بیا درباره کپنهاگ صحبت کنیم
یادداشتی دربارهی نمایشنامهی «كپنهاگ»
ننوشتهی مایكل فرین؛ برگردانِ حمید احیاء
نگار مفید: سه شخصیت نمایشنامه كپنهاگ، آدمهای دوستداشتنی و قابلاعتنایی هستند. هیچكدام تنها واسطه انتقال اطلاعات نیستند و روی اعصاب راه نمیروند. اصلا قرار نیست راه بروند. كپنهاگ، یك نمایشنامه آرام است كه در آن آدمها درباره مهمترین مسائل روز صحبت میكنند، درباره حمله هیتلر به یهودیها، درباره جنگ دوم جهانی و از همه مهمتر درباره دستیابی به انرژی هستهای. با این اوصاف شاید در صفحههای ابتدایی نمایشنامه این سوال مدام در ذهن بالا و پایین برود كه چرا باید این میزان اطلاعات درباره فیزیك به بیننده منتقل شود و این آدمهای معروف دنیای فیزیك، وسط نمایشنامهای از مایكل فرین چه میكنند؟
پانوشتها هم به این اطلاعات كمك میكند. تا اسم یك فیزیكدان میآید مترجم هم توضیح میدهد كه او كیست و چرا در فیزیك مطرح شده و در چه سالی جایزه نوبل گرفته است. هیچكدام از اینها منطقی نیست تا آنكه در پرده دوم نمایش ناگهان مسئله انرژی هستهای مطرح میشود و ناگهان به خودت كه میآیی تمام پیشزمینه لازم برای آنكه بدانی انرژی هستهای از كجا به وجود آمد را در دست داری. حالا فقط مانده نتیجه این سوال و جوابهای بیمنطقی كه بور و هایزنبرگ با هم راه انداختهاند. هایزنبرگ، همان فیزیكدان معروف آلمانی یكی از شاگردان نورچشمی بور است و حالا بعد از 20سال به خدمت استادش آمده تا او را تنهایی ببیند و با او درباره یك ماجرای مهم صحبت كند. آمده تا یك جور اجازه بگیرد و برود پی زندگیاش.
اجازهای صادر نمیشود و شاگرد میرود تا یك جور دیگر به زندگیاش ادامه دهد. با همین اجازه كوچكی كه صادر نمیشود، آلمان نمیتواند بمب اتمی تولید كند اما چند سال بعد، متفقین در هیروشیما بمب را امتحان میكنند و چند شهر را میسوزانند و جنگ تمام میشود. داستان نمایشنامه كپنهاگ، داستان تمام فیزیكدانهایی است كه در آن سالها زندگیكردهاند و هدفشان هیچ نبود الا تولید یك بمب هستهای؛ الا كشف این نكته كه برای تولید بمب هستهای چطور میشود از داستان شكافت و ایزوتوپها ۲۳۵ و ۲۳۸ استفاده كرد. كپنهاگ، سیزدهمین نمایشنامهای است كه مایكل فرین در سال ۱۹۹۸ مینویسد و وقتی داستان اینقدر در مدح آمریكاییها پیش میرود، در سال ۲۰۰۰ میتواند اصلیترین جوایز نمایشنامه را به دست آورد؛ جایزه مجمع منتقدان انگلستان در سال ۱۹۹۸، جایزه ایونینگ استاندارد، انگلستان، ۱۹۹۸، جایزه تونی، نیویورك، ۲۰۰۰ و جایزه منتقدان نیویورك، ۲۰۰۰ و با همین جوایز است كه فرین دوباره اسمش را سر زبانها میاندازد. وگرنه او كه در لندن به دنیا آمد و كار حرفهای روزنامهنگاریاش را با گاردین و آبزرور شروع كرده بود و نمایشنامههای معروفی مثل ابرها یا سر و صداهای بیرون صحنه را نوشته بود. البته یك دلیل دیگر هم برای شهرت او در انگلستان وجود دارد؛ فرین مترجم نمایشنامههای بسیاری از چخوف بوده و تنها به همین علت طرفداران زیادی در انگلستان دارد.
مایكل فرین، كپنهاگ را در سال ۱۹۹۸ مینویسد و این نمایشنامه همان سال در تئاتر ملی لندن اجرا میشود، بعد از آن هم تور مسافرتهای گروه كپنهاگ ادامه پیدا میكند و جایزه پشت جایزه برای نویسنده میآورد. این نمایشنامه در واقع جنگ اخلاق است در دنیایی كه اگر نزنی، میخوری! با وجود آنكه ذهن تماشاگر همچنان با ماجرای هیروشیما و آن بمب كذایی درگیر است، حالا دو نفر نشستهاند و سنگهایشان را با هم وامیكنند و میخواهند به این سوال ذهنی بیننده جواب بدهند كه بالاخره تقصیر كیست؟ هایزنبرگ كه از بیست و چند سالگی به كپنهاگ آمده و زیر نظر بور راهش را ادامه داده یا استاد پیر و خسته كه ۲ پسرش را در این مدت از دست داده و به عنوان پیر راه فیزیك مورد قبول همه فیزیكدانها است؟
البته در همان سالها اینشتین هم حاضر است و نمایشنامه یك جمله كلیدی درباره او دارد؛ جایی كه هایزنبرگ عصبانی میشود و به بور میگوید از دست او ناراحت است كه چند سال قبل بعد از دیدن اینشتین نظرش را عوض كرد و بور، خیلی ساده و حتی خودمانی پیش شاگرد عزیزدردانهاش اعتراف میكند: «اگر من پاپام، اینشتین خداست!» بحثهای استاد و شاگرد در همین رابطه است. گاهی با احتساب سرعت حركت درباره اسكی كردن صحبت میكنند و گاهی درباره پوكر جر و بحث میكنند. گاهی وقتها هم مباحث آنقدر پیچیده میشود كه درباره كمتر از فوتون و نوترون و پلوتونیوم صحبت نمیكنند.
هایزنبرگ: ما اگه میتونستیم رآكتور بسازیم، میتونستیم بمب هم بسازیم. این موضوع من رو كشوند به كپنهاگ. اما هیچكدوم از اینها رو نمیتونستم بگم. به اینجا هم كه رسیدیم تو دیگه حاضر نشدی گوش بدی. بمب دیگه تو مغز تو منفجر شده بود. متوجه شدم داریم برمیگردیم خونه. قدم زدنمون تموم شده بود. تنها فرصتی كه برای صحبت كردن داشتیم از دست رفته بود.
بور: چون اصل مطلب دستگیرم شده بود. چون در نهایت تو امكان این رو میدیدی كه سلاح هستهای در اختیار هیتلر بذاری.
هایزنبرگ: تو چهار تا لب مطلب مختلف دستگیرت شده بود، همهشون هم به غلط. به رزنتال گفته بودی كه من سعی كردهام ازت بیرون بكشم نظرت در مورد شكافت چیه. به وایسكاف گفته بودی من ازت راجع به برنامه هستهای متفقین پرسیدهام. چدویك فكر میكرد من میخواستهام متقاعدت كنم كه آلمان هیچ طرح اتمی نداشته. اما از طرفی هم به نظر میرسه به یه عده گفته بودی ازت خواستهام بیای برای طرح ما كار كنی.
بور: خیله خب. بیا دوباره از اول شروع كنیم. هیچ گشتاپویی هم پشت دیوار گوش وانستاده. جاسوس انگلیسیای هم وجود نداره. هیچكس ما رو تماشا نمیكنه.
مارگرت: فقط من.
بور:فقط مارگرت. ما همه چیز رو خیلی قشنگ برای مارگرت روشن میكنیم. خودت میدونی من چقدر اعتقاد دارم كه ما كار علمی رو برای خودمون نمیكنیم، بلكه این كارها رو میكنیم كه بتونیم برای بقیه توضیح بدیم.
هایزنبرگ: به زبون ساده
مارگرت همان شخصیت سوم است، همسر بور كه هم معتمد اوست و هم هایزنبرگ را مثل پسرش دوست دارد. او هم در داستان حاضر است و به پیشرفت آن كمك میكند. اگر میبینید كه تا اینجای یادداشت اسمی از ناشر به میان نیامده برای این بود كه نمایشنامه كپنهاگ را انتشارات نیلا منتشر كرده و این احتمال وجود داشت كه با به میان آمدن نام انتشارات، ذهن به سمت كتابهای كوچك برود و انتظارها فرق كند. اما كپنهاگ یك نمایشنامه ۹۵ صفحهای است با یك نمودار در صفحه آخر كه تمام روند پیشرفت فیزیك تا كشف بمباتمی را توضیح میدهد.
(روزنامهی کارگزاران؛ سیام تیرماه 1387)
