شهروند امروز و بورخس

دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۷

هفته‌نامه‌ی شهروند امروز در شماره‌ی پنجاه‌وسوم (شانزدهم تیرماه)، بخش «کافه»، یادداشتی‌ منتشر کرده است با عنوان «کسی که مثل هیچ‌کس نیست» به‌قلم لیلا نصیری‌ها درباره‌ی کتاب شش مسئله برای دن ایسیدرو پارودی اثر خورخه لوییس بورخس و آدولفو بیویی کاسارس، برگردان احسان نوروزی و نیما ملک‌محمدی. از شهروند امروز و خانم نصیری‌ها سپاسگزاریم.

كمی محبوبیت بیشتر

یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۷

یادداشتی درباره‌ی نمایشنامه‌ی «نمی‌دونم فردا چی می‌شه»
اثر تنسی ویلیامز
برگردانِ بابك تبرایی

نگار مفید ــ داستان ازلی ابدی وجود دارد، از آنهایی كه از روز ابتدایی خلقت تا روزی كه جان در بدن است ارزش داستان‌نویسی و داستان‌گویی درباره آنها وجود دارد. می‌شود ساعت‌ها درباره‌شان حرف زد و صفحه‌های زیادی را به بهانه‌شان سیاه كرد. داستانی كه تنسی ویلیامز در نمایشنامه «نمی‌دونم فردا چی می‌شه» روایتش می‌كند، یكی از همان داستان‌هاست. هیچ‌وقت كهنه نمی‌شود و همیشه تازه می‌ماند. یك نمایشنامه با دو بازیگر، یكی زن و دیگری مرد.
تنسی ویلیامز حتی برای شخصیت‌هایش اسم هم انتخاب نمی‌كند و می‌خواهد آنها را به زنانگی و مردانگی بشناسید و هیچ اتفاق دیگری ذهن شما را درگیر نكند. به همین خاطر است كه هیچ توضیحی درباره این آدم‌ها نمی‌دهد و هیچ پیشینه‌ای درباره‌شان توضیح داده نمی‌شود. آنها كاملا درباره حال‌وروز امروز حرف می‌زنند و برای پیدا كردن رمز و رازهای گذشته باید از بین حرف‌هایشان رازگشایی كرد؛ یك رازگشایی استثنایی برای آنكه معلوم شود آیا بین این مرد و زن میانسال كه به ظاهر هیچ نسبتی به جز دوستی ساده ندارند، عشقی وجود دارد یا ندارد. مرد داستان لكنت زبان دارد و به نظر می‌رسد از این حالت صحبت كردن احساس گناه می‌كند.
از اینكه زبانش در بیان قاصر است، می‌ترسد ولی تا آخر داستان كسی نمی‌داند او با این وجود كه به هدفش می‌رسد اما آیا تمام حرفش و خواسته‌اش همین بوده یا نه؟
یك داستان تكرارشونده هم بین این دو نفر وجود دارد، آنها رفیق عصرانه هم هستند. می‌نشینند و گپ می‌زنند و غرغر می‌كنند. داستانی كه روایت می‌شود داستان تغییر این برنامه منظم است كه به نظر می‌رسد از ناخودآگاه هر دونفرشان می‌آید. پیچیده در پوشش مرگ و عشق و تمام این ماجراهایی كه همیشه در همه داستان‌ها وجود دارد. در این داستان انگار كه زن مدام و مدام تكرار می‌كند بگو، بگو ولی مرد لكنت زبان دارد. زن و مرد در این نمایشنامه با شماره‌های یك و دو مشخص می‌شوند. یك، عددی است كه ویلیامز برای زن داستان انتخاب كرده./ یك: این تیكه كاغذ و این مدادو بگیر و اولین چیزی كه به ذهنت می‌آد، بنویس، زود، فكر نكن.
دو، چیزی بر كاغذ قلمی می‌كند./ خوبه بذار ببینم چی نوشتی. «دوستت دارم و می‌ترسم.» از چی می‌ترسی؟ زود، بنویسش./ دو، مجددا چیزی بر كاغذ می‌نویسد. زن كاغذ را از دستش می‌قاپد./ «تغییرات»، منظورت تغییرات توی خودته یا توی من یا تغییرات توی شرایطی كه رو زندگی‌مون تاثیر می‌ذاره؟ زود، بنویسش، فكر نكن./ دو، مجددا چیزی می‌نویسد./ «همه‌چیز، همه» آره، خب، از همون اول اینو درباره‌ات می‌دونستم. حالا نوبت منه؛ اولین چیزی رو كه به ذهنم می‌آد می‌نویسم. مداد. زود! (به تندی بر كاغذ می‌نویسد و می‌گذاردش جلوی مرد، روی میز ورق) بخونش، یالا بلند بخونش./ دو (بلند می‌خواند) «اگه چیزی به اسم زمان نبود، گذر زمان در جهانی كه توش زندگی می‌كنیم، شاید می‌تونستیم روی این حساب كنیم كه چیزا همون‌جور بمونن، اما زمان در جهان همراه ما زندگی می‌كنه و با جاروی بزرگش ما رو از سر راه كنار می‌زنه، چه باهاش مقابله كنیم و چه نه.»/ یك: خب؟ چرا چیزی نمی‌گی؟ هیچ‌چی؟ كاغذ و مداد و بگیر، یه چیزی بنویس، هر چی، زود، فكر نكن./ دو می‌نویسد./ «دوستت دارم و می‌ترسم» این چیزیه كه باهاش شروع كردی./ دو: تو گفتی فكر نكنم.
واقعیت این است كه تنسی ویلیامز با نام اصلی توماس لانی‌یر ویلیامز می‌خواهد در این نمایشنامه همان داستان قدیمی زن و مرد را بازگویی كند و برای نوشتن از این داستان تكراری به یك جمله توصیفی تكراری رو می‌آورد؛ «نمی‌دونم فردا چی‌می‌شه». تنسی ویلیامز از ۱۶ سالگی نوشتن برای مجلات را شروع كرد و در همان اولین سال ورود به دانشگاه، اولین نمایشنامه‌اش به روی صحنه رفت. تا چند سال او تنها می‌نوشت و نمایشنامه‌ها هم اجرا می‌شدند تا آنكه با نمایشنامه «باغ‌وحش شیشه‌ای» برای خودش شهرتی باورنكردنی به ارمغان آورد. نتیجه آن شهرت این بود كه به جای ۴۰ سالگی، از ۳۴ سالگی در اوج شهرت و محبوبیت قرار گرفت و تبدیل به یكی از عامه‌پسند‌ترین نمایشنامه‌نویس‌های زمان خودش شد. «نمی‌دونم فردا چی می‌شه» یكی از كوچك‌ترین تلاش‌های ویلیامز برای اثبات محبوبیتش در بین مردم است.

(روزنامه‌ی کارگزاران؛ 16 تیر 1387)

پرونده‌ای درباره‌ی جی. دی. سلینجر و آثارش

چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۷

ویژه‌نامه‌ی آخر هفته‌ی روزنامه‌ی اعتماد (ششم تیرماه 1387) پرونده‌ای درباره‌ی جی. دی. سلینجر و آثارش، با مطالبی متعدد از نویسندگان و منتقدان ایران ــ از جمله داریوش مهرجویی ــ منتشر کرده است. این پرونده را در این‌جا می‌توانید بخوانید.

داستان خانواده ختم به خیر

دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۷

یادداشتی درباره‌ی نمایشنامه‌ی سفر خوش به ترنتون و كامدن
نوشته‌ی تورنتون وایلدر
برگردانِ محمد نجفی

نگار مفید: “سفر خوش به ترنتون و كامدن” در ابتدای نمایشنامه‌اش تنها یك جمله كم دارد، یك جمله محبوب و استثنایی، فقط كافی است مادر خانواده رو به تماشاگران بایستد و بگوید: «ما به سمت ترنتون و كامدن حركت كردیم، اما ما به ترنتون و كامدن نمی‌رسیم.» از همان ابتدای نمایشنامه این جمله مدام در گوشم زنگ می‌زند. در همان ابتدای نمایشنامه وقتی خانواده می‌خواهند حركت كنند و به سمت خانه دختر بزرگ‌تر، همان كه ازدواج كرده، بروند، ماشین تازه از تعمیرگاه آمده و انگار كه هر لحظه ممكن است ماشین عیب و ایراد اساسی پیدا كند و اتفاق خاصی بیفتد. اما تورنتون وایلدر اصلا قرار نیست بیضایی آمریكا باشد. یعنی اصلا هیچ ربطی به هم ندارند. وایلدر در تمام نمایشنامه اصرار دارد كه بگوید چقدر موقعیت شیرین است و وقتی آدم‌ها می‌روند تا به یكی از اعضای خانواده‌شان سر بزنند، خوشحالند. در تمام مسیر، به آگهی‌هایی كه در خیابان می‌بینند، می‌خندند. برای یك وعده میان‌روز، هات‌داگ می‌خورند و حتی ممكن است كه درباره ماجرای اعتقادی با هم دعوا كنند. مثلا در یكی از قسمت‌های داستان، مادر كه شخصیت اصلی و پیش‌برنده داستان است، با پسر كوچك خانواده درگیری لفظی پیدا می‌كند.
آرتور: نمی‌شه نیوآرك‌دیلی‌پست رو مشترك بشم؟
مامان: نه آقا جون، لازم نكرده. شنیدم روزنامه رو ساعت چار و نیم صب می‌فرستن واسه مشتركا و بیدارشون می‌كنن. پسر من كه چار و نیم صب بلن نمی‌شه اصلا، حتی اگه یه میلیون دلار گیرش بیاد. همون ستردی ایونینگ‌پست كه صبای پنج‌شنبه می‌آد بسه.
آرتور: مامان!
مامان: نه آقاجون. پسر من چار و نیم صب از خوابش كه موهبت الاهیه نمی‌زنه.
آرتور: ‌(دلخور) همه‌ش حرف خدا رو می‌زنه. انگار همین امروز صب یه نامه از خدا بهش رسیده.
مامان بلند می‌شود؛ خیلی عصبانی
مامان: المر، سریع ماشینو نگه‌دار! من با كسی كه از ابن حرفا می‌زنه هیچ‌جا نمی‌رم. آرتور، گم‌شو از ماشین بیرون. المر، یه دلار دیگه بهش بده تنهایی برگرده نیوآرك. نمی‌خوام ریخت نحسشو ببینم.
آرتور: مگه چی گفتم؟ چیزی نگفتم كه!
المر: نشنیدم چی گفت كیت.
مامان: خدا خیلی كارا برام كرده. اجازه نمی‌دم كسی از این مسخره‌بازیا دربیاره. گم‌شو. گم‌شو از كنار من.
اما در پس این دعواها و شاكی‌بودن‌ها، یك معذرت‌خواهی وجود دارد كه همه چیز را ختم به خیر می‌كند. بعد از آنست كه دیگر می‌شود با خیال راحت نمایشنامه را دست گرفت و دید كه این سفر خوش، واقعا خوش است و آدم‌ها از اینكه در كنار هم قرار گرفته‌اند، خوشحالند. اتفاق خاصی هم نمی‌افتد. یك خانواده چهار نفری تصمیم می‌گیرند تا به دیدن دختر بزرگ‌تر، همان كه شوهر دارد، بروند. اصلا مادر همه این سفر را برنامه‌ریزی كرده تا به دیدن دخترش برود؛ دختری كه یك زایمان ناموفق داشته و مادرش برای او نگران است. محمد نجفی این نمایشنامه را به فارسی ترجمه كرده است و سفر خوش به ترنتون و كامدن، هفتمین كتاب از مجموعه كتاب كوچك است كه انتشارات نیلا آن را چاپ می‌كند و ۲۴ صفحه هم بیشتر ندارد. ۲۴صفحه‌ای كه می‌شود با آن سفری خوش را تجربه كرد، نه فقط به خاطر دنیای داستان كه به خاطر آن آدمی كه برای داستانش یك فرم اجرای عجیب و غریب در نظر گرفته است. برای توصیف این وضعیت، مقدمه كتاب، توضیح خوبی می‌دهد: «بداعت نمایشنامه‌های نورنتون وایلدر را نه در موضوع یا كنش ویژه‌ای از جانب شخصیت‌ها، بلكه در شكل و فرم و جنبه‌های شاعرانه و زیباشناختی نگاه نویسنده به موضوع و شخصیت‌هایش باید جست؛ چیزی كه منتقدان به عنوان دستمایه‌های محافظه‌كارانه و سبك رادیكال از آن یاد كرده‌اند.» ولی جالب اینجاست كه اتفاقاتی كه به لحاظ فرم در نمایشنامه هست، جابه‌جایی‌های مكان و زمان، استفاده از راوی و... را به آشنایی او با فرهنگ و قالب‌های نمایشی شرقی (مشخصا چینی) ربط می‌دهند. و این آشنایی از همان دوران كودكی نویسنده می‌آید؛ از همان روزهایی كه به خاطر شغل پدرش، در چین و هنگ‌كنگ زندگی كرد. جایزههای ‌پولیتزر و آكادمی هنر و ادبیات آمریكا را هم به داشته‌هایش اضافه كنید و شهرتی كه از نمایشنامه‌های “شام طولانی كریسمس” و همین نمایشنامه، “سفر خوش به ترنتون و كامدن” به دست آورد را ضمیمه كنید و بعد از آن كتاب را بخوانید.
(روزنامه‌ی کارگزاران؛ نهم تیر 1387)

برای آنها كه راحت سركار می‌روند

یکشنبه ۲ تیر ۱۳۸۷

یادداشتی درباره‌ی نمایشنامه‌ی خانه
اثر یانوش گلوواتسكی
برگردانِ فرزانه قلی‌زاده

نگار مفید ــ اگر اتاق خدمتكار رنگ نمی‌خواست شاید نقاش‌های ساختمانی كه آن روز به خیابان پنجك نیویورك رفتند، احساس خوشبختی می‌كردند. شاید از اینكه سه اتاق بدون رنگ مانده كه یكی‌اش مخصوص خدمتكار است ناراحتند و بیشتر احساس پسرفت می‌كنند. هیچ‌كس نمی‌تواند قطعی در این‌باره اظهارنظر كند، مگر آنهایی كه مهاجرت كرده‌اند یا همیشه با این موضوع درگیرند. وگرنه دلیلی نداشت یانوش گلوواتسكی در خلال نمایشنامه خانه، این جمله را به زبان شخصیت‌هایش راه دهد. نمایشنامه خانه سه كاراكتر دارد. اولی یك نمایشنامه‌نویس است كه تا لحظه پایانی دیده نمی‌شود و تنها حرفش به میان می‌آید و بعضی وقت‌ها سر و صدایی به راه می‌اندازد كه نشانه نابلدی‌اش است. دو شخصیت دیگر هم شبیه به اولی لهستانی هستند اما این دو ادعا می‌كنند نقاش‌های بهتری هستند و مدام حرف می‌زنند. از لهستان می‌گویند، از زندگی در آمریكا می‌گویند و یكی از سوژه‌های داغ خاله‌زنك‌بازی‌شان این مرد نمایشنامه‌نویس است. الك و ویتك می‌خواهند معمای ذهنی‌شان درباره این نمایشنامه‌نویس را حل كنند. هر جا كه احساس می‌كنند از او خوششان نمی‌آید، از او به عنوان یك نقاش ساختمان ایراد می‌گیرند و هر جا كه با او مشكلی ندارند بحث‌های دیگری باز می‌كنند. مثلا درباره پدرشان.
ویتك: ببینم بابات مرده؟
الك: زنده‌س. واسه چی می‌پرسی؟
ویتك: كجا زندگی می‌كنه؟
الك: كجا باید زندگی كنه؟ معلومه دیگه، تو زلازوا وولا.
ویتك: ( به شدت متاثر) الك؟
الك: چیه؟
ویتك: بابات هیچ‌وقت خواب می‌بینه؟
الك: خواب چی رو؟
ویتك: خواب تو رو، خواب پسرش الك كه داری در و دیوار یه آپارتمان پنج‌خوابه تو خیابون پنجم نیویوركو تمیز می‌كنی؟
الك: بابام دوست داشت من پیانیست بشم.
ویتك: پیانیست؟
الك: پیانیست. تو محله ما همه باباها دلشون می‌خواست پسراشون پیانیست بشن.
ویتك: چرا؟
الك: چون تو زلازوا وولا یه بابایی با پیانوش كلی پول به جیب زده.
ویتك: اسمش چیه؟
الك: شوپن.
ویتك: آره، اسمشو شنیده‌ام. ولی اینم شنیده‌م كه پولی كه درمی‌آورده به لعنت خدام نمی‌ارزیده. با یه پیرزن لندهور فرانسوی زندگی می‌كرده، واسه یه لقمه نون محتاج اون بوده.
الك: واقعا؟ اینشو بابام نگفته بود.
اینجا فرصتی است تا آدم به همه داشته‌ها و فكرهای قبلی‌اش شك كند. الا آنكه به شناخت گلوولتسكی از لهستان و از نمایشنامه‌نویسی و از مهاجرت. او هم شبیه به تمام افرادی كه ترك خانه و كاشانه می‌كنند و سر سوزنی استعداد دارند، از مهاجرت می‌گوید و از درگیری‌ها و مشكلات این آدم‌ها. یانوش گلوواتسكی متولد ۱۹۳۸ است و یك لهستانی اصیل حساب می‌شود. یك روز برای اجرای نمایش نیم‌سوزها، كه نخستین اجرای كمدی سیاهش بود، به لندن سفر كرد و در همانجا فهمید كه در لهستان حكومت نظامی برقرار شده، پس به كشورش برنگشت و بعد از یك سال راهی نیویورك شد. اجرای مجدد نیم‌سوزها در نیویورك برای او جوایز فراوانی داشت و از این جوایز مهم‌تر، شهرتی برای او به ارمغان آورد كه خیالش از اسكان در نیویورك راحت شد. پس در كشور غریبه باقی ماند و از لهستان و از هم‌وطنان مهاجرش نوشت. شبیه به همین نمایشنامه خانه كه در سال ۱۹۹۵ نوشت و یكی از آثار برگزیده سال آمریكا بود. گلوواتسكی از همان اولین توصیفات صحنه، توضیح می‌دهد كه «دو مرد كارگر كه چند سطل رنگ و یك نردبان با خود دارند به صحنه می‌آیند. مرد اول، ویتك، پرحرف است و دیگری، الك، درشت‌هیكل است با حال و هوایی فیلسوف‌مآبانه، حالتی كه ویژه خماری پس از مستی است. نفر سومی هم در اتاق دیگر مشغول به كار است، اما تماشاگران فعلا او را نمی‌بینند. مردها از مهاجران لهستانی‌اند؛ مثل مهاجران كره‌ای كه تخصص‌شان گرداندن بقالی‌هاست، لهستانی‌های مهاجر در تمیزكاری و مرمت‌خانه‌ها تخصص دارند.» بدون آنكه كسی را نفی كند یا بخواهد او را مورد سرزنش قرار دهد، توضیح می‌دهد كه این مهاجران لهستانی می‌توانند نقاش‌های خوبی باشند. اما همین‌طور كه داستان پیش می‌رود، خواننده به انتظار می‌ماند تا صداهایی كه از اتاق كناری می‌آید، اوضاع را به هم بریزد. یا آنكه سه نفر با هم درگیر شوند اما همه اتفاق‌ها با یكی دو بار بلند كردن صدا، تمام می‌شود و هیچ‌رقمه درگیری پیش نمی‌آید. فقط در نهایت معلوم می‌شود كه این آدم‌ها، هر دونفرشان زیاده از حد كم‌هوش‌اند و گلوواتسكی به شكل ساده‌ای ما را با ساده‌انگاری‌های هم‌وطنانش سر كار گذاشته و از اول قرار نبود این آدم‌ها خیلی جدی گرفته شوند.

(روزنامه‌ی کارگزاران، 2 تیرماه 1387)


بایگانی موضوعی


بایگانی ماهانه

July 2008 - June 2008 - May 2008 - April 2008 -