گشتی در «در میانهی راهِ» محمّد رحمانیان
علیرضا خرقانی
□ در اوّل بگویم که این نوشته چندان شباهتی به نقد نخواهد داشت چون تنها مروری است در متن در جهت کشف خود متن. متنی که در ظاهری ساده حاوی نکات مهمّی است که میشود به کار برد. این نوشته یک تحلیل کامل نخواهد بود و اگر خللی در نوشتهی من میبینید از نقص من در کشف حاصل شده است. من سعی خواهم کرد تکنیکهایی را کشف کنم که میشناسم و در متن موجود است و تکنیکهایی را بیاموزم که تا اکنون نیاموختهام. این نمایشنامه از این جهت برایم مهم است که چندان مصالح پرت و بی مصرفی در آن نمی بینم. مصالح و اجزاء در حین اندک بودن در یک رابطهی ارگانیک و سازماندهیشده با هم قرار دارند. محمّد رحمانیان در این متن نشان میدهد چگونه میشود مصالح اضافی را دور ریخت و با همین مصالح باقی مانده ساختمان متن را ساخت به صورتی که هیچ خللی در ساختمان پیش نیاید. همه اینها را میشود در کنار تکنیکهای تقسیم اطّلاعات شگفتانگیز موجود در متن قرار داد. و در یک کلام نمایشنامهی «در میانهی راه» متنی است که درست و به اندازه نوشته شده و در بسیاری از جاها آموختههای کلاسیک من را پس میزند و نکاتی جدید را به من میآموزد. این نوشته برای من تمرینی است برای درست خواندن یک متن. ادّعای این را هم ندارم که متن را خوب و درست خواندهام.
□ «در میانه ی راه» نمایشنامهای است با یک توضیح صحنهی آغازین، 192 قطعه دیالوگ و چند توضیح صحنهی کوچک در میانهی متن و در آخر آن. در توضیح صحنهی آغازین مکان و جزئیاتش به ما معرفی میشود؛ جزئیاتی که بعدها و در دل دیالوگها نقشهایی تعیینکننده پیدا میکنند. و این اوّلین درس است: معرفی مکان در کارکرد جزئیات است که ارزش واقعی خود را بدست میدهد. مکان اصلی در شکل کلّی یک قهوهخانهی دودزده و کثیف معرفی میشود.با جزئیاتی نظیر نیمکتها، صندلیها، میزها، بساط قهوهچی، یک نردبان وصلکننده به بالاخانه، یک در آبریزگاه، در ورودی و یک جعبهی ساز. نکتهی مهمّی که در همین توضیح صحنه و بعد از معرفی مکان میتوان در موردش حرف زد کارکرد صدا در کامل کردن فضا است. شرح صداهای بوق ماشینها و آژیر آمبولانس و زوزهی باد که آورده شدهاند در یک همکاری با اشیا قرار دارند. همکاریای که نهایتاً فضای نخستین را برای ما می سازد. همین همکاری است که اطلاّعات اوّلیهای که لازم است داشته باشیم را به ما میدهد. پس از این معرفی ما اوّلین برخورد را با شخصیت عاشیق حسین پیدا میکنیم. او روی نیمکتی نشسته است و جعبهی ساز هم کنار دستش است. همین فاصلهای که بین عاشیق و ساز وجود دارد نسبت او با شیء اصلی نمایش یعنی ساز را به ما معرفی میکند. عاشیق و سازش بعدها رابطهای را با هم ایجاد میکنند که بستری خواهد شد برای ایجاد کنشها، دادن اطّلاعات و شناخت بهتر و دقیقتر شخصیّت عاشیق حسین و بررسی روانشناسانهی او. اطّلاع بعدی ما از فضا از رفتاری حاصل میشود که عاشیق حسین انجام میدهد. بادی از لای در نیمه باز به درون میوزد و او دستانش را «ها» میکند که اثر این رفتار تا لحظات بعد هم ادامه پیدا میکند. و دلیلی میشود برای سخن گفتن عاشیق حسین. این جزئیات داده شده در توضیح صحنهی آغازین فضا را برای ما میسازند و ما را آماده میکنند برای نزدیکی بهتر و موثرتر با فضا و شناخت جزئی تر موقعیت. در قطعهی نخستینِ دیالوگ شخصیت دوّم یعنی قهوهچی به ما معرفی میشود. دیالوگی که قهوهچی در این قطعه میگوید اطّلاعاتی را به ما منتقل میکند که ما نیاز داریم. مکان و جزئیاتش که قبلاً با یک تصویر ایستا به ما معرفی شده بودند اینک شروع میکنند به معرفی شدن از زبان قهوهچی. این بار اطّلاعات شنیده میشوند و شروع میکنند به بسط و گسترش پیدا کردن و جان گرفتن و ارتباط پیدا کردن با شخصیت. قهوهچی در حین مشخص کردن نسبت خود با مکان، هم فضا را برای ما ملموستر میکند و هم یک معرفی اوّلیه از خود و جنس زبان خود به ما میدهد و هم اطّلاعات پس آرایی را با ما در میان میگذارد. ما متوجّه میشویم که قضاوت و داوری او از مکان چیست. و جنس داوری او نقطهی آغازینی میشود برای معرفی شخصیت او. او در حین گفتگو سعی میکند ارتباطی با عاشیق حسین برقرار کند. کارکرد مهم زبان قهوهچی و محتویات زبان او در این بخش ایجاد ارتباط است با عاشیق حسین. تلاش او در جهت ایجاد ارتباط است؛ تلاشی که چندان هم موفق نیست. چون عاشیق حسین در این لحظه و قبل از توجّه به کنشی که ممکن است دیالوگهای قهوهچی در او ایجاد کنند با عناصر دیگری در صحنه و ایدههایی در جهان خودش ارتباط برقرار کرده است. اینجا است که جزئیات مکان کارکردهای خود را در زبان شروع میکنند. از حالا به بعد جزئیات مکان و اشیای حاضر در صحنه کارکرد شگفت انگیز خود را شروع می کنند: کارکرد روانشناسانه.
□ زبان قهوهچی سرشار از اطّلاعات است. بخشی از شخصیت عاشیق حسین از زبان قهوهچی افشا میشود. اطّلاعات مربوط به مکان به کمک او گسترش پیدا میکنند. او پایهگذار قصّهی فرعی «عبّاس» میشود. قصّهای که گاهی به کمک قهوهچی میآید برای کامل کردن جهان خود و گاهی معناکنندهی لحظهی نمایشی و کنش صحنه میشود. از ابتدای متن تا قطعهی سیام که به نوعی شروع دوّم به حساب میآید کارکرد غالب زبان دادن اطّلاعات است. تا قطعهی سیام تقریباً همهی اجزای قصه به ما معرفی شدهاند. رابطهی بین دو شخصیت را درک کردهایم. و میدانیم اصولاً با چه قصّهای مواجه هستیم. شخصیت قهوهچی یک شخصیت برونریز است. و در مقابلِ سکوت عاشیق حسین که غالباً با جهان خود ارتباط بیشتری دارد تا با جهان بیرون، وظیفهی خود را به خوبی انجام میدهد. تلاش قهوهچی برای ایجاد ارتباط و شکستن سکوت عاشیق حسین بستری میشود برای شرح و بسط اطّلاعات اوّلیه.
□ از قطعهی سیام امّا به قصّه اجزاء دیگری اضافه میشود. ما اطّلاعاتی از گذشته و اتّفاقی که عاشیق حسین منتظرش است به دست می آوریم . کمی از لحظه ی حال جدا می شویم و قدم به پس و پیش از لحظه ی اکنون می گذاریم.هنر محمّد رحمانیان این است که بدون اینکه لحظه ی حال را از دست بدهد ما را به این وادی ها می برد. نکته ای که در این متن وجود دارد این است که ما در وقت خودش از زمان حال دور می شویم و با دانسته های افزونتری که به دست آورده ایم باز می گردیم که در این روند ما شناخت کامل تری از لحظه ی اکنون بدست می آوریم.ما متوجّه می شویم شغل عاشیق حسین چیست .متوجّه می شویم ساز او وسیله ی امرار معاش اوست. و اساساً مسئله ی زندگی او همین شغل او و این ساز است. مطرح کردن مقوله ی شغل در اینجا و قضاوتی که قهوه چی در مورد شغل عاشیق حسین پیدا می کند در شروع سوّم ، یعنی از سکوت قهوه چی به بعد به صورت عنصری تاثیر گذار در ادامه کارکردهای خود را پیدا می کند.
□ می رسیم به قطعه ی پنجاه و هفتم. جایی بعد از توضیح صحنه ی مهّمی که در کار وجود دارد:« قهوه چی در سکوت به او [ عاشیق حسین] خیره می شود. سپس برمی خیزد و به سمت سماور می رود.» این سکوت به ظاهر ساده کارکردی چند وجهی پیدا می کند. هم باعث می شود در حین این سکوت ما فرصت تحلیل اطّلاعات قبلی را پیدا کنیم. هم آماده می شویم برای مواجهه با ادامه ی قصّه و هم این سکوت خود یک واکنش می شود برای شناخت رفتارهای بعدی اشخاص.
□ از این نقطه به بعد اشخاص در یک آزمون بزرگ قرار می گیرند: آزمون شنیدن. آزمونی که چندان در آن موفق نیستند. اشخاص چندان به دیالوگ شخص روبرو گوش نمی دهند. بلکه گویی ارتباطشان با جهان درون خود یا در شکل خوشبینانه با فضایی که در آن قرار گرفته اند به فهم درست دیالوگ نفر روبرو می چربد.بیشتر دیالوگ ها برای گفتن گفته می شوند تا شنیدن. ولی جنس دیالوگها به همین سادگیها هم نیست. دیالوگها در فضا پرتاب می شوند و قبل از شنیده شدن توسط شخص روبرو کامل کننده ی فضای لحظه می شوند. قضاوتها و تحلیل ها به شکل گسترده ای حذف شده اند. به این معنا که اثر دیالوگ قبل در دیالوگ بعد چندان قابل پیگیری نیست. گویی اشخاص فرصتی برای گوش کردن ندارند. یا چندان در شنیدن ماهر نیستند. برای همین نمی توانند قضاوتی کامل از جمله ی شنیده شده داشته باشند. و این عنصر ما را به درونمایه ی متن نزدیک می کند: عنصر داوری و قضاوت.
□ تا انتهای نمایشنامه مختل بودن پروسه ی قضاوت و شنیدن به عنصری پیگیری شونده تبدیل می شود. عنصری که برای ما درونمایه و محتوا را می سازد. در این متن برآمدن و تولّد درونمایه از دل تکنیک است که اتّفاق می افتد. غایب بودن داوری درست در دل ساختمان زبان و روانشناسی اشخاص پایه گذار رسیدن به اندیشه ی موجود در متن می شود. برای همین هم اندیشه و تکنیک از هم جدا نمی مانند. برای همین هم اندیشه ی نمایشنامه نویس چیزی جدا از تکنیک و ساختمان نیست . ما در لحظه ی فهم لحظات و اشخاص و موقعیتها گویی به درک جهان اندیشه ای متن نزدیکتر می شویم . و این پیروزی بزرگی برای محمّد رحمانیان است.
□ نگاه روانشناسانه به اشیاء و ارتباط آنها با اشخاص کمکی می شود برای فهم موجودیت اشیاء. به دلیل همین نگاه روانشناسانه است که اشیاء- مخصوصاً ساز- فردیت پیدا می کنند. ما ماهیت اشیاء را درک می کنیم . و ضرورت وجودی شان را می فهمیم. اشیاء حاوی بار معنایی می شوند.
□ اینها نکاتی بودند که من توانستم در متن بفهمم شان. و آموخته هایی که از این متن کسب کردم را تمرین خواهم کرد. نمی دانم چقدر در کشف و انتقال این کشف موفق بوده ام. ولی می توانم قول بدهم که این نوشته ها ادامه خواهند داشت. همین و تمام.
از: پنجره ی نمایش
