كمی محبوبیت بیشتر

یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۷

یادداشتی درباره‌ی نمایشنامه‌ی «نمی‌دونم فردا چی می‌شه»
اثر تنسی ویلیامز
برگردانِ بابك تبرایی

نگار مفید ــ داستان ازلی ابدی وجود دارد، از آنهایی كه از روز ابتدایی خلقت تا روزی كه جان در بدن است ارزش داستان‌نویسی و داستان‌گویی درباره آنها وجود دارد. می‌شود ساعت‌ها درباره‌شان حرف زد و صفحه‌های زیادی را به بهانه‌شان سیاه كرد. داستانی كه تنسی ویلیامز در نمایشنامه «نمی‌دونم فردا چی می‌شه» روایتش می‌كند، یكی از همان داستان‌هاست. هیچ‌وقت كهنه نمی‌شود و همیشه تازه می‌ماند. یك نمایشنامه با دو بازیگر، یكی زن و دیگری مرد.
تنسی ویلیامز حتی برای شخصیت‌هایش اسم هم انتخاب نمی‌كند و می‌خواهد آنها را به زنانگی و مردانگی بشناسید و هیچ اتفاق دیگری ذهن شما را درگیر نكند. به همین خاطر است كه هیچ توضیحی درباره این آدم‌ها نمی‌دهد و هیچ پیشینه‌ای درباره‌شان توضیح داده نمی‌شود. آنها كاملا درباره حال‌وروز امروز حرف می‌زنند و برای پیدا كردن رمز و رازهای گذشته باید از بین حرف‌هایشان رازگشایی كرد؛ یك رازگشایی استثنایی برای آنكه معلوم شود آیا بین این مرد و زن میانسال كه به ظاهر هیچ نسبتی به جز دوستی ساده ندارند، عشقی وجود دارد یا ندارد. مرد داستان لكنت زبان دارد و به نظر می‌رسد از این حالت صحبت كردن احساس گناه می‌كند.
از اینكه زبانش در بیان قاصر است، می‌ترسد ولی تا آخر داستان كسی نمی‌داند او با این وجود كه به هدفش می‌رسد اما آیا تمام حرفش و خواسته‌اش همین بوده یا نه؟
یك داستان تكرارشونده هم بین این دو نفر وجود دارد، آنها رفیق عصرانه هم هستند. می‌نشینند و گپ می‌زنند و غرغر می‌كنند. داستانی كه روایت می‌شود داستان تغییر این برنامه منظم است كه به نظر می‌رسد از ناخودآگاه هر دونفرشان می‌آید. پیچیده در پوشش مرگ و عشق و تمام این ماجراهایی كه همیشه در همه داستان‌ها وجود دارد. در این داستان انگار كه زن مدام و مدام تكرار می‌كند بگو، بگو ولی مرد لكنت زبان دارد. زن و مرد در این نمایشنامه با شماره‌های یك و دو مشخص می‌شوند. یك، عددی است كه ویلیامز برای زن داستان انتخاب كرده./ یك: این تیكه كاغذ و این مدادو بگیر و اولین چیزی كه به ذهنت می‌آد، بنویس، زود، فكر نكن.
دو، چیزی بر كاغذ قلمی می‌كند./ خوبه بذار ببینم چی نوشتی. «دوستت دارم و می‌ترسم.» از چی می‌ترسی؟ زود، بنویسش./ دو، مجددا چیزی بر كاغذ می‌نویسد. زن كاغذ را از دستش می‌قاپد./ «تغییرات»، منظورت تغییرات توی خودته یا توی من یا تغییرات توی شرایطی كه رو زندگی‌مون تاثیر می‌ذاره؟ زود، بنویسش، فكر نكن./ دو، مجددا چیزی می‌نویسد./ «همه‌چیز، همه» آره، خب، از همون اول اینو درباره‌ات می‌دونستم. حالا نوبت منه؛ اولین چیزی رو كه به ذهنم می‌آد می‌نویسم. مداد. زود! (به تندی بر كاغذ می‌نویسد و می‌گذاردش جلوی مرد، روی میز ورق) بخونش، یالا بلند بخونش./ دو (بلند می‌خواند) «اگه چیزی به اسم زمان نبود، گذر زمان در جهانی كه توش زندگی می‌كنیم، شاید می‌تونستیم روی این حساب كنیم كه چیزا همون‌جور بمونن، اما زمان در جهان همراه ما زندگی می‌كنه و با جاروی بزرگش ما رو از سر راه كنار می‌زنه، چه باهاش مقابله كنیم و چه نه.»/ یك: خب؟ چرا چیزی نمی‌گی؟ هیچ‌چی؟ كاغذ و مداد و بگیر، یه چیزی بنویس، هر چی، زود، فكر نكن./ دو می‌نویسد./ «دوستت دارم و می‌ترسم» این چیزیه كه باهاش شروع كردی./ دو: تو گفتی فكر نكنم.
واقعیت این است كه تنسی ویلیامز با نام اصلی توماس لانی‌یر ویلیامز می‌خواهد در این نمایشنامه همان داستان قدیمی زن و مرد را بازگویی كند و برای نوشتن از این داستان تكراری به یك جمله توصیفی تكراری رو می‌آورد؛ «نمی‌دونم فردا چی‌می‌شه». تنسی ویلیامز از ۱۶ سالگی نوشتن برای مجلات را شروع كرد و در همان اولین سال ورود به دانشگاه، اولین نمایشنامه‌اش به روی صحنه رفت. تا چند سال او تنها می‌نوشت و نمایشنامه‌ها هم اجرا می‌شدند تا آنكه با نمایشنامه «باغ‌وحش شیشه‌ای» برای خودش شهرتی باورنكردنی به ارمغان آورد. نتیجه آن شهرت این بود كه به جای ۴۰ سالگی، از ۳۴ سالگی در اوج شهرت و محبوبیت قرار گرفت و تبدیل به یكی از عامه‌پسند‌ترین نمایشنامه‌نویس‌های زمان خودش شد. «نمی‌دونم فردا چی می‌شه» یكی از كوچك‌ترین تلاش‌های ویلیامز برای اثبات محبوبیتش در بین مردم است.

(روزنامه‌ی کارگزاران؛ 16 تیر 1387)