کیش و مات
محسن آزرم:
«آنتوني شفر» عاشقِ داستانهاي کارآگاهي بود؛ چه در سالهاي دهه 1950 که با برادر دوقلويش «پيتر» (نويسنده نمايشنامه آمادئوس) «اِلِري کوئينِ» تازهاي شدند و بهنام «پيتر آنتوني» داستانهاي جنايي/ معمّايي نوشتند و چه در سالهاي بعد که راهش را از برادرِ دوقلويش سوا کرد. بهچشمِ وکيلِ دعاوي خوشقريحهاي مثلِ «آنتوني شفر»، اين خودِ «جنايت» نيست که اهميت دارد؛ مهم «انگيزه» آدم است، «نيت»ي که در سر دارد و البته، «نقشهاي که براي اين جنايت و بيگناه جلوه دادنِ خودش در وهله بعد ميکشد. اين بود که وقتي فيلمنامه هم مينوشت، همچه داستانهايي را انتخاب ميکرد؛ مثلاً «مرگ روي نيل» (1978)، براساسِ داستانِ مشهوري از «آگاتا کريستي» که «جان گيلرمن» کارگردانياش را بهعهده داشت، يا «جنون» (1972) که آنرا براساسِ رمانِ «خداحافظ پيکادلي، بدرود ميدانِ لستر» (آرتور لابرن) براي «آلفرد هيچکاک» نوشت و ظاهراً که اين فيلمنامه بهمذاقِ «هيچکاکِ» سختپسند خوش آمده بود.
«شفر» در مقامِ نويسندهاي که «آدابِ» کارآگاهي/ معمّايينويسي را بلد است، در «بازرس» ضمنِ اداي احترام به همه کارآگاههاي نامتعارفِ تاريخِ ادبيات، کارِ خودش را ميکند. (نمايش تقديم شده است به پدر براون، مسيو هرکول پوآرو و نامهاي ديگري که همه در زمره همکارانِ دانا، نامتعارف و کنجکاو هستند.) توضيحِ اين نکته هم، البته، لازم است که «بازرس» فقط بهمذاقِ نمايشنامه دوستان خوش نميآيد و قاعدتاً هر خوانندهاي که داستانهاي کارآگاهي/ معمّايي را دوست ميدارد، از خواندنش لذّت ميبرد؛ به اين دليلِ ساده که در «بازرس»، اساساً، با يک داستانِ پُر «گره» و پيچيده طرفيم؛ داستانِ دو آدمي که بازيهاي مرگبار را انتخاب کردهاند تا از اين دوئلِ بزرگ، يکي برنده نهايي باشد. «آنتوني شفر»، البته، از همان ابتداي کار، روي «بازي» تأکيدِ ويژهاي ميکند و در خانه «اندرو وايک» انواع و اقسامِ وسايلِ بازي فراهم است و بينِ همه بازيها، البته، يک بازي هست که، ظاهراً، نَسَبش به مصرِ باستان ميرسد و او در به ثمر رساندنش توفيقِ چنداني ندارد. اين را هم دستکم نگيريم که «اندرو وايک» نويسنده مشهورِ داستانهاي کارآگاهي/ معمّايي است و کارآگاهش «سَنت جان لُرد مريديو»، از چنان ذکاوتي برخوردار است که «بازرس هامبلي» داستانش، چارهاي جُز تحسينِ او ندارد.
نکته اين است که «اندرو وايک» خيال ميکند صاحبِ نبوغِ «مريديو»ست؛ اين است که «مايلو تيندلِ» جوان را به خانهاش دعوت ميکند تا در يک جدالِ شرمآور برنده نهايي باشد و البته از ميلِ بيمارگونهاش به بازي و نقشبازيکردن هم نبايد غافل شد.
امّا نکتهاي که «وايک» از آن غفلت ميکند، اين است که ديگران هم آدابِ «چند چهرهبودن» را فرا گرفتهاند. در نتيجه اين غفلت است که بازي همچنان ادامه دارد و ديالوگهاي کنايي آنها و نيشهايي که نثارِ يکديگر ميکنند، آتشي بزرگ را روشن ميکند. هر «بازي» خوبي دو «بازي»گرِ خوب دارد و «اندرو وايک» و «مايلو تيندل»، حقيقتاً، در اين جدالِ بزرگ رُقيبِ يکديگرند.
براساسِ «بازرس» دو فيلمِ سينمايي ساختهاند؛ اوّلي را 30 سال پيش، «جوزف منکيهويچ» از روي فيلمنامه «شفر» ساخت و «لارنس اليوير» و «مايکل کين» در آن بازي ميکردند. دوسال پيش هم «کِنِت برانا» آنرا براساس فيلمنامهاي از «هارولد پينتر» بازسازي کرد و «مايکل کين» و «جود لا» بازيگرانش بودند. «بازرس»، شاهکار «آنتوني شفر»، بهترجمه «شهرام زرگر» از سوي «نشرِ نيلا» منتشر شده است.
روزنامه «اعتماد ملی»، 29 اردیبهشت 1388
