِ درونيِ راوي و وصفِ جادوييِ طبيعت، اهميت ندارد، حتي به يكدستيِ روايتِ داستان لطمه مي‌زند. به موشك‌بارانِ تهران، شلاق‌خوردنِ پرديس و رامين، تصادف‌هاي در راهِ فرودگاه كه البته داستان را پُرماجرا مي‌كند هيچ نيازي نيست، حتي جداكردنِ فصل‌هاي كتاب تداومِ آن را از ميان مي‌برد و روايتِ پيوسته‌ي داستان را از هم مي‌گسلد. و اين گسستگي چه‌قدر فرق دارد با آن شگرد و تكنيكِ نويسنده در بريدن و گسستِ خاطرات كه اوجش در پايانِ داستان آن‌جاست كه به يادِ دوران كودكي و قصه‌ي مادربزرگ مي‌افتد و در وسط آن ناگهان ويس مي‌گويد: «حواست كجاست؟ به فرودگاه رسيديم.» و رشته‌ي پيوندِ خاطره و قصه با هم قطع مي‌شود.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بیا بریم تو دل شب پر ستاره</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/07/post_40.php" />
<modified>2009-07-19T09:00:35Z</modified>
<issued>2009-07-19T08:57:15Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.254</id>
<created>2009-07-19T08:57:15Z</created>
<summary type="text/plain">یادداشت کتاب نیوز بر &quot;بیا بریم تو دل شب پر ستاره&quot;....</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p>یادداشت <a href="http://www.ketabnews.com/detail-12818-fa-1.html">کتاب نیوز</a> بر "بیا بریم تو دل شب پر ستاره".</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>«كپنهاگ» تجديد چاپ شد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/07/post_39.php" />
<modified>2009-07-15T08:04:23Z</modified>
<issued>2009-07-15T07:34:31Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.253</id>
<created>2009-07-15T07:34:31Z</created>
<summary type="text/plain">یادداشت خبرگزاری کتاب ایران درباره‌ی کپنهاگ....</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p>یادداشت <a href="http://www.ibna.ir/vdcefo8e.jh8ezi9bbj.html">خبرگزاری کتاب ایران</a> درباره‌ی کپنهاگ.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>یادی از شیما تیمار</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/06/post_38.php" />
<modified>2009-06-28T09:52:31Z</modified>
<issued>2009-06-28T09:49:50Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.250</id>
<created>2009-06-28T09:49:50Z</created>
<summary type="text/plain">یادداشتی از گوراب؛ با تأخیر....</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p>یادداشتی از <a href="http://gurab.blogfa.com/post-95.aspx">گوراب</a>؛ با تأخیر.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بازتاب کتاب تازه‌ی فریده رازی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/06/post_37.php" />
<modified>2009-06-28T09:49:08Z</modified>
<issued>2009-06-28T09:44:59Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.249</id>
<created>2009-06-28T09:44:59Z</created>
<summary type="text/plain">یادداشت فرنگیس حبیبی درباره‌ی یکی از اصحاب کهف را این‌جا بخوانید....</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p>یادداشت فرنگیس حبیبی درباره‌ی <strong>یکی از اصحاب کهف</strong> را <a href="http://www.rfi.fr/actufa/articles/114/article_7124.asp">این‌جا</a> بخوانید.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نگاهی به نمایشنامه‌ی ”دانوب”</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/06/post_36.php" />
<modified>2009-06-24T10:42:35Z</modified>
<issued>2009-06-24T10:39:05Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.247</id>
<created>2009-06-24T10:39:05Z</created>
<summary type="text/plain">نگاهی به نمایشنامه‌ی ”دانوب” نوشته‌ی ماریا ایرنه فورنس با ترجمه‌ی حمید امجد...</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p>نگاهی به نمایشنامه‌ی <a href="http://www.theater.ir/news.show/+25326">”دانوب”</a> نوشته‌ی  <strong>ماریا ایرنه فورنس</strong> با ترجمه‌ی <strong>حمید امجد</strong></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>«ديوانه بر بام» آشكارا يك «شين گكی» است</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/06/post_35.php" />
<modified>2009-06-13T10:15:34Z</modified>
<issued>2009-06-13T10:11:31Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.246</id>
<created>2009-06-13T10:11:31Z</created>
<summary type="text/plain">یادداشت &quot;خبرگزاری کتاب ایران&quot; درباره‌ی دیوانه بر بام. با تشکر از نویسنده‌ی یادداشت....</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p>یادداشت "خبرگزاری کتاب ایران" درباره‌ی <strong><a href="http://ibna.ir/vdcj8tet.uqehtzsffu.html">دیوانه بر بام</a></strong>. با تشکر از نویسنده‌ی یادداشت.<br />
 </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title> فراتر از شعور آني و ناپايدار انساني </title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/06/post_34.php" />
<modified>2009-06-02T13:09:03Z</modified>
<issued>2009-06-02T12:57:00Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.245</id>
<created>2009-06-02T12:57:00Z</created>
<summary type="text/plain">نگاهي به نمايشنامه‌ی دكتر خي‌ئل نوشته‌ی ماريا ايرنه فورنس با ترجمه‌ی بابك تبرايي رضا آشفته نمايشنامه دكتر خي‌ئل يك تك‌گويي نمايشي ضد فلسفي است. او قصد دارد تا در دل يك موقعيت نمايشي و در بازي با كلمات و تركيبات...</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p>نگاهي به نمايشنامه‌ی <strong>دكتر خي‌ئل</strong> نوشته‌ی <em>ماريا ايرنه فورنس</em> با ترجمه‌ی <em>بابك تبرايي</em></p>

<p><strong>رضا آشفته</strong> </p>

<p>نمايشنامه دكتر خي‌ئل يك تك‌گويي نمايشي ضد فلسفي است. او قصد دارد تا در دل يك موقعيت نمايشي و در بازي با كلمات و تركيبات متناقض‌گو برخي از مباحث عميق و ژرف فلسفي را رد كند. اين رد كردن همانقدر بي‌ارزش است كه پذيرش آن مفاهيم فلسفي. چنانچه در ابتداي نمايش نيز پيش از آغاز تك‌گويي دكتر خي‌ئل، از زبان يكي از دانش‌آموزانش به نام مايكل اسميت مي‌شنويم: وقتي استاد متكبر بيراهه مي‌رود و شروع به هذيان‌گويي و ياوه‌بافي مي‌كند، چه چيز را به به ياد مي‌آوريم؟ آه، اين همان انسانيت خودمان است، همان بي‌فايدگي خرد، پيش پا‌افتادگي دلپذير چيزي ست كه مي‌توانيم از آن مطمئن باشيم. دكتر خي‌ئل همانقدر مجنون است كه ما هستيم. ( ص 6 ) بنابراين هيچ قطعيتي در فراز و نشيب گرفتن هذيان‌گويي‌هاي دكتر خي‌ئل نيست بلكه همه چيز به سخره گرفته مي‌شود تا مرز بين خرد و بي‌خردي برداشته شود تا مهم‌تر از همه اينها انسان شكل و معنا پيدا كند. انساني كه نمي‌تواند با بازي كلمات موجوديت خود را به رسميت بشناساند. دكتر خي‌ئل در خطاب با دانش‌آموزان خود در پي القاي يك مفهومي فراتر از آن چيزي است كه به زبان مي‌آورد. او قرار است ناداني بشر را رخ‌نمايي كند و بر اين نكته تاكيد كند كه خرد افرادي مانند او نيز راهگشاي هيچ چيزي نيست مگر آنكه پيش از آن شكلي از انسان در وجود هر فرد ماهيت عيني به خود گرفته باشد. دكتر خي‌ئل در 11 مبحث انديشه خود را القا مي‌كند. او پس از طرح كلي به سراغ مفاهيم شعر، توازن، جاه‌طلبي، انرژي، حقيقت، حكايت، زيبايي و عشق، ‌اميد، ‌آشپزي و سر آخر خلاصه كردن مي‌رود. او در طرح كلي خيلي آرام و بي‌صدا و به صورت ميم پرسشي را مطرح مي‌كند كه هيچكس نمي‌تواند درباره‌اش ابراز عقيده كند. حتي خود نيز در اين باره چيزي براي گفتن ندارد. به عبارتي او پرسشي را مطرح نكرده است. او شعر، سياست و فلسفه را مباحث توخالي و بي‌اساس معرفي مي‌كند در حالي كه به جعبه اعتقاد دارد چون مي‌شود در آن چيزي را قرار داد. بنابراين هر آنچه كه وجودي عيني و كاربردي برايش دارد حائز اهميت است و آنچه جنبه ذهني و انتزاعي به خود مي‌گيرد، كاملا رد شده است. او حتي در پايانه متن نيز به جاي خلاصه‌گويي شعري را مي‌خواند تا نقيضه‌اي باشد بر مبحث رد شدن شعر از منظر او و از سوي ديگر بتواند تصويري را ارائه كند تا تكبر انساني را در مواجهه با يك عنكبوت نشان دهد. به عقيده او انسان برتر از عنكبوت است چون حيوان خردورز است البته اين بازهم ظاهر قضيه است و در باطن هيچ تفاوتي بين انسان و حيوان به لحاظ غريزي و ماهيت بودن در دنيا نيست. يعني او به راحتي عقيده خود را رد مي‌كند. در اين تك‌گويي ما با فردي روبه‌رو هستيم كه بر خلاف اسم و رسمش بيهوده‌ترين و زشت‌ترين كلمات و حرف‌ها را به زبان مي‌آورد. او در پي روشن كردن مخاطب است تا او را از قيد و بند كلمات و بازي با آنها نجات بدهد. او با صراحت و حتي دريده‌گويي بر آن است تا نگاه انسان فراتر از چيزهاي سطحي و زودگذر ببرد را چنانچه معتقد است حقيقت قابل پريدن و سيال است و به راحتي در اختيار هيچ‌كس قرار نمي‌گيرد: حقيقت اصلا اون چيزي نيست كه ما فكر مي‌كنيم – چرا؟ چون لحظه‌اي كه شما مي‌ناميدش، ديگه وجود نداره. صندلي، شما ميگين «صندلي»، و صندلي كماكان يه صندليه. شما مي‌گين «سگ»، و سگه مي‌آد. ولي حقيقت – شما اسمشو مي‌برين و اون ناپديد مي‌شه. پس حقيقت چيه؟... حقيقت اينه. سه حركت سريع. ( ص.14) او حقيقت همانند سه حركت سريع در گاوبازي مجسم مي‌كند تا باز هم بتواند ذهن را از هر نوع مفهومي پاك كند. او درصدد نيست تا تقدسي براي مفاهيم قائل شود. بلكه بر آن است تا همه را نسبت به حقيقت وجودي خود آگاه كند تا خارج از واژه‌پردازي به ظاهر متمدنانه و خردورزانه در پي خردورزي حقيقي باشد. چيزي كه در زبان آدمي نمي‌گنجد بلكه مانند احساسي شهودي توسط هر فردي قابل درك و لمس است. دركي پايدار كه مي‌تواند آدمي را از هر نوع تحقيري برهاند و به او عزمي راسخ و پايدار براي ابراز وجود بدهد. نمونه عيني آن همان دكتر خي‌ئل است كه با خودزني و جنون آشكار و به اصطلاح ما ايراني‌ها بهلول‌وار ما را با حقيقتي فراتر از شعور آني و ناپايدار انساني آگاه مي‌سازد.اين شعور آني در قراردادها و تعاريف روزمره زندگي كه با تغييرات و تبديلات و اصلاحاتي مواجه مي‌شوند، قابل درك است اما شعور والا هميشگي و ثابت قدم است و در همه موجودات به نوعي قابل ديدن و ارزشگذاري است. ماريا ايرنه فورنس كوبايي – آمريكايي در آف آف برادوي طوري مي‌نويسد تا كاملا متمايز با جريان روزمره در برادوي متن و اجرايش ذهنيت تازه‌اي را با مقوله تئاتر ايجاد كند. اين متن را در سال 1968 نوشته است. متفاوت‌نويسي از مشخصه‌هاي اين نويسنده است كه در دنيا جايگاه خاصي به او مي‌بخشد. دانوب يكي از زيباترين متن‌هاي اوست كه توسط حميد امجد ترجمه و نشر نيلا كه ناشر همين اثر هم هست، آن را منتشر كرده است. <br />
روزنامه‌ی اعتماد ملی 12 خرداد 1388</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نمايشنامه‌ای از «ويكتور هاييم» در راديو نقد مي‌شود</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nilapub.com/press/2009/05/post_33.php" />
<modified>2009-05-27T11:51:49Z</modified>
<issued>2009-05-27T11:48:08Z</issued>
<id>tag:www.nilapub.com,2009:/press//3.244</id>
<created>2009-05-27T11:48:08Z</created>
<summary type="text/plain">نمايشنامه‌ی «ويولون‌هاتان را كوك كنيد» نوشته‌ی «ويكتور هاييم» منتشر شده در نشر نيلا، در برنامه‌ی نقد كتاب راديو فرهنگ تحليل و بررسي مي‌شود. نقد كتاب، تهيه شده در گروه مطالعات فرهنگي راديو فرهنگ، جمعه 8 خرداد ماه از ساعت 21...</summary>


<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nilapub.com/press/">
<![CDATA[<p>نمايشنامه‌ی «ويولون‌هاتان را كوك كنيد» نوشته‌ی «ويكتور هاييم» منتشر شده در نشر نيلا، در برنامه‌ی نقد كتاب راديو فرهنگ تحليل و بررسي مي‌شود. نقد كتاب، تهيه شده در گروه مطالعات فرهنگي راديو فرهنگ، جمعه 8 خرداد ماه از ساعت 21 الي 21:30 پخش مي‌شود. <br />
http://2shanbe.blogfa.com/<br />
</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>