به من اعتماد کن

سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

یادداشتی در باره داستان حسی از سرپناه اثر جان آپدایک
برگردانِ مهسا خلیلی

محسن آزرم: چیزی شبیه سرما، چیزی شبیه رخوت یا کسالت و بی‌حوصلگی مفرط، در داستانِ «حسی از سرپناه» هست که نمی‌شود به‌سادگی از دستش رها شد. «ویلیامزِ» این داستان، یکی از آن آدم‌هایی‌ست که «می‌خواهد» ولی «نمی‌تواند» و البته سعی‌اش را هم نمی‌کند.
یک‌جایی، توی یک موقعیتی که خیال می‌کند بهترین موقعیت ممکن است، حرفی را که سال‌های سال توی دلش نگه داشته، به «مری لندیس» می‌گوید؛ هرچند از قبل مطمئن است که هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیرد و به‌جایی نمی‌رسد. مسئله این است که «ویلیامز» زندگی را آن‌طور که دوست دارد می‌بیند؛ نه آن‌طور که هست و آدم‌ها را آن‌طور که خیال می‌کند می‌شناسد؛ نه آن‌طور که واقعاً هستند. وگرنه فهمیدن این واقعیت که «مری لندیس» هیچ‌وقت به او محل نگذاشته و همیشه راه خودش را رفته، کار سختی نیست، ولی «ویلیامز»، یا آن‌طور که «مری» صدایش می‌کند «بیلی»، یک‌جور بی‌اعتناییِ ذاتی دارد که نمی‌تواند آن‌ را پس بزند. همه‌چیز برایش مهم است، امّا هیچ‌چیزی هم برایش مهم نیست.
همین است که تراشیدن 2 مداد، یا درس‌ پس‌دادن سرِ کلاس و نوشتن جواب مسئله‌های هندسه و ریاضی و یک همچو درس‌های بی‌ربطی برایش همان‌قدر مهم است که گفتن آن جمله به «مری لندیس»ی که در همه این سال‌ها فقط «لبخندی پهن» را نثارِ «بیلی» کرده است. خب، البته که «ویلیامز» پادشاه بی‌تاج‌وتختی‌ست که خیلی از بچّه‌های کلاس هوایش را دارند و معلّم‌ها هم دوستش دارند، چون جواب‌ همه سوال‌هایی را که می‌پرسند، در آستینش دارد و خلاصه، یکی از آن بچه‌هایی‌ست که خوب می‌خواند و خوب بلد است و روی صندلی‌اش که می‌نشیند، جوری لم می‌دهد که انگار روی تخت پادشاهی‌اش تکیه زده است.
امّا پادشاه بی‌تاج‌وتخت و الگوی همه بچه‌هایی که دل‌شان می‌خواهد به چشم معلّم‌ها شاگردِ نمونه باشند، یک دست‌وپاچلفتیِ واقعی‌ست؛ یکی از آنهایی که حتّی نمی‌تواند حرف دلش را بزند و چیزی را که سال‌ها توی دلش مانده، به زبان بیاورد. این نتوانستن، معنایش این است که نمی‌خواهد؛ این است که واقعاً نمی‌تواند؛ و همین است که «ویلیامز»، روزبه‌روز سردتر و سردتر می‌شود و مثل همه چیزهایی که در آن هوای سرد و برفی یخ می‌زنند، منجمد می‌شود و به پادشاهِ بی‌تاج‌وتختی بدل می‌شود که حوصله کار به‌خصوصی را ندارد و شاید درستش این باشد که هیچ‌کاری برایش با هیچ‌کار دیگری فرق ندارد. برای «بیلی» مثل روز روشن است که وقتی بزرگ شود، یکی از آن آدم‌های مشهوری می‌شود که بیشتر از دیگران می‌داند و می‌فهمد.
امّا مشکل اینجاست که راه آینده از همین حالا می‌گذرد، از همین حالایی که «مری لندیس»، او را جدّی نمی‌گیرد و حرفی را که می‌زند باور نمی‌کند؛ و حیف که «مری» نمی‌فهمد آن نفرت از مدرسه‌ای که او در هوا پراکنده کرده، روی «بیلی» هم اثر گذاشته است. بله، «بیلی» قدّ رشیدی دارد، حس می‌کند بی‌نقص است، حس می‌کند رهاست؛ ولی چه‌حیف که هیچ‌کاری برای انجام‌دادن ندارد.
کارگزاران؛ 16 اردیبهشت 1387