نوزده سالگیِ یك جوجه تازه‌قدكشیده

سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

یادداشتی در باره داستان بهترین سال زندگی‌ام اثر پل ترو
برگردانِ سحر قرایی

محسن آزرم: در زندگی خبرهایی هست كه چیزی كم از شلیك گلوله‌ای در شبی تاریك ندارد؛ یك خبر، یك تلفن، یك آشنا كه آن‌سوی خط، هولناك‌ترین خبرِ تاریخ را اعلام می‌كند و این خبر، درست مثل همان گلوله‌ای‌ست كه ناگهان در قلب آدم می‌نشیند. این داستان آدمی‌ست كه هنوز چیزی از دنیا نمی‌داند و آدم‌ها را درست نمی‌شناسد و رابطه خوشی هم با خانواده‌اش ندارد و به‌خیال آنها پسركی‌ست كه هنوز نمی‌تواند روی پای خودش بایستد و البته كه خودش شعرهای «شارل بودلر» و «امیلی دیكنسن» را می‌خواند و ترجیح می‌دهد دنیا را آن‌طور كه آنها می‌دیده‌اند تماشا كند. 19 سالگی سنِ خوبی نیست برای شنیدن خبری كه تا آخر عمر نمی‌شود هیچ‌وقت فراموشش كرد و نمی‌شود آن را مثل هزار خبر دیگر، به‌دستِ فراموشی سپرد و به‌‌قول همین آدم 19 ساله‌ای كه ظرفِ یك‌دقیقه بزرگ می‌شود و قد می‌كشد و چشمش به‌روی دنیا باز می‌شود، این خبر، یك تراژدی نیست، چون تراژدی مال آدم‌هایی‌ست كه سن‌وسالی دارند و عمری زندگی كرده‌اند و شنیدن این خبر، آن‌هم تازه وقتی كه پا گذاشته‌ است توی 19 سالگی، عملا، یك «نمایش مضحك بی‌رحمانه» است كه قرار است احتمالا استقامتِ این آدم را بسنجد. این‌جوری‌ست كه حتی «بودلر» هم «با دنیادوستیِ بدبینانه‌اش» ریشخندش می‌كند. نه، كاری از دست كسی برنمی‌آید، چون بعضی از كارها «محصول حماقت جوانی خام» هستند؛ «اشتباهِ گندِ» آدمی كه هرچند ساكت است و دم نمی‌زند و چیزی نمی‌گوید، اما كارهایی می‌كند و حرف‌هایی می‌زند كه عجیب است و همین است كه وقتی چشمش به «مونا» می‌افتد، «قیافه ساده اخمویش» را پسند می‌كند و به‌كمك همان «بودلر»ی كه بعدا «با دنیادوستیِ بدبینانه‌اش» ریشخندش می‌كند، دل این «اخموی ساده قشنگ» را به‌دست می‌آورد. حق با همان «مونا»یی‌ست كه در نامه‌هایش می‌نویسد او «جوجه تازه‌قدكشیده» است و این واقعیتی‌ست كه نمی‌شود آن‌را نادیده گرفت و حتی سوزاندن نامه‌های «مونا» هم مشكلی را حل نمی‌كند، چون خبرهای خوش مدت‌هاست كه كاری به 19 ساله‌ها ندارند و تنها چیزی كه نصیب یك همچو آدمی می‌شود، بیچارگی و بدبختی‌ست. پس، خیلی هم عجیب نیست كه مجبور می‌شود همزمان نقش 5 آدم را بازی كند و همه را بازی بدهد تا بازی بزرگ خودش به‌چشم آنها نیاید. ولی مسئله این است كه یك اتفاقی می‌افتد كه همه‌چیز را به‌هم می‌زند و اگر سروكله پدر «مونا» پیدا نمی‌شد، لابد همه‌چیز به خیر و خوشی تمام می‌شد. اما دراین‌صورت، تكلیف آن «دنیادوستی بدبینانه» شاعر محبوبش چه می‌شود؟ نمی‌شود كه همه‌چیز به خیر و خوشی تمام شود. این یكی از آن داغ‌هایی‌ست كه تا آخر عمر روی پیشانی‌ او جا خوش می‌كند و 19 سالگی، بالأخره، بهترین سال‌ زندگی اوست، یا بدترین سالِ زندگی‌اش؟ بستگی دارد كه در چندسالگی یاد آن خبر بیفتد.
کارگزاران؛ 15 اردیبهشت 1387