بازتابهايي از آنسوي زمان 1
زيرِ اين عنوان، از اين پس نمونههايي از نقدها و بازتابهايي را خواهيد خواند که در سالهاي گذشته بر کتابهايي از انتشارات نيلا نوشته و منتشر شدهاند. اين بازخواني از پسِ ساليان، گاه به کارِ دريافتي تازه از خودِ نقدها و يا آثارِ موردِ نقد خواهد آمد و گاه ــ دستکم ــ مروري خواهد بود بر مباحثي که در گذر زمان، تا امروز، صورتي تازه و کامل يافتهاند بي آن که شايد ذهنيتِ عمومي ريشههاي آنها در گذشتههايي از ياد رفته را به ياد آورد.
آنچه در زير ميآيد، همزمان با انتشار رمان تازهي فريده رازي ــ يکي از اصحاب کهف ــ دو نمونه است از نقدهايي که پس از انتشار رمان من و ويس (1377) اثر همين نويسنده، دربارهي آن منتشر شدند. نويسندگانِ نقدها دکتر فتحالله مجتبايي و کامران فاني بودند، و هر دو نقد در روزنامهي ايرانيان، شمارهي شانزدهم، به تاريخ پنجشنبه 19 شهريورماه 1377 به چاپ رسيدند.
گزارشِ خودِ ديگر
دکتر فتحالله مجتبايي
من و ويس يكي از نمونههاي خوبِِِ داستاننويسي بهشيوهي «جريان سيال ذهن» در زبان فارسي است. از خصوصيات اينگونه داستاننويسي درهمريختنِ جريان معهود و متعارفِ زمان و بيرونرفتن از محدودهي آشناي آن است، چنانكه در داستان يوليسس، كه مهمترين، معروفترين و پُرتأثيرترين اثر ادبيِ اين شيوه بهزبان انگليسي است تمامي وقايع و ماجراهاي گسترده در زمانهاي دور و نزديك در كتابي نزديك به يكهزار صفحه تنها در 17 ساعت (از 8 صبح روز 16 ژوئن 1904 تا ساعتي بعد از نيمه شبِ همانروز) ميگذرد. در رمانهاي ويرجينيا وولف هم عاملِ زمان وضعي خاص و غيرمتعارف دارد. در اورلندو چهرهي اصلي داستان (اورلندو) در سال 1588 پسر شانزدهساله است، و در 1928 زني است 36 ساله كه در طيّ زماني نزديك به سه قرن و نيم تجربهها و ماجراهاي گوناگوني را از سر گذرانده، و تماميِ تحولاتِ سياسي و اجتماعيِ انگلستان را از دورانِ ملكه اليزابت تا بعد از عصرِ ملكه ويكتوريا ناظر بوده است. در رُمانِ ديگرِ خانم وولف بهنام خانم دالووي برخلاف اورلندو چند رويدادِ «داستانمانند» كه هريك در طول سالهاي گذشته و در جاهاي مختلف روي داده است، كلاً در چند ساعت در مجلس ميهمانيِ خانم دالووي و يكي دو ساعت پيش از آن جاي گرفته، و در حقيقت حوادث سالهاي گذشتهي دور و نزديك در ساعاتي از زمانِ حال ادغام شده است.
يكي از خصوصياتِ برجستهي داستان من و ويس هم همين درهمريختنِ شكل و جريانِ عادي و متعارفِ زمان و فشردهشدنِ رويدادها و تجربههاي گذشتههاي دور و نزديك در چند ساعت است. نويسنده بهگفتهي خودش «پيوندِ ذهنش با خودش و با زمان بريده شده» (ص100). ولي بريدهشدن پيوندِ ذهن با زمان در اين داستان ساختاري خاص دارد. زمانِ داستان در چند سطح مختلفِ تودرتو ميگذرد. از يك طرف گزارشگر در اتاقِ بيمارستان در حالِ اغماست و در طول 24 ساعتي كه در اين حال بر او ميگذرد انبوهِ يادها و خاطرههاي گذشته بهصورت رؤيا و كابوس و وهم و خيال در ذهنِ او جان ميگيرند و همچون رويدادها و تجربههاي زندهي واقعي به او روي ميآورند و بر زبانش جاري ميشوند. از طرفِ ديگر، ماجراهاي گوناگون و ظاهراً نامربوط و پارهپارهي داستان از زمانهاي گذشته آغاز ميشود و چندين سال ــ از دورانِ كودكي گزارشگر تا سالهاي جنگِ ايران و عراق و بعد از آن ــ را در بر ميگيرد. و باز از طرفِ ديگر همهي ماجراها بهصورتِ صحنههاي جدا از هم در طول يک ساعت و نيمي كه گزارشگر شتابزده و مضطرب با تاكسي بهسوي فرودگاه در حركت است در ذهنِ او ميگذرند.
سراسرِ داستان حديثِ نفس است ــ يك مونولوگِ طولاني كه از ديالوگهاي كوتاه و بلندِ مختلف تشكيل يافته است. ديالوگها غالباً ميانِ «پرديس» كه قهرمانِ داستان و گزارشگرِ آن است با «ويس» كه «خودِ ديگر»
(Alter ego) يا «خودِ همزادِ» اوست، ميگذرد. ويس شريکِ تنهاييِ اوست. گاهي با او همدردي و همدمي ميكند، گاهي او را نصيحت و ملامت ميكند، گاهي تشويق و ترغيب، گاهي اعتراض و انتقاد. زماني با او بيگانهي بيگانه و زماني ديگر آشناي آشناست. ويس روحِ همزاد و روحِ نگهبانِ اوست، خودِ جاويدان و ازليِ اوست. همهجا چون سايه با او و همراهِ اوست. پرديس بي ويس وجودي ندارد، و هميشه در حقيقت ويس است كه حرفِ آخر را ميزند. ولي غالباً ميانِ آندو تعارض و كشمكش درميگيرد، همانطور كه غالباً انسان خودش با خودش و در اندرونِ خودش درگيرِ تعارض و كشمكش ميشود. هنرِ نويسنده بيش از هر جاي ديگر در گفتوگوهاي ويس و پرديس مجالِ خودنمايي پيدا ميكند، و بعضي از بلندترين پروازهاي خيال و بهترين نکتهپردازيهاي نويسنده در اين گفتوگوها ظاهر ميشود.
ديالوگهاي ديگري نيز ميانِ پرديس (ويس) و رامين ميگذرد. رامين معشوقِ پرديس (ويس) است و مدتهاست که يکديگر را ميشناسند، ولي بسيار بيش از آنکه با هم باشند از هم دور بودهاند، گرچه پرديس (ويس) در عينِ دور بودن از رامين گويي هميشه با او بوده و عميقاً به او دلبسته است. اكنون رامين به سفر ميرود و پرديس (ويس) براي خداحافظي با او (يا برگرداندنش) راهيِ فرودگاه است ــ ولي هرگز به او نميرسد! داستانِ من و ويس ماجراي كشاكشِ انسان با زمان است. از آغازِ داستان تا پايانِ آن پرديس ميدود و ميدود و با شتاب و اضطراب ميكوشد تا بر زمان پيروز شود، ولي سرانجام مغلوب و منكوب از زمان واپس ميماند.
رابطهي پرديس (ويس) و رامين رابطهاي است كه بيشتر يكطرفه بهنظر ميرسد. رامين آهنگساز است و دلبستگيِ او به موسيقي و مشغلههاي ديگري كه دارد، چون شركت در جنگ و بيرونكشيدنِ اجساد از زير آوار، كمتر مجالِ پرداختن به احوال عاشقان را به او ميدهد. حتي نسبت به زن و فرزندش هم كه در خارج بهسختي زندگي ميكنند ظاهراً بيتوجه است. ولي از سوي ديگر شركتِ او در جنگ، بيرونكشيدنِ اجساد از زير آوارها (در يكي از همين ماجراها ديواري فرو ميريزد و زير پاي رامين و پرديس خالي ميشود، هردو بهسختي آسيب ميبينند و به بيمارستان برده ميشوند؛ و در همينجاست كه ماجراهاي اين كتاب از ذهنِ آسيبديدهي پرديس ميگذرد) و نگرانيهاي او دربارهي پرديس و احساسِ خاصي كه در بودن با او دارد، همگي نشان ميدهد كه وجودِ او از عاطفهي محبت خالي نيست. هماكنون با همهي دلبستگيهايي كه در اينجا دارد، وطن را ترك ميكند و به خارج ميرود تا به زندگيِ زنش ــ كه از او جز پول چيز ديگري نميخواهد ــ و پسرش ــ كه وسيله و بهانهاي براي اين منظور است ــ سر و صورتي بدهد.
اما ويس، كه فطرتِ ازليِ زنانه و حقيقتِ وجوديِ پرديس است سراپا عشق و نياز و جوششِ عاشقانه است، و از اظهارِ آن در هيچ حال نه شرم دارد و نه پروا. داستان من و ويس از برخي جهات يوليسسِ جيمز جويس را بهخاطر ميآورد: يكي بهخاطر شيوهي جريان سيال ذهن و پروازِ آزادِ خيال در آفاق تجربههاي گذشته، و چنانكه اشاره شد ادغامِ رويدادهاي دور و نزديكِ گذشته در مقطعي كوتاه از زمانِ حال، و ديگري زندهكردنِ شخصيتهاي اساطيريِ گذشته در قالب و پيكرهي شخصيتهاي امروزي. يوليسسِ جويس بهموازات اودوسئيا (اوديسه)ي هومر حركت و جريان دارد. اودوسئوس (يوليسس) در قالبِ آقاي بلوم، پنهلوپه در قالبِ خانم بلوم، تِلِماخوس در قالبِ استيفن ددالوس و... چهرهي امروزي به خود ميگيرند و در دنياي امروزي زندگي ميكنند. در اودوسئياي هومر قهرمان اصلي اودوسئوس (اوليسس در اساطير رومي) است كه با همهي توانمنديها و ناتوانيهايش هميشه در جهانِ غرب بهسبب تجربههايي كه در ميدانهاي جنگ، در سفرها و آوارگيهاي پُرماجرا و در رويارويي با خطرات در سرزمينهاي بيگانه داشته است مظهر و نمونهي اعلاي صفات و خصلتهاي مردي و كارآزمودگي و سرسختي بوده است. در داستان من و ويس نيز چهرهي اصلي، ويس است كه در فرهنگِ ايراني و ادب فارسي يكي از نمونههاي كامل صفات و خصلتهاي زنانه و شور و التهاب عاشقانه است. ويس در قالبِ پرديس ظاهر شده و همچون يك اصل تغييرناپذير و فطرت ازلي و باقي و جاويد و در برابر رامين (و همهي رامينها)، نمودار و نمايندهي جوهر اصلي و بنيادي زنانگي و عشق و احساس زنانه در همهي دورانهاست.
داستان من و ويس هر چه باشد، با همهي خردههايي كه از بعضي جهات بر آن ميتوان گرفت، در داستاننويسي جديد فارسي تازگي دارد، و از نوع داستانهاي ديگري كه در اين سالها به بازار آمده و ميآيد، نيست. شيوهي نامأنوس نگارش، پرواز آزاد خيال از گذشته به حال، بازگشتهاي مكرر و بهموقع به خط اصلي (در راهِ فرودگاه) و القاء حالتِ تشويش و اضطرابِ همراه آن به خواننده و صفتها و تعبيرها و تصويرهاي ذهني زنده و غالباً ناآشنا و غيرمتعارف، بيان هذيانوار و پرهيجان و گاهي لطيف و شاعرانه، همگي از ويژگيهاي شايان توجه اين كتاب است. استعداد و توانايي نويسندهي من و ويس بهعنوان تجربهاي در اين سبك و شيوهي داستاننويسي، قابل ملاحظه است و اميد است كه در آينده آثار ديگر و بهتري از او در اين شيوه عرضه شود.
روايت شورانگيز يك رمان
كامران فاني
من و ويس رماني عاشقانه است، نخستين رمان عاشقانهاي كه در اين بيست سالِ پس از انقلاب در ايران نوشته شده و نام و موضوع آن يكسره به عشق، عشقِ شورانگيز، اختصاص يافته است. عشقي كه از فراز زمان حال به دوردستهاي خاطرهانگيزِ ايران باستان پرواز ميكند و به اسطوره ميپيوندد. اسطورهي ويس، خاطرهي ازليِ زنِ عاشقِ ايراني است كه جرأت و بيپروايي و شور و شيفتگياش فراتر از هر قهرمانِ زنِ منظومههاي عاشقانهي ايراني ميرود. گمان ميكنم نخستينبار باشد كه در يك داستانِ مدرنِ ايراني اين چنين از افسانههاي باستاني و اسطورهها استفاده شده و در بافتِ داستانِ جديد تنيده ميشود. ويس همهجا در كنار پرديس، همزاد مدرنش، حضور دارد. دستِ او را ميگيرد، جسارت ميدهد، خطركردن ميآموزد، اغوايش ميكند. داستان من و ويس تقابل دو زنِ عاشق است، پرديسِ امروزي و ويسِ باستاني. پرديس بهگمان خودش نميخواهد همچون ويس مظلوم و تحقيرشده باشد، عليه رامين طغيان ميكند، طردش ميكند. ولي ويس كه در حديثِ عشق تجربهي هزارانساله دارد دوباره او را به راه ميکشد تا دوان دوان بهسوي معشوق بشتابد.
پرديس زنِ امروزي وقتي شور و شيفتگيِ ويس باستاني را پيدا ميكند كه ديگر زمان گذشته است. داستان از همين پايانِ ماجرا آغاز ميشود. تمامِ كتاب كه انگار يكنفَس نوشته شده، موجِ مواجِ خاطرههايي است كه در مدتِ يك ساعت و نيم در مسيرِ فرودگاه از ذهنِ تند و تبآلودِ پرديس ميگذرد. روايتِ شورانگيزِ كشش و كوششي است در واديِ لغزان و لغزندهي مهرورزي و رابطههاي عاشقانه. تازگي و نوآوري رمان در ساختار و شيوهي روايتِ آن است، حديث نفس و جريان سيال ذهن، كه با آشفتگي درهم ميتند. در اين داستان هيچ واقعهي بيروني و خارج از توصيفِ حالاتِ درونيِ راوي و وصفِ جادوييِ طبيعت، اهميت ندارد، حتي به يكدستيِ روايتِ داستان لطمه ميزند. به موشكبارانِ تهران، شلاقخوردنِ پرديس و رامين، تصادفهاي در راهِ فرودگاه كه البته داستان را پُرماجرا ميكند هيچ نيازي نيست، حتي جداكردنِ فصلهاي كتاب تداومِ آن را از ميان ميبرد و روايتِ پيوستهي داستان را از هم ميگسلد. و اين گسستگي چهقدر فرق دارد با آن شگرد و تكنيكِ نويسنده در بريدن و گسستِ خاطرات كه اوجش در پايانِ داستان آنجاست كه به يادِ دوران كودكي و قصهي مادربزرگ ميافتد و در وسط آن ناگهان ويس ميگويد: «حواست كجاست؟ به فرودگاه رسيديم.» و رشتهي پيوندِ خاطره و قصه با هم قطع ميشود.
