نگاهی به ناتوردشت و تاثیر آن بر آمریکای دهه 50
جولیا استیونسن
ترجمه و تلخیص: سپیده خوبانی
«ناتوردشت» اثر جی دی سلینجر، جامعه آمریكا را با «هولدن كالفیلد» که بیش از نیم قرن (پس از انتشار آن در سال 1951) در ذهن آنها زندگی کرد آشنا نمود. هولدن صدای نسل جوانی بود كه ظاهرا هیچ همخوانی و تناسبی با عقاید محافظهكارانه نسل گذشته نداشت. همانگونه كه انتظار میرفت طولی نكشید كه تلاش برای سانسور پیام مخالفت این منتقد اجتماعی كه ارزشهای مرسوم جامعه آمریكا را زیر سوال برده آغاز شد. در سال 1954 این رمان به خاطر رویکرد صریح و بدبینانه، مضمون ضد آمریكایی و زبان شدیدا اخلاقگریزش مورد حمله قرار گرفت و این موضع تا چند دهه ادامه یافت.
نوجوانان دهه 50 چنان تحت تاثیر «ناتوردشت» قرار گرفتند كه نهتنها با هولدن ارتباط برقرار كردند بلكه با او احساس همزادپنداری نیز داشتند؛ به عبارت دیگر آنها نوایی از هولدن میشنیدند كه با آنها و برای آنها حرف میزد. هولدن با درك و بیان تجربه جهانی و تفكر مشترك نوجوانان توانست سخنگوی بسیاری از جوانان آن زمان شود. هولدن راهی بود برای ایجاد ارتباط میان جوانانی كه سرخوردگیهای مشتركی داشتند و از اینكه مشكلاتشان را از زبان این شخصیت میشنیدند احساس آرامش میكردند. این جوانان به دنبال صدایی مشترك و قابل فهم برای همه مردم بودند و میتوانستند با هولدن احساس یگانگی كنند. تجربههای خاصی كه هولدن و طرفداران و پیروانش بیان میكردند به فرهنگ پس از جنگ میپرداخت كه موجب آشفتگی و انزجار جوانان میشد. دولت و اكثریت مردم آمریكا برای ایجاد دموكراسی در سایر نقاط جهان مجبور به حفظ چهره بینقص و مقتدر خود بودند و برای نیل به این هدف تا حد امكان تلاش مینمودند تصویری موفق و با ثبات از خودشان در سطح داخلی و بینالمللی نشان دهند. بدین ترتیب نسل گذشته كه زندگی آمریكایی خود را با ثروت و محافظهكاری پشت سر گذاشته بود به حمایت از كمونیسم برخاست، اما در پس تمام این مسائل اغلب مردم به ویژه جوانان به نوعی پوچی و نارضایتی دچار شدند و در این میان هولدن بازتاب مخالفت سلینجر با موضع جدید آمریكاییها و حضورشان در جنگ سرد دهه 50 بود. با خواندن نخستین جملات رمان میتوان به بیزاری هولدن از محافظهكاری مردم دور و برش پی برد: «اگه واقعا میخوای توی زندگیم فضولی کنی لابد قبل از هر چیز میخوای سر در بیاری كجا دنیا اومدم و بچگی مزخرفم چطور بوده، پدر و مادرم چه كاره بودن و بدونی قبل از تولدم چه اتفاقاتی افتاده و اینجور چرندیات دیوید كاپرفیلدی. اما اگه راستش رو بخوای دوست ندارم چیزی بگم. چون حوصله این حرفا رو ندارم. تازه اگه بخوام از زندگی لعنتیام حرف بزنم كفر پدر و مادرم در میآد» (بخش اول ناتوردشت).
هولدن در قسمت عمده زندگیاش با رفتارها و برخوردهای نامناسبی روبهرو میشود، طوری كه انگار یاغی و از چرخه ارتباطات انسانی بیرون افتاده است؛ ولی عملكرد او بر اساس این تفكر شكل میگیرد كه ایراد از جامعه و توقعات بیمعنی مردم است نه او. او هیچ انگیزهای برای تغییر ندارد چون میداند هرگونه تغییر مستلزم مشاركت در فرهنگی است كه به آن اعتقادی ندارد و این عقیدهای بود كه ذهن نسل دهه 50 را به خود معطوف كرد. این نسل به عیوب خود از جمله عدمتمایل برای كامل شدن واقف بود علاوه بر این معتقد بود با طغیانگری یا حداقل مقاومت در برابر معیارهای زیانبار محافظهكارانه والدینش از آرمانی ارزشمند حمایت میكند.
هولدن از جامعه و مردم گریزان نیست بلكه غریبهای گیج و سردرگم است كه سخت به روابط انسانی احتیاج دارد. او در طول رمان در خیابانهای نیویورك پرسه میزند تا بتواند مردم را در كافهها تماشا كند و به هر کسی كه به ذهنش میرسد زنگ بزند. نگاه بدبینانه هولدن و ناكامیاش در برقراری ارتباط با مردم، تجربه بسیاری از جوانان دهه 50 را به یاد میآورد؛ جوانانی كه به ایدهآلهای محافظهكارانه جامعه اعتقاد ندارند ولی در عین حال از تنها ماندن روگردانند. هولدن به شدت از جامعه متظاهر بیزار است به طوری كه ترجیح میدهد هرگز با آن روبهرو نشود. بدین ترتیب به نظر میرسد از رسیدن به یك ارتباط خوب انسانی و همزبانی ناامید شده و از اینكه نتواند تا آخر عمر همصحبتی بیابد سخت نگران است. میتوان این درونمایه متشكل از انزوا و شكست را در زندگی واقعی جوانان دهه 50 نیز مشاهده نمود. نیاز به دیده شدن و مورد پذیرش قرار گرفتن این جوانان هرگز نتوانست سدی در برابر اعلام موجودیت و مقاومت در برابر سیستمهای خشک و از پیش آماده شده نظامهایی همچون خانواده گردد. در دورهای که عمده تلاش فرهنگ و ادبیات در خدمت ترویج ارزشهای آمریکایی بود، سلینجر به مسائل حقیقی آمریکا پرداخت، مسائلی که از دیدگاه او در هالهای از آرمانها و ذهنیات نمادی جامعه فرو رفته بود. او برای بیان این مسائل از مضامین نامتعارفی استفاده نمود که برای برخی تهدید به شمار میآمد و برای برخی صدایی بود که مدتها جای خالی آن حس میشد.
(روزنامهی کارگزاران؛ 26 شهریور 1387)
