زندگي واقعي شب ادبيات
پروندهی ویژهنامهی آخر هفتهی اعتماد برای رمان زندگی واقعی سباستین نایت
اثر ولادیمیر ناباکف؛ برگردانِ امید نیکفرجام
دو نگاه به کتاب «زندگي واقعي سباستين نايت»
شهریار وقفیپور
ولاديمير ناباکف، نويسنده شهير روس، که از قضاي روزگار به خاطر داستان هايي که به زبان انگليسي نوشته است، يکي از نمونه هاي سرشت نماي پسامدرنيسمي است که به دليل رابطه نزديک و در عين حال کنايي و نقيضه وارش با مدرنيسم، گاهي از آخرين بازماندگان مدرنيسم به شمار مي آيد و گاهي (به تبعيت از مفهوم جيمسوني «مدرنيسم متاخر») نماينده مدرنيسم متاخر خوانده مي شود. براي روشن شدن اين تقسيم بندي، ناچار بايد گزارشي خلاصه از کوشش هاي انقلابي در ادبيات داستاني قرن بيستم يا مدرنيسم ارائه دهيم. مي توان اين گزارش را با الگوبرداري از منطق سه وجهي هگلي پروژه «نفي» يا «تحقق سوژه به مثابه جوهر» به سه لحظه يا دقيقه تقسيم کنيم. لازم به گفتن نيست که اين گزارش، بيش از هر چيز، متکي بر انتخاب هاي حادث و تصادفي است تا مبتني بر منطقي عيني و علمي که استوار بر انبوهه يي از شواهد و مدارک است.
در اين گزارش، لحظه اوج مدرنيسم ادبي را رمان هاي روز و شب جويس (يعني به ترتيب «يوليسس» و «احياي فينه گان») مي ناميم. اينچنين نامگذاري مبتني بر اين پيش فرض است که مدرنيسم ادبي جوياي ارائه گزارشي هر چه دقيق تر از «انسان»، «واقعيت» يا «تاريخ» است؛ از همين رو پروژه مدرنيسم ادبي ادامه منطقي رئاليسم است. رئاليسم قرن نوزدهمي متکي بر اين توهم بود که واقعيت امري کاملاً بيروني است، از همين رو، نويسنده يا راوي مي تواند آن را به شکلي کامل منتقل کند. مسلم است با اين شيوه نگاه، واقعيتي که رمان به نمايش مي گذارد، نسخه يي مکتوب از آن واقعيت عيني بيروني است؛ بنابراين واجد چندين شاخصه اصلي است؛ الف- واقعيت به شکلي کامل محقق شده است؛ نتيجه اين پيش فرض آن است که رمان هاي رئاليستي (به معناي معمول آن) همگي گذشته يي را نقل مي کنند و زمان شان همواره گذشته است؛ چرا که راوي در مقام سوژه شناساي اين واقعيت، در انتهاي تحقق کامل آن ايستاده است؛ ب- نتيجه منطقي شاخصه اول، اعتقاد به وجود زنجيره خطي روابط علي و معلولي است. از همين رو، در رمان هاي رئاليستي، چنين به نظر مي رسد که راوي قصد دارد با گزارش وقايع علي سرگذشت قهرمان، فرجام يا معلول نهايي را به شکلي منطقي استنتاج کند؛ به همين دليل است که پايان رمان، عموماً با مرگ شخصيت يا به پايان رسيدن يک ماموريت يا دوره يي تاريخي يا خانوادگي همراه است. با اين نگاه مي توان دريافت که چرا مثلاً در رمان «آنا کارنينا» داستان پس از مرگ شخصيت اصلي، آنا، همچنان ادامه مي يابد؛ چرا که تولستوي با اين تناقض روبه رو مي شود که توضيح فرجام زندگي آنا، تنها پس از ادامه يافتن زمان روايت تا دوره يي پس از مرگ او، و با استمداد از مکان و شخصيت هايي ديگر ممکن مي شود. (همين جا مي توان به اين نکته اشاره کرد که توبه تولستوي از نوشتن رمان هاي بزرگ يا شاهکارهاي ادبي، صرفاً تصميمي اخلاقي مبتني بر نوعي آنارشيسم نيست، بلکه ناتواني از حل مساله يي کاملاً ادبي است؛ اينکه رئاليسم ادبي عاجز از بازنمايي واقعيت است.)؛ ج- و مهم ترين شاخصه که در واقع شالوده دو شاخصه اول نيز هست، راوي بي طرف داناي کل است که مي تواند از منظري عيني به گزارش واقعيت بپردازد.
در تقابل با اين عينيت گرايي خام (که مي توان اوجش را در نظريات اميل زولا يافت)، ذهنيت گرايي تماميت طلب وجود دارد که واقعيت «واقعي» را امري نهفته در پس عينيات مي داند و کليد ورود به آن در دستان ذهنيت گرايي است. نمونه چنين گرايشي را مي توان در سمبليسم و سوررئاليسم ديد.
در مدرنيسم ادبي (به ويژه در رمان هاي مدرنيستي) راوي به اين نتيجه مي رسد که هر دو گرايش بالا مبتني بر توهم است و گزارش واقعيت صرفاً از ديدگاهي ذهني ممکن است، البته ديدگاهي که خود جزيي از آن واقعيت است. از همين رو انواع اشکال جريان آگاهي يا تکنيک هاي سيال ذهن ظهور مي يابند. نقطه نهايي و بسط منطقي اين نظريه آن است که واقعيت برساخته ذهني است که آن را مي شناسد و در عين حال، خود ذهن نيز درون اين واقعيت جاي دارد؛ کوشش جويس در بيان واقعيت از منظرهاي متفاوت و در لحظه حال، به کمک زباني که خود از منظر ذهن مي گذرد، نقطه نهايي مدرنيسم است.
حال مي توان گفت پسامدرنيسم صرفاً پيچشي در مدرنيسم است؛ واقعيت برساخته ذهن و پيشاپيش متضمن نگاه (راوي) است، نگاهي که جزيي از صحنه تماشا است اما با علم به اين امر که نگاه يا ذهنيت سوژه يا راوي لکه يي در واقعيت است، يعني به مثابه نگاه ابژه يي است که راوي را مي نگرد. اين پيچش منجر به تغييري در استراتژي رمان مي شود که شکل فرهيخته و مدرنيسم وار آن را در ناباکف مي بينيم و از اين منظر (يعني واقع گرايي پسامدرنيستي، واقع گرايي که مبتني بر بيان واقعيت يا ثبت واقعيت برساخته سوژه يي است که خود لکه يي در واقعيت است يا به بيان ديگر واقع گرايي به عنوان روايت غرض مند و بيمارگون سوژه از واقعيتي که خود جزيي از آن است) مهم ترين رمان ناباکف، از قضا اولين رماني است که او به زبان انگليسي نوشته است و عنوانش نيز نشانه يي از خودآگاهي به معضل واقع نگاري است؛«زندگي واقعي سباستين نايت». اين رمان داستان فردي است که از خود تنها با حرف «و» نام مي برد و شرح مشکلات و وقايعي است که بر او، براي روايت زندگي واقعي برادرش، که نويسنده يي مشهور و مرحوم است، رفته است. تمامي شگردهاي ناباکف در اين داستان معطوف بر آن است که نسخه يي از زندگي سباستين نايت، برادرش، به دست دهد که در نهايت مشخص مي شود رونوشتي از خود رمان هاي سباستين است و در واقع، اين زندگينامه رساله يي مجعول است که داستان هاي پريان، کتاب هاي نايت و حقه هاي بازي شطرنج را در هم مي آميزد تا در نهايت اين تز را پيش کشد که مرز ميان واقعيت و ادبيات مغشوش تر از آن است که قابل ترسيم باشد و اينکه نويسنده، چه «و» و چه «سباستين»، نيز خود جزيي از داستاني است که در حال نوشته شدن است.
موضوع ديگر اين کتاب، درونمايه «تبعيد» است که بي واسطه ترين شکل آن را در «بيگانگي در زبان» مي بينيم، که نويسنده يي روس، هم «سباستين» و هم «ناباکف»، داستاني به زبان انگليسي مي نويسند. از اين منظر مي توان بازي هاي زباني و داستاني ناباکف و استفاده افراطي از جناس هاي زباني و اشارات بينامتني را نوعي انتقام ناباکف از زبان بيگانه، انگليسي، و اعلام وفاداري بيمارگون به زبان مادري دانست. اينجا نقطه تلاقي ناباکف با جويس و کافکا است که زبان تحميل شده را تا مرز بي معنايي مي کشانند.
اما در نهايت، بايد به همان مفهوم جيمسوني «مدرنيسم متاخر» اشاره کرد، اينکه بازي هاي زباني و بينامتني ناباکف، و ايضاً جويس، چيزي بيش از استمداد از انبار ادبيات پيشين و افزودن بر آن نيست؛ از همين رو آثارشان به کالا و ماده خامي بدل مي شود تا دانشگاهيان دستگاه توليد رساله هاي خود را کارا نگه دارند. توجه به اين نکته، شايد توضيحي بر «محافظه کاري» سياسي ناباکف هم باشد؛ اينکه راديکاليسم ظاهري او، صرفاً بازتوليد منطق سرمايه داري متاخر است. اينکه چطور مي توان در دنياي پسامدرنيستي حاضر به راديکاليسمي واقعاً مخرب رسيد، پرسشي است که جواب به آن، مجالي ديگر مي طلبد.
نگاه
ناباکف در ايران
نخستين رمان ترجمه شده از «ولاديمير ناباکف» رمان مشهور «لوليتا» است. هرچند به دليل نام «ذبيح الله منصوري» بر پيشاني اين ترجمه، احتمالاً «لوليتا»ي فارسي را بايد متني بي ارتباط با رمان «ناباکف» دانست. اين «لوليتا»ي ايراني سال ها قبل اولين بار به صورت پاورقي در يکي از مجلات منتشر شد. سال ها بعد «درس هايي درباره ادبيات، ناباکف با ترجمه «پرويز داريوش» منتشر شد که مجموعه يي بود از مقاله ها و در واقع حاصل آنچه «ناباکف» به عنوان استاد ادبيات تدريس کرده بود و جالب اينجاست که اين مقالات در معناي متعارف نقد آکادميک به هيچ وجه «استادانه» نيستند و حتي گاه در برابر آن گونه از نقد آکادميک لحني موضع گيرانه دارند. از جمله آنجا که «ناباکف» در نقد هوشمندانه اش از «مادام بواري» به استادان فسيل شده يي که از «مادام بواري» به دليل مطابقت نداشتن برخي موقعيت هاي داستاني اش با واقعيت خرده مي گيرند، سخت حمله مي کند. بعدها «درس هايي درباره ادبيات روس» ناباکف را فرزانه طاهري ترجمه کرد که آن هم شامل مقالاتي خواندني بود، اين بار فقط درباره نويسندگان بزرگ کلاسيک روس و همين جا بايد يادي هم بکنيم از مقاله اش درباره «مسخ» کافکا که همراه با ترجمه خود اين قصه و باز هم با ترجمه «فرزانه طاهري» منتشر شد. اما آنچه از «ناباکف» خيلي دير به ايران رسيد، رمان هايش بود. از آن «لوليتا» نه چندان مربوط به «ناباکف» که بگذريم، تا سال ها رماني از او به فارسي ترجمه نشد و اولين ترجمه هم که ترجمه «احمد ميرعلايي» از «آتش رنگ پريده» بود، مجوز چاپ نگرفت. بعدترها «دعوت به مراسم گردن زني»اش ترجمه و منتشر شد و بعد «ماشنکا» و با اين دو ترجمه طلسم رمان هاي «ناباکف» شکست. مجموعه يي از قصه هاي کوتاهش ترجمه و منتشر شد. همچنين «خنده در تاريکي» و «زندگي واقعي سباستين نايت»اش هر دو با ترجمه «اميد نيک فرجام» و «پنين» و «دفاع لوژين»اش با ترجمه «رضا رضايي» منتشر شدند و با اين حال هنوز چند رمان مهمش ترجمه نشده باقي مانده اند. ترجمه «ميرعلايي» از «آتش رنگ پريده» هنوز هم منتشر نشده و از «لوليتا» هنوز ترجمه مطمئني وجود ندارد.
زندگي واقعي سباستين نايت
رماني در باب تامل در نفس
امير احمدي آريان «خودت را بشناس»، مهمترين دستور سقراط براي آغاز تفکر بود. يونانيان اعتقادي راسخ داشتند که تفکر محصول تامل در نفس است، نطفه فکر کردن در انسان در آن لحظه يي بسته مي شود که فرد قواي ذهني اش را متمرکز بر خود مي کند، تلاش مي کند تا به درون خود نقب زند و از اسرار و پيچيدگي هايي سر درآورد که قرار است عمري در دلشان زندگي کند، از نيروهايي مطلع شود که هدايتگر اعمال اويند و تنها از آن طريق است که تامل در جهان نيز رخ خواهد داشت. امانوئل لويناس زماني که در مصاحبه يي گفت تفکر از يک شوک آغاز مي شود بي شک اين حکم سقراط را در پس ذهن خود داشت. لويناس بر اين باور بود که حادثه يي تروماتيک، واقعه يي که مي تواند نقطه عطفي در زندگي فرد به شمار رود، بي ترديد نقطه آغازي بر فکر کردن خواهد بود. شکست عشقي، از دست دادن يکي از والدين، وقايع طبيعي همچون سيل و زلزله، همگي عواملي هستند که حکم نقطه شروع تفکر را دارند. به اين ترتيب لويناس نيز عملاً به تامل در نفس به منزله سرآغاز تفکر باور دارد.
تامل در نفس بي شک مهمترين خصلت فلسفه نيچه نيز هست، فيلسوفي که اتفاقاً هيچ کس به اندازه او از سقراط متنفر نبود، و با اين حال هيچ کس به اندازه او تامل در نفس را تا مرزهايش پيش نبرد. برخلاف همتايان آلماني اش، به خصوص هايدگر و هگل، که رسالت خود را تامل در جهان مي دانستند و به هيچ وجه دغدغه پرداختن به خود و شکافتن درونيات شان را نداشتند، نيچه عمري را صرف شناخت نفس کرد، و همين بود که ديوانه شد و در اوج بلوغ فکري اش درگذشت، حال آنکه هايدگر تا هشتاد و شش سالگي در کمال سلامت و با مراقبت کامل از خود زيست و کار کرد. چيزي به نام «انتقاد از خود» در کار بسياري از فيلسوفان، به خصوص در آثار هايدگر وجود ندارد، و همين است که هايدگر به جاي تجديد نظر و اصلاح ايده هاي غلطش، به خصوص مقالات سال 1933اش در دفاع از نازيسم، صرفاً گذشته را فراموش کرد و هرگز حاضر نشد به اشتباه خود اعتراف کند. از اين نظر، نيچه بي ترديد جايگاهي بس رفيع تر از فلاسفه ديگر دارد، به اين دليل که فلسفه اش در تمام دوران حيات پربارش با زندگي او گره خورده بود.
² رمان «زندگي واقعي سباستين نايت» ولاديمير ناباکف، رماني در باب تامل در نفس است، رماني است که بيش از ديگر آثار داستاني ناباکف به زندگي شخصي او شبيه است. ناباکف معروف بود به دشمني با شخصيت هايش، به اينکه رابطه يي ساديستي با شخصيت هاي آثارش برقرار مي کرد و بازيچه شان قرار مي داد و در نهايت شوم ترين و دردناک ترين سرنوشت را برايشان رقم مي زد. اما در آثار ناباکف عموماً شخصيت ها شباهت چنداني به آنچه از زندگي واقعي او مي دانيم ندارند جز همين رمان «زندگي واقعي سباستين نايت»، که به اين ترتيب مي توان آن را رماني مازوخيستي دانست. سباستين نايت در همان سال تولد ناباکف در خانواده يي مرفه در سن پترزبورگ به دنيا مي آيد، و باز درست مثل خالقش کودکي درخشان و به يادماندني اش را هرگز از ياد نمي برد. با وقوع انقلاب اکتبر مجبور به فرار از روسيه مي شود و در کمبريج به خواندن ادبيات انگليسي روي مي آورد، و در همين دوران است که تعدادي شعر و پس از آن چند رمان را منتشر مي کند و شهرتي به هم مي زند. کسي که رمان را نخوانده باشد و از زندگي نويسنده اطلاعاتي داشته باشد، شک نخواهد کرد که آنچه گفتيم درباره زندگينامه يي از ناباکف است. اين اولين کتابي است که ناباکف مستقيماً به زبان انگليسي نوشت، و از اين نظر نيز با توجه به آنچه در باب تامل در نفس گفتيم، توجيهي براي رويکرد خود زندگينامه يي رمان مي توان يافت. اگر به نظريه شوک به منزله سرآغاز تفکر باور داشته باشيم، بي گمان براي نويسنده هيچ شوکي شديدتر از تغيير زبان، رها کردن زبان مادري و نوشتن به زبان بيگانه وجود ندارد. معمولاً اين گونه تغيير زبان نقطه عطفي جدي در آثار هر نويسنده يي است، و مثال عالي اين امر ساموئل بکت بزرگ است که با نوشتن به زبان فرانسه به نوعي فعاليت ادبي اش را از نو آغاز کرد. ناباکف نيز با نوشتن سباستين نايت در آستانه ورود به مرحله ديگري از زندگي ادبي اش بود، اين رمان حکم همان شوک بنياديني را داشت که قرار بود شکل تازه يي از تفکر را به زندگي او پيوند زند. به اين ترتيب، ناباکف نيز به نوعي دنباله رو يونانيان بود. او نيز آغاز شيوه تازه تفکر را در زندگي اش با تامل در نفس گره زد و پيش از هر چيز کوشيد تا از طريق نخستين رماني که به اين زبان جديد مي نوشت خودش را بشناسد.
اما نکته کليدي در مورد فرآيند خودشناسي در اين رمان، آن است که راوي سباستين نايت نيست. ما زندگي سباستين نايت را از زبان خود او نمي خوانيم، بلکه رمان مدتي پس از مرگ قهرمان اصلي اش آغاز مي شود. راوي برادر ناتني سباستين نايت است که پس از مرگ اين نويسنده بزرگ، و پس از خواندن کتاب مبتذلي که منشي و دوست برادرش درباره او نوشته، تصميم به نوشتن اين کتاب گرفته است تا حقايق را در باب زندگي برادر فقيدش روشن کند، هرچند در نهايت هر چه بيشتر در راه شناخت برادرش مي کوشد کمتر چيزي به دست مي آورد. «زندگي واقعي سباستين نايت» از جنس رمان هايي نظير «اتوبيوگرافي اليس تکلاس» گرترود استاين و «کتاب اوهام» پل استر است، رمان هايي که موضوع شان تلاش راوي براي درک حقيقت زندگي ديگري است، ديگري که گويي سرنوشتش با سرنوشت راوي گره خورده و راوي از طريق شناخت او بيش از هر چيز مي خواهد خود را بشناسد. در رمان سباستين نايت نيز چنين فرآيندي طي مي شود. راوي فرآيند تامل در نفس را از دوش قهرمان اصلي رمان برداشته و به عهده برادر او گذاشته است، و همين فاصله گذاري است که تفاوت بنيادين رمان را در تامل در نفس با ديگر اشکال تفکر نشان مي دهد. ميلان کوندرا در مقاله عالي «ميراث سروانتس» به درستي نشان مي دهد که هايدگر بر خطا بود که گمان مي کرد انديشيدن به هستي از زمان سقراط به بعد متوقف شده است و بايد فلسفه را به شعر نزديک کرد و سبک و سياق فيلسوفان پيش از سقراط را زنده کرد. به عقيده کوندرا هرچند فلسفه اين رسالت را فراموش کرده، اما رمان از سروانتس به بعد بار اين تفکر را برعهده گرفته و انديشيدن به هستي به آن نحو که هايدگر مدنظر دارد مسلماً بيش از هر شکل ديگري از تفکر در رمان ديده مي شود. کتاب هايي نظير همين رمان «زندگي واقعي سباستين نايت»، به خاطر چرخشي که در زاويه ديدشان نسبت به نفس دارند، در زمره متوني به شمار مي روند که انديشيدن به هستي در آنها بيش از بسياري از آثار فلسفي رخ داده است. ناباکف و گرترود استاين و استر به نقش ديگري در ساختن خود آگاهند، مي دانند که سوژه خود چيزي نيست جز حفره يي خالي که مواجهه با ديگري آن را پر مي کند و برمي سازد، و به بهترين نحو اين ايده را در رمان هايشان پياده مي کنند. ناباکف با روايت زندگي پس از مرگ خود در اين رمان مهر تاييدي مي زند بر اين حکم که «سباستين نايت وجود ندارد»، آنچه سباستين نايت را مي سازد محيط او و اطرافيانش هستند و به بيان ديگر، سباستين نايت جز در مواجهه با ديگري معنا ندارد. برادر ناتني سباستين نايت آن کسي است که به راه افتاده تا حفره يي را پر کند که قرار بوده سباستين نايت باشد، حفره يي که در زمان حيات نويسنده يي بزرگ بود و پس از مرگ مشخص شد خالي از محتوا بوده است. اما تلاش هاي او در عمل نتيجه عکس مي دهد، و راوي هر چه بيشتر براي رسيدن به حقيقت زندگي سباستين نايت مي کوشد بيشتر در پر کردن اين حفره شکست مي خورد.
درباره کتاب
رمان نوشتن يک آماتور
« زندگي واقعي سباستين نايت» با ترجمه اميد نيک فرجام و از طرف نشر نيلا منتشر شد. ولاديمير ناباکف اولين رمان خود را به زبان انگليسي در پاريس و در سال هاي 1938 و 1939 نوشت. اما اين کتاب دو سال بعد در امريکا منتشر شد. راوي داستان که « و» ناميده مي شود بعد از مرگ برادرش سباستين نايت که نويسنده معروفي بوده تصميم مي گيرد زندگينامه او را بنويسد.« و» ، مادرش و سباستين نايت در سال 1918 از روسيه مهاجرت مي کنند. سباستين براي تحصيل به کمبريج مي رود و راوي در پاريس مقيم مي شود. اما ارتباط اين دو برادر بعد از مهاجرت به اروپا تقريباً قطع مي شود. راوي در تمام اين سال ها آثار سباستين را دنبال کرده است اما نوشتن اين زندگينامه اولين فعاليت ادبي جدي اوست.
«و» مثل يک کارآگاه با نزديکان و دوستان سباستين ملاقات مي کند. به مکان هايي سفر مي کند که سباستين در آنها زندگي کرده است. منشي سباستين نايت، گودمن هم کتابي درباره او نوشته است که به نظر راوي يکسر کذب است.
زنان زندگي سباستين نيز يکي از محورهاي اصلي جست و جوي « و» است. اما نمي توان به سنت داستان هاي کارآگاهي محوري را در داستان مجسم کرد که داده ها به شيوه يي علت و معلولي در مسير هم قرار گيرند.
همچنان که کارکرد عناصر ابهام آميز داستان را نيز نمي توان به شيوه رمان هاي کلاسيک به مثابه کتمان گري متن دانست که حقيقت را به تعويق مي اندازد. شايد مقايسه رمان « زندگي واقعي آلخاندرو مايتا» که ساختارش کم و بيش با اين اثر مشابه است بتواند در شناختن ويژگي هاي رمان ناباکف مفيد باشد. ترجمه فارسي « زندگي واقعي سباستين نايت» شامل مقاله مفصل و روشنگر مايکل ه. بگل با عنوان «داستان پرداز ناشي» است. گاهشمار زندگي ولاديمير ناباکف هم در ابتداي کتاب آمده است. «آنها که چون از خواندن قدري فرويد يا جريان سيال ذهن يا چيزهاي ديگر تکان خورده اند بد ترين و مبتذل ترين کتاب ها را مي خرند- و از سر اتفاق اصلاً نمي فهمند و نخواهند فهميد که بدبين ها و منفي باف هاي امروزي برادرزاده هاي ماري کورلي و خواهرزاده هاي خانم گروندي پيرند. چرا بايد اين راز شرم آور را پنهان نگه داريم؟ اين پيوند ماسوني براي رواج ابتذال يا در واقع ابتذال پرستي چيست؟ مرگ بر اين خدايان دروغين،»
بخشي از رمان
(ویژهنامهی رویداد [ آخر هفتهی روزنامهی اعتماد ] پنجشنبه 30 خرداد ماه 1387)
